سامى صبورى
يكى از منتقدان جدى و سرسخت سياستهاى آمريكايى «نوام چامسكى» است كه شايد بتوان گفت هر دو طيف سياسى ايالات متحده از انتقادات او در امان نبوده اند. آنگونه كه كريستوفر هيتچنز (نگاه كنيد به روزنامه ايران ۸۴/۷/۲ ص۱۴) گفته بود، او بر آن است كه چپ و راست سياسى آمريكا (دموكراتها و جمهوريخواهان) دو روى يك سكه و در نهايت يك جريان هستند و اينطور نيست كه اگر حزب مقابل جمهوريخواهان در مسند تصميم گيرى قرار مى گرفت، سياستهايى همچون حمله به عراق و... اتخاذ نمى كرد.
او در مقابل اين سياستها، كشورهايى را كه دولتمردان آمريكا و جورج بوش از آن به عنوان محورهاى شرارت نام برده اند، كشورهايى مى داند كه تن به تصميم هاى آمريكا نداده و زير بار سياستهاى آن نمى روند. دامنه انتقادات چامسكى تا اروپا و فرانسه امتداد دارد و معتقد است كه فرانسه در قبال مرگ حداقل نيمى از آنانى كه طى ده سال اخير در الجزاير جان باخته اند، مسؤول است...
«نوام چامسكى» در سال۱۹۲۸ در شهر فيلا دلفيا در ايالت پنسيلوانيا و در يك خانواده مهاجر از يهوديان روسيه متولد شد. او در دانشگاه در رشته هاى زبان شناسى، رياضيات و فلسفه تحصيل كرد و در رشته زبان شناسى به درجه دكترى دست يافت. از اين زمان به بعد، او براى دانشجويان مؤسسه تكنولوژى ماساچوست (MIT) كه يكى از برجسته ترين مراكز آموزشى آمريكا بود، تدريس مى كرد. چامسكى، يكى از مهمترين زبان شناسان معاصر و يكى از انديشمندانى است كه بيشترين تأثير را در زبان شناسى نوين بر جاى گذاشته و نظريات او در اين باره به وفور در علوم مخابرات و كامپيوتر كاربرد يافته است. با اين حال، اين بعد عملى، مهمترين بعد چامسكى به شمار نمى آيد بلكه اين بعد از او مهم است كه به عنوان يكى از مهمترين «بريده»ها در ايالات متحده آمريكا مطرح است كه برخى از او به عنوان يك فرد يهودى كه از خود متنفر است ياد كرده و پايگاه خبرى «CNN»او را مهمترين منتقد سياستهاى آمريكايى ناميده است.
«چامسكى» در جريان يك نظرسنجى فرهنگى در ايالات متحده به عنوان يكى از سه شخصيت فرهنگى قرن حاضر انتخاب شده است. آنچه در پى مى آيد، پاسخ او به سؤالهايى است كه افكار و عقايدش را در خصوص مهمترين مسائل سياسى جهان و اتفاقات پيرامونى مى كاود و او با صراحت و بدون ملاحظات سياسى ديدگاههايش را بيان مى كند.
آقاى چامسكى! نظريات و ديدگاههاى شما از چند دهه پيش تاكنون در بسيارى از كشورها شناخته شده و مورد احترام است اما خودتان در خصوص تأثير ديدگاهها و نظريات تان در سياستهاى ايالات متحده چه نظرى داريد و چه اندازه آن را در اين سياستها تأثيرگذار مى دانيد؟
نهادها و سازمانهاى دولتى آمريكا با هم متفاوت هستند و من اعضا و كاركنان آنها را از خوانندگان خود نمى دانم بلكه خوانندگان آرا و نظريات من جزيى از يك حركت مردمى جهانى و تأثيرگذار هستند كه من خود جزئى از آن حركت هستم و البته اين تأثيرگذارى به خاطر من نيست، بلكه اين تأثيرگذارى از آن جهت است كه حركتهاى مردمى امروزه متحول شده و با نگاهى به تاريخ اين حركتها، مشخص مى شود كه اثر بسيار بزرگى بر مجموعه انتخابها و تصميمات حكومت مردان و دولتمردان داشته است. به همين منوال و به صورت غيرمستقيم ما نيز تأثيرگذار هستيم.
ايالات متحده آمريكا در خصوص جنگ عراق سابقه خطرناكى در آغاز آنچه كه حمله پيشگيرانه گفته مى شود، از خود بر جاى گذاشته است، شما فكر مى كنيد كه اين حمله يك ابزار قانونى براى مقابله با تهديدات جهانى امروز پس از حادثه ۱۱سپتامبر سال۲۰۰۱ است؟
اساساً ايالات متحده آمريكا درباره اين اقدام خود درعراق سابقه خوبى از خود بر جاى نگذاشته است و اساس حمله پيشگيرانه از لحاظ تاريخى جريان جديدى نيست. اين واژه و عبارت پيوسته توجيه و پوششى براى تجاوز بوده و هر متجاوزى كه در دنيا دست به تجاوز زده، از اين عبارت و توجيه استفاده كرده است.
