يكشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۴ -
Sun, Oct 16, 2005
جوان
۳۲۸۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
داستان تو
آن روزها...
با جوانى بهروز غريب پور
داستان تو
زود ... ديرمى شود
232290.jpg
از اينكه داستانهايتان را براى ما مى فرستيد ممنون. داستانى را لطفاً خوانا و روى يك طرف كاغذ بنويسيد، بيوگرافى كوتاهى هم ضميمه آن كنيد و به آدرس روزنامه ايران پست كنيد.
داستان اين هفته «زود... دير مى شود» نام دارد كه گلى حسينى آن را نوشته و از تهران برايمان فرستاده است. او معتقد است كه با چاپ داستانهايش اعتماد به نفس بيشترى براى نوشتن پيدا مى كند. ما هم اميدواريم:
سه شنبه عصر
محكم در ماشين را مى بندد، سوئيچ در دستش خودنمايى مى كند، دنده خلاص است. به محض روشن شدن اتومبيل با تمام قدرت پدال گاز را فشار مى دهد.
- پسره جوات، از من مى پرسه دستى كشيدن چيه؟
دنده عقب مى گيرد و به سرعت از كوچه خارج مى شود وقتى به جاده اصلى مى  رسد چشمش به ۲۰۶مشكى رنگ با شيشه هاى دودى مى خورد. از شيشه عقب خودرو كه كمى پايين است معلوم مى شود دو دختر در عقب نشسته اند ويك پسر بر روى صندلى كمك راننده، صداى چنجر كه ديوار صوتى را به لرزه مى اندازد به گوش مى رسد. هرمز با ويراژهاى سرسام آور خود را به لاين كنارى ۲۰۶ مى رساند با يك چشمك به پسر راننده كه موهايش تماماً آغشته به ژل است و دمب اسبى كوچكى در پشت سر دارد و سيگارى روشن دردستى كه با آن فرمان را گرفته، مسابقه بزرگ رالى در پيست اتوبان چمران آغاز مى شود. تماشاچيان، سرنشينان ماشينهاى عقبى هستندكه هر لحظه به تعداد آنها افزوده مى شود، شاهد كورس دوجوانند: يكى سوار بر پرايدى خاكسترى و ديگرى راننده۲۰۶ مشكى رنگ اسپرت با سه همراه، سعى مى كنند كنترل خودروها در اثر لايى كشيدنهاى آنها از دستشان خارج نشود و حادثه دلخراشى رخ ندهد.
مادرى كه به همراه دختر كوچكش در حال طى كردن عرض اتوبان است با ديدن دوماشينى كه ديوانه وار در حال نزديك شدن به او هستند فرزندش را بغل مى كند و با سرعت عرض بزرگراه را مى دود وقتى به آن طرف مى رسد قلب او و دختر ۴ساله مثل قلب پرنده كوچولوى جسته از دام تند تند در حال زدن است.
چهارشنبه ظهر
از مدرسه به همراه چند تن از دوستانش خارج مى شود.
- باى، داش همى!
- باى!
تقريباً به نزديكى منزل رسيده است در تمام مدت رسيدن به خانه با خود فكر مى كند كه:
- چه مسخره... معلم پرورشيه فكر كرده مام مثل اين جوجه ماشينى يا رانندگى مى كنيم... پسرم با احتياط رانندگى كردن كه چيزى از شخصيت شماكم نمى كنه... نه بابا تو رو خدا بگو بياد كم كنه، اصلاً من خرو بگو كه تو مدرسه لو دادم با ماشين بابائه چيكار مى كنم، خيرسرمون اومديم واسه حامد و دارو دسته ش كلاس بذاريم.
چهارشنبه شب
بعد از مشاجره شديد كه بين او و پدرش درگرفته بود وارد اتاقش مى شود و در را محكم به هم مى زند اين روش تسكين اعصاب و اظهار وجود بعد از توبيخ هاى پدر است.
-... ه... حالا كه چى مثلاً سوئيچو قايم كنى من سوسك مى شم خيال كردى...
