چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۴ -
Wed, Oct 5, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۲۷۲
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
بزرگان انديشه (۸۱)
هانس يوناس
نقد اخلاقى جهان مدرن
230697.jpg
حميدرضا فرزاد
هانس يوناس (Hans Jonas) در كنار كارل لوويت، هربرت ماركوزه، هانا آرنت و امانوئل لويناس از شاگردان برجسته مارتين هايدگر بود كه دكترايش را در سال ۱۹۳۰ دردانشگاه ماربورگ زيرنظر هايدگر دريافت كرد. او از جمله انديشمندانى است كه بر بعد اخلاقى زندگى آدمى بسيار تأكيد مى ورزيد و فلسفه را فارغ از بعد عملى و اخلاقى نمى دانست. اين ، موضوعى بود كه تا پايان زندگى اش او را رها نكرد. در ۲۵ مه ۱۹۹۲ در مونيخ، در سخنرانى اى كه «فلسفه در پايان قرن» نام داشت باز بر اهميت بعد اخلاقى فلسفه و به طور كلى زندگى پاى فشرد. در اين باره مى گويد: «دومين نكته موردنظرم مربوط است به عمل هايدگر در سال ۱۹۳۳ [يعنى همكارى و ارتباط با حزب نازى]. آيا آن عمل هيچ ربطى به فلسفه دارد؟ به گمان من بله ، ربط دارد. از نخستين روزگاران، فلسفه - برخلاف ساير شاخه هاى دانش - هم معطوف به كسب معرفت بود و هم به عمل و كردار نظر داشت، عمل و كردارى كه بويژه در خدمت خير (the Good) است. اين خير، غايت و هدف معرفت بوده است. مدارس و مكاتب فلسفه شاگردانشان را به گونه اى تعليم مى دادند و ارزش هايى را به آنان مى آموختند كه آنان را از فروغلتيدن در ذهنيت عامه حفظ مى كرد. نمونه سقراط - كه از همان آغاز نشانه بارزى در فلسفه بوده است - اعتقاد به پيوند ميان معرفت و عمل را چنان نيرو و شرافتى بخشيد كه همواره مانع از آن شده كه اين اعتقاد در بوته فراموشى افتد. بنابراين، وقتى عميق ترين متفكر زمانم با پيشروى تند و پرخشونت ارتش هيتلر همنوا شد، اين صرفاً مايه سرخوردگى و نوميدى ام نشد بلكه به ديد من سقوطى براى فلسفه بود. خود فلسفه و نه يك فرد، اعلام افلاس كرده بود... نمونه مقابل آن ، كه بايد در اينجا ذكر كنم پرسش جديدى به ميان مى آورد: يكى از استادانم به نام يوليوس ابينگهاوس كه يك كانتى راسخ و البته از جهت مقام و اهميت علمى ، غيرقابل مقايسه با هايدگر بود . او در آن شرايط سخت سربلند از آزمون گذشت و اين ، درسى براى من بود. در ماربورگ در سال ۱۹۴۵ براى اداى احترام و قدردانى به ملاقاتش رفتم. او با آن عقيده مطلق و آتشين قديمى اش به چشمانم نگاه كرد و گفت: «مى دونى چيه يوناس؟ من بدون كانت قادر به آن كار نبودم.» ناگهان عميقاً پى بردم كه در اينجا نظر و زندگى يك چيز است. اما فلسفه در دستان كدام يك از اين دو مرد ، وضع بهترى دارد؟ در دست نابغه خلاقى كه انديشه ژرف اش حفظش نكرد و مانع از آن نشد كه در هنگام تصميم گيرى ، ايمان را زير پا نگذارد يا در دست همكار معمولى اما شرافتمندش كه پاك ماند؟ تا به امروز گمان نمى كنم جواب اين سؤال را يافته باشم اما معتقدم كه اين سؤال - سؤال بى پاسخ - مربوط است به نگاهى مجدد و دقيق به فلسفه در اين قرن.»
سخنى كه از يوناس نقل شد برگرفته از بخشى از فصل اول كتاب زير است:
Mortality and morality , A search for the Good after Auschwitz , Hans Jonas, Edited and with a introduction by Lawrence vogel, Northwestern university press, Evanstion, Illinois, 1996
لورنس وگل مقدمه خوب و مفصلى براين كتاب يوناس كه از جمله آخرين آثارش به شمار مى رود نوشته است كه منبع اصلى گفتار حاضر است. ساير آثار يوناس كه به انگليسى ترجمه شده به اين شرح است: دين گنوسى (،۱۹۵۸ ۱۹۶۳) اين كتاب كه از مهمترين آثار يوناس است و اثرى كلاسيك محسوب مى شود تأليفش در اواخر دهه ۱۹۲۰ آغاز و در اواسط دهه ۱۹۵۰ به پايان رسيد (The Gnostic Religion) ، پديده زندگى : به سوى يك زيست شناسى فلسفى (،۱۹۶۳ ،۱۹۶۶ ۱۹۸۲) ، مقالات فلسفى : از عقايد و اصول كهن تا انسان تكنولوژيك (،۱۹۷۴ ۱۹۸۰)، در باره ايمان ، عقل و مسؤوليت : شش رساله (۱۹۷۸ ، ۱۹۸۱) ، دستور معطوف به مسؤوليت : در جست وجوى اخلاق براى عصر تكنولوژيك (۱۹۸۴). هيچ يك از آثار يوناس به فارسى ترجمه نشده است.
يوناس در كتاب The Gnostic Religion كه امروزه در حوزه مطالعات مربوط به آيين گنوسى يك اثر كلاسيك به حساب مى آيد ريشه هاى دوگانه انگاريهاى (dualism) متافيزيكى را كه به ويژه در فلسفه دكارت نمود مشخص پيدا كرد، در آغاز هزاره اول ميلادى مى داند (فرهنگ اديان جهان اكسفورد متن انگليسى، به سرپرستى John Bowker كه در سالهاى ۱۹۹۷ و ۱۹۹۸ به چاپ رسيد ضمن آنكه از اين كتاب يوناس به عنوان يكى از منابع مدخل Gnosticism ياد مى كند در بخشى از توضيح و شرح آيين گنوسى مى گويد: «آيين گنوسى تركيبى از جريان هاى مختلف دينى بود كه تا حدودى ريشه در انديشه يهودى و مشركانه داشت اما در سده دوم به صورت بسط يافته، به عنوان يك آيين بدعت آميز مسيحى ظاهر شد. اين آيين برخلاف جريان اصلى مسيحيت تمايز و فاصله بسيار قائل بود ميان وجود الهى برين و فوق مادى از يك سو و دميورژ (= صانع) يا خداى خالق از سوى ديگر - كه در مرتبه اى پايين تر قرار داشت و پديدآورنده دنياى مادى ناكامل و آميخته به شر و تباهى بود. اين آيين همچنين بر gnosis (يعنى معرفت) تأكيد مى كرد و آن را وسيله رهايى و نجات براى لااقل گروهى از انسانها - موسوم به pneumatikol يعنى افراد معنوى يا روحانيان - مى دانست »). دومين كتاب يوناس ، پديده زندگى (۱۹۶۳) اين نظر را مطرح مى كند كه درمركز فلسفه معاصر ازجمله «اگزيستانسياليسم» هايدگر مى توان يك الگوى گنوسى از انديشه يافت. يوناس استدلال مى كند كه دوگانه انگارى متافيزيكى در دوره معاصر ، تفكر راجع به طبيعت، حتى طبيعت انسانى را به عنوان چيزى فراتر از بهره برداريهاى تكنولوژيك، كار بسيار دشوارى ساخته است. يوناس براى نجات از نيست انگارى (nihilism) نگرشى به طبيعت ارائه كرد كه بيشتر با روح فلسفه ارسطو هماهنگ بود تا با فلسفه ثنويت گراى دكارت و در عين حال با علم جديد سازگارى داشت. آخرين اثر عمده يوناس كتاب دستور معطوف به مسؤوليت : در جست وجوى اخلاق براى عصر تكنولوژيك است كه تأملات وى در باره طبيعت را به قلمرو اخلاق پيوند مى زند. يوناس براين عقيده است كه ما بايد طبيعت را داراى ارزش و يكى از منابع ارزشى محسوب كنيم و نه يك منبع صرف براى تأمين علايق مان. و جز در اين صورت قادر نخواهيم بود به اهميت محدوديت هاى دخل و تصرف تكنولوژيك در طبيعت باور داشته باشيم. طبيعت صرفاً منبعى براى بهره بردارى و دخل و تصرف تكنولوژيك نيست بلكه خود يكى از منابع ارزش و مرتبط با اخلاق است. دستور معطوف به مسؤوليت تأثيرمهمى بر «جنبش سبز» در آلمان داشت و نزديك به دويست هزار نسخه از آن در آلمان به فروش رسيد. اين كتاب همچنين در سال ۱۹۸۷ جايزه صلح انجمن كتابفروشان آلمان و در سال ۱۹۹۲ جايزه معتبر Premio Nonino را در ايتاليا به عنوان بهترين كتابى كه در آن سال به ايتاليايى ترجمه شد به خود اختصاص داد. علاوه براين ، مقالات بسيار يوناس و مصاحبه هاى راديويى اش در باره مباحث مربوط به اخلاق پزشكى و اخلاق زيست محيطى نيز بر شهرت وى افزود.
خلأ اخلاقى انسان معاصر :
يوناس طى چنددهه گذشته تا هنگام مرگش در سال ۱۹۹۳ نسبت به «خلأ اخلاقى » در قلب فرهنگ مدرن هشدار داد، خلأيى كه به ديد وى هم اخلاق سنتى و هم علم تجربى مدرن علت آن بودند. به عقيده يوناس تكنولوژى، امروزه طبيعت رفتار آدمى را دگرگون كرده است. تكنولوژى با فراهم كردن اين امكان كه انسان بر طبيعت درون و بيرون خود اثر بگذارد و در آنها دخل و تصرف كند عملاً موجب تغيير و دگرگونى كردار انسانها شده است . اين روند در مقياسى بسيار وسيع، غيرقابل بازگشت و جهانى دارد و پيوسته رو به گسترش است. به ديد يوناس اخلاق سنتى اين قضيه را مفروض و مسلم مى گيرد كه اثرات اعمال و رفتار ما بسيار محدود است . دراين نوع نگاه سنتى ، امور اخلاقى به روابط ميان انسانها تعلق دارد نه به نسبت ميان انسانها و طبيعت. خير و شر اعمال اخلاقى به نوعى در دست آدمى بود اما پيامدها و نتايج دوردست آنها به صدفه و اتفاق يا به تقدير يا مشيت ارجاع داده مى شد. يوناس تصريح مى كند كه همه اين امور با ظهور و گسترش تكنولوژى مدرن تغيير كرد و اخلاق مرسوم، اكنون قادر نيست در دنيايى چنين تغيير يافته و آميخته به تجهيزات و ابزار آلات تكنولوژيك ، زمينه مسؤوليت پذيرى را - وقتى آينده بشريت در خطر است - آماده سازد. به ديد يوناس اين خلأ اخلاقى ، با غلبه يافتن نوعى نگرش علمى به طبيعت در دوره مدرن شدت پيدا كرده است ، نوعى ماترياليسم فروكاهنده كه برطبق آن، طبيعت يك «ماشين بزرگ» است و مبناى هيچ گونه ارزش اخلاقى و نمايانگر هيچ غايتمندى نيست. دراين نگرش اين نظر كه طبيعت غاياتى دارد به عنوان يك استعاره انسان انگارانه (anthropomorphic) رد مى شود. طبيعت بيرون از انسان، اعتنا و التفاتى به انسان ندارد. انسانها در اعمال خود غايات و مقاصدى دارند اما ساير موجودات زنده و ارگانيسم هاى غيرانسانى ، شىء محض هستند: ماده در حال حركت. به زعم هانس يوناس در اينجا عميق ترين ريشه هاى بحران فرهنگى عصر حاضر نهفته است يعنى نيست انگارى (nihilism ):.
فقدان ملاك و مبنايى براى داورى در باره خوبى و خير طبيعت و عارى بودن طبيعت از هرگونه وجه انسانى كه بتوان با آن ارتباط حرمت آميز داشت، پاسخ دادن به چالش اخلاقى بنيادينى را كه قدرت هاى جديد انسان امروز در برابرش قرار داده، غيرممكن ( و يا بسيار دشوار ) ساخته است: چالش هايى از اين قبيل كه انسان امروز چرا بايد به فكر زمين و انسانهاى آينده باشد؟ چرا انسان امروز بايد به طبيعت به عنوان چيزى فراتر از منبعى صرف براى بهره  بردارى تكنولوژيك بنگرد و در حفظ آن بكوشد. لورنس وگل معتقد است كه يوناس يگانه راه پاسخ دادن به بحران فرهنگى ريشه گرفته در فرهنگ مدرن را نقد فلسفى نيست انگارى مى داند كارى كه خود وى در بسيارى از آثارش بدان پرداخته است.
نقد فلسفى نيست انگارى معاصر: بخشى از نقد فلسفى يوناس متوجه فلسفه اگزيستانسياليسم است كه اطلاعات گسترده اش در مورد آيين گنوسى در اين راه بسيار به او كمك كرد. بنابر الهيات گنوسى خدا به غايت متعالى است و با دنياى مادى بسيار فاصله دارد. خود دنياى مادى نيز زير سلطه يك دميورژ (صانع) شر قرار دارد. بر طبق آيين گنوسى وظيفه انسان اين است كه به معرفت (gnosis) دست يابد. چنين معرفتى اين امكان را فراهم مى كند كه روح انسان پس از مرگ از همه امور دنيوى خلاص شود و به وصال با خدا برسد. نكته مهم اينجاست كه در اين نوع نگرش ، ثنويت و دوگانه انگارى قاطعى ميان خدا و طبيعت وجود دارد و نيز ميان اخلاق و انسان از يك سو و طبيعت از سوى ديگر. يوناس اين دوگانه انگارى را چنانكه اشاره شد ريشه نيهيليسم (نيست انگارى) مى داند و آن را در نقد فلسفى خويش به كار مى برد. به ديد او اگزيستانسياليسم معاصر نيز اين پيشفرض اثبات نشده را پذيرفته است. يوناس اگزيستانسياليسم را در تحليل نهايى،كامل ترين جلوه خلأ اخلاقى مى داند و علت آن را در دو پيشفرض اساسى فلسفه اگزيستانسياليسم جست وجو مى كند: ۱ - نخست اين عقيده كه مفهوم تعهد اخلاقى يك ابداع انسانى است و نه كشفى كه مبتنى بر وجود عينى خود خير باشد ۲ - و دوم هم اينكه بقيه قلمرو وجود و ساير موجودات اعتنايى به تجربه و درك ما از مفهوم تعهد ندارند. يوناس به عقيده وگل جلوه اين دو مفهوم را در فلسفه اگزيستانسياليسم هايدگر مى جست اما ظاهراً بايد آن را به شكل بارز در بخش عمده اگزيستانسياليسم سارتر جست وجو كرد. در هرحال، يوناس آيين گنوسى و اگزيستانسياليسم را داراى دو وجه اشتراك اساسى مى داند: ۱ - نفى اينكه كيهان نظمى اخلاقى دارد و ۲ - عقيده به متعالى بودن كامل «خود» يا «روح - غيركيهانى »كه مى توان از آن به وجود غيرمادى ياد كرد. فرد صاحب اصالت در فلسفه اگزيستانسياليسم (الحادى ) همچون pneumaticos ( افراد معنوى ) فراتر از هرگونه قانون يا nomos اخلاقى قرار دارد. اما بدون اعتقاد به خدايى متعالى ، فرد صاحب اصالت «آزاد» است كه برمبناى ديدگاه خودش و «فراسوى خير وشر» آفريننده ارزشها باشد. او در اين حال ، به آينده اى گشوده نظر دارد اما فاقد هرگونه جهت گيرى به طرف يك مقياس و معيار سرمدى كه به زمان حال و وضعيت حال حاضر ثبات ببخشد است.
آيا يوناس يك فيلسوف است يا يك متخصص الهيات كه از منتقدان فلسفه هاى اگزيستانسياليسم (دست كم شاخه الحادى آن ) و نيز از منتقدان صنعت گسترى و تكنولوژى گرايى بى حد ومرز و نيز منتقد ديدگاههاى مادى باورانه و فروكاهنده به شمار مى رود؟ خود او در عين حال كه دلمشغولى بسيار به الهيات داشت منتقد آن نيز بود و همواره مى خواست در مقام يك فيلسوف شناخته شود . او در اهميت اخلاق و در ستايش طبيعت و زندگى بسيار سخن گفت ، زندگى و جوشش حيات كه به ديد او حتى در ساده ترين موجودات زنده وجود دارد . شناخت انديشه هاى او در باره طبيعت و اخلاق بسيار مهمتر از گنجاندن وى در قالب هاى به عادت درآمده است. يوناس در سال ۱۹۹۳ در ۸۹ سالگى درگذشت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |