|
|
|
داستان سه شنبه ها
نسيم صحرا
|
|
|
پرى خردمند بخش سوم
درشماره هاى گذشته خوانديد كه دخترى به نام اختر با وعده وعيدهاى پسردايى اش جمشيد قبل از اينكه در دانشگاه پذيرفته شود، در انتظار پايان تحصيلات او مانده وبه تمام خواستگارانش جواب رد داد. ولى او بعد از مدتى متوجه شد كه جمشيد نسبت به او بى اعتنا شده است وازرفتار وحركات او رضايت ندارد. چند روز بعد وقتى به او گفته شد كه جمشيد قصد ازدواج با دختر ديگرى را دارد شوكه شد او با جمشيد تماس گرفت ودر ديدارى با او قول داد كه همان كسى شود كه جمشيد مى خواهد و حرفهاى گذشته وعشق شان را يادآور شد ولى جمشيد... اينك ادامه داستان فاجعه اتفاق افتاده بود. همه نقشه هايش نقش بر آب شد. همه رؤياهايش هيچ شده و پريد. ديگر در خواب هم دستش به جمشيد نمى رسيد. - جمشيد بگو دروغى است. بگو ليلايى در كار نيست. بگو كه فقط مرا دوست دارى. جمشيد بلند شد و شروع به قدم زدن كرد. در پى جمله اى، حرفى بود تا اختر را آرام كند. از نگاه كنجكاو رهگذران خجالت كشيد. اما اختر به هيچ روى آرام و قرار نداشت و برايش مهم نبود. التماس وخواهش مى كرد. عهد و پيمانهاى گذشته را به يادش مى آورد. اما جمشيد تصميمش را گرفته بود. - چشم اگر تو بخواهى چشم. و با گوشه چادر اشكهايش را پاك كرد. رد اشك روى گونه هاى قرمزش خط انداخته بود. پسر خسته و عصبى دنبال راه فرارى بود: اختر فكر كن اصلاً من وجود ندارم. فكر كن من مردم. برو دنبال زندگيت، برو با كسى ازدواج كن كه خوشبختت كند. - من فقط با تو خوشبخت هستم. - آخه من با تو به كجا مى رسم؟ اين مسائل در فهم تو نيست. چون سواد ندارى، چون در اجتماع نبودى چرا درك نمى كنى؟... بابا آخه چطورى بگويم من حتى از سر و وضع تو خجالت مى كشم. تو حتى ساده ترين آداب معاشرت را بلد نيستى آخر من چطور با تو جايى بروم... تن صدايش چنان عتاب آميز بود كه دختر از ترس ساكت شد. اما سيل اشك جارى بود. چقدر احساس بدبختى مى كرد. تقلا كافى بود. بايد اعلام باخت مى كرد. جمشيد خودش متوجه صداى بلندش شد. مكثى كرد و در حالى كه به موهايش چنگ مى انداخت سعى در كنترل خود داشت: - البته تو تقصير ندارى. كسى نبوده چيزى يادت بده. ولى خوب قرار نيست من تاوان پس بدهم. اختر جرأت نكرد دهان باز كند و بگويد پس چرا من بايد جور بى وفايى و پيمان شكنى تو را بكشم؟ به چه جايگاه ناكرده اى بايد تاوان پس بدهم و زجر بكشم. لابد به تاوان وفادارى! كارت دعوت عروسى جمشيد و ليلا خط بطلانى بود به زندگى خزان زده اى كه هرگز فرصت شكفتن نيافت. دختر بيچاره به زور نفس مى كشيد مثل يك تكه گوشت بى تفاوت و غمگين نمى فهميد كى روز مى شود كى شب. كنار حوض مى نشست و با ماهيها، حوض و شمعدانيها درد دل مى كرد و اشك مى ريخت. غرورش شكست، احساسش لگدمال شده بود. يك روز، زن چاق كوتاه قد حتى در خانه شان را زد. اختر را ديد و پسنديد. شب خانوادگى همه با هم آمدند خواستگارى. پدر و مادر حرفى نداشتند و برخلاف تصورشان كه هميشه جواب اختر نه بود، اين بار بى آنكه