|
گفت وگو با دكتر بهرام مستقيمى استاد دانشگاه
تروريسم و صلح
|
|
|
گفت وگو از: يوسف ناصرى در چند سال اخير و به خصوص پس از حوادث ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ آمريكا، تلاش هايى صورت گرفته كه تروريسم به عنوان يكى از عوامل اصلى به خطر انداز صلح و امنيت بين المللى قلمداد شود. در گفت وگو با دكتر «بهرام مستقيمى» استاد دانشگاه مطالبى راجع به اين دو حوزه مطرح شد و در عين حال كه مستقيمى، ترور افراد بى گناه و شهروندان را محكوم مى كند ولى در ريشه يابى علل و عوامل شكل گيرى آنچه كه تروريسم نام گرفته، اعتقاداتى دارد كه در جاى خود بكر و شنيدنى است و با مورد توجه قرار دادن اين مباحث از طرف كانون هاى قدرت شايد بتوان اميدوار بود كه در راه حفظ صلح و امنيت اقدام كارسازتر و اساسى ترى صورت بگيرد. اين گفت وگو را بخوانيد: آقاى دكتر مستقيمى، شما در مطالعات و تحقيقات خود به اين نتيجه رسيده ايد كه فقط با تكيه بر «عامل زور» نمى توان تروريسم را از بين برد و صلح و امنيت بين المللى را برقرار ساخت. برچه اساس و يافته اى به اين نتيجه گيرى رسيديد؟ امروزه، ما وقتى كه متون مختلف را براى مقابله با تروريسم و يا وحشت آفرينى مورد بررسى قرار مى دهيم، مى بينيم كه اغلب فنون و تاكتيك هايى كه در اين زمينه ارائه شده، مستلزم كاربرد «زور» است، اما من معتقدم كه عامل زور به تنهايى كارساز نيست، بلكه عامل زور بايد آخرين ابزار و چاره براى مقابله با تروريسم باشد. عامل زور وقتى بايد به كار گرفته شود كه چاره ديگرى نمانده باشد. در حالى كه قبل از به كارگيرى عامل زور، مى توان اقدامات ديگرى انجام داد كه حتى ممكن است كارايى بيشترى داشته باشد. علت اين هم كه زور كارايى زيادى ندارد اين است كه بررسى هاى مختلف نشان مى دهد كسانى كه تروريست شناخته مى شوند، اين استعداد را دارند كه با شرايط زمان منطبق شوند و از امكانات جديد براى رسيدن به مقاصد خودشان بهره بگيرند.براى مثال از فناورى اطلاعات هم استفاده مى كنند. بنابراين، اين افراد مى توانند از اين طريق، بسيارى از تاكتيك ها و فنون ضد تروريستى را خنثى كنند و يا وقتى هم سركوب شوند، اگر هسته اوليه يا علت اصلى آنچه كه تروريسم خوانده مى شود، از بين نرفته باشد شرايط جديد مى تواند امكاناتى را فراهم بياورد كه گروههاى سركوب شده، دوباره سر در بياورند و به بازسازى خود بپردازند. از اين رو، لازم است كه منشأ يا علت عينى و ذهنى به وجود آمدن تروريسم از بين برود. اگر قبول كنيم تروريسم ناشى از وضعيتى است كه يك عده احساس مى كنند در موقعيتى قرار گرفته اند كه نسبت به برخى ديگر از حقوق و امتيازات برجسته اى برخوردار نيستند و به اين نتيجه هم مى رسند كه اين تفاوت و اختلاف فاحش به گونه اى ناعادلانه به وجود آمده است و به وجود آمدن چنين وضعيتى را، نظام حكومتى يا مجموعه حاكم بر يك سامانه و نظام - اعم از داخلى و بين المللى - مى دانند و در ضمن به اين نتيجه هم مى رسند كه با ابزارهاى موجود نمى توانند موقعيت عادلانه اى را رقم بزنند و در مرحله بعدى دچار ضعف، يأس مى شوند و احساس استيصال مى كنند. در نهايت امر، اين افراد به سمت انجام اعمالى مى روند كه اسم آن را «تروريسم» مى گذاريم. بالاخره آنها مى خواهند با يك سلسله اعمال وحشت آفرين، پايه هاى آن مجموعه، نظام و يا سامانه و رژيم به وجود آورنده آن وضعيت ناعادلانه