شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴ -
Sat, Oct 15, 2005
جوان
۳۲۸۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
نوعى ديگر
شبيه زندگى
گفت و گو با «موسى كاظمى» معلم نابينا
هفته هفت روزه
نوعى ديگر
ياران نامحسوس
همواره براين باوريم كه چنانچه در آينده شهرى با انضباط و منظم را خواهان هستيم از هم اكنون مى بايست فرهنگ ترافيك را به عنوان يك اصل جدايى ناپذير در مقوله آموزش دانش آموزان قرار دهيم.
هدف از اجراى طرح پليس ياران نامحسوس آن است كه ضمن تفهيم تخلفات مهم به دانش آموزان از آنان خواسته شود تا به عنوان چشمان بيدار پليس و مراقبين رانندگان سرويسهاى مدارس استفاده بهينه به عمل آيدو دراين طرح بيشتر جنبه هاى مثبت آن يعنى قدردانى و تجليل از رانندگان منضبط مورد نظر مى باشد.
پليس يار نامحسوس به دانش آموزانى اطلاق مى گردد كه پس از كسب آموزشهاى لازم در خصوص شناخت ۹ تخلف مهم راهنمايى و رانندگى در سرويسهاى مدارس به طور پنهانى و نامحسوس مراقب رانندگى - رانندگان سرويسها بوده و روزانه تخلفات راننده سرويس مربوطه را مشخص و به مديريت مدرسه ارائه مى نمايد.
مأموريت اصلى اين طرح آن است كه با نظارت و كنترل نامحسوس دانش آموز پليس يار نامحسوس تمامى حركات و نقاط ضعف و يا حتى نقاط قوت راننده سرويس را تحت نظر داشته باشد و روزانه گزارش عملكرد راننده را به مديريت مدرسه اعلام نمايد.
وظايف و مأموريت پليس راهنمايى و رانندگى تهران بزرگ:
- پليس راهنمايى و رانندگى تهران بزرگ پس از اخذ گزارشات واصله در خصوص نحوه تخلفات راننده سرويسها اعمال قانون براساس مقررات مى نمايد.
- پليس راهنمايى و رانندگى تهران بزرگ در صورت وضعيت مطلوب گزارش واصله در خصوص راننده منظم اقدام به تشويق و قدردانى از آنان مى نمايد.
اين طرح از روز اول مهرماه تا پايان روز فعاليت مدارس معادل يك سال تحصيلى برگزار مى گردد.
شبيه زندگى
گفت و گو با «موسى كاظمى» معلم نابينا
صداى خوب معلم بودن
232146.jpg
مرتضى قديمى
دوست دارم آقاى كاظمى صدايش كنم. شايد هم دوست دارم صدايش كنم موسى. آقاى كاظمى چون كه بسيار محترم و بامحبت و مهم تر آنكه معلم است. وقتى گفت و گو تمام مى شود، احساس مى كنم يك نفر به دوستانم اضافه شده است. مى گويد: «ديگر صدايت را حفظ شدم، كافى است صدايت را بشنوم تا بگويم چطورى مرتضى؟!»
براى «شبيه زندگى» اين هفته سراغ نابيناى جوانى رفتيم كه معلم دبيرستان است. ساعت ۷‎/۳۰ صبح در مجتمع آموزشى نابينايان شهيد محبى بالا قرار دارم. كمى زودتر مى رسم. حياط مدرسه پر از نوجوانانى است كه منتظرند زنگ بخورد.
نگهبان مى گويد: «اينجا خانه اول دانش آموزان است. حياط و ساختمانها را كامل حفظ هستند. هيچ كدام عصاى سفيد ندارند و اغلب  دو به دو دست در دست هم دارند، در حياط مى چرخند.
- مترجمى زبان مى زنم بتركون. حتماً قبول مى شوم از جلويم رد مى شوند و من منتظر.
لحظه اى چهره آشنايى را مى بينم. شك مى كنم. از نگهبان مى پرسم. مى گويند خودش است.
«محسن رمضانى» هنرپيشه «رنگ خدا» به سرعت رفته است. دوست داشتم حداقل حالش را مى پرسيدم و شايد هم گپى مى زديم. نگهبان به پل عابر اشاره مى كند و مى گويد: اوناهاش، دارد مى آيد.
- سلام آقاى كاظمى.
- سلام.
عصايش را جمع مى كند. دستش را در دستم مى گذارد تا آن طرف تر از صف ها روى نيمكتى بنشينيم.
بچه ها چندين صف درست كرده اند و يكى قرآن مى خواند و گفت و گوى ما كه بيشتر شبيه حال و احوالپرسى است، شروع مى شود.
از وقتى يادش مى آيد، عاشق معلمى بوده است. دوران كودكى و نوجوانى به همه مى گفته دوست دارد معلم شود. يادش نمى رود آن سالها كه حتى در بازى هاى كودكانه اش هم معلم مى شد. بچه ها شاگرد كلاس مى شدند و موسى هم معلم.
آنقدر سمج و علاقه مند بود كه دوران دبيرستان براى اولين بار به صورت جدى معلم بودن را تجربه مى كند.
اولين بار سال دوم دبيرستان بود كه معلم كلاس پنجمى ها نمى آيد و معاون مدرسه كاظمى را مى خواهد و مى گويد برو سر كلاس. احتمالاً كمى هيجان داشته، اما بيشتر از آن خوشحال بوده كه بالاخره همه آن تخيلات و حتى بازيها را قرار است تجربه كند. سر كلاس مى رود و به بچه ها ديكته مى گويد و آنها را تصحيح مى كند حتى.
كاظمى مى گويد: علاقه ام به تدريس باعث شده بود اعتماد به نفس خوبى داشته باشم.
قبل از آن كه معلم شود، هميشه به روشهاى تدريس فكر مى كرده و حتى به مدل طراحى سؤالات هم. گاهى اوقات نظر خودش را به معلمها هم منتقل مى كرد.
دوران دانش آموزى در مقطع دبيرستان چند بار ديگر هم معلم بودن، يعنى سر كلاس رفتن به جاى معلمها را تجربه مى كند. هركدام از اين تجربه ها علاقه مندى او را به تدريس بيشتر و بيشتر مى كند. آن قدر كه حالا بعد از چندين سال باز هم فكر مى كند بهترين شغل را انتخاب كرده است. مى گويد امكان كار در صدا و سيما و ايران سپيد را داشتم، ولى اگر به چندين سال قبل بازگرديم، باز هم معلمى را انتخاب خواهم كرد. خودش يكى از دانش آموزان موفق دوره راهنمايى و دبيرستان بود. در دانشگاه رشته ادبيات عرب مى خواند و با معدل الف فارغ التحصيل مى شود. امتحان فوق هم مى دهد، اما ضعف منشى باعث مى شود تا كاظمى كنكور كارشناسى ارشد را نيمه كاره رها كند. كاظمى فكر مى كند كه در كارش بسيار موفق است و علت اين موفقيت تسلط او به دروس و تدريس است.
البته به نكته ديگرى هم اشاره مى كند.
مى گويد:  خدا به من خيلى لطف داشته تا توانسته ام موفق باشم.
در ادامه حرف هايش اضافه مى كند كه ظاهراً تن صداى خوبى دارد و اين باعث شده در تدريس موفق تر باشد. يادش نمى رود روزهايى كه دانش آموز بود و اغلب معلم ها از او مى خواستند تا روخوانى كند و كنفرانس بدهد.
مى گويد: «به اعتقاد بسيارى از اساتيدم كه حالا با آنها همكار شده ام، صداى گرم و گيرايى دارم.»
مى خندد و اينها را مى گويد.
مى پرسم صداى خودت را تا حالا شنيده اى؟
چندبارى با او گفت و گو كرده اند. در راديو و تلويزيون، اما خودش هيچ وقت از شنيدن صداى خودش لذت نبرده است. صدايش گرم و بامحبت است. بچه ها حياط را ترك كرده اند و دانش آموزان كلاس سوم ب احتمالاً منتظر معلمشان هستند و از اينكه براى اولين بار براى حضور در كلاس تأخير داشته است، تعجب كرده اند.
كاظمى مى گويد: «تا حالا پيش نيامده است كه تأخير كنم.» مى گويد يكى از مهمترين مشكلات من جمعه ها و سه ماه تعطيلى است كه به مدرسه نمى آيم.
اين معلم جوان درباره مشكلات شغل خود مى گويد: «تقريباً مشكل خاصى نداريم حال آنكه تعدادى از دوستان نابيناى خودش را مى شناسد كه در مدارسى عادى و حتى دانشگاه ها تدريس مى كنند.» كاظمى هم خودش علاقه مند به تدريس در مدارس عادى است و مى گويد به صورت قانونى هيچ مشكل براى تدريس در مدارس عادى وجود ندارد و فقط خود فرد بايد تمايل داشته باشد.
مى گويد: «براى خود من خيلى فرق نمى كند كجا تدريس كنم، اما اگر قرار باشد روزى هم در مدارس عادى تدريس كنم بايد به آمادگى لازم برسم.»
كاظمى كه خودش را هم اينك موفق مى داند رمز اين موفقيت را احترام گذاشتن به دانش آموزان مى داند و مى گويد: «هيچ وقت يادم نمى آيد با دانش آموزى تندى كرده باشم و هميشه سعى كرده ام رفتارى يكنواخت داشته باشم.»
كاظمى ده ماهى است كه ازدواج كرده است. همسرش از همكاران او در بهزيستى بوده است و مى گويد: «تقريباً سرم هميشه با كار شلوغ است و گاهى اوقات همسرم از اين وضع گلايه مى كند.» با خنده مى گويد اين حرف را.
ادامه مى دهد: «همسرم را بدون ترديد بى نهايت دوست دارم. انتخاب ايشان از جمله انتخاب هايى است كه اگر قرار باشد صد بار ديگه هم تكرار شود در موردشان ترديد نخواهم كرد.»
وقتى در مورد همسرش صحبت مى كند كلمات پر از احترام مى  شوند.
همسر كاظمى بيناست مى گويد: «همسرم خودش به دنبال پيشرفت من است و از ديدن موفقيت هاى من خوشحال مى شود.»
اين معلم جوان در مورد ارتباطش با مردم در جامعه مى گويد: «خوشبختانه فرهنگ مردم در ارتباط با نابينايان بسيار بالا رفته است. شايد بتوان در مقايسه رفتار مردم از پارسال تا امسال بشود گفت: شاهد تغيير رفتار مردم باشيم.»
كاظمى مى گويد: «نابينايان از حمايت و كمك مردم ناراحت نمى شوند، اما گاهى اوقات محبت ها باعث تخريب مى شود كه متأسفانه چنين برخوردهايى از طرف كسانى است كه فرهنگ پايين دارند و چنين رفتارهايى را ممكن است با هركسى داشته باشند.» كاظمى در اوقات فراغتش معمولاً كتاب مى خواند و توجه خاصى به كتاب هاى ادبيات و عربى دارد و گاهى اوقات هم كتاب هاى تاريخى مى خواند.»
علاقه مند گوش دادن به فوتبال است و هر وقت كه فرصت كند فوتبال گوش مى دهد. با خنده مى گويد طرفدار تيم استقلال است. مى گويم من پرسپوليسى هستم ولى اوضاع تيم خيلى خراب است.
مى گويد: «اينطور نيست اگر يادتان باشد گاهى اوقات اوضاع استقلال خراب تر از پرسپوليس بوده و اين وضعيت دوره اى است و براى هر تيمى اتفاق مى افتد.»