CD Player را روشن مى كند، اميدوار است سى دى موسيقى جديدى كه امروز از دوستش قرض گرفته است او را آرام كند.
صداى مادر از اتاق پذيرايى به گوش مى رسد:
- چرا اينقدر باهاش يكى بدو مى كنى؟ خب جوونه ديگه غرورش مى شكنه.
- ببين پروين... با اين حرفات تو اين بچه رو خراب كردى... به جاى اينكه الآن بچسبه به درسش سال ديگه كنكور بده كارش شده شبا ولگردى تو خيابونا، كنكور به درك بزنه يكيو بكشه من چه خاكى بريزم تو سرم...
عصبانيتش فروكش نكرده:
- چه خاكى بريزى تو سرت؟! حالا من نشونت مى دم نترس بابايى.
آرام از داخل اتاق خارج مى شود مادر و پدر با صداى بلند مشغول مجادله هستند و كسى متوجه او نيست يواشكى سراغ شلوار پدر كه به جالباسى آويزان است مى رود، مى داند معمولاً جيب شلوار محل قايم كردن سوئيچ است، بله... شانس با اوست. آن را برمى دارد و به سرعت از پله ها پايين مى رود... معطل نمى كند گاز ماشين را مى گيرد، پدرش به محض شنيدن صداى قيژ مانند دنده عقب اتومبيل هر جور شده خود را به بيرون آپارتمان پرت مى كند، صداى نگران او در كوچه طنين انداز مى شود:
- هرمز... هرمز... دارى چيكار مى كنى پسر...
زنگ منزل يكى از رفقايش به صدا درمى آيد:
- كيه؟
- منم هرمز مياى بريم يه چرخى بزنيم؟
- بابام نمى ذاره.
- بى عرضه... يه جورى دس به سرش كن ديگه.
در منزل بسته مى شود:
- چه عجب... تشريف فرما شدى... بزن بريم به سرعت برق و باد...
طبق معمول ماهها وروزهاى پيش بساط لايى كشيدن و ويراژ دادن بين ماشينها برپاست، هر نوع ماشينى باشد فرقى ندارد، او خودش را ارباب جاده ها مى داند اما نه... نه... اين كاميونيه... نه...
پنجشنبه
تعداد زيادى از اقوام دور ونزديك با لباس مشكى به دور يك قبر تازه جمع شده اند، پسرى با دست گچ گرفته و پيشانى باندپيچى شده بين جمعيت ديده مى شود... پدرى دل شكسته با چشمانى مملو از اشك... و مادرى داغدار كه خود را به روى قبر فرزند جوان ۱۷ساله اش انداخته؛ گريه امانش نمى دهد:
- هرمز... هرمز... اى خدا...
او حاضر نيست بلند شود اما به اجبار او را از تنها يادگار فرزندش جدا مى كنند.
... دخترى نوجوان، ساده و بى آلايش كنار دست پدرش در پيكان مدل۵۴ نشسته است:
-بابا، امروز يكى از بچه هاى كلاسمون مى گفت باماشين باباش دستى مى كشه، من روم نشد ازش بپرسم... دستى كشيدن يعنى چى؟
چيزى براى امروز
232287.jpg
تماشاى جنگ حيوان ها براى بسيارى تفريح جذابى است. در ايران خروس بازى بازار گرمى دارد و در چين نبرد اسبها. نبرد اسب ها بخشى از مراسم بزرگداشت پاييز به حساب مى آيد.
انسانها براى «بزرگداشت طبيعت» حيوان ها را به جان هم مى اندازند تا همديگر را تكه و پاره كنند. جنگ اسبها اتفاق تازه اى نيست.
ظاهراً حيوانها در دشت و جنگل از اين دعواها با هم زياد مى كنند - البته نه به اين شدت؛ هرچه باشد آنها براى كشتن تربيت نشده اند! چيزى كه براى من عجيب است نگاه شيفته انسانهايى است كه براى ديدن اين نبرد صف كشيده اند و با اشتياق نگاه مى كنند كدام اسب، گردن ديگرى را مى شكند. اين لذت را اجداد ما در زمان گلادياتورها هم تجربه مى كردند.
