محمدرضا يزدان پرست
* خانم علو! به گذشته چطور نگاه مى كنيد؟
- گذشته براى من پر از خاطرات قشنگ و غمگين است؛ مثل همه. هر كسى در زندگى غم ها و شادى ها را توأمان دارد. ياد مادرم كه مى افتم.... ياد خانه پدرى ام كه مى افتم.... چقدر بزرگ بود، چه گل و درختى داشت، چه خانواده پرجمعيتى دور هم جمع بوديم و ... تمام اينها خاطرات زيبايى است. مثل اينكه من در بهشت بودم...
* ...غم هاى گذشته بيشتر است يا شادى هاش؟
- شادى ها؛ چون محبت ها خيلى زياد بود، خصوصاً محبت مادرم. جورى بود كه حتى هنوز نمى توانم به آن فكر كنم...
*... يعنى امروز كه محبت ها كمتر است، گذشته ماها كه مثلاً در آينده اى سى، چهل ساله شكل مى گيرد غم هاى بيشترى خواهد داشت؟
- نه، اجازه بدهيد... نوع شادى ها فرق مى كند. شادى لطافت ها، شادى هاى كودكانه، شادى اينكه هيچ گرفتارى تو را اسير نمى كرد، شادى رشد كردن، شادى مردم را شناختن، شادى ارتباط با اجتماع...
* از چند سالگى اين شاخص ها در شما تقويت شد و آنها را حس كرديد؟
- به هر حال اين قضيه تدريجى است. ولى مثلاً عكس ۷-۶ سالگى ام را كه با مادر و پدرم انداخته ام، كاملاً يادم مى آيد كه حتى كجا نشسته بوديم، فضاى عكاسخانه چطور بود...
*حالا آن عكس براى چى بود؟
- دو تا برادر من در اروپا بودند؛ سال هاى سال. آنها عكس ما را مى خواستند. پدر و مادرم هم مرا بردند و سه تايى عكس گرفتيم. عكاسخانه را يادم نيست كجا بود ولى فضاى خود اتاق و حتى نوع نشستن براى عكس گرفتن را يادم مى آيد.
*الآن موقعى كه مرور مى كنيد هم از همان۷-۶ سالگى يادتان مى آيد؟
- نه، زودتر از آن را هم يادم هست...
* از چند سالگى؟
- يادم مى آيد كه از پله ها نمى توانستم بالا بروم يا يادم مى آيد كه مثلاً يكى، دو دفعه افتادم توى حوض. (و خنده مهربانش مثل هميشه)
* از صدا و تكلمتان چه چيزى خاطرتان هست؟
- تا آنجايى كه به من ياد مى دادند، كلمات را درست مى گفتم. عمويى داشتم به نام حسين، مادرم بعدها به من مى گفت كه مثلاً براى گفتن حرف «س» زبانت نمى گرفت و كلاً همه واژه ها را درست ادا مى كردى.
* مادر شما مطالعات ادبى داشتند؟
- نه.
* اين تأكيد و ظرافت در ادبيات را از كجا به ارث برده بودند؟
- مادر من بسيار ظريف، نكته سنج و مهربان بود. از ۹ سالگى هم كه همسر پدرم شد ودر فضاى فرهنگى اين خانواده دائماً با كتاب سروكار داشت، رشد كرد هرچند كه مايه هايى هم از گذشته خودش داشت. من هم كه زبان باز كردم طبيعتاً توجه پدر و مادر جلب شد و مراقب گفتارم بودند. مثلاً يادم نمى آيد هيچ وقت پدرم گفته باشد: «نون»، هميشه مى گفت: «نان». مادرم غير از اين نكته سنجى ها، توجه عجيبى هم به تربيت داشت. روى انسانيت خيلى تأكيد داشت. مى گفت: با آدم خوب ساختن هنرى نيست، مهم اين است كه با يك آدم ناهماهنگ و مخالف خودت بسازى.
* «گر تو با بد بدكنى پس فرق چيست.» صدايتان را هم از مادرتان به ارث برده ايد؟
- تقريباً بله.
*در كشف صداى شما ايشان مؤثر بود؟
- بالاخره صدا با من بود. نه به آن صورت، ايشان آنقدرها نقشى نداشت. در دانشسراى مقدماتى دبير ما- خانم دكتر طوسى حائرى- به نوعى صداى من را كشف كرد؛ از زنگ هاى انشا و انشاهايى كه مى خواندم. خودشان در راديو بودند، من را هم معرفى كردند و فعاليت من شروع شد بعد هم هنرستان هنرپيشگى و تئاتر و...