خيلى دوست دارم از احساسات يك نابينا بپرسم. از رنگ بگويد يا از چيزهايى كه احتمالاً او مى بيند و ما نمى بينيم. از چه چيزهايى كه دوست دارد ببيند. از تصويرى كه از آدم ها براى خودش مى سازد. فقط مى گويد: «صداى آدم ها برايش خيلى مهم هستند و خيلى زود صداها را حفظ مى شود. مثلاً صداى دانش آموزان كلاسش را در همان اولين جلسه حفظ مى كند. كلى سؤال دارم از او. هيچ دلم نمى خواهد بچه هاى كلاسش نگران تأخير معلم خودشان شوند هرچند كه خودش مى گويد بچه ها الآن خوشحال هستند.
دوباره دستش را در دستم مى گذارد تا دم در كلاس همراه او مى روم. در كلاس باز است. مبصر كلاس دم در ايستاده است و با شنيدن صداى آقاى كاظمى مى گويد آقا آمد، آقا آمد.
با موسى خداحافظى مى كنم. شايد يك روز جايى صدايم را بشنود و بزند روى شانه ام و بگويد: «چطورى مرتضى؟»
چيزى براى امروز
232173.jpg
در اين تصوير نقاش ماهر مصرى، مشغول طراحى شخصيت هاى يك كتاب كميك به زبان عربى است. اين كتاب يكى از مجموعه كتابهايى است كه مى كوشد شخصيت ها و قهرمان هاى خاورميانه را به كودكان معرفى كند. اولين كتاب از اين مجموعه در سپتامبر ۲۰۰۳ به چاپ رسيد و تا امروز شخصيت هايى نظير آخرين فرعون، جليله و آيه، ملكه تاريكى به تصوير درآمده اند و منتشر شده اند. تا اينجا كه كار منحصر به فردى به نظر مى رسد كه پيش از اين، نظيرش هم تكرار نشده است. فقط نمى دانم چرا با ديدن اين تصوير ياد كارتون هاى ژاپنى و انيميشن هاى آمريكايى مى افتم. مثلاً آن زنى كه سمت راست قاب طراحى شده، هيچ شباهتى به زنان اساطيرى ما ندارد يا آن مردى كه وسط ايستاده، بيشتر شبيه شخصيت هاى منفى هاليوود است تا مردمان خاورميانه. كشورهاى منطقه خاورميانه به شدت در تكاپو هستند كه كالاهاى فرهنگى و بومى خودشان را توليد كنند، اما آثارى كه روانه بازار مى شود چيزى جز تقليد دست چندم نمونه هاى غربى نيست. ظاهراً اسطوره هاى غربى نظير بتمن و اسپايدرمن آنقدر در ذهن ما پررنگ شده اند كه فعلاً از اين تقليدها گريزى نيست. كودكان آسيايى دوست دارند قهرمان هاى داستانهاى سنتى شان مثل قهرمان هاى ماتريكس بالا و پايين بپرند و مثل هرى پاتر پرواز كنند. در اين حالت توليد محصولات بومى -  تقليدى نه تنها كمكى به آنها نمى كند، بلكه اسطوره هاى غربى را در ذهن شان پررنگ تر مى كند. كودك با خودش مى  گويد: عجب! هيچ نمى دانستم ملكه سبا هم مثل زن گربه نما لباس مى پوشيده؟!
هفته هفت روزه
داستان اعجاب انگيز كرگدن هاى بى شاخ
232128.jpg
Hafteh7roozeh@yahoo.com
* سحر طلوعى

۱-  آقا ما يك تبريك بدهكاريم به بروبچه هاى تيم ملى فوتبال بانوان ايران كه براى اولين بار توانستند روى زمين چمن بازى كنند و فقط با يك شكست از تيم اردن كه در خانه اش بازى مى كرد، نايب قهرمان بازى ها شوند. ما كه بخيل نيستيم، اميدواريم روزى توى همين استاديوم صد هزار نفرى آزادى خودمان بازى كنند. در همين راستا منتظر راه افتادن ليگ فوتبال بانوان نيز هستيم!
