|
به انگيزه ۲۰ مهر روز بزرگداشت حافظ
تصوير حافظ در آيينه هويت ايرانى
|
|
|
على طهماسبى (بخش دوم و پايانى) به روزگاران پيش از حافظ، مدرسه وخانقاه، يا فقه وعرفان، در جدالى ديالكتيكى بودند. يعنى عارفان واهل خانقاه، با خلق چشم اندازهاى تازه، بر شريعت برآمده از مدرسه مى شوريدند. اما به روزگار حافظ، حتى خرقه وخانقاه را هم اعتبارى نمانده بود و از نگاه او: اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولى وين دفتر بى معنى غرق مى ناب اولى به نظر مى رسد كه در اين روزگار، خانقاه هم ديگر آن نيست كه به روزگار ابوسعيد ابوالخير بود وفساد وتباهى آنجا را نيز در پنجه خود گرفته بود. اگرچه تا اين طشت از بام بيفتد هنوز راه درازى در پيش بود. درست تر اينكه، حافظ را اگر اهل عرفان هم بدانيم، بازهم عارفى به رسم معهود نبود. حتى تفاوت بسيار آشكار او با مولوى، چيزى است كه نمى توان ناديده انگاشت. مولوى اگرچه زبانى خراسانى داشت، اما در بسيارى موارد به نوافلاطونيان نزديك بود. يعنى دوآليزم جسم و روح، و مجاز و حقيقت را در اين باره پذيرفته بود. از نگاه او عالم بالا، بسى شبيه به همان مثل افلاطون بود. «جسم» خر بود و «روح» عيسى. رستگارى انسان نيز هنگامى است كه ناله هاى خر را ناديده انگارد و به فكر عيسى باشد. اما حافظ دلبسته همين جهانى است كه اكنون هست. زندگى را در همين سراى گذرنده اى مى بيند كه به سرعت از ميان خواهد رفت. درست به همين دليل است كه بى قرارى حافظ، با بى قرارى مولوى زمين تا آسمان متفاوت است. مولوى آواى طبل رحيل را از آسمان مى شنود وديگران را برمى شوراند كه چه خفته ايد اى كاروان؟[۵]. اما حافظ بى قرار اين است كه در اين منزل كه اكنون هستيم وجانان را مى بينيم، جاى امن وعيش نمانده زيرا كه هردم «جرس فرياد مى دارد كه بربنديد محمل ها». براى مولوى، آن سوى رفتن، يا رفتن به آن ناكجاآبادى كه بايد به آنجا رفت، بسى روشن ودرخشنده ومطلوب است. اما براى حافظ، اين راه بى نهايت، ظلماتى مرد افكن است كه انديشيدن در آن، بى قرارى هاى تلخ و اضطرابى از جنس بى فرجامى ونابودن، پديد مى آورد. بنا برآنچه گذشت، مى توانم بگويم كه حافظ، به لحاظ انديشگى، بيشتر به خيام نزديك است تا به مولوى. رنج هاى آدمى هنگامى جانفرساتر مى شود كه در اين سو، يعنى در زندگى اين جهان، مدام در كشاكش با تزوير ، فريب و افسون وگاه در اضطراب از هجوم حراميان باشيم، ودر آن سوى ديگر، يعنى جهانى كه مولوى جهان جاودانش مى خواند، آشوب ترديد و شك پديد آمده باشد. به گمان من، زمانه حافظ، چنين زمانه اى بوده است وهمين شايد مهمترين وجه مشتركى باشد كه ما را با حافظ پيوند مى دهد. ۳- زمينه ها بعد از طرح «زمانه» مى توانم يادى هم از چيزى به نام «زمينه» كرده باشم. منظورم زمينه ها، يا به تعبيرى background ديوانى است كه امروز از آن حافظ مى دانيم. بسيارى از حافظ شناسان به اين نكته اشاره كرده اند كه بسيارى از مضامينى كه در غزليات حافظ آمده، در اصل، آفريده شاعران پيش از حافظ بوده است. به ويژه از خواجوى كرمانى كه دوستى ومصاحبتى هم با حافظ داشته، وحافظ او را همچون آموزگارى عزيز وگرامى مى داشته است. اين سخن درست مى نمايد. علاوه براين، حافظ گاهى نه تنها مضامين، بلكه عين يك مصرع را كه ديگران سروده بودند، با اندكى پس وپيش كردن، در غزل خود نشانده است. مانند اولين مصرع كه در اولين غزل ديوان او آمده ومنسوب به يزيد بن معاويه است[۶]. همچنين، ساقى نامه كه در قالب مثنوى سروده شده است، نه تنها از وزن مخصوص شاهنامه فردوسى، كه حتى واژگان واصطلاحات شاهنامه را نيز در چينش تازه اى ارائه داده است. اين ها چيزهايى است كه تقريباً همه كسانى كه با ادبيات سروكار دارند مى دانند. با همه اين احوال، در غزل حافظ چيزى هست كه آن را از همه ديوان ها و سروده هاى ديگران متمايز مى كند. يعنى زمينه هاى ديگرى هم هست كه نمود آشكار چندانى ندارد اما بر هر مخاطبى، تأثيرى غير قابل انكار دارد. اين تأثير چندان قدرتمند و درعين حال ناشناخته است كه بسيارى از مردم حافظ را لسان الغيب لقب دادند. يعنى زبانى كه مضامين خود را از غيب مى گيرد واز غيب سخن مى گويد. اين تأثير، بيش از آنكه از شاعران ديگر باشد، به گفته خود حافظ از قرآن است. با آنكه نشان چندانى از آيات و تفسير قرآن در متن اشعار حافظ ديده نمى شود اما به نظر مى رسد كه حافظ به جاى ترجمه يا تفسير صريح مضامين قرآنى، به نوعى ديگر از ترجمه دست زده است. يعنى مضامين قرآن، ومعانى را نه در همان قالب فرهنگ عربى، و نه با همان نماد ها و رمزهاى آشنا با زبان عرب، بلكه در قالب فرهنگ ايرانى، و بانمادها و رمزهاى متعلق به اين فرهنگ چنان نشانده است كه مخاطب گاهى گمان هم نمى برد كه اين مضمون ممكن است از قرآن گرفته شده باشد. شايد به همين جهت باشد كه در جايى اقرار مى كند كه: چو من ماهى كلك آرم به تحرير تو از نون و القلم مى پرس تفسير احتمالاً به همين مناسبات و برخى مناسبات ديگر، به ويژه تناسب ديوان حافظ براى تفأل است كه او را لسان الغيب ناميده اند. چنين لقبى مى تواند پهلو به پهلوى افسون وخرافه بزند وحافظ را، از منظرى، به پايه رسولان، واز منظر ديگرى به پايه جادوگران برساند. واقعيت اين است كه خود او هم در اشعارش، گه گاهى اشاراتى به رابطه خودش با قلمروى ديگر دارد و تصريح مى كند كه چون جام به دست گيرد، در آن آيينه مى تواند بسى اخبار گذشته وحوادث آينده را ببيند[۷]. اين كلام حافظ، ياد آور داستان يوسف و جامى است كه يوسف مى توانست با نظر در آن جام از بسى وقايع پنهان با خبر شود[۸]. در جاى ديگرى باز به صراحت گفته است كه: در پس آينه، طوطى صفتم داشته اند آنچه استاد ازل گفت بگو آن گويم شايد بتوان گفت كه در جهان بينى حافظ، جهانى كه او براى ما تعريف مى كند، از دوقلمرو غيب و مشهود تشكيل شده است. حوادث نيز پيش از آنكه در عالم مشهود رخ بنمايند، طرح كلى آن در عالم غيب مهيا مى شود. از اين جهت، ارتباط با غيب، يعنى آگاهى يافتن از آنچه مى خواهد به زودى دراين جهان عينى واقع شود. والبته اين آگاهى، ربطى به اخبار قيامت ورستاخيز ندارد. شايد يكى از عللى كه سبب شده تا ايرانيان بوسيله ديوان حافظ تفأل بزنند، همين زبانى است كه به نحوى در ارتباط با غيب دانسته شده است[۹]. منظور از واژه غيب در اينجا مى تواند به معناى حوادثى در زندگى ما باشد كه در فرداها و در آينده در همين زندگى اين جهانى برايمان پديد خواهد آمد. اين ويژگى، همان است كه به گونه اى آشكارتر، براى قرآن قايل هستيم. اكنون مى توان نوع رابطه حافظ را با قرآن نيز مورد تأمل قرار داد، به ويژه آنكه حافظ، به اين دليل خود را «حافظ» ناميده كه قرآن را در چهارده روايت حفظ است[۱۰]. دراين تعبير، لسان الغيب، مى تواند به معناى زبانى باشد كه از عرصه هاى ناخودآگاه نيز سخن مى گويد. اگرچه هر مخاطبى كه با ديوان حافظ تفأل مى زند، نقش خود را درآن مى يابد، اما با اندكى تأمل در غزل هاى حافظ، همچنين مى توانيم ارتباط شاعر را با ناخودآگاه جمعى نيز دريابيم. اين نكته هنگامى بيشتر برملا مى شود كه در بسيارى از غزل ها مى بينيم كه از معشوق با ضمير مفرد ياد شده است در حالى كه راوى، به صورت متكلم مع الغير حضور پيدا مى كند: هماى اوج سعادت به دام ما افتد اگر تورا نظرى بر مقام ما افتد[۱۱] بنا براين به نظر مى رسد زمينه كار حافظ، نه شرح تاريخ است، نه قصه گويى، ونه چند و چون حق بودن اين دين و باطل بودن آن. او بيشتر از هرچيز با روان پيچيده انسان در چالش است. اين چيزى است كه براى همه آدم ها چه در گذشته وچه در حال يكسان مى نمايد و ربط چندانى به پيشرفت هاى صنعتى، يا عقب ماندگى هاى تكنولوژيك ملت ها ندارد. شايد براى همين است كه حافظ را دوست داريم و با او احساس خويشاوندى بيشترى مى كنيم نسبت به برخى شاعران ديگر.
توضيحات: [۵] - اشاره به غزلى است از مولوى كه با اين بيت آغاز مى شود: اى عاشقان اى عاشقان هنگام كوچ است از جهان در گوش جانم مى رسد طبل رحيل از آسمان [۶] - الا يا ايهاالساقى ادر كاسا و ناولها كه عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكل ها. بيت فوق ظاهراً و بنا به برخى روايات برگرفته از غزلى منسوب به يزيدابن معاويه است: اناالمسموم ماعندى بترياق ولا راقى ادركاسا وناولها الا يا ايها الساقى [۷] - نگاه كنيد به مثنوى ساقى نامه، به ويژه اين بيت كه من آنم كه چون جام گيرم به دست ببينم در آن آينه هرچه هست [۸] - اشاره به داستان يوسف كه در تورات وقرآن آمده است. در تورات نگاه كنيد به سفر پيدايش باب چهل ودوم به ويژه آيه ،۱۵ ودر قرآن سوره يوسف آيات ۷۰ به بعد. البته در قرآن به تفأل يوسف به وسيله جام تصريح نشده است اما در تورات اين تصريح وجود دارد [۹] - تأكيد براين نكته نيز بى جا نخواهد بود كه معمولاً كسى براى دانستن عالم پس از مرگ وقيامت، از ديوان حافظ مدد نمى گيرد. [۱۰] - عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ قرآن زبر بخوانى با چهارده روايت [۱۱] - در بيت فوق، ضمير «تو»(مفرد) براى معشوق و ضمير «ما»(جمع) براى راوى قابل تأمل است.
|