|
تأملى پيرامون نقش ذهنى - زبانى مترجم در ترجمه متن
معناى متن در گرو خوانش مترجم
|
|
|
مژگان صبرى ارتباط تمدن ها، نياز انسانها رابه آگاهى از يكديگر بيشتر مى سازد و با گسترش آگاهى و شناخت آدمى نسبت به جهان موجود و نياز به دانستن علوم و فنون گوناگون، نياز به ترجمه در بين جوامع بشرى هرچه بيشتر آشكار مى شود، به طورى كه امروزه ترجمه به عنوان يكى از ابزارهاى ضرورى در تمام رشته هاى علمى و هنرى مورد استفاده قرار گرفته و در بسيارى موارد نيز ترجمه آثار انديشمندان و دانشمندان به زبانهاى ديگر، موجب به وجود آمدن مكتب هاى فلسفى و علمى جديد شده و روشنايى فكرى و پيشرفت علمى را باعث گرديده است. از اين رو ترجمه را مى توان يكى از رخدادهاى بزرگ علمى - فرهنگى در زندگى بشر دانست كه به واسطه آن دانش بشرى از چارچوب زمان و مكان آزاد گشته و فراگير شده است. هدف از مقاله حاضر، تأكيد بر اهميت ترجمه در عصر كنونى و تمايز بين ترجمه پويا و سليس و ترجمه ثقيل و همچنين بررسى ماهيت فرايند ذهنى - زبانى مترجم در مرحله تعبير و تفسير و نهايتاً رسيدن به درك و فهم و سپس تبديل يك متن از زبانى به زبانى ديگر است. به عقيده نگارنده، چنانچه مترجم، به درك پيام متن و تعبير و تفسير صحيح آن نائل نشود ، نمى تواند ترجمه اى پويا و قابل درك را ارائه نمايد و در رساندن پيام، دچار اشتباه مى گردد و يا حداقل متن ترجمه شده رسا نخواهد بود. اهميت انتخاب موضوع مقاله از آن نظر است كه در مطالعات و پژوهش هايى كه تاكنون در زمينه ترجمه انجام گرفته، اكثراً به مسائلى حول محور ساختارهاى زبانى پرداخته شده و كمتر به فرايندهاى ذهنى مترجم در حين ترجمه و عوامل مؤثر بر فهم و درك وى براى رساندن پيام، توجه شده است. بحث، با طرح اين سؤالات آغاز مى شود كه تا چه ميزان يك فرد از يك رخداد به درك و فهم مى رسد؟ و چگونه فهم حاصل را به ديگران منتقل مى نمايد؟ و سپس مقاله حول پاسخ به اين سه پرسش قوام مى يابد: ۱- درك و فهم مترجم از متن تا چه اندازه بر ترجمه تأثير دارد؟ ۲- چگونه مى توان از تكثر معنى و تفسير در ترجمه اجتناب ورزيد؟ ۳- آيا فرايند ذهنى مترجم در ترجمه متون تخصصى نيز تأثير دارد؟ در جواب به پرسش هاى فوق اين فرضيه ها مطرح است: ۱- ترجمه فرايندى ذهنى - زبانى است، مترجم خود يك تفسيرگر محسوب مى شود كه ذهنيت وى، چيستى وجودى متن و همچنين پيام متن را مشخص مى نمايد. ۲- براى اجتناب از تكثر تعبير و تفسيرها، پيام متن را مى توان در بين لايه هاى متنى جست وجو نمود. ۳- نظر به اينكه رابطه چيستى متن و فرايند ذهنى مترجم چنان در هم تنيده و به هم مرتبط است به طورى كه هر دو بر ترجمه متن تأثير دارند، لذا هر دو از اهميت يكسان در بررسى ترجمه برخوردارند. بنابراين مى توان اذعان نمود چنانچه مترجمى قادر به درك متنى تخصصى به عنوان مثال مبحث مخابرات و الكترونيك نباشد و اقدام به ترجمه چنين متنى كند، حاصل كار، ترجمه اى است كه فقط معادل يابى واژه در آن صورت پذيرفته و مطمئناً درك آن حتى توسط مهندسين مخابرات نيز آسان به نظر نمى رسد و ترجيحاً از متن اصلى استفاده خواهد شد. نتيجه كار انحصار علم در محدوده يك زبان خاص است كه مطمئناً مطلوب متخصصين فن نيست. براى اثبات فرضيه ها، ابتدا به مبانى و ملاحظات نظرى كه به نوعى زيربناى فكرى موضوع بحث است، مى پردازيم. مرتبط ترين برداشت از تعبير و تفسير و راه رسيدن به درك و فهم پيام متن، در هرمنوتيك ارائه گرديده است. از آنجا كه هرمنوتيك، هنر تأويل و تفسير معرفى گرديده، لذا مناسبات درونى عناصر يا اجزاى تشكيل دهنده ارتباطات زبانى و غيرزبانى و همخوانى ميان اجزا كه انسجام ناميده مى شود، در هرمنوتيك مورد بررسى قرار مى گيرد. واژه هرمنوتيك به سه معناى تلفظ، تعبير و تفسير، ترجمه كردن به كار مى رود. اين سه معنا ارتباط نزديكى با هم دارند، به نحوى كه بعضى ها در واقع تفسير كردن را نوعى ترجمه كردن و ترجمه كردن را به نوعى بيان آن چيزى كه در ذهن گوينده است مى دانند. به علاوه هر ترجمه اى نيز تفسيرى است كه مترجم از بيان گوينده يا مؤلف دارد. به نقل از پالمر، علم هرمنوتيك نظامى است كه به وسيله آن معناى عميق تر نهفته در زير فحوا، آشكار مى شود (رك پالمر ۱۳۷۷: علم هرمنوتيك). هرمنوتيك جوياى روند و چگونگى فهم است، يعنى مى خواهد بداند كه برداشتهاى تازه در تفسير متن در تمام زمينه هاى علمى و حتى زندگى بشرى از كجا آمده اند و چه پيش شرط هايى دارند. در هرمنوتيك حتى آنچه كه در ظاهر ابهامى ندارد و از آزمون وضوح و تمايز سربلند بيرون مى آيد، موضوع شك قرار مى گيرد و آنچه كه بر شك غالب مى شود همان ارتباط تنگاتنگ ميان اجزاست كه موجب يكپارچگى ذهن مفسر در مقابل متن مى شود. *** آنچه كه در اينجا نياز به توضيح دارد، رابطه بين زبان و انديشه انسان در ارتباط با درك و فهم جهان خارج است: به اعتقاد ادوارد ساپير، جهانى كه در آن زندگى مى كنيم تا حد زيادى به طور ناآگاهانه بر مبناى عادات زبانى گروهها بنا شده است. آراى ساپير به كمك يكى از بهترين دانشجويان وى به نام بنجامين ورف گسترش يافت و به فرضيه ساپير و ورف مشهور گرديد (پالمر ۱۰۰ - ۹۹: ۱۳۷۴). براساس چنين اعتقادى ما از منظر زبان خود، به جهان و نيز زبانهاى ديگر مى نگريم. در چنين شرايطى ديگر مشكل معادل يابى در ترجمه منتفى است. مترجم تمامى تلاش خود را به كار مى گيرد تا به كمك زبان خواننده اش، جهان نويسنده را نشان دهد (صفوى ۸۷: ۱۳۸۰ب). همچنين طى بررسى هاى به عمل آمده در دهه اخير، دو ديدگاه متفاوت نسبت به رابطه بين زبان و انديشه پديدار شده است: طبق ادعاى پينكر شواهدى دال بر انديشه اى بدون زبان وجود دارد. براين اساس زبان و انديشه دو پديده مستقل از يكديگرند. از طرفى فودور زبان انديشه را معرفى مى نمايد و اين زبان را نظام محاسباتى درون ذهنى مى داند كه از زبان ارتباطى، متفاوت است. پيروان اين ديدگاه معتقدند كه وقتى ما سخن مى گوييم، مطالب را از زبان انديشه