«پسر، خوب حواستو جمع كن، ذهنتو از مسائل مادى خالى كن، فكرت فقط به هدف باشه... حالا بنداز!»
چنگيز كه اينوگفت تمام زور موجمع كردم توى فكم و يه تف گنده انداختم طرف نشونه اى كه روى ديوار كشيده بود اما نمى دونم چرا تفه عوض اين كه صاف بره از لب و لوچه ام آويزون شد و افتاد روى پيرهن خودم!
- پسر آخه چقدر تو بى استعدادى! مگه نگفتم بايد قبلش آنقدر تو دهنت بچرخونى تا مثل خمير نون ورز بياد وسفت بشه؟ نگاه، اينجورى...
بعد يه تف گنده كه عين بادوم گوله شده بود انداخت وسط هدف! چنگيز خيلى با حاله، رابين هودرو سوسك مى كنه!
- ببين سهيل، اينجورى باشه جمعه كه با بچه هاى كوچه بالايى مسابقه داريم آبرومون مى ره، اين چهار، پنج روز بايد مدام تمرين كنى، هى راه برو و تف بنداز، فهميدى؟
موقع برگشتن هر دو سه قدم كه بر مى داشتم يه تف مى انداختم، ديگه پيرهنم عين پوست پلنگ خالخالى شده بود. نزديك هاى خونه مجيد كوچولو تازه يه كم پيشرفت كرده بودم و تفم مى افتاد روى كفشم كه صداى مجيد كوچولو روشنيدم:
«واى سهيل نمى دونى... شيش تا توله زائيده!»
- جدى؟ خيلى به مامانت تبريك بگو.
- حرف دهنتو بفهم سهيل! مامانمو نمى گم كه...
بعد دستمو گرفت و برد توى حياطشون. خونه مجيد كوچول اينا آخر باغ وحشه، هر جونورى پيدا مى شه واسه همين حياطشون هميشه بو گند مى ده و همسايه ها كلى شاكى هستند. يه بار هم مأمور ها ريختن و همه حيوونا رو جمع كردند بردن باغ وحش، مامان مجيد يه هفته دوندگى كرد و وثيقه گذاشت تا باباى مجيد رو از قفس گوريل ها آزاد كردن! همون جور كه دماغمو گرفته بودم دنبال مجيد رفتم كه عين خيالش نبود. گوشه حياط، مجيد انگشتش رو بالا آورد و گفت: «اوناهاش، ببين!» يه گربه حنايى پشمالوى خوشگل دراز كشيده بود و شش تا توله گوگولى مگولى داشتن از بغلش شير مى خوردن «پسر چقدر خوشگلن! واى، يكى شون خال خال سياه و سفيده!»
- مامانم مى گه ديگه حياطمون جا نداره. مى خواى خالخاليه مال تو باشه؟
- خل شدى پسر! معلومه كه نه! مامان مى كُشدم!
<<<
خيلى آروم در خونه رو باز كردم و نوك پا نوك پا اومدم تو كه يهو صداى جيغ جيغى مامان عين برق ده هزار ولت خشكم كرد: «باز چه دسته گلى به آب دادى كه يواشكى مى آى تو؟!»
- ه-... هيچى مامان جون!
- دروغ نگو سهيل... اون چيه زير پيرهنت قلنبه شده؟
- اين؟ ... اين شيكممه! با خسرو و چنگيز يه عالم ذرت مكزيكى خورديم!
- فكر كردى من با اين حرفها گول مى خورم؟ چرا شيكمت داره وول وول مى خوره؟
- اينها چيزه... بس كه هوا داغه ذرت ها دارن تو دلم پاپ كورن مى شن!
هيچى به اندازه يه دليل علمى مامانو راضى نمى كنه واسه همين گذاشت رد شم و برم اتاقم اما هنوز يه كم مشكوك نگاهم مى كرد: «چند بار بگم تو گرما نرو توكوچه؟»!
سارانشسته بود تو اتاق و مشقاشو مى نوشت و مثل هميشه انگشتش تا بيخ رفته بود توى سوراخ دماغش. عيد امسال وقتى بابا يه جفت دستكش بوكس با حال خريد داشتم از خوشى پر در مى آوردم اما بعد معلوم شد واسه سارا خريده تا روزها دستش كنه و ديگه انگشتش نره تو دماغش! شيش ماه بعد انگشت سارا عين زندونى فرارى نوك دستكش رو سوراخ كرد وزد بيرون، مامان و بابا هم ديگه از رو رفتن!
- نيگاه كن چى آوردم سارا!
پير هنمو كه زدم بالا پيشى كوچولوى خالخالى پريد بيرون، سارا عين ترقه تركيد و جيغ زد: «ناااازى! چه خوشگله! مامان نفهميد آورديش تو؟»
- نه ولى يه جيغ ديگه بكشى حتما مى فهمه!
- آخى، نيگا دستشو آورد بالا! چه با ادبه سهيل، مى خواد با هام دست بده!
- فكر نكنم منظورش اين باشه ها...
همين كه سارا دستشو جلو برد پيشى مؤدب سه تا خط قرمز موازى خوشگل كف دستش درست كرد! سارا لب بر چيد و ناليد: «سهيل، اين پنجولم كشيد!»
- منم اگه يه انگشت دماغى دراز مى كردن جلوم پنجول مى كشيدم!
اينو كه گفتم سارا جوش آورد: «تف انداختن تو بدتره يا انگشت تو دماغ كردن من؟»
- تف انداختن يه ورزش ملّيه كه به زودى جزو رشته هاى المپيك مى شه، خودت چى كه موقع غذا خوردن عين اسب هورت مى كشى؟
- من هورت مى كشم؟ تو چى كه با هر قلپ نوشابه يه آروغ مى زنى؟
- خيله خوب خودت خواستى سارا! كى هنوز شب ها پوشك مى بنده كه موقع خواب توى جاش بارون نياد؟
سارا رنگ گوجه فرنگى رسيده شد و جيغ زد: ««كى از بس سال تا سال حموم نرفته شپش گذاشته و هى خودشو مى خارونه؟» دختره عجب رويى داره! من همين اول عيدى حموم بودم! داشتم فكر مى كردم تا يكى ديگه از دسته گل هاى سارا يادم بياد كه صداى ميوميوى گربه بلند شد. سارا گفت: «سهيل، بيا آتيش بس كنيم و ديگه آبروى هم رو نبريم. اين بيچاره گشنه ش شده!
- قبوله. حالا چى بهش بديم؟
- شير. پستونكت رو بردار و ببر آشپزخونه پر شير كن.
- پستونكم؟ من پستونكم كجا بود؟!
- خودتو لوس نكن سهيل خودم شب ها توى تاريكى صداى ملچ مولوچتو شنيدم! شانس آوردى كه آتيش بس داديم وگرنه اينم مى گفتم و آبروت جلوى خواننده ها مى رفت!
سارا خيلى بچه با ملاحظه ايه!
<<<
يه نشونه گذاشته بودم روى ديوار و داشتم تمرين تف مى كردم، سارا هم با دست آزادش - اون يكى تو دماغش بود! - به پيشى شير مى داد كه يهو برگشت و گفت: «بايد واسه پيشى اسم بذاريم!»
- فكر خوبيه... خالخالى چطوره؟
- قدرت تخيلت منو كشته سهيل! اين اسمو روى پيژامه بابا هم مى شه گذاشت، بايد يه چيز خاصى باشه كه فرق گربه ما رو با بقيه گربه ها نشون بده!
مشكل اينجا بود كه گربه هه هيچ فرقى با گربه هاى خالخال سياه و سفيد ديگه نداشت، واسه همين ناچار شديم سرتاپاشو خوب بجوريم، بلكه يه چيز خاصى پيدا شه، آخر سر سارا پريد بالا و گفت: «پيداش كردم! كف اين پاش يه كم سياه تر از پاهاى ديگه شه!»
سارا راست مى گفت واسه همين اسم پيشى شد: «كف پاى چپ عقبش يه كم سياه تر از پاهاى ديگه شه» كه خيلى باحال بود. قرار شد اول، كف پاى چپ عقبش يه كم سياه تر از پاهاى ديگه شه روى بالش كنار من بخوابه تا فردا يه جا براش درست كنيم، اما راستش، خيلى از اين قضيه خوشحال نبودم: «حالا يه وقت نصفه شب دستشويى نكنه روى بالشم؟!»
سارا گفت: «بايد يادش بديم كه بهمون بگه» بعد پس گردن كف پاى چپ عقبش يه كم سياه تر از پاهاى ديگه شه رو گرفت و آورد جلوى صورتش و خيلى جدى شروع كرد باهاش حرف زدن: «ببين عزيزم، هر وقت دستشويى شماره يك داشتى يه «ميو» كن، اگه دستشويى شماره دو داشتى، دو تا «ميو»، فهميدى؟»
- خل شدى؟ اين كه حاليش نمى شه!
سارا پشت چشم نازك كرد و گفت: «چرا، حالا مى بينى!»
نصفه هاى شب خوابيده بودم كه صداى ميو ميو بغل گوشم بلند شد. سارا با صداى خواب آلود از تختش گفت: «سهيل... پاشو... بچه دستشويى داره!»
- ها؟ ... پس چرا شيش تا ميو كرد؟!
چراغو كه روشن كردم، تازه فهميدم چرا. گربه هه روى بالشم دو تا دستشويى شماره يك كرده بود و دو تام شماره دو كه سرجمع مى شد شش تا ميو. خدايى استعداد رياضى پيشى حرف نداشت، حيف كه بعد از خرابكارى صدامون كرده بود!
سر ميز صبحونه مامان يه بويى كشيد و بعد انگار رد بو رو توى هوا گرفته باشه، دماغشو آورد طرف سر من: «سهيل... باز ادوكلن باباتو بى اجازه برداشتى و زدى به خودت؟» خيلى بهم برخورد. درسته كه يك كم بوى خرابكارى پيشى گرفته بودم، اما ديگه آنقدرها ضايع نبود!
«... عوض اينكارها برو حموم كه آنقدر خودتو نخارونى» بعد رو كرد به سارا: «تو هم نخند! انگشتتو از دماغت دربيار! شما دو تا ديوونه ام كردين، پاشيد بريد مدرسه!»
توى راه به سارا گفتم: «ببينم، كف پاى چپ عقبش يه كم سياه تر از پاهاى ديگه شه رو چى كار كردى؟»
- گذاشتمش يه جاى گرم و نرم و عالى!
- يه وقت مامان پيداش نكنه؟
- خيالت راحت باشه!
<<<
عصر كه از مدرسه برگشتيم، مامان با قيافه ترسناك كنار در خونه منتظر من و سارا بود:
«امروز داشتم كمد لباسارو تميز مى كردم. فكر مى كنين چى توى كلاه پشمى بابا پيدا كردم؟»
«كلّه بابا؟» فكر كنم شوخيم خيلى بامزه نبود، چون قيافه مامان ترسناك تر شد، بعد از پشت سرش بچه گربه رو درآورد و گرفت جلومون: «اين چيه؟»
- كف پاى چپ عقبش يه كم سياه تر از پاهاى ديگه شه!
مامان جيغ زد: «به من چه! مى گم براى چى گربه آوردين توى خونه؟ مگه نمى دونين هزار جور درد و مرض و چيزهاى وحشتناك به آدم منتقل مى كنه؟ نمى دونين آدم چند جور بيمارى از گربه مى گيره؟ مى خواين كورى و هارى و ايدز بگيرين؟
- نه مامان، ايدز اينجورى نيست، از راه...
- ساكت شو سارا! گربه رو گذاشتين توى كلاه بابا؟ اگه پس فردا موهاى باباتون بريزه، من چى كار كنم؟
- ولى مامان، بابا كه كچله...
مامان يه جيغ ديگه زد: «برش گردونين همونجايى كه بوده، همين كه گفتم!»
<<<
جمعه داشتيم با چنگيز و خسرو و منصور از كوچه بالايى بر مى گشتيم و حسابى پكر بوديم. لباس اون سه تا پر لك هاى سفيد شده بود (چنگيز مى گفت اگه من، اون و منصور و خسرو رو نشونه گرفته بودم، شايد يكى دو تا از تفام خورده بود به هدف!) سر راه مجيد كوچول رو دم در خونه شون ديديم. سه روز مى شد كه پيشى رو بهش پس داده بودم.
«سلام مجيد! كف پا... يعنى پيشى كوچولو حالش خوبه؟»
مجيد كوچول همچى پكر جواب داد: «اى... آره، تقريباً...»
- يعنى چى؟!
- نمى دونم، خيلى عجيبه. از وقتى پسش دادى، يه جورايى شده، راه مى ره تف مى اندازه، هى خودشو مى خارونه انگار شپش گذاشته، غذاشو عين اسب هورت مى كشه، دائم هم يه انگشتش توى دماغشه... از همه بدتر وسط سرش كچل شده، مامانش داره دق مى كنه. تو خبر ندارى چرا اينجورى شده؟!!