چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۴ -
Wed, Oct 5, 2005
جوان
۳۲۷۲
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
بزرگداشتى براى نادر ابراهيمى
ازعشق گفتن
اين هفته در ستون از عشق گفتن، شعرى از شاعر ترك زبان معاصر، محمدحسين شهريار برايتان انتخاب كرده ايم. حتماً تا به حال شعر معروف او «حيدربابا سلام» را دست كم يك بار خوانده ايد. اين بار شما را به خواندن شعرى ديگر از اين شاعر دعوت مى كنيم:
بزن كه سوز دل من به سا ز مى گويى
ز ساز دل چه شنيدى كه باز مى گويى
مگر چو باد وزيدى به زلف يار كه باز
به گوش دل سخن دلنواز مى گويى؟
مگر حكايت پروانه مى كنى با شمع
كه شرح قصه به سوز و گذار مى گويى؟
كنون كه راز دل ما ز پرده بيرون شد
بزن كه در دل اين پرده راز مى گويى؟
به پاى چشمه طبع من اين بلند سرود
به سرفرازى آن سرو ناز مى گويى
به سررسيد شب و داستان به سر نرسيد
مگر فسانه زلف دراز مى گويى
دلم به ساز تو رقصد كه چون نسيم صبا
پيام يار به صد اهتزاز مى گويى
به سوى عرش الهى گشوده ام پر وبال
بزن كه قصه راز و نياز مى گويى
نواى ساز تو خواند ترانه توحيد
حقيقتى به زبان مجاز مى گويى
ترانه غزل «شهريار» و ساز «صبا»ست
بزن كه سوز دل من به ساز مى گويى.
بزرگداشتى براى نادر ابراهيمى
جوانى ما و قصه گل هاى قالى
230664.jpg
سارا جمال آبادى
يكشنبه اى كه گذشت، روز بزرگداشت نادر ابراهيمى نويسنده معاصر كشور در خانه هنرمندان بود. خواستيم از شما بنويسيم كه در مراسم او شركت كرديد. چه شمايى كه ابراهيمى را مى شناختيد و حاضر شديد و چه شمايى كه تصادفى گذرتان به آنجا افتاد.
در اين «سرزمين كوچك ما» شما چقدر شاعران و نويسندگان را مى شناسيد؟ نادر ابراهيمى را چند بار ابراهيم نادرى، ناميده ايد؟ جمعيتى كه به استقبال استاد رفته بودند، همه كتاب هايش را خوانده اند؟ اصلاً او را مى شناسند؟ بزرگداشت او را در خانه هنرمندان با هم مرور مى كنيم.
درخت هايى با برگ هاى سبز، هواى نارنجى و آدم هايى كه عادت كردند بدو بدو كنند و نرسند. آدم هايى كه با عجله وارد فضاى خانه هنرمندان مى شوند از كنار حوض بزرگ مى گذرند به كسى مى رسند و روى نيمكتى خالى مى نشينند و تمام.
آدم هايى كه با عجله به خانه هنرمندان مى رسند از روى زنجير ورودى مى پرند شايد هم نزديك است روى زمين بيفتند اما خود را جمع مى كنند از كنار حوض با آب راكد مى گذرند، آشنايى را مى بينند، دستى مى دهند واز پله تند تند بالا مى روند و به سمت كافى شاپ مى پيچند و باز هم تمام.
آدم هايى كه با عجله وارد خانه هنرمندان مى شوند از كنار حوض مى گذرند از پله ها بالا مى روند داخل سالن مى شوند با همان قدم هاى تند از سالن شلوغ و راهرو دراز مى گذرند و پشت در بسته سالن بزرگداشت ... : خانم! آقا! كجا؟ سالن ديگر جاى ايستادن هم ندارد.
مرد نسبتاً جوان و كمى هم بداخلاق كنار در ايستاده است و به حرفهاى مؤدبانه و غيرمؤدبانه افراد پشت در مانده توجهى نمى كند.
- يعنى براى ما دو نفر هم جا نيست. مى ايستيم.
- براى نصف شما هم جا نيست. نمى شود نفس كشيد.
بى خيال داخل شدن به سالن مى شوم. داخل راهرو ميزهاى طولانى و رديف كتابهايى از نادر ابراهيمى آرام نشسته اند...
بار ديگر شهرى كه دوست مى داشتم، افسانه باران، در سرزمين كوچك من،  تضادهاى درونى، انسان جنايت احتمال، و...
نگاه نادر ابراهيمى روى صحنه پوسترى كه كنار كتاب ها لبخند مى زند.
ساعت ۴۵:۶ دقيقه و آدم هايى كه هنوز پشت در منتظر ايستاده اند و هنوز در آرزوى راضى كردن دربان دم در هستند.
اما فرامرز پشت در نايستاده و پشت ميز كتابهاى ابراهيمى با خوشرويى جواب اين و آن را مى دهد. فرامرز دانشجوى جهانگردى است كه براى ديدن مراسم آمده اما به قول خودش پشت ميز فروش كتاب ها به خاطر فاميل گير افتاده است از او كه درباره كتابها و چاپ چندم شان توضيح مى دهد مى پرسم:
- نادر ابراهيمى را خوب مى شناسى؟
نه زياد! تا حدودى. بعضى از كتاب هايش را خوانده ام. مثل بار ديگر شهرى كه دوست مى داشتم، يك عاشقانه آرام. كتاب آتش بدون دود را هم تا نصفه خوانده ام كه چون نثر سختى داشت كنار گذاشتم اما امروز با اينكه فكر مى كردم ديگر سراغ اين كتاب نمى روم ديدن فيلم آتش بدون دود باعث شد تا حتماً همين امشب به سراغ اين كتاب بروم.
ميز شلوغ مى شود. پسر و دخترهايى كه كتاب ها را ورق مى زنند كتاب آشنايى را به همديگر نشان مى دهند كه ناگهان همهمه دم در آرام مى شود و آدم ها به سمت ديگرى مى روند ... نادر ابراهيمى آمده است. با موهاى سپيد با دستان بزرگ نشسته بر روى يك چرخ دستانش را بهم قفل كرده است لبخندى بر صورتش دارد از ميان جمعيتى كه سلام و احوال پرسى مى كنند مى گذرد در سالن باز مى شود و همه كسانى كه پشت در منتظر ايستاده اند آشنا و فاميل نادر ابراهيمى مى شوند و هركدام از گوشه به داخل سالن مى روند.
مجرى برنامه از حضور ابراهيمى تشكر مى كند و جمعيت مى ايستند و دست مى زنند. نويسنده دستان بزرگش را بالا مى گيرد و سعى مى كند از روى صندلى كمى بلند شود. جمعيت، جز چند نفر همه جوان هستند.
مجرى از عكاس ها مى خواهد ابراهيمى را راحت بگذارند و مى گويد: «وقت براى عكس گرفتن بسيار است». ابراهيمى به سمت دوربين ها نگاه مى كند چشمانش دنبال چيزى مى گردد ... لبخند مى زند. دستان بزرگش را بهم قلاب مى كند و سرش را براى احترام به حرفهاى مجرى تكان مى دهد.
موسيقى
جا براى نفس كشيدن نيست. داخل راهرو جمعيت بيشتر شده اما سكوت هم پيدا مى شود فرامرز هنوز پشت ميز ايستاده است و مى گويد: «با همه سختى هاى اين برنامه و كوچكى سالن باز هم بزرگداشت گرفتن براى آدم هايى كه زنده هستند خوب است».
مهرناز حسينعلى روى پله ها خسته نشسته است. از صبح براى شركت در برنامه به خانه هنرمندان آمده است؛ از شاگردان حوزه هنرى نادر ابراهيمى است مى گويد: «داستان نويسى و فارسى نويسى درست را از ابراهيمى ياد گرفتم. »كتابى را نشانم مى دهد و مى گويد: «كوچه هاى كوتاه را با مقدمه آقاى ابراهيمى نوشتم كه الان هم لابه لاى كتاب هاى استاد هست».
مهرناز حسينعلى همه كتابهاى ابراهيمى را خوانده است حتى مى گويد آتش بدون دود را بارها و بارها از اول به آخر مرور كرده است.
شايد هم كمى تعصب داشته باشم اما ابراهيمى تكه خوبى از زندگى من است.
بى ريا ...
هرچه ساعت مى گذرد سالن شلوغ تر مى شود شلوغ تر از جمعيتى كه از كلاس هاى تعطيل شده دانشگاهها به خانه هنرمندان مى آيند. داود ۲۵ ساله دانشجوى گرافيك كتابى را بالا و پايين مى كند و با دوستش ريز ريز چيزى مى گويد ...
از مصاحبه استقبال مى كند:
- از كجا متوجه شدى امروز بزرگداشت نادر ابراهيمى است؟
من اصلاً متوجه نشدم. راستش نادر ابراهيمى را نمى شناسم. آمده بودم نمايشگاه گرافيك آقاى عابدينى كه متوجه جمعيت شدم و آمدم ببينم چه خبر است.
- اهل كتاب خواندن نيستى؟
چرا اما نويسنده هاى معروف را بيشتر مى شناسم.
- مى خواهى بگويى نادر ابراهيمى معروف نيست؟
چرا ... ولى چه كار كنم نمى شناسم حالا كتاب ها را ببينم شايد همين جا شروع آشنايى باشد.
توى راهرو پر از جوانهايى است كه تا پاى حرفهايشان ننشينى باور نمى كنى اهل كتاب و ادبيات باشند و با اين جديت جريان ادبى ايران و جهان را دنبال كنند اما بعضى ها هم...
لبخند غليظى مى زند و ته سلامى ضميمه اش و براى مصاحبه نزديك مى آيد:
من كتابهاى استاد را خوانده ام مثلاً همين كه فيلمش را پخش كردند آهان آتش بدون دود.
- چه چيزى باعث شد كه تو به عنوان يك جوان جلب اين كتاب شوى؟
البته هنوز كتاب را تا آخر نخوانده ام ... اما استاد خوب مى نويسد. مراسم هم خيلى خوب بود تنها جايش كم بود اگر مكان وسيع ترى را در اختيار اين مراسم بگذارند بهتر است.
-: گفتيد چه كتابهايى از ابراهيمى خوانده ايد!؟
-: همين.- اين...
-: يك عاشقانه آرام؟
-: بله همين كتاب را.
پشت ستون روى يك صندلى سه تا دختر دانشجو خسته نشسته اند و درباره كتابى از ابراهيمى حرف مى زنند.
-: وقت داريد كمى با هم صحبت كنيم؟
-: فقط ۵دقيقه.
دانشجوى كامپيوتر است. ۲۳ساله. با يك عاشقانه آرام ابراهيمى را شناخته است و بعد هم رونوشت بدون اصل را خوانده بعد بار ديگر شهرى كه دوست مى داشتم و در آخر ابوالمشاغل و ابن مشغله را. مثل شاگرد درس خوانهاست با عينك و صورت ساده و مانتو شلوار سرمه اى كه به تن دارد.
-: چرا نوشته هاى ابراهيمى را دوست دارى؟
-: فكر مى كنم به هر چيزى كه نوشته باور داشته و به آن عمل كرده است فاصله اى بين حرف تا عمل ابراهيمى نيست.
-: از كجا متوجه اين موضوع شدى؟
-: باشناختى كه از زندگى ايشان داشتم وخواندن يك عاشقانه آرام تقريباً مطمئن شدم.
-: ميان دوستهايى كه دارى چندنفر پيدا مى شوند كه نويسنده هاى امروز را بشناسند نويسنده هايى مثل ابراهيمى.
-: واقعيت خيلى از از جوانها دنبال اين نوع نوشتار و كتابها نيستند شايد هم به دليل ناشناخته ماندن نويسنده ها است. مطبوعات هم كار چندانى براى شناسايى اين افراد به جوانهاى امروز انجام نمى دهند مثلاً اگر من مسيرم به خيابان انقلاب نيفتاده بود و پوستر اين بزرگداشت را نديده بودم اصلاً باخبر نمى شدم.
-: گفتى كامپيوتر مى خوانى. دانشجوى كامپيوتر بودن وعشق ادبيات داشتن چطورى با هم جمع شده اند؟
ادبيات زندگى منه اما كامپيوتر رشته تحصيلى ام است.
به جمعيت نگاه مى كنم ۳دختر ۱پسر. ۲دختر، ۱پسر. نسبت آدمهايى را مى گويم كه توى سالن هستند. مثلاً همين سه خانمى كه هر سه دانشجوى مددكارى اند و آنها هم عجله دارند. به نوعى گيرشان مى اندازم يكى شان مى گويد:
«ابراهيمى حرف دل آدم را مى زند حرفى كه مى خواسته ايم بزنيم و نتوانسته ايم.»
مونا دانشجوى ادبيات بى حوصله مى گويد: «فكر مى كنم تعبيرهاى خوب و بجاى ابراهيمى آدم را جذب مى كند و ديگر اينكه كتابها تك بعدى نيستند مثلاً عاشقانه آرام را مى توان عاشقانه خواند و لذت برد يا با نگاهى عارفانه ديد يا حتى برداشتهايى سياسى داشت.» مى خواهد ادامه بدهد كه دوستش اشاره اى مى كند كه يعنى دير شده اما لبخند مى زند مى گويد: «۵دقيقه هم روى اين سه ساعتى كه اينجا بوديم. اما واقعاً اگر بخواهيم از چند نويسنده مثل ابراهيمى نام ببريم كه كارهايشان قابل قبول و دلچسب است و جواب نسل امروز را هم به نوعى مى دهد فكر نكنم راحت بتوان كسى را پيدا كرد.
چون نويسنده هاى امروز يا آنقدر پيچيده مى نويسند كه نمى شود با آنها ارتباط برقرار كرد يا آنقدر كوچك و تك بعدى كه قابل خواندن نيستند.»
از پله ها پايين مى آيم. مجرى پشت ميكروفن مى رود ومى گويد: «نادر عزيز...»
جمعيت توى سالن مقابل مانيتور بزرگ ايستاده اند بعضى ها هم روى زمين نشسته اند و برنامه را دنبال مى كنند.
محسن هم ميان اين آدمها است با دوستانش چايى مى خورد و گهگاه به مانيتور نگاهى مى اندازد. مهندسى برق خوانده است امسال ۲۴ساله شده (اما بزرگتر به نظر مى رسد) از كتابهايى كه خوانده مى پرسم: من به همه چيز سرك مى كشم به فلسفه، رمان، شعر، جامعه شناسى از نادر هم كتابهاى عاشقانه آرام، ابوالمشاغل، ابن مشغله و... خوانده ام.»
درباره مراسم هم مى گويد: «جز بخشى از صحبتهاى خود نادر بخش شد و قسمتى از فيلم آتش بدون دود نمايش داده شد مراسم زياد به مذاقم خوش نيامده است.»
اما هم كلاسى ديگرش برخلاف نظر او برگزارى اين مراسم را هم براى قدردانى دهم براى شناسايى افراد مهم مى داند. مهشيد مى گويد: «بايد براى آدمهايى مثل ابراهيمى بزرگداشت گرفت. آدمهايى كه تنها مربوط به زمان خود نيستند و حرفشان به دل همه نسلها مى نشيند چرا كه حقيقت را مى گويند.»
يكى از دوستانش قندهايش را از دستش مى گيرد و ديگرى ليوان چايى را اما او كه آدمى جدى به نظر مى رسد با لحنى سنگين قسمتى از كتاب ابراهيمى را مى خواند:
هليا بر نزديك كسانت كه به سويت مى آيند بشور. آن كسانى كه شما را به تو، تو را به هيچ تبديل مى كنند...»صداى جيرنگ جيرنگ شيشه هاى رنگى كه از سقف آويزان شده است بلند مى شود. نويد ۱۴ساله هم در ميان جمعيت است وبا مادرش مراسم را از صفحه مانيتور دنبال مى كند... زياد تمايلى براى حرف زدن ندارد اما انگار نگاههاى مادر او را هل مى دهد تا حرفى بزند. از ابراهيمى مى پرسم. از كتابهايش كه نويد خوانده كه دوست داشته يا نداشته است.
نويدمن و منى مى كند و مى گويد: «من زياد نمى شناسمش كتابهايش را نخواندم.»
نگاه مادر سنگين تر مى شود نويد كه هول شده مى گويد: «من مثنوى مولوى مى خوانم.»
مى پرسم پس اين جا چه كار مى كنى؟! مى گويد: «آمدم ببينم...؟! با اين مصاحبه كنيد»
سؤالى را كه پرسيده ام به بغل دستى اش پاس مى دهد. توى حياط خانه هنرمندان كنار مجسمه آهنى ايستاده است. دوربينى هم دارد و بالا وپايين مى شود وعكس مى گيرد.
-: مى دانى امروز درخانه هنرمندان بزرگداشت چه كسى است؟
-: آره... نادر ابراهيمى.
-: شناختى نسبت به او دارى؟
-: ضبط را خاموش كن...
تندتند حرف مى زند. از درس دانشگاهى كه نخوانده مى گويد از دنيايى مى گويد كه تجسمى مى بيند از مجله اى كه برايش عكس مى گيرد از نويسنده هايى كه تنها يكى از آنها را دوست دارد. آن هم كمى . صادق هدايت را مى گويد. از كتابهاى كودكى اش نام مى برد از گاليور كه هزار بار خوانده است. ميان حرفهايش ورجه وورجه مى كند. مى چرخد اطراف را نگاه مى كند.
