شنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۴ -
Sat, Oct 8, 2005
ماجرا
۳۲۷۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
برگ سى و پنجم از آلبوم جويندگان عاطفه
كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱تماس بگيرند
231141.jpg
پدر آرزو در آلمان زندگى مى كرد

۲ ساله بودم كه پدرم فوت كرد و مادرم در كنار من و خواهرم زندگى را تا ۸ سال بعد ادامه داد تا اينكه روزى متوجه شدم مردى به عنوان خواستگار مادرم در خانه ما را زده است مادرم نمى خواست ازدواج كند ولى اصرارهاى اطرافيان باعث شد كه او به اين ازدواج رضايت دهد. مادرم با آن مرد كه «محمدرضا» نام داشت و تاجر فرش بود،  ازدواج كرد آن مرد زنى آلمانى داشت و سه فرزند كه آنها در آلمان زندگى مى كردند. به همين علت ناپدرى ام شش ماه در ايران و شش ماه در آلمان زندگى مى كرد. پس از مدتى مادرم باردار شد و در سال ۶۶ دخترى را برايمان به دنيا آورد كه نامش را آرزو گذاشتند. محمدرضا آنقدر به من و خواهرم محبت مى كرد كه او را به جاى پدر پذيرفته بوديم و هيچ مشكلى هم نداشتيم تا اينكه دخالت اطرافيان در زندگى ما باعث شد كه فاصله اى ميان او و مادرم ايجاد شود.
وقتى آرزو ۴ ساله شد، پدر آرزو با اصرار خواست كه همراه او به آلمان برويم ولى مادرم قبول نمى كرد و سرانجام نيز تقاضاى طلاق كرد. ولى پدر آرزو حاضر به طلاق دادن مادرم نشد و گفت كه اگر به طلاق اصرار كند، آرزو را از مادرم خواهد گرفت. مادرم براى اينكه آرزو را از دست ندهد، پنهانى آدرس خانه را عوض كرد. ديگر امكان نداشت كه آن مرد مهربان بتواند ما را پيدا كند.
در همان زمان در حالى كه مادرم به دادگاه خانواده مى رفت تا از پدر آرزو طلاق بگيرد بيمارى قلبى اش تشديد پيدا كرد اين مشكلات دو سالى طول كشيد تا اينكه مادرم سكته كرد او را به بيمارستان رساندند ولى پس از ۲۰ روز در بيمارستان جان سپرد.
پس از مرگ مادرم اقوام پدر آرزو را مقصر دانستند و او را تهديد كردند كه ديگر به سراغ دخترش نيايد. او رفت و ديگر خبرى از او نشد.
از آن به بعد من و خواهرم و آرزو كودكى را گذرانديم در حالى كه لحظه اى در اين دنيا حاضر به جدايى از هم نبوده و نيستيم. اكنون آرزو دخترى بزرگ شده است. او مى خواهد پدرش محمدرضا كشميريان را كه شماره شناسنامه اش ۲۷۳۵ و صادره از همدان است پيدا كند و غم تنهايى اين سالها را با او در ميان بگذارد.
از پدر آرزو آدرسى در آلمان داشتيم كه مربوط به همان سالهايى است كه مادرم زنده بود. نمى دانم آن آدرس اكنون تغيير كرده و يا افرادى كه اكنون در اين آدرس زندگى مى كنند پدر آرزو را مى شناسند يا خير.
اطلاعات خود را در اين خصوص با بخش جويندگان عاطفه در ميان بگذاريد.
231105.jpg
وقتى مادر سهراب رفت

«سهراب» را مادرش ۲۵ مهرماه سال ۸۲ باخود به بيمارستان امام حسين(ع) برد. پسرك بيمار بود و نياز بود تا براى مداوا تحت درمان قرارگيرد.
پزشكان پس از بررسى سهراب او را بسترى كردند.
تا اينكه ۱۰ آبان ماه وقتى كه او كاملاً درمان شده و سلامتى اش را به دست آورده بود با وجود تلاش مددكاران بيمارستان و مراجعه به آدرسى كه مادر «سهراب عسگرى» در پرونده وى نوشته بود، متوجه شدند آدرس درست نيست.
سهراب كه درحدود ۵ سال دارد تاكنون در بهزيستى به سرمى برد.
اى كاش با پيداشدن والدين و اقوام او، چشمان غمزده اش شاد شود.
اگر اقوام او را مى شناسيد با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل نماييد.
231108.jpg
در خيابان مولوى رها شدم

پسرك وقتى سوم مهر سال ۸۲ گريه كنان در خيابان مولوى تهران دنبال والدين خود بود مورد توجه قرار گرفت. بلافاصله كودك توسط مأموران كلانترى به بهزيستى سپرده شد.
او قادر به بيان مشخصات خانواده و نزديكانش نبود. نامش را يونس اعلام كرد و اكنون او كه در حدود ۵ ساله است، دلش مى خواهد والدين اش را پيدا كند و از بودن در كنار آنها احساس آرامش نمايد.
* * *
اگر اقوام و والدين اين پسر ۵ ساله را مى شناسيد با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل نماييد.
231111.jpg
پسرك ۵ ساله هنوز تنهاست

مأموران كلانترى ۱۲۷ نارمك سوم ارديبهشت ماه سال ۸۳ پسر ۵ساله اى را در حالى كه تنها رها شده بود پيدا كردند.
آنها پس از صحبت با پسرك دريافتند والدين اش او را رها كرده اند. پسرك به بهزيستى انتقال يافت. او هيچ مشخصاتى از والدين اش نتوانست بيان كند.
پسرك نام خود را اميرحسين پاكباز عنوان كرد.اكنون بيش از يك سال است كه او در بهزيستى چشم به راه مانده است تا بلكه خانواده اش را پيداكند.
اطلاعات خود را با بخش جويندگان عاطفه درميان بگذاريد.

شايد زنده مانده باشد

دى ماه سال ۱۳۴۹ بود كه نوزادم كه تنها دو هفته داشت به شدت بيمار شد. او را با خودمان كه دوهفته بيشتر نداشت در قزوين به نزد پزشك برديم. او فرزندمان را معاينه كرد و گفت: رقيه جان سپرده است. با گواهى فوت كه دكتر صادر كرد بچه را به غسالخانه قديمى قزوين برديم. خودمان مسافر بوديم و نمى دانستيم چه بايد بكنيم . بنابراين بچه را به آنجا سپرديم و خودمان رفتيم در حالى كه نشانه هايى از حيات و زنده بودن را در وجود او مى ديديم.
دراين سالها به اين فكر مى كنيم كه شايد دخترك زنده بود و اكنون تنها مانده است خودمان را سرزنش مى كنيم كه چرا تا زمان دفن همانجا نمانديم و بيشتر دقت نكرديم.
231114.jpg
دخترى به نام معصومه

۳۰ مردادماه سال ۸۲ دخترى كه تنها وسرگردان بود در باقرآباد شهرستان ورامين پيداشد.
دخترك نام خود را معصومه حسين زاده عنوان كرد و گفت: پدرش محمد و مادرش «خانم پس» نام دارد.اين دختر كه تاريخ تولد او ۲۲مهرماه سال ۸۱ تخمين زده مى شود، دراين چندسال در بهزيستى زندگى كرده است.حالا او اميدوار است كه بتواند بارديگر دركنار اعضاى خانواده اش زندگى كند.اگر باديدن عكس معصومه خانواده او را مى شناسيد با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل نماييد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |