|
با هنرمندان دفاع مقدس
|
|
|
|
راويان
|
|
|
|
|
|
|
|
|
با هنرمندان دفاع مقدس
زمان دلتنگى
اشاره: «تا فراسوى رفتن» عنوان نخستين مجموعه شعر آرش شفاعى با موضوع دفاع مقدس است. وى علاوه بر حضور در كنگره هاى شعر دفاع مقدس و فعاليت در عرصه هاى فرهنگى به كار مطبوعاتى نيز مشغول است و در حال حاضر دبير سرويس اجتماعى روزنامه قدس است . گپ و گفت كوتاه اين هفته را با او مى خوانيد: درچه مواقعى ياد سالهاى دفاع مقدس مى افتيد؟ شايد اغلب مواقع، على الخصوص روزها و هفته هايى كه ياد دوران دفاع مقدس به دليل مناسبتهاى تاريخى و ملى زنده مى شود مثل فتح خرمشهر، هفته دفاع مقدس و ... و ديگر مواقعى كه به دليل موقعيت شغلى و كارى مجبور مى شوم در مورد مسائل و مشكلات ايثارگران مطلبى بنويسم كه در اين گونه موارد متأسفانه تجديد خاطرات همراه با تأسف عميقى ناشى از عملكرد مسؤولان با بازماندگان جنگ است. طى يك سال گذشته شعرى براى دفاع مقدس سروده ايد؟ تنها شعرى كه طى يك سال گذشته گفته ام يك ترانه بوده و بس با اين مطلع كه: تير اومد درست نشست بين چشات آسمون سياه شد، عين چشات رسالت شاعر دفاع مقدس در اين برهه از جامعه كنونى چيست؟ من چيزى تحت عنوان «تقسيم بندى »آن هم با موضوع شاعران جنگ و غيرجنگ را قبول ندارم، دفاع مقدس نيز تنها متعلق به بخشى از جامعه ايرانى نبوده و آنان كه از جان خود گذشتند براى سربلندى كشورمان را بايد قهرمانان ملى تلقى كنيم چرا كه حيات ملى ما به حيات آنها وابسته است و همه ما به عنوان انسان وظيفه داريم كه نگذاريم اين ايثارگرى ها و جانفشانى ها در جامعه كمرنگ شود و باز وظيفه ماست كه دفاع مقدس را وارد بازيهاى سياسى نكنيم و فضاى معنوى آن سالها را با فرصتهاى كوتاه مدت جناحى آلوده نكنيم. لحظاتى كه دلتنگ هستيد چه مى كنيد؟ زمانهايى كه دلتنگ هستم معمولاً مى نويسم يا شعر مى گويم اما اگر نتوانستم، درون خودم مى ريزم شايد شعرى متولد شد! چه صحبتى با متوليان شعر ، هنر و ادبيات دفاع مقدس داريد؟ فكر مى كنم در حال حاضر مسؤول ، امكانات، بودجه و ... براى بحث دفاع مقدس كم نداريم. اما چيزى كه به نظر مى رسد كم پيدا مى شود مديريت فرهنگى است. كسانى كه تاكنون در اين حوزه ها فعاليت داشته اند اصولاً آدمهاى فرهنگى نبوده اند ضمن اينكه بايد براى توليد، نشر و عرضه سالم بدون دردسر تلاش مضاعف و صادقانه كرد. خود من چندسال پيش مجموعه اى مستقل براى دفاع مقدس آماده چاپ داشتم. گفتند قبول، چاپ مى كنيم و در ابتدا نيز بسيار استقبال كردند اما بعدها آنقدر براى چاپ همين كتاب خون دل خوردم (مجموعه شعر تا فراسوى رفتن) كه ديگر رغبتى براى چاپ كتاب در اين حوزه و با اين تشكيلات را ندارم.
|
|
|
|
|
راويان
خلبانان فراموش شده
|
|
|
در طول هشت سال دفاع مقدس، خلبانان شكارى خالصاً و مخلصاً جنگيدند، خلبانان ترابرى در مناطق پرخطر جبهه هاى جنگ با جابه جايى نيروها وتخليه مجروحين حماسه آفريدند. خلبانان هليكوپتر در پشتيبانى از نيروهاى رزمنده در راستاى كمك به خط مقدم جان بر كف كوشيدند. اما گروهى خلبانان بودند كه هيچ موقع از آنان نامى برده نشد و من اين فرصت را غنيمت مى شمارم با نوشتن اين چند سطر گوشه اى از فداكارى هاى آنان را بازگو مى كنم. آنان خلبانان هواپيماهاى سبك بودند كه با جابه جايى فرماندهان و قطعه رسانى و يا به خاطر محرمانه ماندن دستورالعمل هاى پروازى به صورت پيك انجام وظيفه مى كردند، خلبانانى كه در طول روز بيش از هفت ساعت در شرايط بدجوى، بدون كوچكترين ابزار دفاعى در مقابل هواپيماهاى شكارى دشمن در مرزها پرواز كردند. يكى از خطرناك ترين پروازها، پروازهاى V.O.P بود (يعنى گشت زنى با ديد) داستان به وجود آمدن پرواز V.O.P بدين صورت بود كه با شروع جنگ تحميلى نياز بود كه هواپيماهاى شكارى به صورت آماده باش در هوا و به صورت گشت از طلوع تا غروب آفتاب در مرزهاى ميهن اسلامى پرواز كنند. اما مشكل آن بود كه ما در تحريم اقتصادى به سر مى برديم و با كمبود شديد لاستيك هواپيماهاى شكارى روبرو بوديم، از اين رو به پرواز در آوردن اين دسته از هواپيماهاى شكارى چندان مقرون به صرفه نبود از سوى ديگر صلاح آن بود كه در آن شرايط بحرانى از هواپيماهاى شكارى در جهت بمباران مواضع دشمن استفاده شود. بنابراين، اين خلبانان فداكار وارد صحنه شدند و مأموريت گشت هوايى به هواپيماهاى سبك بونانزا محول شد، مأموريت از طلوع تا غروب آفتاب به اين خلبانان داده مى شد تا با يكى از پرسنل نيروى هوايى با در دست داشتن دوربين به لبه مرزها و نقاط كور رادار پرواز كنند و به محض ديدن هواپيماهاى شكارى دشمن به پايگاه هاى مربوطه از طريق راديو اطلاع بدهند و بدين گونه بود كه اين خلبانان شجاع با دلى سرشار از اميد به خدا و عشق به رهبر در راستاى مأموريت خود جان بر كف كوشيدند و با كمترين هزينه اين مأموريت ها را انجام دادند. باشد كه اين چند سطر يادى ازآن آزادمردان را زنده كند و از زحمات بى شائبه شان ذره اى ناچيز قدردانى كرده باشيم. سرهنگ خلبان بازنشسته على عالى زاده
|
|
|
|
|
گردان محرم
|
|
|
با شهيد كرمى فرمانده گروهان دوم فقط از طريق بى سيم ارتباط داشتيم. ما در جناح چپ تپه دوقلو بوديم و گروهان او در جناح راست. شب اول عمليات گردان ۵۰۵ محرم كه ما هم جزو گروهان اول بوديم، خط شكن بود. قرار بود ارتفاعات گرده رش و تپه دوقلو را از چنگال عراقى ها درآوريم. شب اول خط دشمن بخوبى شكسته شد. گروهان شهيد كرمى به دليل اينكه نيروهايش هميشه جزو نيروهاى زبده گردان بودند، معمولاً نقاط حساس منطقه عملياتى به او واگذار مى شد. در عمليات نصر چهار كه در ارتفاعات كردستان انجام مى شد، سخت ترين نقطه عملياتى را محمد كرمى و بچه هاى گروهانش تقبل كرده بودند. به همين دليل گروهان او بيشترين صدمه را ديده بود. به همين خاطر بايد نيروهايش جابه جا مى شدند. از شب اول عمليات ديگر محمد را نديده بودم و فقط با بى سيم با همديگر ارتباط داشتيم. روز دوم يا سوم بود كه خبر رسيد گروهان شهيد كرمى جابه جا شده و به پشت خط منتقل شده اند، اما محمد خودش در منطقه است و در خط مانده است. وقتى كه پرس و جو كرديم كه ببينيم كجاست، گفتند در ارتفاعات نزديك مواضع ما با بچه هاى گروهان در حال استراحت كردن است. با برادر جام سحر به سمت آن ارتفاعات راه افتاديم. وقتى كه او را از نزديك ديديم، تعجب كرديم. ران پاى راستش تركش خورده بود. از باندى كه روى پايش بسته شده بود، معلوم بود زخمش عميق است. اما او كماكان در خط مانده بود و مى جنگيد. هرچه هم به او اصرار كرديم، سودى نداشت. محمد اهل شوخى و خنده بود. اما در آن موقع عجيب بود كه ناراحت به نظر مى رسيد و پكر بود. خواستم با او شوخى كنم، ديدم نه اوضاع روحى اش اصلاً روبراه نيست. بعد از سلام و احوالپرسى و پرسيدن وضع منطقه گفتم: محمد! خبرى شده كه اينقدر ناراحتى؟ به سختى سربلند كرد و لب تر نمود و گفت: مگر خبر ندارى؟ گفتم: از چى؟ گفت: مگر نمى دانى خيرالله صيدى شهيد شده! يك لحظه ديگر چيزى نشنيدم. سعى مى كردم بغضم را بخورم و پلك بر هم نزنم تا آن دقايق اوليه بگذرند. تازه فهميدم ناراحتى محمد از چه بود. خيرالله از فرماندهان دسته گروهانش بود كه با همديگر خيلى صميمى بودند و در عملياتهاى بسيارى كنار هم جنگيده بودند. محمد با آن زخمهاى عميق كه در پايش بود دو روز ديگر با بچه ها در خط ماند تا با همديگر جابه جا شويم و بعد تحت درمان و مداوا قرار گرفت.