۲-  اسم على كريمى و جواد نكونام در ليست كانديداهاى بهترين بازيكن سال آسيا قرار گرفت. اين هفته همين جور افتخار پشت افتخار بود كه براى ورزش ايران صف مى كشيد. البته اميدواريم يكى از اين بازيكن ها در نهايت به عنوان بهترين بازيكن انتخاب شوند تا شادى ما تكميل شود. الآن هم كه دارم اين مطلب را مى نويسم، بازى ايران با كره جنوبى در حال برگزارى است. يادش بخير آن شش گلى كه سال ۹۶ وارد دروازه چشم تنگهاى كره اى شد، عجب حالى پخش كرد بين ما.
۳-  ليد اين هفته بدجور فوتبالى شده اما يك خبر نمى  دانم خوشحال كننده يا ناراحت كننده خدمتتان عرض كنم. اينكه آيتم هاى «داداش سيا و ...» كه اين همه بين تماشاگران تلويزيون جا باز كرده در بعضى كشورهاى عربى از جمله امارات هم پخش مى شود. [تا اينجا خوشحال كننده] منتها با يك مقدار تفاوت! اسم داداش سيا در اين نسخه، عربى به «جاسم» تغيير پيدا مى كند. آقا من نمى دانم مگر ما وقتى در كشور خودمان فيلمها و سريالهاى عربى پخش مى كنيم، نام كاراكترها را ايرانى مى كنيم كه اين همسايگان محترم چنين مى كنند؟
۴-  واينك اهم اخبار!
شمسى خانوم هم وارد شد!
بله! اهم اخبار اين هفته را با يك خبر خوش، هيجانى و تكان دهنده شروع مى كنم. اميدوارم بعداز خواندن خيلى دچار تكانهاى شديد نشويد و همينطور آرام به كارتان ادامه دهيد. اتفاق خاصى نمى افتد. فقط يك كم درد دارد. ولى يك مدت كه مى گذرد زود جايش خوب مى شود. درست مثل جاى سوزن آمپول! آماده ايد؟ خب پس بدانيد كه بيست درصد رفت روى غذاى دانشجويان عزيز و محترم! به همين راحتى گفتم كه اولش يك كم درد دارد. آخى!
كرگدن بى شاخ!
آقا! اين باستان شناسان چينى خدايى خيلى بى كارندها! آنها طى كندو كاوهايى كه در اين چند سال داشته اند، يك فسيل پيدا كرده اند از يك كرگدن دومترى در ۱۸ ميليون سال پيش. كرگدن كه خب خيلى جذابيت ندارد، اما با مزه اينجاست كه كرگدن مذكور شاخ ندارد.
احتمالاً ۱۸ ميليون سال پيش شاخ مد نبوده و طى جرياناتى يك شاخ زيبا روى سر كرگدن ها شروع به روييدن كرده كه من سعى مى كنم اين جريانات را براى شما شفاف نمايى كنم!
۱-  وقتى اولين كرگدن پسر توانست بى هيچ دغدغه اى با يك كرگدن دختر ازدواج كند!
۲-  وقتى اولين كرگدن توانست مثل موجودات مدرن و بدون اينكه كسى راهل بدهد و از روى سر كسى رد بشود، به راحتى وارد مترو شود!
۳-  و يا وقتى اولين كرگدن پسر در كنكور دانشگاه آزاد شركت كرد و در رشته مامايى پذيرفته شد!
۴-  شفاف نمايى بقيه اولين ها به عهده شماست!
تبديلاسيون!