كوچكترين اعتراضى بكند يا بهانه اى بگيرد، بى آنكه ببيند اصلاً داماد چه شكلى است، «بله» را گفت. جواد كارگر ساختمان بود. چه فرقى مى كرد غصه جمشيد داشت از پاى درش مى آورد. بايد راه خلاصى مى جست. روز عروسى شان مريض شد او را به تنها درمانگاه منطقه رساندند. سرم وصل شد. فشارش افتاده بود قعر چاه. لبهايش چاك چاك شده بود از بس كه جويده بود. هذيان مى گفت. آن شب آمدن مهمان سرزده اى را بهانه آوردند و به جشن نرفتند. ليلا ديدن نداشت. مادر هر چه از عاطفه در چنته داشت رو كرد. هر طور شده بود براى روز عقد سرپايش مى كرد. بالاخره هر طور بود روز عقد پاى سفره نشست و بله را گفت. نقل پاشيدند و مبارك بادا و دست زدن و هلهله كشيدن تا هفت كوچه آن طرفتر مى رفت. اما اختر كور و كر مثل مترسك بزك كرده نشسته بود و در عالم خودش سر مى كرد: براى ليلا و جمشيد هم اينطورى شادى كرده اند. خدا مى داند سفره عقد او چه شكلى بوده. حتماً خانه شان بزرگ و شيك است. از آن افاده اى ها كه با خودشان هم قهرند، خدايا ليلا چه شكلى است؟ مثل خانه پدرى صبحها طبق وظيفه زود بيدار مى شد. حياط را آب و جارو مى كرد. خانه را نظافت مى كرد. غذاى يك گله آدم را بار مى گذاشت، با اكراه رختها و جورابهايشان را مى شست و هزار و يك كار ريز و درشت ديگر. لابه لا هم توپ و تشر براى محكم كارى، كه يكهو دم در نياورد. اختر افسرده بود نه حرف مى زد، نه مى خنديد. نه اعتراضى، نه خواسته اى كه البته اين بره رام ايده آل هر خانواده اى بود. از اين بهتر گيرمان نمى آمد. يكى دو روز بود حال تهوع داشت. بوى پيازداغ حالش را بد مى كرد. مادر شوهر سر از پا نمى شناخت. برايش آش پخت و موقتاً از پخت و پز معاف شد. اما غصه دخترك آنقدر عميق بود و شكست غرورش آنقدر عظيم كه طفل نورسيده تحمل شراكت در اين بدبختى را نياورد و فرار را بر قرار ترجيح داد. مادر شوهر اوقاتش تلخ شد. يعنى چه. چرا مواظب خودت نبودى. ما نوه مى خواهيم. - چشم. چندوقت بعد دوباره حالش بد شد. باز فشارش بالا و پايين شد. چيزهاى عجيب و غريبى به خوردش مى دادند تا قوت بگيرد. بد نبود. داشت جانى مى گرفت. كه خانواده دايى دعوتشان كردند. آخر هنوز آنها را پاگشا نكرده بودند. از بس كه مشغول مراسم خودشان بودند، حوصله اين مهمانى را نداشت. ولى شنيده بود كه عروس و داماد ماه عسل به شمال رفته اند. اين تنها مايه تسلاى خاطر آزرده اش بود. هر طور بود به اجبار راهى شد. هميشه اجبار حرف اول را مى زد. انگار نفس كشيدن هم اجبار بود. اما وقتى رسيدند نزديك بود سكته كند. آقا و خانم از ماه عسل برگشته بودند و زن دايى ليلا و اختر را با هم پاگشا كرده بود. واى چه مصيبتى. زن دايى مى خواست به تلافى اينكه به عروسى نيامدند حالا عروسش را به رخ بكشد و پزش را بدهد. اختر بى اختيار نگاهى به دستهاى خودش كرد. لبخند تلخى زد حق با جمشيد بود. به شدت سعى در بى اعتنا نشان دادن خود داشت. اما وقتى ليلا او را مخاطب قرار داد دست و پايش را گم كرد. حالش بد شد و بيرون دويد. جواد هم