به زبانى مثل فارسى، انگليسى يا هر زبان ديگر ترجمه مى كنيم. براين اساس مى توان تصور كرد كه زبان انديشه احتمالاً بايد جهانى باشد، يعنى براساس ديدگاه فودور در ذهن تمامى انسانها چيزى مشابه باشد (صفوى ۸۸: ۱۳۸۰ب). بنابراين طبق نظريه دوم، زبان تنها كليتى از مفاهيم ذهنى آدمى را نشان مى دهد و آنچه انسان در ذهن دارد از طريق زبان به طور كامل قابل بيان نيست. كلود لويى استروس دانشمند انسان شناس، نيز از ساختار فيزيكى ناخودآگاه چيزها و انجام شناسى ناآگاه ذهن ياد مى كند كه در پس نهادهاى اجتماعى ساخته انسان نهفته اند. ناخودآگاه، اصول ساختارى بنيادينى است كه بر زبان حاكم است. به اعتقاد وى زبان نيز همچون خرد انسانى است، خردمندى خود را داراست و ما از آن چيزى نمى دانيم (احمدى ۱۸۵: ۱۳۸۰). ريشه گفته هاى فوق الذكر را در كارهاى زبان شناس سوييسى فردينان دوسوسور مى توان يافت. وى زبان را به عنوان ساختارى نهايى معرفى نمود كه از اشكال تحقق خود يعنى گفتار جداست و انواع گفتار و سخن در اين نظام يا ساختار اصلى جاى دارد. آنچه از نظر سوسور مهم جلوه مى كند مناسبات، تفاوت ها و تقابل هاست كه به نشانه هاى متفاوت شكل و معنا مى دهند. نكته مهم در زبان، آن نظامى است كه مجموعه اى از عناصر صورى را با هم مرتبط مى كند و امكان مى دهد كه از راه همنشينى عناصر، عبارتهاى معنادار و درست شكل گيرند و با جانشينى واژه ها براساس ساختار دستورى، جمله هايى با معناى تازه ساخته شوند. در سالهاى اخير، پيشرفتهايى در نظريه ترجمه صورت گرفته است. تا قبل از رومن ياكوبسن، موضوع تمايز نظرى ميان ترجمه صورى (ترجمه اى كه انسجام صورى با اصل را رعايت مى كند) و ترجمه آزاد (ترجمه اى كه براى بازسازى منظور متن اصلى به لحاظ صورى نوآورى مى كند) بحث محافل تحليلگران ترجمه بود. نظريه هاى نوين ترجمه، همچون نظريه هاى ادبى رايج، با عصر رواج نظريه ساختارگرايى آغاز شد. رومن ياكوبسن حوزه ترجمه را به سه بخش تقسيم مى كند: ترجمه درون زبانى، كه نشاندن نشانه هاى يك زبان به جاى نشانه هاى ديگرى از همان زبان است. ترجمه بين زبانى، كه عبارت است از تعبير نشانه هاى يك زبان و تبديل آن به نشانه هاى زبانى ديگر (ترجمه به معناى خاص) و ترجمه بين نشانه اى يا نشان گشت كه در آن نشانه هاى يك زبان به نشانه هاى نظامى غيرزبانى منتقل مى شود، (براى مثال از زبان به نقاشى يا موسيقى). هر يك از اين بخش ها يكديگر را تقويت مى كنند و چنانچه اين تعريف را بپذيريم، خيلى راحت مى توان ديد كه چگونه نظريه ترجمه به سرعت شخص را در شبكه بين نشانه اى زبان و فرهنگ فرومى برد. شبكه اى سراسرى كه در تمام رشته ها و گفتمان ها دخيل است (گنتزلر۸ : ۱۳۸۰). در بحث حاضر بيشتر با تعريف دوم ياكوبسن از ترجمه سروكار خواهيم داشت كه همان ترجمه بين زبانى است. البته سعى بر آن داريم كه نشان دهيم براساس ارتباط بين تعبير و تفسير متن و ترجمه، جداسازى تعاريف فوق امكانپذير نيست. ادامه دارد
|