ببينيد، الآن يك چند وقتى هست كه ما افتاده ايم روى دور تبديل كردن. مثلاً خيلى طول نكشيد كه ما انسانها توانستيم، لايه ازن را تبديل به آبكش بكنيم، و يا مرداب انزلى را در عرض سه سوت با لجنزار عوض كنيم و همينطور از درياچه اروميه هم نگذشتيم و كم كم داريم آنجا را هم به نمكزار تبديل مى كنيم. از همه اينها كه بگذريم، امروزه روز دست گذاشته ايم روى درياچه خزر و با خودمان شرط بسته ايم كه تا اينجا را به مرداب خزر تبديل نكنيم، از رو نرويم و همينجور به تلاشمان ادامه دهيم ما هر وقت كه اراده كرده ايم، توانسته ايم، من مطمئنم اگر دوستان حاشيه خزر يك كم فقط يك كم همت كنند و زباله هايشان را به طور مكرر و پياپى به درون درياچه سوت كنند، بيمارستانها، راه فاضلابشان را به  سمت درياچه بازكنند و كارخانجات صنعتى و شيميايى هم لطف كنند و اصلاً توى رودربايستى ماهيها و ديگر موجودات درياچه قرار نگيرند و زائدات محصولاتشان را راهى خزر كنند، بى حرف پيش حتماً در اين امر تبديلاسيون احسنت به افتضاح موفق مى شويم. اصلاً هم نگران اين موضوع نباشيد كه خزر فقط متعلق به نسل ما نيست، جوانهاى نسل بعد چشمشان كور، كاركنند، درياچه بسازند!
گشتم نبود!
دو هفته پيش يكى از فرمانهاى جوان ماندن كه از طرف ايان رابرتسن، رئيس مؤسسه زيست عصب شناسى كالج ترينيتى كمبريج، صادر شده بود را برايتان نوشتم، اين هفته، فرمان دوم را بخوانيد: فرمان: براى جوان ماندن در طول روز، بايد فعاليت فكرى داشته باشيد.
تفسير فرمان:
۱-  فكر كردن اصولاً متكى بر حضور اسباب و لوازمى است كه بدون آن لوازم يا حتى تصور فكر كردن هم محال است چه برسد به عمل فكر كردن.
۲-  نام اين وسيله، مخ و يا در معناى گسترده ترعقل مى باشد.
۳-  چندى پيش همكاران جناب آقاى ايان را برتسن، كشف كرده بودند، وجود هرگونه استرس مى تواند براندازه مخ تأثير بگذارد و آن را كوچكتر از حد معمول كند.
۴-  با اين حساب، نگرد نيست، گشتم نبود!
۵-  خدا حافظ جوانى!

جاى هيچ گونه نگرانى نيست!
يكى از مسؤولان مرتبط با صنايع شير، اعلام كرد: «بار ميكروبى شير در ايران بالاست». اين جمله كه كلاً از فرط شفافيت در حال خودكشى است. اما خب بدنيست بدانيد چرا مسؤولان تصميم گرفته اند اينچنين شفاف يك چيز هايى را اعلام كنند! قضيه اينجاست كه متأسفانه مقادير زيادى شير مسموم در مدارس توزيع شده است!
بابا! حالا چرا هول مى كنيد شير مسموم ايدز نيست كه مى ترسيد! فقط اگر دير بجنبيد يك مقدار مى ميريد! مردن كه ديگر مثل آمپول نيست كه جايش درد بگيرد، اتفاقاً اصلاً درد ندارد. براى جلوگيرى از مردن راههايى مثل استفاده سريع السير از دو قطره  آبليمو وجود دارد و در صورت نبود مى توان از وسيله اى به نام انگشت استفاده كرد و آن را به ته حلق وارد نمود و شاهد مراسم گلاب به رويان بود و هيچ نگرانى به خود راه نداده اين را هها را ياد خواهران و برادران دانش آموز خود بدهيد، بد نيست. بلا استفاده نمى ماند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |