جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴ -
Fri, Oct 7, 2005
كودك ونوجوان (۲)
۳۲۷۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
معرفى كتاب
داستان
معرفى كتاب
بابا لنگ دراز
231066.jpg
ياسمن شكرگزار
«بابا لنگ دراز عزيز! اين نامه خيلى خيلى كوتاه خواهد بود، چون از ديدن قلم حتى شانه ام درد مى گيرد. صبح تا شب جزوه نوشتن و شب تا صبح رمان نوشتن، واقعاً خسته كننده است. جشن فارغ التحصيلى سه هفته ديگر برگزار مى شود. فكر كردم چه خوب است بياييد تا با هم آشنا شويم. اگر نياييد خيلى دلخور مى شوم. جوليا، آقاى جروى را كه فاميلشان است، دعوت مى كند و سالى؛ جيمى مك برايد را كه برادرش است دعوت مى كند. اما من چه كسى را دعوت كنم؟ من فقط شما را دارم و خانم ليپت را، خانم ليپت كه به درد نمى خورد، پس خواهش مى كنم بياييد.»
جودى آبوت و بابالنگ دراز شايد شخصيت هاى محبوب خيلى از شما باشند (لااقل براى من اينطورند.) اگه حتى كتاب «بابا لنگ دراز» رو نخونده باشيد، حتماً سريال كارتونى اش رو ديديد. جودى آبوت همون دختر شيطون و شاد با دو رشته موى بافته شده سيخه كه تا هجده سالگى در يك يتيم خانه بزرگ مى شه يك روز خانم ليپت (مسؤول يتيم خانه) به اون خبر مى ده فردى به اسم «جان اسميت»  (از اعضاى هيأت امنا) هزينه تحصيل اون رو در يك دانشگاه داده. مردى كه احساسات بشردوستانه اش فقط شامل حال پسرها بوده و اعتنايى به دخترها نداشته و با خوندن انشايى از جودى پى مى بره كه جودى مى تونه نويسنده بشه. جودى هم در قبال اين لطف، وظيفه داره تا هر ماه يك نامه براى اون بنويسه و از نحوه پيشرفت تحصيلى و جزئيات زندگى اش آگاهش كنه، بدون اينكه آقاى اسميت به نامه  هاى او جواب بده. در نامه هاى جوديه كه ما با دو دوستش جولياى پولدار و پرفيس و افاده و سالى مك برايد و پيشرفت هاى جودى در درس و نويسندگى و اتفاقات جالبى كه براش مى افته آشنا مى شيم. شايد طرح داستان خيلى ساده باشه، اما يه چيزى كه باعث جذابيت طرح مى شه، معما بودن شخصيت جان اسميته كه در آخر با حل شدن معما، شما هم مثل جودى غافلگير مى شيد.
با خوندن اين رمان با نوع ديگه اى از روايت داستان آشنا مى شيد. به جز ۱۵ صفحه اول كه از زاويه ديد سوم شخص نوشته شده، بقيه داستان در قالب نامه هاييه كه جودى براى بابا لنگ دراز نوشته و كل ماجراها به اين سبك پيش مى ره. مبتكر اين شكل داستان نويسى فردى به نام ريچاردسن بوده، شايد بگيد شيوه راحتيه و از همين فردا شروع كنيد به نامه نگارى با يك بابالنگ كوتاه يا كله طاس يا خپل خيالى. اما اينقدر هم ساده نيست. به كار بردن اين شيوه بايد دليل منطقى داشته باشه، مثل همين داستان كه بابا لنگ دراز نمى خواد هويتش معلوم بشه و تنها نامه نويسى اين امكان رو بهش مى ده. دوم اينكه الآن ديگه كسى نامه بلند و پر از جزئيات نمى نويسه (چون خواننده حوصله نداره.) و بايد دقت كرد در اين شيوه حوادث جورى روايت بشند كه خواننده رو خسته نكنند. اين نكته در داستان به خوبى رعايت شده و جودى طورى از خودش و اطرافش مى نويسه كه فضا و مكان اطرافش به خوبى براتون مجسم مى شه و به زندگى اون و اطرافيانش علاقمند مى شيد ومهمتر از همه، تغيير و تحولات احساسى و شخصيتى اش رو مى فهميد.
