تأثيرگذاران بر محمد اصفهانى
مهندس تنها
او معلم راهنماى ما در دوران دبيرستان بود. هنوز او را دانش آموزوار دوست دارم. او گذاشتن و گذشتن را به ما ياد داد. او در دهه شصت جوى در مدرسه درست كرده بود كه با دموكراسى كامل مى توانستى به هر چيزى شك كنى و پرسشت را بپرسى.
كاظم كاظمى
او معلم ادبياتمان بود و در علاقه مند شدن من به شعر و ادبيات بزرگترين نقش را داشت. خط خوشى داشت كه وقتى روى تخته مى نوشت همه مبهوت مى شدند. آنقدر كه ديگر كسى دلش نمى آمد تخته را پاك كند. او حدشناسى، تناسب و پاكيزگى را به من آموخت.
دكتر اسدى
معلم قرآن و معارف ما بود و به شدت به او ارادت دارم. نكاتى كه مى شد در محضر او ياد گرفت، نكاتى ناب و دست نيافتنى بود كه در هيچ كلاس و محضر ديگرى پيدا نمى شد.
دكتر كوثريان
پدر آناتومى ايران. او شخصيت ويژه اى داشت و حافظه اى اعجاب انگيز. گوشه گوشه اجزاى بدن را مى شناخت. او انسان آنكادره و تحديد شده عجيبى بود.
فريدون شهبازيان
منش و نوع كاراكترى كه فريدون شهبازيان در عالم موسيقى داشت به شدت بر من مؤثر بود. او همه تجربه و اعتبارش را براى معرفى من در طبق اخلاص گذاشت. از او درس بزرگى و بزرگوارى را ياد گرفتم.
هنوز هم كه هنوز است، بعد از اين همه سال خواندن و روى صحنه بودن خجالتى است. هنوز كلامش پر از عذرخواهى است، انگار هنوز هيچ فرقى نكرده. اولين گفت و گوى دونفره ما در اولين روزهاى تولد دوباره موسيقى پاپ صورت گرفت. او آنقدر خجالتى تر (!) بود كه دوست نداشت توى يكى از اتاقهاى مركز موسيقى صدا و سيما بنشينيم و حرف بزنيم، مبادا اينكه كسى او را ببيند و بگويد هنوز چيزى نشده، مصاحبه مى كند. رفتيم توى يكى از كوچه هاى خيابان ولى عصر و توى ماشين نشستيم و گفت و گو كرديم، اما همين برخورد اول، آشنايى و دوستى را ادامه داد تا امروز. در اين فاصله يك گفت و گوى ديگر هم صورت گرفت. در روزهايى كه رنگ خاكسترى شان را به متن گفت و گوى ما تحميل كردند.
حالا ده سال پس از آن عصر زمستانى در اتومبيل او و چهار سال بعد از آن روزهاى خاكسترى، محمد اصفهانى سرحال تر و موفق تر به نظر مى رسد. ديدار او بعد از مدتها برايم خوشحال كننده بود. در اين گفت و گو از «دوستى» گفتيم و از آلبوم جديدش «بركت». در يك عصر چهارشنبه كه روز خوبى بود.
منصور ضابطيان
* ديشب كه داشتيم قرار گفت و گويمان را مى گذاشتيم، مرا ياد تيترى انداختى كه مربوط مى شد به آخرين گفت و گويمان در چهار سال پيش. تيتر زده بودم: «روزهاى خاكسترى» اما الآن احساس مى كنم حالت بهتر است. روزهاى خاكسترى را پشت سر گذاشته اى؟
- شايد خوددارتر شده ام و مى توانم ميميك هاى خارجى ام را بيشتر كنترل كنم وگرنه بعيد مى دانم كسى در اين دوره و زمانه هرچه جلوتر مى رود، حالش بهتر شود.
* اما من دارم درباره يك «حس» فكر مى كنم، حسى كه آن روزها به آدم مقابلت منتقل مى كردى حسى تلخ تر بود. اين ربطى به كنترل ميميك و حركات ندارد.
- خب شايد به خاطر اين است كه بعد از مدتها تو را دوباره مى بينم و اين باعث زنده شدن يك سرى خاطرات شده...
* اين تعارفهاى ايرانى هم بعضى وقتها چقدر گره گشاست!... از آن سال تا الآن خيلى چيزها تغيير كرده است. مهم ترين اين تغييرات برايت چه بوده است؟
- در رأس متغيرها دسنتسايز شدن من نسبت به مسائلى است كه پيرامونم رخ مى دهد.
* دسنتسايز شدن؟! ممكن است براى خوانندگان فارسى زبانمان بگويى ترجمه اش چه مى شود؟
- يعنى يك ايجاد عدم حساسيت. در واقع ورودى يا اين پوتم نسبت به مسائل كم شده است.
* آهان... خودمانى اش اين است كه «پوست كلفت» شده اى!
- آفرين. پوست كلفت شده ام يا به قول اصفهانى ها «دنده پهن» شده ام. يعنى ياد گرفته ام كه نه از اتفاقات ناراحت كننده تا آن حد ناراحت شوم و نه اتفاقات خوشحال كننده، بيش از حد خوشحالم كند. البته اتفاقات خوشحال كننده و خوب ان شاء الله بيشتر است.
* بيشتر است يا ان شاء الله بيشتر است؟
- يعنى بيشتر باشد و بيشتر بشود... آدم مى تواند از اتفاقات خوشحال كننده، خيلى خوشحال نشود و اين خوشحالى را براى آينده ذخيره كند، اما خوددارى درباره اتفاقات ناراحت كننده سخت تر است.
* آلبوم جديدت بيرون آمده و حتماً خوشحالى. قدر مطلق اين خوشحالى چقدر بيشتر از قدرمطلق خوشحالى ات در آلبومهاى قبلى است؟
- قدر مطلقش بيشتر است، چون «بركت» زمان و انرژى زيادى از من گرفت. البته قضاوت نهايى را بايد مخاطبين انجام دهند. تا الآن و در همين چند روزه كه واكنشها خيلى خوب بوده. حتى همين الآن كه داشتم مى آمدم اينجا، چند تا تلفن تشكر داشتم و SMS هم كه فراوان...
* اما اين عادت ما ايرانى هاست كه فقط SMS هاى تشكرآميز مى فرستيم. هيچ كس مستقيماً به آدم نمى گويد كه كارت را دوست نداشتم.
- گاهى بعضى ها مى گويند كه مثلاً فلان كار نظر ما را درباره تو برآورده نكرد، اما به قول تو هيچ كس مستقيماً انتقادى تند نمى كند. اين عادت ماست. البته توى اينترنت ديدم چند تا نظر هم بود كه مى گفتند دوست داشتيم استايل اين آلبوم مثل آلبومهاى قبلى باشد. چون به نظر آنها به دليل جديد بودن نوع بعضى ترانه ها شايد از آلبوم هاى قبلى كمى دور باشد. اين آلبوم همان طور كه گفتم، زحمت زيادى برد و من چون از بار اين زحمت رها شده ام، بسيار خوشحالم.
* پس به خاطر آلبوم خوشحال نيستى، به خاطر اين خوشحالى كه دردسرهايش تمام شد. مثل روزهاى نزديك كنكور كه آدم ديگر خسته مى شود و مى گويد تمام بشود، هرچه شد، شد؟
- اين بيشتر جمله اطرافيانم است. در آخر هر آلبوم آنقدر به وسواس و وسوسه دچار مى شوم كه اطرافيانم آرزو مى كنند كه كار هرجور شده، تمام شود، اما واقعاً خودم اين طور نيستم كه از دردسرها و زحمتها خسته شوم و بگويم هرچى شد، شد. از نظر خودم نهايت زحمتم را كشيده ام و از حاصل كار راضى ام، اما قضاوت نهايى با من نيست.