من آن موقع فرق صداى خودم را با ديگران متوجه نمى شدم يا شايد روى آن دقت نكرده بودم. تلفظم را مادرم گفته بود ولى صدا را نه. بعدها روى سن تئاتر متوجه قدرت صدايم شدم. ديدم روبروى بازيگرانى مثل سارنگ، محتشم، حالتى و... مى توانم بازى كنم و از نظر صدا كم نياورم.
*تناليته صداى شما جدا از قدرت، صفت هايى مثل قجرى، دربارى يا حتى مردانه هم دارد. اين صفات هيچ وقت باعث نشد نقش هاى محوله يا انتخابى شما محدود شود؛ مثلاً به خاطر نبود برخى لطافت هاى زنانه؟
- خب، چرا. مثلاً در راديو نقش هايى كه به من مى دادند به شادروان خانم تاجى احمدى نمى دادند. صداى نزديك من صداى همكار خوب و قديمى من خانم توران مهرزاد بود. مثلاً نقش زن هاى جنگ و دعوايى و شروشور و ... را به من نمى دادند. شايد همين طور كه مى گويى مثلاً نقش زنان اشرافى را به من مى دادند يا اسطوره اى و تاريخى را.
* پس به خاطر صدا نقش هاى شما محدود شده؟
- به هر حال نقش بود، ولى هر نقشى را به من نمى دادند، من هم هر نقشى را نمى پذيرفتم و نمى پذيرم.
* خب انتخاب شما مبتنى بر سلايقتان بوده ولى انتخاب كسانى كه به شما نقش مى داده اند، مبتنى بر قابليت هاى شما.
- بله، در راديو بله. تا حدودى هم در تلويزيون. مثلاً به من نمى آيد خيلى آه و ناله كنم.
* چرا هيچ وقت سراغ كار طنز نرفتيد؛ احساس كرديد به صدايتان نمى خورد يا اصلاً دوست نداريد؟
- كسى سراغ من نيامده، ولى يادم مى آيد من و آقاى باقريان همين چند سال پيش در راديو يك كار طنز با لهجه آذرى با هم بازى كرديم. در تصوير فكر نمى كنم متناسب باشد چون فكر مى كنم اصلاً ظاهر من مناسب اين كار نيست. كار من هم كار طنز نيست ولى به هر حال زيباست.
* صحبت از گذشته بود، چگونه به گذشته نگاه مى كنيد؟
- (مكث مى كند)
* اينگونه نگاه مى كنيد كه در آينده مؤثر باشد؟ نگاه مى كنيد و از آن عبرت مى گيريد؟ نگاه مى كنيد و به نداشته ها و نكرده ها غبطه مى خوريد؟...
- من به غبطه فكر مى كنم. مى گويم آنچه كه پيش آمده، پيش آمده. آدم بايد پند بگيرد. گذشته آجرها و پايه هايى است كه زندگى آدم را مى سازد. نه بايد خيلى به گذشته چسبيد، نه بايد رهايش كرد...
* اگر بعضى وقت ها غصه هاى گذشته خيلى سنگين شد چه كار مى كنيد؟
- ببينيد، خاطره قشنگ هست، ولى نبايد زياد گرفتارش بشوى. نبايد حسرت خورد. مى شود با خاطره اى عشق كرد كه بازگو كردنى هم نيست و كاملاً شخصى است. خاطره هاى قشنگ كه خب، زيباست. خاطره هاى آزارنده هم سازنده بوده است...
* سازندگى سر جاى خود؛ دلتنگى ها را چه كار مى كنيد؟
- من دلتنگى نمى كنم. تقريباً مى توانم بگويم (ممكن است بگويند چقدر بى احساس است) دلم براى كسى تنگ نمى شود. اين لطفى است كه خدا به من كرده. براى دوستانم آرزوى آرامش و راحتى و خوشبختى دارم ولى به آن صورت دلم تنگ نمى شود...
* براى پسرتان چى؟
- چرا، خصوصاً وقتى كه كوچك بود و براى كار به شهرستان مى رفتم خيلى خيلى دلم برايش تنگ مى شد يا براى مادرم دلم هنوز هم تنگ است.
* در عاشقى ها چى؟ دلتنگ نشديد؟
- آن دلتنگى ناگزير است. كسى را كه دوست دارى، مى خواهى كنارش باشى و ببينى اش ولى رفتارها هميشه براى من مهم بوده است.
* عاشقى زندگى شما همان دوبارى است كه به ازدواج هم منجر شد و در آخر هم جدايى؟
- يك بارش كه بيشتر گذشتن از خود بود براى يك نفر ولى...
* چند سالگى ازدواج كرديد؟
- ۲۰ سالم بود.
* در فضاى كارى هم با همسر اولتان آشنا شديد....
- بله ديگر. از دانشسراى مقدماتى كه رفتم هنرستان هنرپيشگى و بعد تئاتر فردوسى به وسيله دكتر نامدار، بعد از بازى در چند نمايشنامه، تئاتر تهران مشغول مقدمات نمايش «آغامحمدخان» بود. احمد دهقان گفته بود يك بازيگر جديد آمده كه به نقش «امينه» در نمايش قاجارى مى آيد...
* امينه چه نسبتى با آغامحمدخان دارد؟
- برادرزاده آغامحمدخان و خواهر فتحعلى شاه است. خلاصه براى بازى در آن تئاتر رفتم كه آقاى محتشم نقش آغامحمدخان را داشت.
* از دلتنگى هاى عاشقى حرف مى زديم...
- زيبايى عشق مى دانى چيست؟ ممكن است كه پايدار نباشد ولى تو را با يك حس و جهان تازه آشنا مى كند. مى توانى پله هايش را بالا بروى و واقعاً «عاشق» بشوى...
* ...كم كم به لحاظ وجودى آدم عاشقى شوى و عشق فراى معشوق - همانگونه كه اعتبار با دال است و نه مدلول يا به بيان صحيح تر و بهتر اگر ابتدا با دال (عشق) طرف شوى و آن را درك كنى، مدلول (معشوق) اعتبار و اصالت بيشترى خواهد يافت - يك جريان سيال بشود در سلول سلول و لحظه لحظه تو...
- دقيقاً. در عشق درك مى كنى كه «آنچه را كه نپايد، دلبستگى را نشايد.» خوب كه با تعمق دنبالش بدوى، سر مى كشد و مى گويد من اينجا هستم. ديگر دلت تنگ نمى شود و هميشه شوق دارى.
* ازدواج اول چند سال دوام آورد؟
- دو سال زندگى كرديم، سه سال اختلاف داشتيم و ۵ سال جداشدن طول كشيد؛ ۱۰ سال از بهترين سالهاى عمرم.
* راجع به گذشته كه صحبت كرديم. الآن چقدر به آينده فكر مى كنيد؟
- فكر نمى كنم. براى چى فكر كنم؟ در جايى مى شود فكر كرد كه بتوانى چيزى را عوض كنى. البته براى خودم مى توانم عوض كنم. مثلاً به اين فكر مى كنم كه چطور روابط بهترى با مردم داشته باشم يا چكار كنم كه در كارم مطمئن تر باشم. سعى مى كنم حتى الآن بيشتر بخوانم و بيشتر بدانم.
* «آينده گذشته» شما همانطور كه فكر مى كرديد رقم خورد؟
- مادرم مى گفت: هرچه نصيب است همان مى رسد. مى گفتند تقدير ولى بعدها ديدم در كنار تقدير سعى هم هست و شايد آن سعى در تقدير من است.
* پس سعى شما آينده آن روزهاتان را بيشتر رقم زد تا تقدير...
- بله، من فكر مى كنم اگر پايدارى در برابر مشكلات نبود يا سعى براى پيشرفت نبود، تقدير نمى توانست نقش مثبتى در زندگى من ايفا كند. انسان ها خودشان تقديرشان را رقم مى زنند. مثل اين مى ماند كه كاغذ سفيدى با يك قلم به شما بدهند؛ شما آنچه را كه مى نويسيد تقديرتان است. در اين نوشتن كمى زيردستتان هم مى خورد و خط كجى كشيده مى شود ولى باز هم آنچه مى نويسيد، تقدير شماست.
* بهترين دوست زندگى شما چه كسى بوده؟
- من با همه دوست بوده ام...
* ... اينكه رفيق گرمابه و گلستان باشيد...
- ... نه، با همه دوست بوده ام. محبت همه هم شامل حال من شده ولى دوستان نزديكترم خارج از محيط كار بوده اند و هم حرفه نبوده ايم. اخيراً در ملاقات هايى با يكى و بعد دو تا و بعد چندين خانم آشنا شده ام كه...
*... جمع فمنيست هاست(!)؟
- (مى خندد) نه. اين دوستانم بسيار بى ريا و صادق اند. بى هيچ شائبه اى همانى هستند كه نشان مى دهند...
* به اندازه بود بايد نمود...
- دقيقاً. فكر مى كنم هنوز چقدر مى شود از آن ها آموخت و چقدر مى شود در كنار آنها آرامش داشت...
* به اين مباحث حقوق زنان و ... معتقد هستيد؟
- نه، خداوند آنى كه آفريده بايد سرجايش باشد. مى گويد: از روح خودم در انسان دميدم. مى توانيد بگوييد زن انسان نيست؟ انسانيت يك جنس است. زن و مرد براى دو موضوع متفاوت آفريده شده اند. برترى آدم ها به قابليت هاى وجودى شان و نحوه ارائه مثبت آن ها بستگى دارد.
* در زندگى چه چيزهايى را به صورت المان دوست داريد؟
- كتاب...
* فقط؟
- بيشتر كتاب.
* آينه را دوست داريد؟
- نمى شود دوست نداشت...
* در فلسفه مى گويند جلوه و جمال متلازم هم هستند. يعنى زيبايى نمى تواند متجلى نشود.جامى مى گويد: «پريرو تاب مستورى ندارد / در ار بندى، سر از روزن برآرد». آينه انگار فراخ ترين عرصه براى جلوه گرى است...
- دقيقاً. زمانى زيبايى آدم را نشان مى دهد، زمانى گذشت زمان را به ياد آدم مى آورد، هميشه همراه و همراز آدم است. اما بايد آدم ها آينه اى هم داشته باشند كه باطنشان را هم نشان دهد...
*... آن آينه دل است؟
- دل است، ولى نه هر دلى؛ دل زنگار زدوده.
* ... پس بعد از كتاب شما آينه را بيشتر دوست داريد؟
- بله.
* و سوم...
- گل...
* پس پسرتان؟
- (مى خندد) آن مهرى است كه خداوند در دل هر مادرى نهاده است.
* بسيار خوب، گل چرا؟
- مظهر لطافت است. آفريده عجيب و غريبى است. كلاً تجلى خدا در هستى عزيز و زيباست. من از ديدن يك گلبرگ يك گلستان لطافت را حس مى كنم.
* زيبايى براى يك هنرمند -خصوصاً زن- شرط است؟
- لازم هست ولى كافى نيست. در سريال «خواب و بيدار» دختر نازيبايى بود كه اتفاقاً خودش نازيبا نيست، ولى مى بينيد كه با همان چهره نازيبا در نقش جا افتاده است. زيبايى دخيل هست ولى همه ماجرا نيست.
* زيبايى شما در كارتان دخيل بوده است؟
- در اوايل بله، اينكه مثلاً با آن چهره به نقش امينه با آن خصوصيات دربارى و قجرى بخورم. ولى بعد از آغاز، ماندن در فضا و پيشرفت مربوط به خودم بود. بايد مهياى اين حرفه مى شدم. هيچ وقت هم الگو نداشته ام؛ به نوعى خودساخته بوده است. در اثر ممارست و تمرين بوده است و ايستادگى.
* بزرگترين شاخصه هاى صداى شما وقتى به ميزان سليقه عموم مردم مى رود، آرامشى است كه از اين صدا مى جوشد - آرامش جوشان هم خودش پارادوكس شد- هميشه زندگى طالب آرامش بوده ايد يا اين تنها در صدا است؟
- من هميشه از سرعت گريزان بوده ام...
* سرعت در پيشرفت هاى كارى چى؛ از آن هم گريخته ايد مثل مقايسه آتش خار با سوختن كنده؟
- اين آتش مقطعى را در شب هاى سرد كوير و سر سريال روزى روزگارى زياد ديديم و آتش كنده را سركار آقاى مهرجويى كه تا ۶ صبح گرما مى داد. دليل ماندگارى، پيشرفت تدريجى است و بعد دوام آوردن. وقتى تدريجى جلو بياييد، به گوشه و كنار كار به خوبى پى مى بريد. اگر با سرعت برويد، از سطح عبور مى كنيد و عمقى را درك نمى كنيد. بايد آهسته و پيوسته رفت.
* در دوران كارى هيچ وقت احساس روزمرگى كرده ايد؟
- هر كسى ممكن است اين فكر را بكند. در مقاطعى بله. احساس خمودگى و سطحى بودن اتفاق افتاده كه كارى هم از دستم برنمى آمده. مثلاً از طرف «فلينى» دعوت داشتم براى بازى فيلم در ايتاليا ولى شوهرم اجازه نداد يا در مقاطع ديگرى همين طور. زندگى بعضى وقت ها هم آدم را ناگزير مى كند.
* شما تعريف خاصى از زندگى داريد؟
- زندگى به نظر من بزرگترين و زيباترين موهبت خداوند به انسان هاست.
* اينكه بيشتر مى آيد تعريف عشق باشد...
-... خب، زندگى اى كه با عشق معنا شده باشد.
* من فكر مى كنم زيبايى چيزهايى كه آدم ها مى توانند در هر سطحى بلااستثنا - البته با احوالات متفاوت- آن را تجربه كنند -مثل زندگى يا عشق - در تك معنا گريز بودن آنهاست؛ اينكه به تعداد همه آدم هاى گذشته، حال و آينده معنى دارد و تعريف...
- درست است. اين را هم كه گفتم، تعريف خود من است..
* از خودتان تعريفى داريد؟
- اصلاً به آن فكر نكرده بودم...