هيتلر هم از اين زاويه وديدگاه به لهستان حمله كرد و ادعا كرد كه در اين كشور خطرى احتمالى نهفته است كه آلمان بايد از خود دفاع كند. اين عبارت را در خصوص آلمانى ها هم نبايد خيلى جدى گرفت همانطور كه ما درباره آمريكايى ها در عراق چنين اظهارات و عباراتى را جدى نمى گيريم.
من معتقدم كه حمله آمريكا به عراق يك تجاوز آشكار است كه هيچ گونه خطر و تهديدى در پشت آن قرار ندارد؛ بلكه يك نقض بين المللى و جنايتى است كه ايالات متحده به دليل قدرت خود مرتكب آن شده است و هر جنايتى كه از اين تجاوز به وجود آيد، از تبعات آن خواهد بود.
ايالات متحده آمريكا به دليل قدرت گسترده خود سابقه جديدى را ارائه كرده كه اين روش پيوسته از سوى قدرتهاى بزرگ به كار برده شده است، همانگونه كه كشورهاى مورد حمايت قدرتهاى بزرگ نيز از اين روش بهره بردارى كرده اند. به طور مثال اگر كشورى مثل ايران بخواهد كه به خاطر مقابله با سلاحهاى هسته اى اسرائيل و موشكهاى آن كه تهديدى براى ايران به شمار مى آيد، دست به يك حمله پيشگيرانه بزند، آيا اين اقدام ايران را ما قانونى برمى شماريم؟ قطعاً نه. زيرا كشور مبادرت كننده به اين حمله پيشگيرانه (يعنى ايران) از موافقت و تأييد ما برخوردار نيست. اما اگر قضيه عكس اين باشد و اسرائيل تحت همين عنوان حمله پيشگيرانه بخواهد ايران را مورد تاخت و تاز خود قرار دهد، خواهيم گفت بله اين اقدام اسرائيل بنا به يك دليل ساده كه همان برخوردارى از حمايت و تأييد ماست، قانونى است.
ايران و تعدادى از ديگر كشورها به عنوان -كشورهاى محور شرارت- ناميده شده اند. آيا شما اعتقاد داريد كه اين كشورها در واقع تهديدى براى ايالات متحده به شمار مى آيند يا اينكه اين نامگذارى براى ساختن يك دشمن به خاطر اهداف ديگرى صورت گرفته است؟
از نظر ايالات متحده آمريكا، كشورهاى محور شرارت، كشورهايى هستند كه تحت فرمان آن نبوده و از سياستهاى آن پيروى نمى كنند. تاريخ كوبا در برهه كنونى بيشترين ناهمخوانى را با اين نامگذارى دارد. آيا واقعاً كوبا خطرى براى ايالات متحده است؟ يا اساساً در هيچ برهه زمانى خطرى براى آن به شمار مى آمده است؟
تنها كشورى كه به عنوان كشور محور شرارت واقعى به شمار مى آمد و از حكومت ساقط شد، عراق و حكومت صدام حسين در دوره رياست جمهورى رونالد ريگان بود كه بيشترين كمكها و سلاح هاى جنگى براى جنگ با جمهورى اسلامى ايران را افرادى در اختيار آن مى گذاشتندكه هم اكنون مهمترين پست ها و سمت هاى دولت جورج بوش را عهده دار هستند.
من معتقدم كه اين گونه طبقه بندى دولت ها هيچ چيزى جز يك عمليات پروپاگندا نيست كه از سوى دولت آمريكا به اجرا در مى آيد.
تروريسم از نظر شما چگونه تعريف مى شود؟
من از ۲۰ سال پيش تاكنون درباره تروريست نوشته ام و از زمان ريگان تا دولت هاى پس از او به ويژه بوش پسر، جنگ با تروريسم محور اصلى سياست هاى خارجى آمريكا بوده است. رونالد ريگان در زمان خود اين تعريف را از تروريسم داشت كه «بربريت دوره نوين، تخريب تمدن بشرى را هدف قرار داده است». و اين همان زبانى است كه تاكنون به كار گرفته شده است.
اما تعريف تروريسم از منظر قانون ايالات متحده آمريكا كه در يكى از منابع ارتش آمريكا هم ذكر شده، همان تعريف قانون رسمى بريتانيا است كه مى گويد: «تروريسم به معناى تهديد با به كارگيرى خشونت عليه شهروندان بخاطر اهداف سياسى يا دينى و يا ديگر اهداف است».
به نظر من اين تعريف خوبى است و من هم شخصاً به آن رجوع مى كنم. اما واقعيت اين است كه اين تعريف ها كاربرد ندارد و از آن استفاده نمى شود. ايالات متحده آمريكا اگر بخواهد اين تعريف رسمى را از تروريسم به دست بدهد، خود و سياست هاى خارجى اش را مبتنى بر اجراى عمليات تروريستى خواهد يافت.
به همين دليل است كه آمريكا به تلاش هايى براى تغيير تعريف اين واژه و اصطلاح پناه مى برد و به همراه دولت هاى هم پيمان خود دست به اقداماتى مى زند كه از آن به عنوان برخورد با تروريسم (Counterterrorism) نام برده مى شود؛ اما اين كارها و اقدامات آنها در باطن و سرشت خود تروريستى به شمار مى آيند.
به همين جهت معتقدم كه تعريف هاى رسمى و دولتى از تروريسم مهم نيست چرا كه عملاً قابل تطبيق بر آن نيست.
چه تلاش هاى بسيارى كه آمريكايى ها و دولتمردان آمريكايى به كار گرفته اند تا تعريف جديد خود از تروريسم را به رخ جهانيان بكشانند و اين تعريف جديد جلب نظر كند و آن تعريفى كه نمى پسندند، كاملاً از نظرها دور شود. از اين منظر و ديدگاه من هيچ مشكلى با تعريف رسمى آمريكا يا بريتانيا از واژه و اصطلاح تروريسم ندارم.
ديدگاه شما درباره اين كه برخى بر اين باورند آنچه امروزه در حال وقوع است، چهره اى از جنگ تمدن هاست، چيست؟
بله، گروه هايى وجود دارند كه مى خواهند آنچه كه به عنوان «جنگ و درگيرى تمدن ها» از آن ياد مى شود را خلق كنند و بيافرينند؛ در حالى كه من تأكيد دارم اسامه بن لادن در اين درگيرى و جنگ برنده خواهد بود.
برنامه ريزى سياسى دولت بوش با جديت سعى مى كنند كه اين جنگ تمدن ها را صورت عينى ببخشند. اگر شما نظرى داشته باشيد به زبان سياسى اين دو گروه، تشابه زيادى را در به كارگيرى عبارت هايى مثل خير عليه شر و ايستادن در خط خدا و تكيه بر آن در هر دو گروه بوش و بن لادن مشاهده مى كنيد، لذا طرفين علاقه مند هستند كه اين جنگ تمدن ها را به وجود آورند اما اين بازتاب واقعيت نيست.
در دهه۸۰ دولت ريگان به جنگ با تروريسم برخاسته بود.البته آن زمان چيزى به عنوان تروريسم اسلامى مطرح نبود، بلكه تروريسم كاتويك در كشورهاى ميانى قاره آمريكا بود كه به صورت مستقل و دور از سياست هاى آمريكا به استقلال دست يافته بودند. در آن زمان هنگامى كه رهبران دينى كاتوليك حقوق هموطنان فقير از قشر كارگر و كشاورز را به جاى روش هاى تاريخى آمريكا در خدمت رسانى به طبقات غنى و تأمين منابع آنان، مطالبه كردند، آمريكا دست به حمله اى تحت عنوان «جنگ عليه تروريسم» زد.
سال ۱۹۵۸ هم سال بسيار پراهميتى در سياست هاى جهانى بود كه آيزنهاور رئيس جمهور وقت آمريكا سه بحران اصلى در جهان را مشخص كرد كه نخستين آن اندونزى، دومى شمال آفريقا و سومى خاورميانه بود. تمامى اين كشورها و مناطق در داشتن منابع نفتى و اينكه كشورهايى اسلامى به شمار مى آمدند، مشترك بودند. اندونزى و مصر دو دولت سكولار بودند اما ايالات متحده از عربستان سعودى كه از بابت بنيادگرايى و افراطى بودن پيشقدم و درصدر جدول اين كشورها قرار داشت، برعليه مصر كه در خط اول رهبرى دولتهاى سكولار در بين كشورهاى عربى قرار داشت، حمايت مى كرد.
آيا اين رويكرد به دليل جنگ تمدن ها بود؟
نخير اين رويكرد به خاطر خدمت به منافع آمريكا مطابق نظر دولتمردان آن زمان آمريكا بود.
دولت آمريكا از فردى مثل «ساهورتو» ديكتاتور حمايت كرد كه حداقل يك ميليون اندونزيايى را قتل عام كرد.
در شكل سوم (بحران استقلال الجزاير) ، فرانسه به ايجاد يك دستگاه اطلاعاتى گسترده و قوى در الجزاير و در برابر استقلال آن اقدام كرد و اين به دليل آن بود كه نيروهاى فرانسه از الجزاير به بيرون رانده شده بودند. نيروهاى اطلاعاتى فرانسه در ده سال گذشته نيمى از كشتارهايى را كه در الجزاير اتفاق افتاده، مرتكب شده اند.
اين مثال ها دليلى بر جنگ تمدن ها نيست بلكه دليلى بر اتخاذ روش هايى از سوى قدرت هاى بزرگ است.