* كلمه «دردسر» را به كار مى برى. من نمى فهمم چرا اين دردسرها تمامى ندارد. منطق مى گويد تو بعد از سالها كار هنرى، شناخته شدن، معروف بودن و... بايد براى تهيه آلبومت دردسر كمترى داشته باشى به نسبت آنچه در آلبوم اولت داشته اى، اما واقعيت انگار چيز ديگرى است؟
- كسى كه كار هنرى مى كند و مى خواهد سير صعودى داشته باشد، به مخاطبينش فكر مى كند. اين مخاطبين روز به روز سختگيرتر مى شوند. اگر يك آلبوم خوب بيرون بدهى، كار خودت را سخت مى كنى، چون ديگران انتظار دارند كار بعدى ات بهتر باشد. از طرفى چنته هنرمند بعد از مدتى خالى مى شود. ديگر حرفى براى گفتن ندارد. بايد دوباره صيادى كند تا انبان درخورى را پيش مخاطبش بگذارد. در كنار اين مسأله كلى مسائل جنبى و حاشيه هم هميشه هست كه درباره بركت بيش از پيش بود.
* چه جور مسائلى؟
- مثلاً توافق نكردن بر سر قطعات با يك آهنگساز، حذف كردن يا تغيير بعضى ترانه ها به دلايل مختلف، پيدا شدن چند تا گرفتارى غيركارى براى خودم و برخوردش با اين پروژه و...
* بين همين ترانه ها، ترانه اى دارى كه مى گويد «مرو اى دوست، مرو» اين دوست كيست؟
- اين دوست، همان دوست از دست رفته در زلزله بم است. او همان دوست هموطن است كه براى ما دوست است و براى خانواده اش دوست تر. شايد گفتن از اين دوست براى ما شعارى تر باشد از آنچه خانواده اش مى گويند.
* از اين جواب خوشحالم. انتظار داشتم به سنت خواننده هاى داخلى بگويى اين دوست يك معشوق آسمانى است و وارد عرفان بشوى!
- نه، مشخصاً از دست رفتگان زلزله بم را در ذهن داشتم، اما اگر كسى هم از آن يك برداشت عرفانى مى كند، جاى خوشحالى است. اين به حال و وضعيت مخاطب بر مى گردد. هرچقدر دريچه تعبيرها بزرگتر باشد، نشانه غناى آن ترانه است.
* آيا با بچه هاى گروهت دوستى؟
- بله، دوستم. البته گاهى وقتها نظام ممكن است مشكلاتى را برايمان به وجود بياورد.
* نظام؟! شوخى مى كنى، چه مشكلاتى؟
- بله، نظام كارى و انضباطى كه ممكن است موجب شود توى كار بيش از رابطه هاى دوستانه جدى شويم. ما در تمرينها مجبوريم نقايص هم را به هم يادآورى كنيم. براى همين است كه معمولاً سر تمرين ها سعى مى كنيم از افرادى كه خارج از گروه هستند و دوست دارند در تمرين باشند، عذرخواهى كنيم. اين برخوردها و جديت ها براى انجام يك كار خوب لاجرم اتفاق مى افتد، اما آخر آخرش در نهايت همان رابطه دوستانه است.
* شايد اين برخوردهاست كه محمد اصفهانى را در نظر خيلى ها بسيار جدى و شايد گاهى هم عصبانى جلوه مى دهد؟
- راستش بچه ها درباره من چنين نظرى ندارند. شايد كسانى كه تازه وارد گروه مى شوند، چنين حسى را داشته باشند، اما وقتى مدتى مى مانند، مى بينند كه اين رابطه كاملاً دوستانه است.
* آيا اين رابطه هاى دوستانه در اينكه حاصل كار چه شود، تأثيرى دارد؟ ببين! جواب كليشه اى اش اين است كه بگوييم بله، بسيار مؤثر است و از اين حرفها. اما به من بگو كار با كدام يك را ترجيح مى دهى، يك دوست با نمره كارى ۶۰ يا يك غير دوست با نمره كارى ۸۰؟
- دوستى مضار و منافع خاص خودش را دارد. اما من فكر مى كنم اگر چارچوب اين دوستى ها صحيح گذاشته شود، منافعش بيشتر از مضارش خواهد بود. يك دوست وقتى با تو كار مى كند، همه جوره مايه مى گذارد. طبيعت كار هنرى، طبيعتى دلى است. جنگ نيست كه با خشونت و قتل و غارت همراه باشد. پس ايجاد دوستى نقش ديگرى پيدا مى كند. مايه گذاشتن ديگران در كار ما يا از روى دوستى است يا از روى حيثيت كارى.
* چند نفر كه همه مى شناسيم شان و از جمله خود تو مشخص ترين نامهاى دوران جديد موسيقى پاپ ايران هستند. در اواسط دهه هفتاد كه اين موج آغاز شد، شماها دوستان نزديكى بوديد كه بسيار به كمك هم مى آمديد. ترانه هاى دوصدايى مى خوانديد، براى هم آهنگ مى ساختيد، ترانه مى گفتيد، توى كنسرتهاى هم روى صحنه مى رفتيد و... اما الآن مدتهاست كه ديگر از آن اتفاقات خبرى نيست. آيا دوستى هايتان به انتها رسيده؟
- آن همكارى ها در حقيقت به خاطر نوع كارهايى بود كه در آن دوران تصنيف مى شد. آن كارها مى طلبيد كه چنين اجرايى وجود داشته باشد. از طرفى در ذهنيت هاى ما نسبت به آثار اتفاق نظر وجود داشت. از سوى ديگر فراغت هايمان هم بيشتر بود. بيشتر رفت و آمد مى كرديم. آهنگسازان مشترك داشتيم و... الآن گرفتارى ها بيشتر شده و طبيعى است كه در بستر زمان هم نظرها و سليقه ها شكلى خاص مى يابند، اما چنين دوستى ها تغيير نكرده است. اين رابطه ها كم شده، اما دال بر دشمنى نيست. شايد مثلاً احتمال اجراى ترانه هاى دوصدايى شبيه آنچه پيش از اين اجرا كرده ايم، برايم كم شده باشد، اما مسأله منتفى نيست. اگر در اثرى احساس كنم كار مشترك انجام دادن به نفع آن قطعه، خودم و دوست همخوانم، است. اين كار را حتماً مى كنم.
* حتى اگر آن شخص مثلاً يك جوان هفده هجده ساله تازه كار باشد؟
- من هيچ وقت چنين تعصباتى نداشته ام. اگر يك نفر با يك قطعه پخته پيشم بيايد و ببينم كه بين كار ما تناسب وجود دارد و اين تناسب موجب سينرژيسم مى شود، حتماً اگر اين كار را مى كنم.
* سينرژيسم؟
- يعنى در كنار هم قرار گرفتن دو تا صدا موجب تشديد آن ها شود نه تضعيفشان. گاهى وقت ها ممكن است دو تا صدا به جاى آن كه هم را تقويت كنند باعث خنثى شدن هم شوند. اگر شرايط مناسبى وجود داشته باشد، فكر نمى كنم نه من و نه هيچ آدم ديگرى چنين پيشنهادى را رد كند.
* ولى اين را فراموش نكن كه او را كسى نمى شناسد اما تو محمد اصفهانى هستى.
- چه اهميتى دارد؟ من خودم اين درس را از كس ديگرى گرفته ام. آن موقع كه فريدون شهبازيان را همه مى شناختند و محمد اصفهانى را كسى نمى شناخت، او اركستر و اثر و اعتبارش را در اختيار محمد اصفهانى قرار داد و با اين كار نه تنها كوچك نشد كه بزرگ هم شد چون به ما درس تواضع و بزرگوارى داد.
* يك جايى از خالى شدن و پرشدن چنته هنرمند گفتى. مكانيسم اين پر و خالى شدن چيست؟
- كلاً تكرر ملال آور است. من معتقدم آدم حتى اگر استاد هم باشد نبايد استادى اش را تكرار كند. البته گاهى وقت ها آدم از تكرار به عنوان يك استراتژى استفاده مى كند تا بر چيزى تأكيد كند و يا چيزى را تثبيت كند. آدم اگر بتواند با مردم نوبه نو مواجه شود خيلى خوب است. البته نوبه نو مواجه شدن مستلزم اين است كه هنرمند خودش هم نوبه نو شود و خمود و ركود و سستى پيدا نكند.
* بگذار مشخص تر صحبت كنيم. چطور نو به نو مى شوى؟
مثلاً آدم بايد ببيند موسيقى در دنيا چه سيرى را طى مى كند. من نمى گويم آدم كاملاً تابع مد روز شود اما تابع استايلى شود كه دارد جايگزين استايل هاى قبلى مى شود. اگر نو نشوى جريان زمان از تو جلو مى زند و خيلى سريع به تكرار مى رسى. اين ضرورت نو شدن مخصوصاً در موسيقى پاپ جلوه مهمترى مى يابد.