|
|
|
|
|
مزار
قرار بود براى انجام عمليات با ديگر بچه هاى گردان به كردستان برويم. به همه واحدها اعلام آماده باش كرديم. بعداز چند روزى معطلى به سمت دره ها و بيشه ها و كوه هاى پرشكوه كردستان راه افتاديم. به كردستان هم رسيديم. تداركات هم تهيه ديده شده بود، اما عمليات لو رفته بود. بچه ها همه پكر شدند. ديگر در منطقه ماندن صلاح نبود. به همه مرخصى داديم تا فرصتى ديگر. ما هم آمديم مرخصى. با بچه ها از جمله ابراهيم جام سحر، عبدالله سعيدى و شهيد كرمى در يكى از روزها به قصد زيارت مزار شهدا به گلزار شهدا رفتيم. شهيد كرمى ناخودآگاه به قسمتى از گلزار شهدا خيره شده بود كه هنوز خالى بود، ما را صدا زد و گفت: شما فكر مى كنيد اين قسمت جاى كداميك از ما خواهد بود؟ آبان ماه بود كه دوباره دستور رسيد كه آماده باشيد براى عمليات آن هم در كردستان. بچه ها را جمع كرديم. دوباره آنها را توجيه نموديم و سمت كردستان و قله گرده رش راه افتاديم. عمليات نصر هشت با پيروزى بچه ها و فتح قله گرده رش به پايان رسيد. منتظر بوديم كه بعد از چهل و هشت ساعت ماندن در منطقه، نيروها جابه جا شوند. شهيد كرمى و گروهانش دقيقاً روبروى ارتفاعى بودند كه ما مستقر بوديم. من و شهيد هلتى از روبروى آن ارتفاع رد مى شديم. با شهيد كرمى فقط از طريق بى سيم ارتباط داشتيم و طى اين مدت او را نديده بوديم. ما گروهان يكم بوديم و گروهان شهيد كرمى گروهان دوم. گروهان سوم و دوم همجوار هم بودند. وقتى از روبروى ارتفاعى كه گروهان شهيد كرمى روى آن مستقر بود رد مى شديم بى سيم چى گروهان سوم روى خط بود و بى سيم ما هم روشن.بى سيم چى صدايش قطع و وصل مى شد. قصد داشت با فرمانده گردان صحبت كند و مى خواست خبرى را بگويد اما بى سيم يارى نمى كرد. احساس همه اين بود كه خبر مهمى دارد. صبرمان تمام شده بود. بالاخره خودمان رفتيم روى خط. شهيد ساده ميرى از بى سيم چى پرسيد: خبرت را دوباره تكرار كن، نامفهوم بود. بى سيم چى با حسرت و با صدايى لرزان و پر از بغض گفت: محمد كرمى با سماورچى اش پرپر شد! بعد هم بى سيم و ارتباط تمام شد. هيچكدام از بچه هايى كه در اطراف ما بودند توان ايستادن رو پا را نداشتند. چشم ها همه در انتظار بارش بودند. كوه هاى كردستان گويى در جست وجوى گمشده اى بودند. با چند نفر از بچه ها به سمت محل عروج او راه افتاديم. تا خودمان نديديم باور نكرديم. پيكر شهيد كرمى با پهلويى پاره و يكدست قطع شده هنوز صميميت را به يادگار داشت و نگاهش مثل مهتاب در آسمان ها سير مى كرد. مزارش در همان جايى كه خودش پيش بينى كرده بود به خاك سپرده شد. راوى: على چشفر
|
|
|
|