جين وبستر (۱۹۱۶-۱۸۷۶) در فريدونيا به دنيا اومد، مادرش از اقوام مارك تواين، نويسنده معروف آمريكايى بود. اون اولين رمانش در سال ۱۹۰۳ با نام «وقتى پتى به دانشگاه رفت» نوشت كه شرح تلاش وسختى ها و حوادث زندگى يك زن در دانشگاه بود (شبيه همين داستان كه شرح زندگى جودى در اين محيطه). وبستر هشت رمان و تعداد زيادى داستان چاپ نشده هم داره كه واقع گرايانه و با مايه هايى از طنز نوشته شدند. جالبه بدونيد از بابا لنگ دراز تئاترى هم روى صحنه رفته و فيلم موزيكالى ساخته شده و دنباله داستان رو وبستر در رمان «دشمن عزيز» ادامه داده كه به فارسى هم ترجمه شده. نكته ديگه طراحى هاى كتاب يا در واقع نقاشى هاى بامزه ايه كه جودى توى نامه ها كشيده و آنقدر با فضاى داستان هماهنگ هستند كه مثل تصاوير شازده كوچولو، نمى شه كتاب رو جدا از اونها تصور كرد. «بابا لنگ دراز» رو كتاب هاى بنفشه در ۲۳۲ صفحه و با ترجمه مهرداد مهدويان به چاپ رسونده. قيمتش هم ۱۵۰۰ تومنه. خلاصه اگه شما هم دستى در نامه نويسى داريد، خوندنش رو تجربه كنيد، شايد يك زمانى از نامه هاتون كتاب مشهورى دربياد!
داستان
مهمانى
در جنگل ارواح
231072.jpg
نويسنده: آن مك كى
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى
موش كور نامه رسان به تمام نقاط جنگل مى رفت تا نامه هاى حيوانات رو به دست صاحبانشون برسونه. يك روز صبح عمه اش، خانم موش كور نگاهى به انبوه نامه ها انداخت و گفت: «خيلى عجيبه، همه شون عين هم اند، براى همه نامه اومده، حتى براى من و تو هم هست!»
موش كور تمام صبح رو صرف رسوندن نامه ها به حيوانات جنگل كرد و به همه سر زد و در آخر به خونه گوركن رسيد. موش كور در حالى كه نامه خودش رو به دست گرفته بود، گفت: «چطوره با هم بازشون كنيم؟» و بعد از باز كردن نامه ادامه داد: «مال من كارت دعوت به يه مهمونى نيمه شبه، اون هم درست در وسط جنگل ارواح!» گوركن جواب داد: «مال من هم همين طور، خيلى مشكوك به نظر مى رسه!»
موش كور گفت: «چقدر بدبينى، بعد از مدت ها به يه مهمونى دعوت شديم. من كه حتماً مى رم.» اون روز حيوانات جنگل كارت هاى دعوت يك شكل شون رو به هم نشون مى دادند. خانم موش كور گفت: «من اصلاً خوشم نمى آد حتى نزديك اون جنگل ارواح بشم. خيلى تاريك و ترسناكه!» موش كور گفت: «اى بابا، ترس نداره. تازه فانوس هم با خودمون مى بريم. مطمئنم اگه نريم خيلى پشيمون مى شيم.» همه با حركت سر، حرف موش كور رو تأييد كردند. اونها بقيه روز رو صرف آماده كردن بهترين لباس هاشون براى مهمونى كردند و فقط گوركن تصميم گرفت كه در خونه بمونه و به هر كى مى رسيد غر و لندكنان مى گفت: «نمى دونم اين همه شور و هيجان براى چيه. من كه هنوز خيلى مشكوكم. مهمونى اون هم وسط اون جنگل روح زده. آخه ميزبان كيه؟» همين كه آفتاب رو به غروب رفت، همه حيوانات لباس هاى مهمونى شون رو پوشيدند و بى صبرانه منتظر نيمه شب شدند. بالاخره وقت رفتن فرا رسيد و اونها همه با هم در حالى كه فانوس هاشون رو به دست گرفته بودند، به راه افتادند. موش كور نامه رسون قبل از رفتن از گوركن پرسيد: «مطمئنى كه نمى خواى همراه ما بياى؟» گوركن كه چوب بلندى به دست گرفته بود با حركت سر جواب مثبت داد و گفت: «من كارهاى مهمترى دارم.» هوا خيلى سرد بود و اونها راه طولانى رو تا وسط جنگل ارواح در پيش داشتند. خرگوش كوچولو پرسيد: «حالا جدى تو اين جنگل ارواح، روح وجود داره؟» روباه جواب داد: «گوش كن! من مى تونم صداى ناله و زارى روح ها رو بشنوم» و با اين حرفش مو بر تن حيوانات كوچولوى جنگل سيخ شد. خرگوش پير با اخم و تخم نگاهى به روباه انداخت و گفت: «احمق نباشيد. روح كدومه. داره نصف شب مى شه. بهتره عجله كنيم.» خرگوش كوچولو در حالى كه مى لرزيد، گفت: «رو..ح ها هم ن-...صفه شب مى آن بيرون!» بالاخره به جنگل ارواح رسيدند، ولى فكر مى كنيد چى پيدا كردند؟ هيچ چى! اصلاً خبرى از مهمونى و اين جور چيزها نبود. خرگوش پير با ناراحتى گفت: «فكر كنم يكى سر كارمون گذاشته. مهمونى در كار نيست.» و حيوانات با ناراحتى به سمت خونه هاشون برگشتند، وقتى به نزديكى خونه گوركن رسيدند، اون رو ديدند كه دم در ايستاده و پيروزمندانه نگاهشون مى كنه. موش كور گفت: «همه ش سركارى بود» گوركن كه به پهناى صورتش مى خنديد گفت: «خودم مى دونم. من از همون اولش مى دونستم كاسه اى زير نيم كاسه است و همين جا موندم تا از ته و توى قضيه سر دربيارم و حدسم درست از آب دراومد.» حيوانات با تعجب گفتند: «از چى حرف مى زنى؟» گوركن به پايين پاش اشاره كرد و حيوانات تازه متوجه سه تا حيوان شدند كه دست و پا بسته در خونه گوركن افتاده بودند، اونها دو تا راسو و يه سمور با قيافه هاى حريص و موذى بودند و در كنارشون كلى اشياى قيمتى ريخته بود. گوركن ادامه داد: «متوجه نيستيد؟ اونها به شما دستبرد زدند!» تازه هر كسى توانست شىء آشنايى بين اون وسايل پيدا كنه. گوركن اضافه كرد: «وقتى شماها به اين مهمونى قلابى رفتيد، اين جونورهاى بدجنس وارد خونه هاتون شدند و وسايل قيمتى تون رو دزديدند. خيلى شانس آوردين كه من اينجا موندم.» همه حيوانات با حركت سر حرف گوركن رو تأييد كردند و حسابى از اون تشكر كردند و بعد هر كسى وسيله قيمتى خودش رو برداشت و به خونه اش رفت. گوركن هم موش كور رو به داخل خونه دعوت كرد. موش كور روى صندلى راحتى نشست و در حالى كه چشم هاش رو مى ماليد گفت: «چقدر خوبه كه حيوان باهوشى مثل تو بين ما زندگى مى كنه.» گوركن كه با يك دستش يك فنجان چاى و با دست ديگرش چند تا نامه گرفته بود، گفت: «خب، معلومه. من تصميم گرفتم فردا عصر يه مهمونى بگيرم و همه رو دعوت كنم. ترتيب همه چيز رو هم دادم. مى شه اين كارت دعوت ها رو فردا به دست همه برسونى؟» اما گوركن جوابى نشنيد، چون موش كور به خواب عميقى فرو رفته بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |