|
چقدر ديوانه مى شوى اين روزها!
محمد جبارى دوست دارى پيدايش كنى. دوست ندارى پيدايش كنى. گمش كرده اى در اين آسمان تاريك. دوست دارى ببينى اش. دوست ندارى ببينى اش. كاش زودتر بيايد. كاش ديرتر بيايد. اى كاش اصلاً نيايد. نه، نه بيايد ولى كمى ديرتر، يعنى زودتر! نه زودتر نيايد، آماده نيستى هنوز. در آينه خودت را ببين، چقدر آشنايى هنوز. دعا كن امشب هم پيدايش نشود. يك شب هم غنيمت است. اگر فردا نباشى چى؟ اگر ديگر نديدى اش چى؟ اى كاش همين امشب بيايد. اى كاش همين حالا كه سرت را بالا مى كنى، او را ببينى. او را كه آرام در گوشه آسمان تكيه مى دهد و نمى ترسد از سر خوردن. او كه هر ماه مى آيد ولى اين بار جور ديگرى مى آيد. اى كاش دوباره سفيدى اش را ببينى. يعنى دوباره مى بينى لبخندش را؟ ولى با چه رويى مى خواهى چشم در چشم شوى؟ با چه رويى مى خواهى دوباره سر بلند كنى؟ سال قبل را يادت نيست؟ سرت را پايين بينداز. دعا كن امشب هم پيدايش نشود. دعا كن آسمان تاريك، امشب هم تاريك بماند. دعا كن..... واى پاك ديوانه شده اى. مى فهمى چه مى گويى؟ الان بايد بى تاب تر از هميشه باشى. مى فهمى؟ دوباره دارد مى آيد. دوباره مى خواهد آرام و بى سر و صدا دنيايت را تكان دهد. نگاه كن چقدر ستاره ها بى تاب اند. بى تاب مثل كودكى تو. يادت هست؟ به ياد كودكى بى تاب شو، قلبت را به لرزه بينداز، چشمانت را به آسمان بدوز. لحظه شمارى كن. بگو، تند تند توى دلت بگو خدايا خدايا همين امشب ببينمش. همين امشب از آن سوى آسمان طلوع كند و هلال نازكش را به همه نشان دهد. به همه آنهايى كه امشب چشم از زمين گرفته اند و در آسمان به دنبال او مى گردند. به دنبال اويى كه نشانه آغاز آرامش است. نشانه آغاز روزها و شب هايى بدون تاريكى، بدون شيطان. نمى خواهى دوباره با تمام وجود حس كنى دنيا بدون شيطان چقدر زيباتر است؟ از چه مى ترسى؟ از گرد و غبار دلت؟ از روحى كه زير خروارها خاك دارد جان مى دهد؟ از چشمهايى كه ديگر نشانى از كودكى ات ندارند؟ مگر سال پيش چگونه بودى؟ سال قبل ترش چى؟ و سال قبل تر و قبل تر و قبل تر؟ هميشه همين بوده اى. هميشه عهد شكسته اى و سيب ممنوع ر ا بارها و بارها گاز زده اى و بى خيال تمام اشك ها و قول ها كار خودت را كرده اى. سالى را به ياد دارى بى گرد و غبار پا در اين ماه گذاشته باشى؟ نترس. از گرد و غبارهاى دلت نترس. از چشمهاى كم سويت نترس. تنها به فكر شكستن باش. به فكر شكستن دلت باش. اگر دلت را دوباره بشكنى، همه چيز تمام است. رود اشك ها، همه چيز را شست وشو مى دهد و دوباره مى شوى يك جنين، يك نوزاد، يك تازه به دنيا آمده، پاك پاك. از هيچ چيز نترس. چشمهايت را ببند و دست دلت را به او كه مهربان ترين عالم است بسپار و آرام پا در اين ماه بگذار. او تو را دعوت كرده است. مى فهمى؟ نيازى به در زدن نيست. نياز به هيچ كارى نيست. تنها بايد خودت را رها كنى تا او تو را بگيرد. تنها خودت را رها كن. چشمانت را ببند، دستانت را باز كن و خودت را در آغوش او بينداز. او منتظر است. همه اين مهمانى براى توست. مى فهمى؟ تنها به فكر شكستن قلب باش و خودت را رها كن. او منتظر توست. مزه اش كه هنوز زير زبانت هست. دلت تنگ نشده براى بيدار شدن در دل شب؟ يك سال در بهترين ساعات شب خواب بوده اى و حالا دوباره فرصت دارى بچشى مزه خلوت شبانه را. وقتى كه آسمان جور ديگرى است. وقتى كه مى توانى ساعت ها در خلوت تنهايى خودت اشك بريزى. مى توانى به خانه هايى چشم بدوزى كه چراغهاشان يكى يكى روشن مى شوند. مى توانى به همه آنهايى فكر كنى كه مثل تو و خانواده ات از خواب دل مى كنند و آماده مى شوند. يكى وضو مى گيرد، يكى قرآن مى خواند، ديگرى دعا مى خواند و ... در تاريك ترين ساعات شب همه دلهايشان را آماده مى كنند. دور سفره نشسته اند و با مختصر غذايى خودشان را مهياى يك روز جديد مى كنند. روزى متفاوت... همه منتظرند تا در يك لحظه دست از تمام لذات اين دنيا بشويند و به پيشواز بهترين لحظه ها بروند. واى! چشمهايت چه برقى زد. به ياد آن لحظه جادويى افتادى؟ لحظه شروع ضيافت؟ كه با شنيدن صداى اذان آغاز مى شود... از آن به بعد مى توانى با خيال راحت كنار پنجره بنشينى و به آسمان نگاه كنى. دلت را به آرامش آن لحظه بسپارى و ديگر گذشت ثانيه ها را نفهمى و وقتى به خودت مى آيى كه خورشيد در سپيدى آسمان مى درخشد. مزه اش كه هنوز زير زبانت هست؟ دلت براى شهر آن روزها تنگ نشده ؟ ساختمان ها همان ساختمان ها، خيابان ها همان خيابان ها و شلوغى و ترافيك، همه و همه سر جاى خود. ولى انگار حال و هواى شهر فرق دارد. انگار در ميان دود و سيمان و بتن و آهن، چيز ديگرى دارد نفس مى كشد. آدم ها را نگاه كن، چقدر غريبه تر از ديروز و روزهاى قبل ترند. انگار كس ديگرى شده اند. آدمهايى كه نفس هاشان بوى ديگرى مى دهد. نگاه كن چقدر همه مهربان شده اند. دلت براى شهر آن روزها تنگ نشده؟ نكند از صبرش مى ترسى؟ صبر در برابر خوردن و آشاميدن و در برابر همه چيزهايى كه اغوايت مى كنند و تو را به خود مى خوانند و اگر زمان ديگرى بود شايد بى اراده تسليم شان مى شدى. خودت را در آنها غرق مى كردن و روحت را داغان. ولى مى دانى بايد مقاومت كنى. مى دانى كه ساده ترين شان نخوردن و نياشاميدن است. ولى چشمهايت را چه كنى؟چشم هايى كه عادت كرده اند به هر سويى بچرخند و هر چيزى را ببينند؟ زبانت را چه كنى؟ زبانى كه عادت كرده هر چيزى را بر زبان بياورد؟ فكرت را چه كنى؟ ذهنى كه عادت كرده به هر جايى سفر كند؟ دلت را مى خواهى چه كنى؟ مى دانى نبرد سختى است. دل كندن از تمام چيزهايى كه بهشان عادت كرده اى سخت است. اما وقتى لذت نبرد با نفس اماره ات، زيبايى روحت، و پاكى وجدانت را به ياد مى آورى با تمام وجود تن نمى دهى به چنين نبردى؟ هرچند سخت، هرچند دشوار. نمى خواهى همه وجودت، همه كارهايت، حتى خوابيدن و نفس كشيدنت براى او باشد؟ نمى خواهى حتى يك روز بنده او باشى؟ نمى خواهى از اين شهر پر دود و دم و پر سر و صدا، از اين زندگى پر از روزمرگى، از اين همه تكرار فرار كنى؟ معطل نكن. چرا دودلى؟ اين بهترين فرصت است براى روح بخشيدن به زندگى يكنواختت. فرصتى كه تمام قوانين دنيايى زندگى ات را بر هم مى زند. يك ماه فرصت براى جور ديگرى زندگى كردن. حالا به ساعتها كارى ندارى. خودت را با آسمان تنظيم مى كنى و دلت را با نور. حالا موقع فرو ريختن است. بايد فرو بريزى، نه تنها قلبت بلكه همه وجودت را بايد بشكنى. بايد جور ديگرى زندگى كردن را ياد بگيرى. چشمهايت دوباره دارند برق مى زنند. به ياد غروب ها افتاده اى و لحظه هاى افطار؟ به ياد شلوغى هاى دم افطار كه بر خلاف هميشه دوستشان دارى؟ به ياد ترافيك هاى طولانى و چراغهايى كه سبز نمى شوند اما ديگر روى اعصابت راه نمى روند؟ چقدر ديوانه مى شوى آن روزها! عصبانى نيستى، راحت سر جايت نشسته اى و به اطرافت نگاه مى كنى. به آدمهاى گرسنه و تشنه اى كه راهى خانه هايشان هستند اما بر خلاف هميشه عصبانى نيستند. همه آرام آرام اند. همه اينها را دوست دارى، ديدن همه اين زيبايى ها را. دوست دارى در ميان تمام اين شلوغى ها راه بروى و انتظار بكشى تا وقتى كه يكباره شهر خلوت مى شود و به خيابانهايى نگاه كنى كه جور ديگرى شده اند. يك شهر ديوانه، بسيار شلوغ و ناگهان خلوت و باز دوباره شلوغ. چشمهايت چه برقى مى زنند. دلت آرام شده؟ ديگر نمى ترسى؟ مى خواهى زودتر بيايد؟ ديگر نگران گرد و غبارت نيستى؟ نمى خواهى كمى ديرتر بيايد شايد كه آماده تر به مهمانى اش بروى؟ نمى خواهى خودت را در آينه ببينى؟ شايد هنوز آماده نباشى؟ چرا اينقدر بى تابى مى كنى؟ دلت تنگ شده است؟ دلت براى درد دل با او تنگ شده است؟ مى خواهى در مقابلش بنشينى و هرچه در دلت سنگينى مى كند بيرون بريزى؟ مى خواهى سبك شوى؟ مى خواهى روحت را شست وشو بدهد؟ مى خواهى خودت را در آغوشش بيندازى و آنقدر گريه كنى تا آرام شوى؟ مى خواهى فريادهاى ته مانده گلويت را خلاص كنى؟ مى خواهى... پس بجنب. دير مى شود. به بالاى سرت نگاه كن. هلال زيباى سپيدش به تو لبخند مى زند. او آمده است.
|