دنبالش. هواى خنك بيرون كمى حالش را جا آورد. حس كرد چقدر خوب است جواد را دارد. اگر هنوز تنها بود چقدر بد مى شد. خوب بود كه ازدواج كرد كه جمشيد فكر نكند بدون او دنيا به آخر مى رسد. مادرش دوان دوان سر رسيد. - اختر چى شده. امشب رو آبروريزى نكن آخه اين اداها چيه. مادر مشغول تهيه سيسمونى نوزاد بود و هر هفته به اختر سر مى زد. كم كم احساس سنگينى مى كرد. به اين قانع شده بود كه سرنوشتش همين است. جواد هم گاهى خوب، گاهى بد، روى هم رفته قابل تحمل بود. اوضاع بد نبود تا اينكه اواخر ماه پنجم وقتى ملافه ها را شست و پشت بام پهن كرد هنگام پايين آمدن از نردبان يك پله را نديد. سر خورد و با سر به زمين افتاد و دو سه غلت زد. وقتى بهوش آمد دومين بچه اش را هم از دست داده بود. حالش رو به وخامت گذاشت. ديگر كار از افسردگى گذشته بود . داشت ديوانه مى شد. مادر شوهر هم كه ساكش را بست و گذاشت پشت در. عروسى كه اينقدر دست و پا چلفتى باشد كه نتواند يك بچه را نگه دارد به درد مردن مى خورد. بيچاره اختر با سرافكندگى دوباره سر سفره پدر و مادر برگشت، انگار به عمد اين سرنوشت را براى خودش رقم زده بود. پدر و مادر عصبى بودند. همسايه هاى فضول هم دست بردار نبودند. مادر مدام غر مى زد: خاك بر سرمان شد. آبرويمان رفت. كور بودى پله را نديدى. اختر هيچ نمى گفت. حتى اشك هم نمى ريخت. در اين دنيا هيچ كس نبود بفهمد چه مى كشد. چقدر آرزوى مردن داشت. اما بوى ديگرى هم مى آمد. بوى خبرى تازه، آخر سر زن دايى از پچ پچ خسته شد و دست مادر را گرفت به اتاق رفتند در را هم بستند تا با خيال راحت حرف بزنند. اختر احساس كرد خبرهايى شده حس كنجكاويش تحريك شده بود، آخر سر نتوانست خود را نگه دارد و پرسيد چيزى شده؟ مليحه دهان باز كرد حرف بزند كه جميله جلوى دهانش را گرفت و حرف تو حرف آورد. اختر ديگر ادامه نداد اما مطمئن بود چيزى شده است حس مى كرد مربوط به جمشيد است اما نمى توانست حدس بزند چى شده است دلش مى خواست اينطور تعبير كند كه بين او و ليلا اختلاف افتاده... آه اگه بخواد از ليلا جدا بشود همين فردا منم از جواد طلاق مى گيرم. خدايا يعنى ممكن است با هم دعوا كرده باشند. نزديك نيمه شب بود كه قصد رفتن كردند. اختر مى دانست كه زن دايى سير تا پياز قضيه را براى مادر تعريف كرده اما زياد اميدوار نبود با وجود روابط نامطلوب اين اواخر چيزى به او بروز دهد. اما برخلاف انتظار مادر اصلاً طاقت نگه داشتن راز به اين مهمى رانداشت. خوش داشت كه ديگران را هم گرفتار ببيند. چرا فقط خودش گرفتار باشد. براى اينكه پدر متوجه نشود به حياط رفتند در تاريكى و سكوت شب اختر مسائلى را شنيد كه چشمهايش داشت از حدقه بيرون مى زد. - ليلا كه فيس و افتاده خود و فك و فاميلش دنيا را برداشته بود مشكل اخلاقى داشته است و... اختر مبهوت به اين حرفها گوش مى داد و درد خودش را از ياد برده بود. مغرورانه از اين پيشامد شاكر خداوند بود كه چه زود حق جمشيد را كف دستش گذاشت و داد او را ستانده بود. مى دانست يك روز آه او دامنش را مى گيرد ولى فكر نمى كرد به اين زودى! خوب شد آرزوى مرگش را نكرد! تا او باشد ديگر احساسات كسى را به بازى نگيرد. از آن شب به بعد هر روز به اين اميد چشم باز مى كرد كه خبر جدايى اش را بشنود. سر و كله جواد بعد از مدتى پيدا شد. اما برخلاف انتظار پدر و مادرش با او برنگشت. ستمهاى خانواده مخصوصاً مادرش را يادآور شد و اينكه اگر بميرد هم برنمى گردد. ديدند دارد كار بيخ پيدا مى كند يك شب شال و كلاه كردند و قبيله اى آمدند عروسشان را ببرند. پدر خط و نشان كشيد اگر برنگردد سرخانه و زندگيش گوش تاگوش سرش را خواهد بريد. ظاهراً اين تهديد كارگر افتاده و اختر راهى شد. هنوز يكى دوماه از بازگشتش نگذشته بود كه ليلا فارغ شد. جمشيد هم بى سر و صدا برگشت كنارش. از خشم مى خواست سرش را به ديوار بكوبد. جمشيد بى غيرت! لياقتش همان ليلا و... ديگر به اين باور حتمى رسيده بود كه جمشيد در مقابل زنش - به هر دليل - كاملاً منفعل و زبون است و گرنه از هر صد مرد، يك مرد هم پيدا نمى شود كه چنين ننگى را بپذيرد. يك هفته درد كشيد تا بالاخره سعيد به دنيا آمد. زايمان سخت و طاقت فرسايى كه شيره جانش را كشيد. لاغر و بيجان تر از قبل به نهال زندگيش چنگ مى انداخت، به تنها چيزى كه حتى تصور نمى كرد كه نيمى ازكروموزومهايش از آن پدرش است. چنان از جواد و خانواده و آرزوهايشان بيزار و غمگين بود كه هيچ نمى خواست زير بار اين واقعيت برود كه جواد هم از اين طفل سهمى دارد. همه اش را از آن خود مى دانست. ديگر برايش مهم نبود جواد با دوستانش مى رود و تا ديروقت نمى آيد و معلوم نيست چه كار مى كند. مهم نبود خانواده اش شب و روز از او كار مى كشيدند. همين كه خنده شيرين سعيد را مى ديد تمام خستگى اش زدوده مى شد. به اين اميد بود كه نهال كوچكش بزرگ شود. آنقدر نيرومند كه تكيه گاه روزهاى پيرى و خستگى اش باشد و زير سايه اش آرام گيرد. تابستان كه به نيمه رسيد ارباب كوچولو در تب و تاب دندان در آوردن بود كه خبر عقد جميله رسيد. قرار بودآخر هفته حنابندان و عروسى باشد. مادر جواد از زن دايى كه همه اش پز پسرش را مى داد خوشش نمى آمد به بهانه اى واهى حكم صادر كرد كه به عروسى نمى روند. اما اختر دختر دايى جميله را دوست داشت. عروسى هم موقعيت خوبى براى ديدن فاميل بود خيلى وقت بود كه با كسى فرصت مراوده پيدا نكرده بود.آخر سر با وساطت خاله صديقه كه همسايه و دوست صميمى مادر شوهرش بود تنها راهى خانه مادرش شد تا براى شب آماده شود. اما از بخت بد دندان در آوردن سعيد مكافاتى شد كه ناچار شد قيد عروسى را بزند. چنان شيون و بى تابى مى كرد كه اختر داشت ديوانه مى شد. به ناچار كنار فرزندش ماند و نرفت. اما همينكه مادرش و بقيه رفتند سعيد هم آرام شد . اختر عصبانى از اين شانس بالشى گذاشت تا اوهم استراحتى بكند كه زنگ در به صدا درآمد. كلافه بلند شد تا در را باز كند. با خود فكر كرد اگر آمده باشند دنبالش نخواهد رفت. سعيد جانى برايش نگذاشته بود. در را كه باز كرد چشمانش گرد شد. ادامه دارد
|
|
|
|
|