* ده سال پيش فاصله موسيقى پاپ ما با جهان فاصله اى مشخص بود. حالا در بستر زمان ما و جهان ده سال جلوتر آمده ايم. آيا ميزان فاصله همچنان همانقدر است؟
- ما هميشه فواصلمان را با موسيقى جهان حفظ مى كنيم. مخصوصاً در موسيقى پاپ. چون اين موسيقى مال آنها بوده، تحت شرايطى آنها مؤلفند و ما مقلديم. ما اگر هنرى هم داريم در تلفيق موسيقى ما با موسيقى آنهاست. ما فقط فاصله تئوريك مان بيشتر نشده، فاصله اجرايى مان هم بيشتر شده. آنها روز به روز جلو مى آيند و ما معمولاً در جا مى زنيم. ما هيچ ارتباطى با موسيقى جهان نداريم چون فرصت اين را نمى يابيم كه در دل موسيقى شان قرار بگيريم. ديدن فيلم و گوش كردن به آلبوم ها و تلويزيون و ماهواره و اين چيزها كافى نيست. بايد در محيط باشى تا بتوانى آنچه را مى خواهى بگيرى. تمام پتانسيل ها از ما گرفته شده. در محيط در بسته مان نشسته ايم و دلمان خوش است كه كار مى كنيم و نمى دانيم كه حداكثر كارهايى كه ما مى كنيم، آن طرف جزو حداقل ها هم به حساب نمى آيد.
* خب چرا خودتان را ارتقا نمى دهيد؟ خود تو، چرا برنامه اى نمى گذارى كه مرتب به كنسرت هاى بزرگى كه آن در جاهاى مختلف دنيا برگزار مى شود بروى و چيز يادبگيرى؟
- شايد به دليل همين چيزى كه مى گويى، عزمم را جزم كنم كه بروم. البته اين طور هم نبوده كه اصلاً نرفته باشم.
* آيا در مقايسه با آن بخشى هم كه از آن با عنوان موسيقى لس آنجلسى نام مى بريم، ما عقب تر افتاده ايم؟
- نه به خاطر اينكه آن هم در مقايسه با موسيقى روز دنيا موسيقى متعالى نيست.
* موضوع تعالى اش نيست، موضوع اجرايش است.
- خب، در اجرا وضع فرق مى كند. بحث آهنگسازى، نوازندگى و صدابردارى سه آيتم مهم در موسيقى امروز دنياست. بخشى از آن به مسائل آكادميك برمى گردد و بخشى از آن به مسائل تكنيكال. دراستوديوهاى فعلى ما جز بحث نرم افزارى كه آن هم به دليل سهولت در دسترسى غيرمجاز به آن است، هيچ چيز ديگرى كه شبيه استوديوهاى مجهز دنيا باشد وجود ندارد. اگر مى بينى كار خوبى هم گاهى صورت مى گيرد به خاطر هوش بچه هاى ايرانى است.
* چرا تغييرى به وجود نمى آوريد؟
- چه كسى بايد اين كار را بكند؟
* اگر تو و خوانندگان، آهنگسازان ديگرى كه اعتبار دارند، كار حرفه اى مى كنند و ... آستين بالا نزنند، چه كسى اين كار را بكند؟
- چند وقت پيش با صدابردارى صحبت مى كردم كه يك سرمايه گذار پيدا كرده بود كه مى خواست سرمايه گذارى كند و استوديويى با استانداردهاى بين المللى در ايران راه اندازى كند. اما هزينه تأسيس اين استوديو آنقدر زياد است كه معلوم نيست بايد چه قيمتى براى ارائه خدمات در آن در نظر گرفت. در صورتى كه نوُم فعلى در ايران كسر كوچكى از آن رقم است. خب، چه كسى حاضر است چنين پولى بپردازد؟ آن هم در شرايطى كه تيراژ يك آلبوم موسيقى ايرانى در مقايسه با جهان خنده دار است. آمار يك مؤسسه آمارگيرى نشان مى دهد كه در ايران از روى هر نوار ده تا كپى مى شود. يعنى اگر نوارى ۴۰۰ هزار تا تيراژ دارد تيراژ واقعى آن چهارميليون است. پول آن سه ميليون و ششصد هزارتا كجا مى رود؟ به كى مى رسد؟ اين مشكل اثر را نابود مى كند. اين مابه التفاوت آن رقمى است كه در دنيا صرف بالا رفتن كيفيت كار، ساختن كليپ هاى گرانقيمت و ... مى شود. تو وقتى پول بيشترى دربياورى پول بيشترى هم خرج مى كنى.
* البته اگر اهل پول خرج كردن باشى.
- حتى اگر اهل پول خرج كردن هم نباشى به خاطر رقابت هم كه شده سعى مى كنى كيفيت كارت را بالا ببرى . بگذار راحت بگويم. سرمنشأ همه اين مشكلات، عدم رعايت قانون كپى رايت در ايران است.
* مى گويى تيراژ نوارها پايين است، درست. كارتان را كپى مى كنند، درست. تلويزيون خصوصى هم وجود ندارد كه به شماها پول بدهد، كنسرت هم كه خيلى كم برگزار مى شود... پس زندگى را چطور مى گذرانيد؟
- البته در همين تيراژى هم كه گفتم، تيراژ من از بقيه بيشتر است. آن زمان تيراژ من و شادمهر عقيلى بيشتر از بقيه بود كه شادمهر از ايران رفت و من ماندم. از همين رو چون تيراژم بيشتر است، دستمزد بيشترى هم مى گيرم كه قسمتى از كار را پوشش مى دهد. اما اگر بيش از آن بخواهى سرمايه گذارى كنى بايد قيد سود را بزنى.
* وقتى صحبت سود مى كنى اين سؤال پيش مى آيد كه اين سود در چه حدى است، آيا چندين و چند ميليون تومان است؟
- نه به آن شدتى كه مى گويى! ولى خوب روى ميليون است. چند وقت پيش شايعه كرده بودند كه اصفهانى آلبوم بركت را يك ميليارد تومان فروخته! فكرش را بكن! يك ميليارد تومان. آخر آن تهيه كننده چند تا كار بايد بفروشد كه فقط پول رايت آلبوم دربيايد؟
البته وقتى بحث موسيقى مى كنيم فقط مسأله مالى درميان نيست. هنرمند با انجام كار هنرى ارضا مى شود.
* با آلبوم بركت ارضا شدى؟
- هنوز زود است كه پاسخ صريحى بدهم. بايد منتظر استقبال مردم بمانم. ارضا شدن من زياد هم مهم نيست.
* چطور مهم نيست؟
- به خاطر اين كه حتى اگر ارضا نشوم مى روم سراغ دلايل آن.
* آيا قديمى ترين دوستت را به ياد دارى؟
- سال هاى پيش از مدرسه وقتى با مادر و پدرم به اصفهان مى رفتيم، آنجا هميشه دوستى داشتم به اسم عليمراد كه مراد صدايش مى كرديم كه الآن خيلى هم وضعش خوب است و در كانادا زندگى مى كند. اما اولين دوست مدرسه اى ام آقاى طاهرى ريزى بود.
* ريزى؟
- آره، ريز اصفهان.
* امروز كه منتظرت بودم، چند نفر از بچه هاى روزنامه پرسيدن با كى قرار دارى؟ گفتم محمد اصفهانى. مى دانى چى گفتند؟
- نه چى؟
* بى اختيار گفتند: «راستى كجاست؟» اين سؤال آن ها براى من خيلى عجيب بود، اما فكر كردم كه حق دارند اين را بپرسند. راستى كجايى؟ چرا در تلويزيون و مطبوعات كمتر ديده مى شوى؟
- خب درگير توليد همين آلبوم بودم.
* درست. اما يك هنرمند بايد در فاصله دو تا آلبومش به فكر حفظ حضورش هم باشد. قبول كن كه بخشى از كار هنرى «شو» است.
- بودن و نبودن هر كدام معناهاى خاصى دارد. حضور هر آدمى با كارش معنا پيدا مى كند. اگر مردم خاطره خوشى از كارهاى او داشته باشند، براى به ياد ماندنش كافى است. البته هر چقدر هم جلوتر مى آيم وسواس ام براى حضور در اينجا و آنجا بيشتر مى شود. زياد حضور داشتن هم خوب نيست. يادت باشد تكرار ملال آور است. گاهى مستورى بهتر به نظر مى رسد. در فرهنگ ما مستورى مستى مى آورد.
