گزارش و عكاس: مرتضى قديمى
مهرماه امسال براى جوانان كاشان بسيار متفاوت بود. شهريور تمام نشده حال وهواى عجيبى در وجود اغلب جوانان زير ۳۰سال كاشان جوانه زده بود و به سرعت هم رشد مى كرد.
نزديك شدن مهر براى كاشى ها يعنى يادآورى يك خاطره تلخ و شيرين كه وقوع آن به ۱۳۰۰سال قبل باز مى گردد.
نزديك شدن مهر در كاشان يعنى نزديك شدن مراسم قاليشويان كه ۱۳۰۰سال است دومين جمعه مهر هر سال در روستاى اردهال برگزار مى شود.
اما مراسم امسال براى جوانان كاشانى همزمان شده بود با آغاز ماه رمضان. تلاقى اين دو اتفاق حال وهواى ديگرى را به كاشان آورده است.
روايت است زمانى كه حضرت امام محمد باقر (ع) در مدينه بود مردم كاشان خدمت حضرت مى رسند و از ايشان درخواست مى كنند تا كسى را براى اشاعه دين به كاشان بفرستند.
حضرت فرزندش را مأمور به اين وظيفه مى كند. محبوبيت امامزاده باعث مى شود تا امويان او را به شهادت برسانند.
خون امامزاده بر روى قاليچه اهدايى مردم كاشان به وى مى ريزد از آن سال به بعد در دومين جمعه مهرماه هر سال مردم كاشان چوب به دست مى گيرند وبه نشان از خونخواهى امامزاده فرش را لب چشمه اى مى برند و غسل مى دهند.
اين مراسم جمعه قبل در اردهال برگزار شد در عين حال مراسم ديگرى نيز توسط اهالى روستاى نشلج در همين محل برگزار مى شود. ماه رمضان آغاز شده است. اين روزها كاشان جورى ديگر است و جوانهايش هم...
قاليشويان را نمى ديدم اگر يادآورى خانم راحله آسمانى نبود و اگر همراهى آقاى دكتر مهرى حقيقى هم.
بايد صبح زود حركت مى كرديم، شايد هم بايد شب آنجا مى بوديم. از ساعت ۵صبح شايد هم زودتر چشمانم با خواب قهر كرده اند. ساعت از شش گذشته است كه راه مى افتيم. خيابانها خلوت هستند و طولى نمى كشد تا تهران از ما فاصله مى گيرد. با دومين جمعه مهر همراه مى شويم و خودمان را به آرامى مى اندازيم در اتوبان خليج فارس تا سرعت بگيريم و خودمان را برسانيم به مراسم قاليشويان. چيزهايى شنيده بودم از مراسم. اما حتى عكسى نديده بودم. نگران از اينكه نكند ديربرسيم. پاييز سايه انداخته روى جاده و انگار خيلى وقت است شهريور كوله بار پراز تيرش را جمع كرده.
تا كاشان راهى نيست و در خليج فارس سرعت گرفته ايم.
كاشان براى پاييز دوست داشتنى تر از جاهاى ديگر است انگار. فصل انار و بوى گلابى كه از چند ماه قبل همه جا پيچيده و ريزش رنگ در باغ ها. آن طرف ۱۳۰۰سال پيش همه اينها بهانه اى بود تامردم كاشان دومين جمعه مهر در باغهاى انار مراسمى برگزار كنند و شاد باشند.
اما از ۱۳۰۰سال قبل تاكنون...
مرگ رنگ
چندسالى است كه دوست داشتم مى رفتم، اما هر بار بهانه اى نمى گذاشت. اما اين بار خود بهانه ها آمدند و جمع شدند تا با ما همراه و همسفر شوند.
۱۰۰تومان مى دهيم از عوارضى رد مى شويم. رنگ كوير مى ريزد روى شيشه ماشين. سرابى آن دورها مى گويد: من اينجا هستم! دروغ مى گويد.
عوارضى از ما فاصله مى گيرد و دور مى شود و دورتر تا اينكه دوباره پيدايش مى شود!
باز هم كوير. هيچ چيز نيست جز درختچه هايى كه هيچ وقت نتوانسته اند سايه اى كامل داشته باشند.
كلاه روى سرش تكان مى خورد. رنگ صورتش به قهوه اى مى زند. رنگ دست ها تيره تر، قبل از آنكه زردى موزها تمام شود.
خوشه موز را تكان تكان مى دهد. از كنارش مى گذريم به آرامى تا كمى جلوتر مى ايستيم.
به ترازويش اطمينانى نيست. گرمى نور را مزه مزه مى كنيم تا قبل از كاشان برويم سمت نياسر.
قهوه اى كوير سبز مى شود و آرام آرام زندگى مى ريزد كنار جاده ها. جوانى چند جعبه انار روى هم چيده است و دست تكان مى دهد...
زندگى خوابها
انگار كه از خواب تلخ كوير بيدار شده باشيم حالا ديگر همه جا سبز است. آبى چراغ گردان پليس مى افتد روى تابلوى شهر اردهال.
ماشين ها به دنبال هم قطار شده اند. انبوه سبزها روستايى مى سازند و به دنبالش مردمانى. موتورها گاز مى خورند و به سرعت از كنارمان مى گذرند. آفتاب خيلى وقت است بالا آمده و زندگى خوابها را آتش زده است.
آوار آفتاب
ساعت از ده گذشته است كه به سينه كش كوه كركس مى رسيم از دور چادرها و خيمه هاى سرخ و زرد و سفيد روى دامنه كوه اطراف امامزاده رها شده اند.
همه بيرون زده اند و منتظر.
نگاهها به آفتاب است قبل از آنكه خودش را ، وسط آبى آسمان برساند بايد همه چيز تمام شده باشد.
۱۳۰۰سال قبل هنوز آفتاب به وسط آسمان نرسيده بود كه محراب با سلطان على (ع) خداحافظى كرد. دومين جمعه مهرماه بود انگار. شايد همان سالها جوانها در باغها بودند و دستانشان هم سرخ از انار.
دير رسيدند. حالا ديگر دستانشان سرخ از تنهايى امامزاده بود و صورتشان هم شايد.
همه جا سرخ بود. سجاده، قالى و آب رودخانه اى كه امامزاده را شستند.
شرق اندوه
شايد بزرگان كاشان پشيمان از كرده خويش بودند. كاش نرفته بودند ؟ نه. كاش از امام محمد باقر (ع) درخواست نكرده بودند تا كسى را براى تبليغ و معرفى دين به كاشان بفرستد. كاش امام سلطان على (ع) فرزند خويش را نفرستاده بود.
اما امام محمد باقر(ع) به فرزندش امر مى كند تا به كاشان برود و به درخواست مردم براى اشاعه دين جواب مثبت مى دهد. امامزاده در مسير كاشان در قم توقف مى كند. مردم قم از او مى خواهند آنجا بماند اما به ناچار براى اينكه با مردم قم نيز در ارتباط باشد در روستايى ميانه قم و كاشان ساكن مى شود.
امامزاده محبوب و محبوب تر مى شود.
كاش سردمداران بنى اميه چشم محبوبيت امامزاده را داشتند و كاش آنقدر نامرد نبودند.
غم و اندوه همه جاى كاشان را فرا گرفته است.
اى كاش...
صداى پاى آب
جاى امامزاده خالى است. سجاده پهن است اما... اما آن طرف تر قاليچه اى كه با خون امامزاده رنگين شده بود روى زمين پهن است.
بزرگان فين و كاشان هنوز در حسرت و جوانترها بغض به گلو دارند و لب مى گزند كه چرا غفلت كردند. انگار كه غرورشان را سر بريده باشند سينى داغى را روى گردنشان نهاده باشند تا بدن بى سر براى خودش برود. بايد مى بودند و كارى مى كردند.
جاى امامزاده خالى است. سجاده پهن است اما...
اما سفارش امام را فراموش نكرده اند. همه يادشان مانده روزهايى كه با او بودند و او از ظلم مى گفت وحق. يادشان نرفته كه بايد در مقابل ظالم ايستاد. امامزاده نماينده حق بود.
صدايش در گوش همه اهالى هنوز جارى بود. پرچم سرخ بالاى گنبد امامزاده را بادسرسخت كوير به صدا در مى آورد. تا هر دو طرف فراموش نكنند.
پرچم سرخى كه در كربلانيز همان صدا را به گوش مى رساند. به گوش ظالمان همه تاريخ و مظلومان همه تاريخ. بدانيد ظلم از بين خواهدرفت واينكه لحظه اى در مقابل ظلم نايستيد.
دومين جمعه مهر. يك سال مى گذشت از زمانى كه امامزاده به قتل رسيد.
چيزى انگار در دل مردم فين وكاشان تركيد. چوبدست ها را برداشتند ويك صدا فرياد زدند و امامزاده را صدا كردند.
قاليچه هنوز بوى امامزاده مى داد. چوبدست ها را رو به آسمان گرفتند. قاليچه در دست بزرگترها و جوانترها چوب به دست دندان ها را فشار مى دادند و به پرچم سرخ بالاى گنبد مدفن امامزاده نگاه مى كردند.
خشم نگاهشان مى گفت: در مقابل ظلم سكوت نخواهيم كرد.
مسافر
۱۳۰۰ سال از آن دومين جمعه مهر مى گذرد. تنها واقعه اى كه در تاريخ شيعه با تقويم شمسى تجديد مى شود.
فينى ها وكاشى ها ومردم ديگر آبادى هاى اطراف اردهال از چند هفته قبل خودشان را آماده كردند. حتى خيلى ها پيراهن هاى شهركى از صندوقچه ها بيرون آورده اند.
قرار است بيعتى دوباره با امامزاده شهيد كنند ودر خدمت مسافران و زائران امامزاده باشند.
اينجا مشهد اردهال است و به بيان خودشان مشهد قالى!
قالى سمبلى از امامزاده شده است در طول اين همه سال. گنبد و مناره امامزاده از دور در محاصره صدها چادر سرخ و سفيد وزرد است و ده ها هزار نفر از همه جاى كاشان و شهرهاى ديگر آمده اند تا نظاره گر مراسم قاليشويان باشند.
هرچه ساعت به يازده نزديك تر مى شود چوب به دست ها آماده تر مى شوند. اغلب جوان هستند. چهره ها سوختگى كوير را دارند و نگاهها هم خستگى وشايد مهربانى متفاوتى دارد.
انگار كه مى گويند: خوش آمديد. ما هم شرمنده هستيم كه آن روزنبوديم و نبودند تا نگذارند امامزاده آنگونه كشته شود. خوش آمديد. اينطور نگاهمان نكنيد. اگر بوديم...
فرياد يا حسين از داخل صحن به گوش مى رسد. ديگر كسى نشسته است.
حتى آنها كه شب قبل تا صبح بيدار بودند.
از بالا كه نگاه مى كنى ديگر زمين حياط امامزاده را نمى بينى همه نگاهها به در صحن است. چوب به دست ها با فرياد يا حسين بيرون مى ريزند. چوب ها بالاى سرتكان مى خورد. راهى تنگ باز مى كنند و دوباره باز مى گردند. مى روند و مى آيند چند بار طوقى كه پارچه اى سبز روى آن است بر دست بزرگترها حركت مى كند.
بالاخره قالى از صحن بيرون آورده مى شود. قالى به دست جوانانى است كه يك سال منتظر اين روز بودند. چهره ها همه سرخ است. رنگ قالى شايد اما قالى ديده نمى شود. فقط دست است. دست هايى كه به هم گره شده اند و روى هم آمده اند و قالى را مى برند.در پس و پيش جماعت كه قالى را مى برند فقط سفيدى چوب هاى روى آسمان ديده مى شود و سياهى لباسها.
پشت چوب ها صورت ها همه شكل فرياد هستند. فرياد جوانان كوير كه انگار سالهاست اين فرياد در گلويشان مثل بغض شده است و تنها سالى يكبار آن هم براى دقايقى فرصت دارند تا بيرون بريزند اما صدا به گوش هيچ كس حتى خودشان هم نمى رسد.
چوب هامحكم به هم مى خورند. قاليچه به سرعت از جاده پايين مى رود تا كمى آن طرف لب چشمه اى قالى را با چوبهايشان غسل بدهند.
حالا بايد قالى را بازگردانند. قالى يادى است از همان قاليچه اى كه مردم كاشان به امامزاده هديه كرده بودند و امامزاده نيز آن را سجاده خويش كرده بود.
جمعيت راهرويى بازكرده اند در مسير حركت چوب به دست ها و آنهايى كه قاليچه را باز مى گردانند.
حجم سبز
مراسم آرام آرام دارد تمام مى شود. قاليچه به امامزاده بازگردانده مى شود و چوب ها بر زمين گذاشته مى شود. هركس گوشه اى مى نشيند. عده اى اما داخل امامزاده عزادارى مى كنند.
اغلب بيرون نشسته اند. آفتاب وسط آسمان است ديگر. امامزاده شهيد شده است. همه دير رسيدند. شايد اگر زودتر رسيده بودند نمى گذاشتند خون حق روى قاليچه بريزد.
مى خواهى بروى از جوان هايى كه روى زمين نشسته اند و چوب دستى كنار پايشان است بپرسى اگر آن روز تو بودى چه مى كردى؟
يا اگر امامزاده الآن اينجا بود و داشتند سرش را از قفا مى بريدند چه مى كردى؟
سؤالات را لحظه اى با خود مى پرسى كه كارگاههاى قاليبافى و جوابت را درنگاه دختركان معصومى كه به زور چوب جلوى دار ايستاده اند نگاه مى كنى. چوب به دست بالاى سر دخترك انگار كه خود اميه است.
ما هيچ، ما نگاه
همه ناهار خورده اند و چوب ها بيكار به كنارى افتاده اند ديگر. آرام آرام امامزاده خلوت مى شود. شلوغى كوهپايه كركس را ترك مى كند تا بار ديگر امامزاده مثل ۱۳۰۰ سال قبل تنها بماند. اين تنهايى چند هفته ديگر بيشتر مى شود. فردا اهالى روستاى شلج مى آيند عزادارى مى كنند و براى تنهايى امامزاده به سوگ مى نشينند. چند روزى مراسم دنبال مى شود.
از صحن خارج و وارد حياط مى شوم . پاى مناره آبى رنگ نيمه ساخته قبرى تنها با سنگى سفيد مرا به سمت خود مى كشاند.
به سراغ من اگر مى آييد نرم و آهسته بياييد...
سهراب سپهرى است كه در حياط امامزاده آرام و تنها آرميده است.
داريم بر مى گرديم . هيچ صدايى به گوش نمى رسد. كوير در نگاهم گم مى شود.
از سراب خبرى نيست. آن دورها چوبهايى را مى بينم كه هنوز تكان مى خورند. بالا مى روند پايين مى آيند. سرخ هستند انگار...
چشمانم را مى بندم و سرم را به شيشه تكيه مى دهم . گرما صورتم را مى مكد.
قبل از آنكه خوابم ببرد كلمات در ذهنم ، در ذهن سهراب به دنبال هم مى آيند.
شب سرشارى بود
رود از پاى صنوبرها، تا فراترها مى رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كدخدا پيدا بود.
در بلندى ها، ما.
دورها گم، سهلم شسته، و نگاه از همه شب نازكتر.
دست هايت ساقه سبز پيامى را مى داد به من
و سفالينه انس، با نفس هايت آهسته ترك مى خورد
و تپش هامان مى ريخت به سنگ.
از شرابى ديرين، شن تابستان در رگ ها
و لعاب مهتاب، روى رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازنده خاك.
فرصت سبز حيات ، به هواى خنك كوهستان مى پيوست
سايه بر مى گشت.
و هنوز، در سر راه نسيم،
پونه هايى كه تكان مى خورد،
جذبه هايى كه به هم مى ريخت