را سست كنند و به شكلى وضعيت را تغيير بدهند. نتيجه گيرى بحث من اين است كه بى عدالتى ريشه اصلى تروريسم است. حال، بى عدالتى ممكن است واقعى باشد و يا تصورى و خيالى. در حالتى كه بى عدالتى واقعى وجود دارد، اگر براى رفع آن اقدام مؤثرى صورت بگيرد به طور طبيعى شرايط لازم براى به وجود آمدن تروريسم و يا وحشت آفرينى از بين مى رود. اگر هم بى عدالتى جنبه تصورى داشته باشد، با اقدامات ايجاد كننده آگاهى و در واقع با رشد آگاهى هاى علمى چه در سطح جامعه داخلى و چه در سطح بين المللى مى توان آن محيط تصورى و يا محيط مبتنى بر ذهنيت را تغيير داد و امكان رشد تروريسم را به شدت كاهش داد. ما از اين طريق مى توانيم شرايطى را فراهم كنيم كه يك محيط مبتنى بر صلح و آرامش به وجود بيايد و قابليت تداوم داشته باشد. به اعتقاد من، صلحى مى تواند تروريسم را از بين ببرد كه خودش مبتنى بر سركوب نباشد، بلكه اين صلح بايد مبتنى بر از بين بردن بى عدالتى ها باشد و بتواند شرايط مبتنى بر مناسبات عادلانه را تقويت كند. توسل به زور به دو شكل عمل قهرآميز و عمليات نظامى يا جنگ تجلى پيدا مى كند. برخى از انديشمندان هم، نبود جنگ را به معناى برقرارى صلح تعريف مى كنند، اما شما به گونه اى درصدد هستيد در آثار خود رابطه اين همانى جنگ با تروريسم را نفى كنيد. به چه دليل شما مى خواهيد بگوييد تروريسم، مناسبات يك جنگ واقعى را ندارد؟ برخى تلاش مى كنند بگويند تروريسم نوعى جنگ است. من شخصاً اعتقاد دارم كه اين يك نوع مبارزه است. حالا تروريسم چه نوعى جنگ باشد و يا نوعى مبارزه، وضعيت مناسبات ميان انسان ها را از حالت عادى خارج مى كند. كسانى كه مبادرت به اعمال تروريستى مى كنند مى خواهند وضعيت به ظاهر عادى فعلى كه يك نوع محروميت و بى عدالتى را به وجود آورده و تثبيت مى كند از بين ببرند و به زعم خود، اين نوع صلح مبتنى بر سركوب و نه مبتنى بر رضايت همه طرف هاى رابطه دگرگون شود و هر كسى از امكاناتى كه شايسته آن هست برخوردار شود. به باور من، صلح صرفاً نبودن جنگ نيست. اگر جنگ را درگيرى مسلحانه دو ارتش و يا دو طرف بدانيم كه با سلاح هاى گرم به سوى همديگر شليك كنند و مى خواهند با ابزارهاى مختلف همديگر را از بين ببرند و در نقطه مقابل صلح را وضعيتى بناميم كه دو ارتش از وسايل نابودكننده عليه يكديگر استفاده نكنند، تعريف دقيق و جامع از جنگ و صلح ارائه نكرده ايم. در حقيقت، صلح وضعيتى است كه هر يك از دو طرف يا دو كشور اين اعتقاد و احساس را دارد كه طرف مقابل، خود را براى جنگيدن عليه طرف ديگر آماده نمى كند وگرنه، ما در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، دوره اى را در تاريخ روابط ديپلماتيك سراغ داريم به نام «صلح مسلح» كه جوامع اروپايى از ثبات برخوردار نبودند، ولى در نهايت آن وضعيت شكل گرفته منجر به جنگ جهانى شد. آن وضعيت، وضعيت صلح نبود والا نبايد جنگى رخ مى داد. الآن ساليان متمادى است كه برخى كشورها انتظار جنگيدن با همديگر را ندارند. ممكن است هر يك از طرفين، نيروى نظامى خود را تقويت كند، ولى شرايط به گونه اى نيست كه كشور ديگر، آن نوع تقويت نظامى را عليه خود خطرناك بداند و مناسبات ميان دو كشور هم دچار لطمه شود. اصولاً براى آنها تصور وجود جنگ نيز كاهش مى يابد و يا وجود ندارد. اين قضيه در مورد دو كشور آمريكاى شمالى يعنى كانادا و ايالات متحده و همچنين بين كشورهاى اروپاى شمالى موسوم به اسكانديناوى صدق مى كند و اين كشورها مدت هاى بسيار طولانى است كه از جانب همديگر احساس خطر نمى كنند و همين وضعيت، محيطى را به وجود آورد كه نظريه پردازان آن را با اصطلاح «جامعه امن» ياد مى كنند. به بيان ديگر، شرايط مختلف اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى اين كشورها را به هم نزديك ساخته و به ويژه در مورد كشورهاى اسكانديناوى، يك نوع احساس يكى بودن و يا يك كل بودن را در مجموع برايشان به وجود آورده و آنها اعتقاد دارند كه يك كل يكپارچه هستند و به همديگر وابستگى و پيوند دارند و با در كنار همديگر بودن و با هم كار كردن، آنچه را كه مى خواهند بهتر تأمين خواهند كرد تا اينكه در مقابل همديگر قرار بگيرند. اين درك چگونه حاصل مى شود كه چند واحد به اين نتيجه مى رسند با همكارى و يكپارچه شدن، منافع شان بهتر تأمين مى شود و از صلح و آرامش لازم هم برخوردار مى شوند؟ اين درك به راحتى حاصل نمى شود. سخت و زمان بر است و شرايط فرهنگى، اقتصادى و اجتماعى بايد با همديگر عمل بكنند تا مجموعه به تدريج يكى بودن را احساس كند. شايد به دقت نشود گفت كه در چه زمانى و به چه نحوى اين درك حاصل مى شود ولى به هر حال، منافعى اين كشورها را ترغيب مى كند كه به همكارى روى بياورند و از مزاياى آن هم برخوردار شوند و كسب اين فايده ها، تقويت كننده بنيان هاى همكارى است. يعنى اينكه آن فايده اى كه از همكارى به دست مى آيد، همكارى هاى بعدى را تقويت مى كند و به نوعى يك دور مثبت و جريان تقويت كننده شكل مى گيرد. كشورهاى عضو اتحاديه اروپا نيز سال ها و قرن ها با هم مى جنگيدند، ولى به وجود آمدن شرايط مختلف و از جمله در مرحله اى يك خطر مشترك، آنها را وادار كرده كه با يكديگر همكارى كنند. اين برداشت كه تروريسم يك نوع جنگ است، جامعه جهانى را با چه دشوارى و آسيبى روبه رو مى كند؟ كسانى كه مى خواهند بگويند تروريسم يك نوع جنگ است، قصد دارند در مرحله بعد اعلام كنند پس براى مقابله با وضع جديد بايد به دفاع روى آورد و در واقع بحث «دفاع مشروع» را مطرح مى كنند. چون مشابهت هاى عوامل و تاكتيك هاى گروههاى وحشت آفرين يا تروريستى را با وضعيت شورشيان و چريك ها كه مناسبات خصمانه شان بسيار به مفاهيم جنگى نزديك تر است، مقايسه مى كنند و از دفاع مشروع به نحو مطلوب و دلخواه، تفسير به عمل مى آورند و درصدد سركوب آنها برمى آيند. همچنان كه پيش از اين گفتم، ريشه تروريسم در بى عدالتى است و از سوى ديگر در تعريف كلاسيك جنگ گفته مى شود: جنگ ادامه سياست است با ابزارهاى ديگر. برخى كه معتقدند تروريسم نوعى جنگ است اين ادعا را مطرح مى كنند كه ما از طريق ديپلماسى نمى توانيم با گروههاى وحشت آفرين و تروريست مبارزه كنيم؛ چون آنها كسانى نيستند كه سخن ديپلماتيك را بفهمند، زيرا آنها در موقعيتى هستندكه فقط مى خواهند با وحشت ايجاد كردن به هدف خودشان دست پيدا كنند و اصولاً زبان ديپلماسى را قبول ندارند. البته تا حدى شايد اين ادعا درست باشد. چون وقتى ما اين را مى پذيريم كه اين افراد دچار يأس و استيصال مى شوند و مى بينند چاره ديگرى ندارند و اعتقاد دارند و يا احساس مى كنند طرف مقابل هم حرف آنها را گوش نمى كند زبان ديپلماسى را قبول نخواهند داشت. بنابراين در چنين شرايطى، اين افراد مى خواهندحرف خود را به گوش طرف مقابل برسانند و از ديد اين افراد، بهترين راه هم ايجاد وحشت است. بنابراين مى توان نتيجه گرفت كه بسيار طبيعى است كه اين افراد زبان ديپلماسى را نمى فهمند. در اين ميان، اين سؤال مطرح نمى شود كه چرا اين افراد دچار استيصال شده اند، بلكه بدون توجه به ريشه يابى مسأله، به سرعت اقدام تروريستى را محكوم و آن افراد را سركوب مى كنند. البته من نمى خواهم از اقدامى دفاع كنم كه باعث قتل شهروندان يك جامعه مى شود. من مى خواهم بگويم بدون ريشه يابى مسأله و صرفاً با استفاده از زور و سركوب ، مشكل ما حل نخواهد شد. در نزاع و جنگ هريك از دو طرف منازعه مدعى مى شود كه او برحق است و ديگرى ناعادلانه رفتار مى كند و عملش غيرمنطقى و خصمانه است. در قضيه «تروريسم » همچنين حالتى رخ مى دهد . آيا اين تشابه نمى تواند موجب تقرب اين دومقوله به همديگر باشد؟ وقتى جنگ رخ مى دهد ، ارتش هاى منظم يا نيروهاى نظامى دوكشور و يا دو جبهه مخالف يكديگر در مقابل هم صف آرايى مى كنند و به نبرد مى پردازند و مطابق مقررات جنگ ، نبايد غيرنظاميان موردهدف گلوله قرار گيرند . مگر اينكه ضرورت جنگ، اجتناب ناپذير كند حمله به غيرنظاميان را. اما در عملياتى از نوع وحشت آفرينى يا تروريسم، مخاطب، عامه مردم هستند. انفجار يك بمب در خيابان و پياده رو مردم عادى را در معرض خطر قرار مى دهد و نه اينكه به نيروهاى نظامى صدمه بزند. در عين حال بايد بگويم كه نيروهايى كه به «تروريست » معروف شده اند، به طور ضمنى يا به طور آشكارا پذيرفته اند اقدام آنها كارى منفى و ويرانگر است و لذا خود را با صراحت مبارز آزادى مى نامند و واژه هايى دينى را به كار مى برند كه بار مثبت داشته باشد. اين است تفاوت بين طرفين به لحاظ ماهيت و نه به لحاظ ظاهر كار. چرا كسانى كه به اقدامات تروريستى روى مى آورند و وحشت آفرينى مى كنند تلاشى مشخص براى از سرگيرى گفت وگوهاى ديپلماتيك انجام نمى دهند؟ تجربه و اعتقاد كسانى كه به اين كار دست مى زنند اين است كه سابقه طولانى رفتار حكومتگران يك كشور را مورد توجه قرار مى دهند و به اين نتيجه مى رسندكه اين گذشته و سابقه نشان مى دهد با فلان كشور و حكومت نمى توان مذاكره كرد و يا اينكه مى گويند ديگران چنين كارى انجام دادند ولى نتيجه اى نگرفتند و بهتراست ما از اين عمل صرف نظر كنيم. در حال حاضر مهمترين سازمانى كه به اسم گروه تروريستى شناخته مى شود گروه «القاعده» به رهبرى اسامه بن لادن است. اين گروه و ساير گروههاى مبارز اسلامگرا با كمونيستها در زمان اشغال افغانستان از سوى شوروى كمونيستى، مبارزه كردند. يعنى دوطرفى كه به خدا اعتقاد دارند و در مبارزه با كمونيستها اشتراك مساعى داشته اند، چرا در اين مقطع تاريخى نمى توانند با هم مذاكره و گفت وگو كنند؟ مبارزه القاعده براى احياى اسلامى است كه معتقد است دارد از بين مى رود و يا در معرض خطر جدى است . عامل خطر هم عملكرد حكومتهاى مختلفى است كه در جهان اسلام قدرت را در دست دارند و اغلب اين حكومتها مورد حمايت ايالات متحده آمريكا هستند. به تعبير ديگر ، القاعده خود ايالات متحده را نظام به خطر اندازه اسلام مى داند. اسلامى كه آنها به آن معتقدند و مى گويند آمريكايى ها باعث تداوم حيات آن نظامهايى در كشورهاى اسلامى هستند كه مغاير اسلام عمل مى كنند. بنابراين از ديد القاعده ، ريشه اصلى خطر بعدازفروپاشى شوروى، درحال حاضر ايالات متحده آمريكا است. ادامه دارد
|