* چرا چايى ات را نمى خورى. سرد شد!
- من چاى نمى خورم.
* چرا؟ به صدايت صدمه مى زند؟
- نه اصلاً دوست ندارم. حتى صبح ها هم چاى نمى خورم.
* چه غم انگيز.
- نه، زياد هم غم انگيز نيست. اگر مثل من چيزى از چاى دستگيرت نمى شد تو هم نمى خوردى.
* در اين لحظه كه اشكال نداردكه چاى خودم را بخورم؟
- نه، راحت باش. اگر دوست دارى چاى مرا هم مى توانى بخورى.
* اگر فردا صبح فرصت اين را داشته باشى كه يك مهمانى چهار نفره بدهى، چه كسانى به اين مهمانى دعوت خواهند شد؟
- اجازه بده اسم نبرم. چون انتخاب چهار نفر بين همه آنها سخت است. ترجيح مى دهم بين شان قرعه كشى كنم و به همه هم مى گويم كه آنها را با قرعه كشى انتخاب كرده ام.
* همه ما يك دنياى خصوصى داريم. آيا تو هم چنين دنيايى دارى؟
- البته. چون من هم از همه ام.
* نشانه هاى اين دنيا چيست؟
- نشانش دربى نشانى است. چون از فرط خصوصى بودن يك جورهايى خفيه است.
* حتى براى خودش؟
- حتى براى خودم. گاهى وقت ها، حالت هاى آدم براى خودش هم تعبيرپذير نيست. همينكه گاهى مى گويى «حسم مى گويد چنين كن» يعنى چيزهايى براى خودت هم پنهان است.
* اين جمله را زياد به كار مى برى؟
- كم به كار نمى برم.
* آيا در همين دنيا اشياى خاصى وجود دارد كه برايت ارزش معنوى داشته باشند؟
- بله. من يكسرى سنگ از كنار دريا جمع كرده ام كه آنها را خيلى دوست دارم. آنها را توى يك كيسه ريخته ام و هركس مى آيد توى اتاقم فكر مى كند داخل كيسه يك شىء بسيار باارزش است. به داشتن بعضى كتابها هم اهميت مى دهم. بعضى هايشان را هم هنوز نخوانده ام اما هميشه نگرانم كه نكند يك روز كسى اين كتابها را از من بدزدد. جالب اينكه هيچ كدام هم ارزش مادى عجيبى ندارند.
* اين كتابها درباره چيست؟
- بيشتر به حوزه عرفان مربوط مى شود. درست است كه خودم عارف نيستم اما وصف العيش، نصف العيش.
* چند وقت است به «طب هاريسون» سر نزده اى؟
- (فكر مى كند) يك ماه است. مشكلى پيش آمده بود و رفته بودم اطلاعاتى درباره آن پيدا كنم.
* آيا مى دانى تفاوت يك تمساح و سوسمار در چيست؟
- راستش تا حالا به چنين تفاوتى فكر نكرده ام. تا حالا فكر مى كردم تفاوتى ندارند. شايد اشتباه مى كنم و هر دو يك نوع كروكوديل هستند.
* صرف نظر از اين تفاوت اگر تمساح يا سوسمار بودى چه كسى را مى خوردى؟
- تمساح و سوسمار كه قدرت انتخاب ندارند چون جزو خزندگان هستند و از نظر رده تكاملى هم پايين هستند.
* اينكه دليل نشد. خب، پرندگان هم حق انتخاب ندارند. تو فرض كن تمساح يا سوسمارى بودى كه قدرت انتخاب داشتند.
- يعنى يك تمساح ايدئولوژيك بودم.
* اسمش را هرچه دوست دارى بگذار.
- حالا كه مسأله، ايدئولوژيك شد پس بگذار آدم هاى بد را بخورم.
* اينجورى كه دنيا خالى مى شد.
- بهتر من، آنقدر طعمه در اختيارم بود كه نمى دانستم كدام را بخورم!