-: «به نظر من كتابهاى كودك ابراهيمى بچه ها را مى ترساند نمى دانم كتاب پرواز بادبادكها، بادبادكها پرواز مى كنند بود كه خواندم... دوست نداشتم. چرا در بچگى بايد اين كتابها را مى خواندم كه آدم را مى ترساند كتابهايى كه به تخيل كودكى من كمكى نمى كرد. چرا...-. آيا نويسنده هاى بزرگ حق دارند با هر زبانى براى كودكان قصه بنويسند.»
مراسم تمام مى شود. اين را جمعيتى كه پشت سر هم از پله ها پايين مى آيند مى گويند. بعضى با چهره اى راضى بعضى بى تفاوت بعضى خندان و مراسم تمام مى شود و دودهاى سفيد به هوا بلند مى شوند.
* * *
روى قالى مى نشينم دستى به گلها مى كشم هميشه وقتى روى قالى مى نشينم فكر مى كنم توى قالى فرو مى روم هميشه روى قالى كه مى نشينم احساس مى كنم زير پايم گلهاى قالى مى شكنند. پرنده ها مى خوانند. قايق كوچك حركت مى كند.
هميشه روى قالى كه مى نشينم توى آن فرو مى روم آنقدر كه جزو نقشهاى قالى مى شوم...
كتاب قصه هاى گل قالى توى قفسه كتاب پير شده است پدر بزرگ هم كتاب را دست داشت به نقش هاى قالى اش دست مى كشيد مى گفت كتاب خوبى است.
سرم را روى قالى مى گذارم صدايى مى شنوم صداى پرنده ها، صداى بادى كه توى برگهاى سبز درختان مى پيچد...
راستى پدر برايم چه كتاب خوبى خريدى كتاب قصه هاى گل قالى...
چيزى براى امروز
230649.jpg
پاپ ژان پل دوم در جوانى قهرمان ورزش بود. به فوتبال علاقه خاصى داشت. (معمولاً دروازه بان مى شد) و تفريحش شنا كردن در رودخانه وحشى سواكا بود. عاشق تئاتر بود و يكى از آرزوهايش اين بود كه بالاخره بازيگر مشهورى خواهد شد و عكس هايش دست به دست ميان مردم خواهد چرخيد. او برعكس پاپ هاى ديگر كه هيچ وقت پايشان را از واتيكان بيرون نگذاشتند، عاشق مسافرت بود. در طول ۲۰ سالى كه به عنوان پاپ انتخاب شده، از ۱۱۸ كشور مختلف جهان ديدن كرده و در ميان پنج قاره تنها پايش به قطب شمال نرسيد. براى جوانان مسيحى جالب بود كه پاپ كليساى كاتوليك، با آن لباس رسمى هزاران ساله، گاه گاه به اسكى هم مى رود يا عاشق پياده روى و قايق سوارى است. مرد سال جهان در سال ۱۹۹۴ (به انتخاب مجله تايم) راديوى جيبى كوچكى داشت كه در اوقات فراغت به آن گوش مى داد، به هشت زبان دنيا تسلط كامل داشت، برنامه هاى آخر شب شبكه هاى تلويزيونى را دنبال مى كرد، همه مجله هاى روى كيوسك را مى ديد و حتى وب سايت خودش را داشت. او بلافاصله پس از اينكه پاپ شد، واتيكان را به يك مركز ماهواره اى پيشرفته مجهز كرد. اما هيچ كدام اينها دليل نمى شد كه پاپ ذهنى باز داشته باشد و با ضربان دنياى امروز هماهنگ باشد. در سال ۱۹۹۴ او اعلام كرد زنان حق دخالت در امور مذهبى را ندارند چرا كه مسيح تنها مردان را به عنوان حواريون خود برگزيده بود. اين تصميم در زمان خود هياهوى بسيارى به راه انداخت اما پاپ سرسختانه گفت: «ما نمى توانيم اصول را فداى نظر مردم كنيم.» در سال ۲۰۰۰ در كنگره شش روزه بررسى ارگانيسم پيوند اعضا (گام اول همانند سازى انسان) پاپ برنامه تابستانى اش را لغو كرد، به كنگره رفت و تجارت اعضاى بدن انسان را بشدت محكوم كرد. او در اقدامى ديگر از وكيلان كليساى رم خواست طلاق را تحريم نمايند و از انجام مراسم طلاق خوددارى كنند!
(اين دو عكس استثثنايى از سى.ان.ان، پاپ را در لباس اسكى نشان مى دهد.)


|   شناسنامه   |   آرشيو   |