|
|
|
|
|
يك روز در حافظيه به بهانه بزرگداشت حافظ:
|
|
|
|
|
|
جوابيه
|
|
|
|
|
حرف دل
نيچه - مى خواهم از نيچه حرفى برايتان بگويم: انسان موجود عجيبى است. اگر به او بگويند آسمان صدميليارد و نهصد و پنجاه و دو ستاره دارد بى چون و چرا قبول مى كند. اما اگر در پاركى ببيند روى نيمكتى نوشته شده است «رنگى نشويد» فوراً با انگشت امتحان مى كند تا مطمئن شود. نازنين عبدى عصاى دلتنگى به عصاى دلتنگى ام تكيه مى دهم و از خيال آينه عبور مى كنم تا تو را در فراسوى خيال ذهنم پرورش دهم و تماشايت كنم. شايد اين اولين موج از درياى پرتلاطم عشق باشد كه من را با خود مى برد، در حالى كه غرق در تماشايت هستم و شايد اين اولين آتشى باشد كه بر جنگل سبز احساس افتاده است و من را در خود مى سوزاند. در حالى كه چشم به عظمت تو دارم. چه عصاى استوارى. چه تكيه گاهى. چه پناهى... شهاب تيبا فرياد در ازدحام تنهاييم سكوت را فرياد مى زنم تا شايد دستان سردت گرمابخش وجودم باشد. ساسان مسعود فرهادى چراغ قرمز كاش در دنياى ما هم كسى بود كه مثل چراغ قرمز جلوى رويت بايستد. كاش مرزهايمان سنگى بودند تا هيچ كس نتواند از آن رد شود. خداى من! ولى انسانها حتى سنگ ها را هم پايين مى ريزند. وزين فرد گريه باغ هرگاه ديدى كه باغ مى گريد بدان پاييز در راه است. گريه باغ سرخ و زرد است. اگرچه چهره اش تغيير مى كند اما ذات او همواره يكى است. سرسبزى در ذات اوست. اگرچه به خاطر مصلحت گاهى چهره روزگار بر تن مى كند. سحر برگ نيسى براى موعود زمان باز شب از نيمه گذشته است. موهاى خيالم را شانه مى زنم. سرمه بر ديده يقين مى كشم. بهترين پيراهنم را مى پوشم. با وضو دلم را جلا مى دهم و چشم انتظار مى مانم. زهره محرابى بشارت اى دل بشارت مى دهم، خوش روزگارى مى رسد يا درد و غم طى مى شود، يا شهريارى مى رسد اى منتظر غمگين مشو، قدرى تحمل بيشتر گردى به پا شد در افق، گويا سوارى مى رسد شيرين نورى من له شده ام ديروز، آرى همين ديروز بود كه به من گفتى كه «خسته اى»، خسته از زندگى ، خسته از من و خسته از همه چيز، حتى «خسته از خستگى»...! گفتى از اين همه فقر و ندارى خسته اى! خسته از اين همه حسرت ها و آرزوها... آرزوهاى شايد دست نيافتنى... آرزوى يك خانه كه مال خودمان باشد، آرزوى يك اتومبيل كه مال خودمان باشد، آرزوى «يك روز» بى دغدغه و نگرانى بى سرپناهى، آرزوى «يك روز» كه دلواپس خريد مايحتاج ضرورى زندگى و اجاره خانه نباشى! گفتى كه ديگر شادى هاى كودكانه تنها فرزندمان دلت را گرم نمى كندو خنده هاى ساختگى و اجبارى من نمى تواند تو را به زندگى مان اميدوار سازد... گفتى كه زندگى برايت تكرار مكررات پوچ و بى معنا شده و ديگر ديدن خورشيد صبح مجذوبت نمى كند... گفتى كه در حسرت پيرزنى هستى كه هشتاد بهارش را پشت سر گذاشته و غروب عمرش را به انتظار نشسته... گفتى... گفتى... و گفتى... مى دانم خسته اى، حق با توست... اما نپرسيدى كه من چطور؟ نپرسيدى كه آيا من هم از زندگى خسته ام؟ نپرسيدى كه آيا من هم به آخر خط رسيده ام؟ نپرسيدى كه آيا من هنوز هم بهار و زمستان را دوست دارم و طلوع و غروب خورشيد برايم جذاب است؟ بگذار برايت بگويم كه من هم مثل توام... اما نه! بدتر... شرمندگى وعده هاى عمل نشده، شرمندگى ناتوانى از تأمين نيازهاى عادى و حقوق حقه تو و فرزندمان، شرمندگى امروز و فردا و وعده هاى آينده بهتر، كمرم را خم كرده، نه...! له ام كرده...! من له ام...! اما حق با توست... م.ج بهانه آنقدر از هميشه بودنت بهانه گرفتم كه آخر بى بهانه براى هميشه بودنت را از من دريغ كردى و حالا من مانده ام و بهانه هميشگى... مهرى
|
|
|
|
|
باور كنيد ما هم تفألى زديم و حافظ را باز كرديم و شعر پيش رو برايمان آمد. اين غزل را با هم قسمت مى كنيم كه فال امروز ما و شماست.
نماز و شام غريبان چو گريه آغازم به مويه هاى غريبانه قصه پردازم بياد يار و ديار آنچنان بگريم زار كه از جهان ره و رسم سفر براندازم من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم خداى را مددى اى رفيق ره تا من به كوى ميكده ديگر علم برافرازم خرد زپيرى من كى حساب برگيرد كه باز با صنمى طفل عشق مى بازم به جز صبا و شمالم نمى شناسد كس عزيز من كه به جز باد نيست دمسازم هواى منزل يار آب زندگانى ماست صبا بيار نسيمى زخاك شيرازم سرشكم آمد و عيبم بگفت روى بروى شكايت از كه كنم خانگى است غمازم
|
|
|
|
|
يك روز در حافظيه به بهانه بزرگداشت حافظ:
دلهره هاى جوانى
|
|
|
آويزان شده است اساسى. با دستهاى كوچك اما كثيف، دندانهاى زرد و شكسته، مرغ عشق را ، هى مى گذارد روى دستم كه: «يه فال بخر. يه فال» بالاخره صدتومان مى گذارم كف دستش و مرغ عشق نوك مى زند: «شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين حائل / كجا دانند حال ما سبكبالان ساحل ها» شما انسان موفقى هستى... صبر را توشه راه خود كن... از آشنايى پولى به دستت مى رسد... كسى نگران توست... محمدرضا ده ساله است، با سر تراشيده اى كه چندجايش شكسته. مشترى هايش را خوب مى شناسد. تعداد اين فال فروش هاى كوچك اندام كم نيست. از در و ديوار رواق هاى مقبره بالا و پايين مى روند و كاغذهايشان را صد تومان به ما، پانصدتومان به توريست ها مى فروشند. چندنفرشان فاميل محمدرضا هستند. پسرعمو، پسردايى يا كمتر دورتر. نزديك اذان مغرب است و جمعيت بيشتر مى شود. هنوز عده اى منتظر گرفتن بليت ورود در صف ايستاده اند. ورود به حافظيه تو را ميخكوب مى كند. دو طرف ، باغچه هاى طويل پر از سرو و وسط بلوارى پر از گلهاى لاله عباسى. فكر مى كنم چرا بزرگداشت حافظ روز بيستم مهرماه است و مثلاً بيست ارديبهشت نيست؟ ارديبهشت شيراز براى خودش عالمى دارد. گل هاى حافظيه هم عالمى ديگر. پسرى پابرهنه، زانو مى زند و خميده به مقبره مى رسد. كسى بلند بلند مى خواند: «ياد باد آنكه سر كوى توام منزل بود / ديده را روشنى از خاك درت حاصل بود/ راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاك/ بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود...» چند نفر دورش حلقه زده اند. محمدرضا ميانشان مى رود و با دلقك بازى هاى هميشگى اش مى خواهد فال بفروشد. دعوايش مى كنند و او سريع فلنگ را مى بندد. اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح / صلاح ما همه آنست كان تو راست صلاح جمعيت صف بسته اند براى نماز. توريست هايى كه براى بازديد از حافظيه آمده اند ، تند و تند عكس مى گيرند. راهنماى يك گروه كه از تبريز براى تماشا آمده اند در باره زندگى حافظ توضيح مى دهد: « هيچ اشاره اى به زندگى حافظ در هيچ كجا نيست. اينكه جوانى اش در فقر بوده يا رفاه نمى دانيم. هرچه هست شواهدى است كه از اشعارش گرفته شده. حتى استاد بهاءالدين خرمشاهى هم اقدام به نوشتن زندگينامه حافظ نكرده اند. آنچه كه مى دانيم اشاره هايى است كه محمد گل اندام، دوست و همنشين حافظ در مقدمه ديوانش نوشته.» يكى از پسرك هاى فال فروش، سكه اى را از محمدرضا مى قاپد و داخل حوض آب پرت مى كند. محمدرضا حمله مى كند به سمت پسرك و جنگ بالا مى گيرد. حوض پر است از سكه هايى كه صاحبانشان با نيت آنها را انداخته اند. زن جوان موبلندى كه روسرى اش دائم ليز مى خورد، چشم هايش را مى بندد و سكه اى را به طرف حوض پرت مى كند. چشم مى گردانم به دنبال موهاى سپيد. يك، دو، سه... شش. همه جوان ، همه عاشق ، همه پرانرژى. چه كسى گفته بود حافظ مال سن و سال گذشته هاست؟ چه كسى گفته بود حلقه رندان حافظ را صورت هاى پرچين و چروك تشكيل مى دهد؟ كنار مقبره ديگر جاى سوزن انداختن نيست. كسى مى گويد: «آنهاكه فاتحه خوانده اند و كيفى كرده اند،عقب بروند تا بقيه هم استفاده كنند.» اما انگار گوش كسى بدهكار نيست. جز آستان توام در جهان پناهى نيست/ سر مرا به جز اين در حواله گاهى نيست چهار زانو نشسته ام كف زمين و تكيه داده ام به ديوار خنك حافظيه. دخترى كه كنارم نشسته و دانه هاى تسبيح سبزش را جابه جا مى كند، مى پرسد: «شما هم از بچه هاى گروه عرفانيد؟» پاسخ منفى ام را مى شنود و اشتياقم را در باره گروه عرفان مى بيند: «اينهايى كه اينجا مى بينيد هركدامشان اهل يك گروهند. عرفان، بيدل، رندان، صاحب سخن و ... همه هم هدف اصلى شان شناخت بيشتر حافظ و اشعار اوست. البته بچه هاى گروه مولوى هم هستند كه حضور در حافظيه جزو برنامه هايشان هست.» اين گروهها ،هفته اى دوساعت دور هم جمع مى شوند و حافظ مى خوانند و درباره اشعارش بحث و گفت وگو مى كنند. در آخر هم يكساعتى به حافظيه مى آيند و حضورشان را براى حافظ اعلام مى كنند. اسمش شيرين است. بيست و پنج ساله و دانشجوى رشته كشاورزى. از گروه خودشان مى گويد كه چهارسال مداوم است هرهفته دور هم جمع مى شوند. حميدرضا به سمت مان مى آيد: «خانوم به خاطر تسبيحت يه دونه بخر. به خدا حافظه». شيرين يكى برمى دارد: «هفته پيش كه ازش خريدم به جاى حافظ، چيز ديگه اى بود. حالا ديگه از ترسش ميگه به خدا حافظه!» گروهى كه شعرهاى حافظ را بلندبلند مى خواندند، به خاطرشلوغى مقبره، آمده اند و دم در ورودى نشسته اند. عده شان بيشتر شده است. نزديك يكى شان مى روم كه ريش انبوهى دارد و موهايش را از پشت بسته است. مى گويد: «اينى كه صدايش آنقدر خوب است و حافظ مى خواند، نذر كرده. اسمش سپهر هستش. نذرش را نمى دانيم كه چى بوده اما دو ماهى مى شود كه هرهفته به حافظيه مى آيد و بيست تا از غزل هايش را به صورت آواز مى خواند.» سپهر گلويى تازه مى كند و سراغ شعر بعدى مى رود:«ديدى اى دل كه غم عشق دگر بار چه كرد / چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد...» از سر كوى تو هر كو به ملامت برود/ نرود كارش و آخر به خجالت برود اما خيال نكنيد كه تمام كسانى كه به حافظيه مى آيند نذرى دارند و نيازى. جوانان بسيارى هستند كه براى تفريح و خوشگذرانى و تخمه شكستن بليت ورودى تهيه مى كنند. اگر بخواهيم كمى هم بدبينانه نگاه كنيم، عده اى مى آيند براى مسخره كردن و دست انداختن. عباس از همين دسته است. با دوستانش توى يكى از رواق ها نشسته، تخمه مى شكند، پوستش را به زمين تف مى كند، آهنگ يكى از خواننده هاى لس آنجلسى را مى خواند و به پسرى كه قبر حافظ را طواف مى كند بلند بلند مى خندد. سرباز است و وقت بيكارى و مرخصى با دوستانش به حافظيه مى آيد:«من تا به حال اين همه آدم عجيب و غريب يكجا نديده بودم. آنقدر بهم حال داد كه هر پنجشنبه جمعه ميام حافظيه. فكرش را بكنيد. يك بنده خدايى چندقرن پيش، يك حرف هايى زده كه راست و دروغش معلوم نيست ، بعد اينها مى آيند اينجا برايش گريه مى كنند و دم و دستگاه راه انداخته اند. كه چى؟» محمدرضا ميان جمعيت براى خودش مى پلكد. به طرف يكى از دوستان عباس مى رود. تمام فال هاى محمدرضا را از دستش مى گيرد و مى نشيند رويشان. پسرك پا مى كوبد و مى خواهد فال ها را پس بگيرد. دوست عباس فال ها را قسمت مى كند: « خدا كنه مال من ثروت باشه. حافظ جان! ببينم يه پول حسابى به دست ما مى رسونى يا نه.» محمدرضا اشك مى ريزد. عباس از ديوان شعر حافظى مى گويد كه پدر و مادرش روى تاقچه گذاشته اند. روى تاقچه، كنار قرآن. در آ كه در دل خسته توان درآيد باز/ بيا كه در تن مرده روان درآيد باز حافظ براى ما ، شب يلداست و دلهره هاى شبانه. چشم انتظار جوابى از لابه لاى مصراع هاى چندقرن پيش. اسم فرزندانمان را از شعرهايش الهام مى گيريم و در جلسات حافظ شناسى و حافظ خوانى شركت مى كنيم. به راستى ما دنبال كدام آبيم برآتش وجود خويش؟ دنبال كدام جوابيم كه حافظ را پيامبر نيت هاى شبانه مان كرده ايم؟ شاعر ساليان پيش اين روزها ، محرم اسرار ماست و حضورش در زندگى يكايك ما احساس مى شود. بزرگش مى داريم و بزرگداشتش را عاشقانه گرامى مى داريم.
|
|
|
|
|
دنبال چه مى گردى
- دنبال كسى مى گردم كه بتواند سايتى در مورد فروش انواع مدل هواپيما يا هليكوپتر هاى راديو كنترل پروازى به من معرفى كند. عليرضا alirezaoyusefi@yahoo.com - من دوست نازنينى داشتم كه از دوران راهنمايى با هم بوديم اما حدود دو سال است كه از او خبرى ندارم. اسمش سپيده نورى است و در رشته مامايى در زنجان درس مى خواند. زهرا كريمى Zkarim_2216@yahoo.com - دنبال كسى مى گردم كه فوق ليسانس مديريت بازرگانى بخواند و بتواند به من در امتحان فوق ليسانس كمك كند. ندا بهمن زيارى Anar_nariman@yahoo.com - من دنبال آقاى دكتر على اكبر وثوق مى گردم. بچه شيراز كه در سال ۱۳۶۱ در بيمارستان ۵۸۰ منطقه اى دزفول، با هم خدمت مى كرديم. مصطفى سليمانى Soleymani2005@yahoo.com - من در جست وجوى دوست عزيزم خانم انسيه زمانى هستم. مادر كلاس هاى زبان جهاد دانشگاهى شهيد بهشتى در سال هاى ۷۲-،۷۱ همكلاس بوديم. مهتاب حمدى Mahtab482002@yahoo.com - من دنبال موژان مى گردم. در دبستان نو آفرين كلاس پنجم، سال ۱۳۶۲ باهم همكلاس بوديم. دنبال راشين هم مى گردم. سال۱۳۶۸ در دبيرستان مهرنامى همكلاس بوديم. سحر ده بارى tearofheaven@gmail.com - حدود چهار سال مى شود كه از دوستم آقاى ناصر فرج زاده خبرى ندارم. ناصر جان! پس خودت بهم خبر بده. طاهر عابدين زاده Thrnet80@gmail.com - دنبال دوستى به نام رؤيا پرتوى آذر مى گردم كه در سال هفتاد به كشور اتريش رفت. يكى از دوستان مشتركمان به نام مرجان، ساكن خيابان زنجان شمالى بود. لطفاً اگر كسى با رؤيا پرتوى آذر تماس دارد يا از او خبرى دارد برايم ايميل بزند. فريده تهرانى Fa_74_teh@yahoo.com - من دنبال يك روحانى يا عالم دينى مى گردم كه هر كجا در مسائل دينى به مشكلى برخوردم، كمكم كند. Asoon_sakht@yahoo.com - لطفاً يكى به من بگويد چطور مى توانم در كنكور رتبه زير هزار بگيرم؟ سميرا Samira_zzz2000@yahoo.com - دوستان گروه روانشناسى دانشگاه آزاد اسلامى اهواز از شما چه خبر؟ منتظر شنيدن خبرهاى خوب شما هستم. حسين يرفى h_yorfi@yahoo.com - من دنبال يكى از دوستان دوران ابتدايى ام مى گردم كه در پايگاه هوايى نوژه ( همدان) با هم بوديم به نام سعيد عبدى. اميد الياسى Omid_total-2003@yahoo.com. - دنبال كتاب هاى تن تن و ميلوچاپ انتشارات يونيورسال مى گردم كه چاپ قديمى آنهاست. اگر اين كتاب ها را داريد يا كسى را مى شناسيد كه اين كتاب ها را دارد به من ايميل بزنيد. head-potter73@yahoo.com
|
|
|
|
|
جوابيه
ما خوشحال نيستيم
باور كنيد از اينكه به اين حد آستانه تحملمان پايين آمده است، هيچ خوشحال نيستيم. از اينكه ظرفهاى روحمان، هر روز كوچك و كوچكتر مى شود، خوشحال نيستيم. هفته هاى گذشته مطلبى در صفحه جوان منتشر كرديم كه يك شوخى دوستانه بود با پزشك هاى محترم. همان ابتداى مطلب هم نوشتيم: «نمى دانيم اگر با پزشكان محترم هم شوخى كنيم ناراحت مى شوند يا نه. به هرحال اميدواريم امروز مجبور نباشيم تا شب جواب پزشكان جوان و دانشجويان رشته پزشكى را بدهيم.» مدير روابط عمومى و امور بين الملل سازمان نظام پزشكى كشور، پاسخى به مطلب «سيزده جمله كليدى كه منظور پزشكان را به شما مى فهماند» داده اند كه در زير مى آيد: مديرمسؤول محترم روزنامه ايران سلام عليكم احترامآً عطف به مطلب منتشر شده در صفحه ۱۷ آن روزنامه در مورخ ۸۴/۷/۳ با عنوان «سيزده جمله كليدى كه منظور پزشكان را به شما مى فهماند» موارد زير را با توجه به اعتراضات فراوان جامعه پزشكى به استحضار مى رساند: ۱- نويسنده محترم مطلب خويش را با جمله «نمى دانيم ما اگر با پزشكان محترم شوخى كنيم ناراحت مى شوند يا نه؟» آغاز كرده است كه نشان دهنده نوع نگاه ايشان به موضوع يعنى يك شوخى ساده مى باشد. اگر بپذيريم مطالب منتشره درنشريات و در رسانه فرهنگ جامعه و ديدگاه مردم را شكل مى دهند، درمى يابيم كه زير سؤال بردن توصيه هاى پزشكان به بيماران صرفنظر از قالب جدى يا طنز مى تواند چگونه بر امر درمان بيماران تأثيرگذار باشد. ۲- تحقيقات مختلف و تجارب جامعه پزشكى بارها تأييد كرده است كه اعتماد بيماران به توانمندى پزشكان، در درمان بيماريشان نقش كليدى دارد و سست نمودن اين اعتماد با هر انگيزه اى كه باشد، در اولين گام بيماران را دچار آسيب مى كند. ۳- جامعه خدوم پزشكان كشور فرهيختگانى هستند كه پس از سالها تحصيل و تلاش، در تمام ساعات شبانه روز به كاهش آلام دردمندان همت مى گمارند و با توجه به مشكلات فراوان نظام بهداشت و درمان كشور و كمبودهاى موجود، اين عزيزان تنها به اجر معنوى و ارج نهادن جامعه به تلاشهايشان چشم اميد دارند و به نظر مى آيد درج چنين مطالبى در يك روزنامه كثيرالانتشار كم لطفى و ناديده انگاشتن تمام اين زحمات باشد.
|
|
|
|