ظاهراً در طول سه هزار سال، بشر آنقدرها كه گمان مى رود متمدن نشده است. انسانهاى امروز اگر اجازه داشتند، انسانها را هم به جان يكديگر مى انداختند تا از تماشاى مرگ آنها لذت ببرند.
نمايش هاى «كشتى كچ» اين تمايلات بدوى را تا مقدار زيادى ارضا مى كند، اما در اين ورزش هيچ كس اجازه كشتن ديگرى را ندارد؛ اگرچه به بازنده مى گويند اداى مرده ها را درآورد. فيلم هاى هاليوود هم تا حد بسيارى خشونت طلبى ذاتى انسانها را آرام مى كنند.
در اين فيلم ها لذت تماشاگر هميشه هنگامى به اوج مى رسد كه انسانى، انسانى را مى كشد يا انفجارى چند نفر را به هوا مى فرستد. افسوس تماشاگر فيلم ها هم مى داند آنچه مى بيند واقعى نيست.
تماشاى نزديك يك مرگ واقعى و خشونت آميز در سال، حداقل كارى است كه براى گشودن اين عقده در گلو مانده مى شود كرد.
آن روزها...
با جوانى بهروز غريب پور
جوانى خود زيبايى است
232275.jpg
سارا جمال آبادى
چهار ساله بود كه به مكتب خانه رفت و آموختن درس را با روخوانى قرآن آغاز كرد. معلم كلاس نقاشى مى دانست و در فاصله اى كه بچه ها قرآن مى خوانند رستم و سهراب را با رنگ هاى زردچوبه  و زعفران نقش مى زد و چشمان مشتاق پسر چهارساله را به دنياى هنر آشنايى مى داد. تا آن جا كه در همان ۴ سالگى پسر اصرار بر پدر مى كند تا برايش كتاب موش و گربه عبيد زاكانى را بخرد چون نقاشى هاى زيبايى دارد. از آن روز تصوير خواندن را به او مى آموزد. به هفت سالگى كه مى رسد، خواب پدر مادرى اش را كه يك روحانى بوده، مى بيند. خواب پدربزرگى كه مادر هم حتى تصويرى از او به ياد ندارد. «پدربزرگ تسبيح بلندى به همراه دارد كه به او مى سپارد» و مادربزرگ از سيمايى كه پسر در هفت سالگى ترسيم مى كند، يقين مى يابد او همان شيخ محمد مولانا پدربزرگش - بوده و آن تسبيح نشانه اى از موفقيت در آينده!
بزرگتر مى شود تنها تفريحش كتاب مى شود و مقاومت در رفتن راهش... به كارنامه اش كه نگاه مى كنم تبديل كشتارگاه تهران به فرهنگسراى بهمن را مى بينم و پادگان ايرانشهر را كه به دستان او خانه زيباى هنرمندان شده است فيلمنامه تنبل قهرمان، ترجمه قلعه حيوانات و اپراى بزرگ عروسكى رستم و سهراب را.
از بهروز غريب پور مى گويم كه امروز در سن ۵۵ سالگى در تالار چهارسو نمايش ايكارو داستان زندگى ماير هولد كارگردان بزرگ روسى را كه در جريان حكومت استالينى كشته مى شود، روى صحنه برده است.
با بهروز غريب پور صفحات سال هاى جوانى اش را ورق مى زنيم؛ سال هايى كه به او آموختند پدر و مادر و حاميان مالى نيستند كه سرنوشت آدمى را رقم مى زنند بلكه اراده آدمى است كه زندگى دلخواه را ترسيم مى كند. بهروز غريب پورى كه جوانى را جرم نمى داند، مى گويد: نمى توان به خدا ايمان داشت و جوانى را كه اوج صنعت خلقت است، بد انگاشت چرا كه جوانى خود زيباست و آدمى را زيبا مى كند!
***
دقيقاً فكر مى كنم تا چيز خيالى درباره جوانى ام نگويم. من سال هزار و سيصد و بيست و نه به دنيا آمدم كه ۱۷+۱۳۲۹ مى شود سال ۱۳۳۶! يعنى سالى كه من ۱۷ ساله شده بودم. سالى كه از خيلى قبل تراز آن گرايش هنرى خودم را مشخص كرده بودم. به داستان نويسى علاقه داشتم و از كلاس هفتم به جاى انشاهاى متداول داستان مى نوشتم. به جاى هر انشا يك داستان.آموزش ويولون مى ديدم. نقاشى مى كردم و به تدريج به من ثابت شد كار تئاتر مرا بيشتر از همه راضى مى كند. اما زمان ما تئاتر اصلاً خوشنام نبود. خانواده ها فكر مى كردند هر آدمى كه وارد دنياى تئاتر بشود اگر شانس بياورد و معتاد نشود قطعاً آدم فاسدى مى شود و از اين جا بود كه بين من و خانواده ام درگيرى پيدا شد درگيرى كه درون من هم بود و به من مى گفت تئاتر را ادامه بدهم يا نه؟ من از نظر تحصيلى شاگرد خوب و باهوشى بودم و آن روزها هم مثل امروز تصورى كه درباره شاگرد زرنگ ها وجود داشت اين بود كه دكتر و مهندس شوند و اين آرزوى خانواده من هم بود و درباره اقتصاد و كار آينده من نگران بودند. آن ها حتى با موسيقى هم مخالف بودند. از طرفى مادرم خانواده اى روحانى داشت. جد مادرى من از اورامان و نودشه بودند و حاج امام استاد نودشه اى سر سلسله خانواده مادرى من از اعتبار ويژه روحانيت برخوردار بود. مادرم هميشه از اين كه از طرف من لطمه اى به پيشينه اين خانواده بخورد، نگران بود. اما مادر در كنار همه اين ها شيطنتى هم داشت گاهى به من مى گفت «ويولن را بيار و قطعه اى بزن.» من هم مى زدم يك قطعه غمگين و سوزناك و مادرم گريه مى كرد. گاهى صدايم مى كرد و مى گفت: يكى از داستان هايت را بخوان! و از اين طريق هم مرا تشويق مى كرد و هم نگرانى خودش را نشان مى داد.
اما در همين روزها اتفاقى تعيين كننده براى من افتاد. نمايشنامه اى را طراحى و كارگردانى كردم به اسم آرش كمانگير (سياوش كسرايى). من شوهر خاله اى داشتم كه سيدى با تقوا بود و پدر و مادرم باور عميقى به او داشتند و اگر او كسى را تأييد مى كرد آن ها ديگر حرفى نمى زدند. يك روز شوهر خاله ام به ديدن اين نمايش كه فوق العاده هم مورد توجه قرار گرفته بود آمد و ايشان به پدر و مادرم گفتند: «اگر تئاتر اين است، حرام نيست، بگذاريد راهش را ادامه بدهد.»
از آن روز براى من قطعى شد كه حتماً تحصيلات تئاترى انجام بدهم اما توى خيابان ها راه مى رفتم و به تابلوى دكتر ها و وكيل ها نگاه مى كردم و با خودم مى گفتم: اگر روزى مطب بزنم به نام دكتر بهروز غريب پور بهتر است يادفتر وكالت وكيل پايه يك بهروز غريب پور و تصورم بر اين بود كه عصر ها به جاى نشستن در دفتر يا مطب روى صحنه تئاتر باشم. كشمكشى در من بود... از يك طرف مى خواستم خودم باشم و دغدغه و علاقه خودم را از دست ندهم از طرفى چيزى را به خانواده ام تحميل نكنم. پدرم نگران بود كه من به تهران بيايم چون چيزهايى درباره تهران شنيده بود كه فكر مى كرد اگر به تهران بيايم دچار مشكلات رفتارى مى شوم! او به من پيشنهاد كرد در دانشكده افسرى ثبت نام كنم و من دوباره با خودم فكر كردم: اگر افسر شوم صبح ها بايد كار كنم وعصرها بروم تئاتر!
يك روز در خيابان قدم مى زدم، آقاى خاكسار، مدير كل فرهنگ و هنر استان كردستان را كه معلم زيست شناسى ما هم بود، ديدم: آقاى خاكسار به من گفت: براى كنكور چه تصميمى گرفتى؟ من از دانشكده افسرى گفتم و از اين كه شايد عصرها بتوانم كار هنرى بكنم.
آقاى خاكسار كه قد بلندى داشت و من هم در مقابل او قد كوتاهى دستش را به نشانه تهديد كه مى خواهد مرا بزند بلند كرد و گفت:
تو حق ندارى چنين خيانتى نسبت به خودت بكنى!
ترسيده بودم اما احساس كردم او هم آينده اى را براى من ديده است كه من هم براى خودم ديده بودم.
خاكسار به پدرم زنگ زد و گفت: دست از سر بهروز برداريد او بايد حتماً كار هنرى بكند!
ديپلم گرفتم با يك نمره ناپلئونى چون از رياضى و فيزيك و شيمى متنفر شده بودم. در كلاس ما تئوريسينى بود كه در سن ۱۶ سالگى رساله فلسفى داشت. او مى گفت رياضى علم مطلوبى نيست و با جهان پيرامون ارتباط ندارد. رياضى خودش، خودش را ثابت مى كند و من فكر مى كردم من به جهان پيرامونم كار دارم و اين حرف به قدرى روى من تأثير گذاشته بود كه وقتى سركلاس رياضى مى نشستم اراده مى كردم چيزى نشنوم.
ديپلم گرفتم در حالى كه شاگرد زرنگى بودم اما با درس نخواندنم، كسى باور نمى كرد بتوانم قبول شوم. مى خواستم همان سال به دانشكده هنرهاى زيبا بروم اما اصرار پدرم...
اما اصرار پدرم براى دادن امتحان دانشكده شهربانى مرا راهى تهران كرد. بايد امتحان ورزشى مى داديم و من هر كارى كردم تا قبول نشوم، نشد و قبول شدم اما سر امتحان كتبى هرچه مى توانستم جفنگ نوشتم و رد شدم.
يك سال گذشت و دست من توى جيب خودم بود. من خبرنگار روزنامه اطلاعات بودم، معلم يك دبستان هم!
خبرهاى كل استان كردستان را مى فرستادم و بدون اينكه به من چيزى گفته شود، به پشت جبهه جنگ كردهاى عراقى رفتم و با آن ها مصاحبه كردم. با رنگ آميزى حوادث قتل و خونريزى كه كسى نمى خواند باعث شدم صفحه غرب تجديد چاپ شود و خبرهايم خبر اول روزنامه شدند به خاطر همين ها ۳ يا ۴ مرتبه جايزه گرفتم و از من تقدير شد.
اعتبارى پيدا كردم و باعث شد از نظر مالى نگران نباشم و در ۲۰ سالگى با امتياز خوب در دانشكده هنرهاى زيبا رشته تئاتر قبول شوم. من اولين دانشجوى رشته تئاتر در كردستان بودم سال ۱۳۴۹ بود. زمان ثبت نام شد و همان موقع به من گفتند بايد ۸۰۰ تومان شهريه بدهيد. من اصلاً آمادگى پرداخت چنين پولى را نداشتم.
گفتم: من نمى توانم اين مقدار پول را بدهم.
گفتند: پس نمى توانى ثبت نام كنى!
اعتراض كردم و گفتم: اسم اين جا را بگذاريد دانشگاه پولدارها نه هنرها اگر مرا ثبت نام نكنيد تا دربار شاه فرياد مى زنم.
جلسه گذاشتند و چون بالاترين نمره بازيگرى را گرفته بودم، قبول كردند، شهريه ندهم.
بيرون آمدم و به بچه ها گفتم من بدون شهريه ثبت نام شدم. ۸ نفر ديگر هم گفتند: خب ما هم اين پول را نداريم و من دوباره به جلسه برگشتم و گفتم: يا من و اين هشت نفر را با هم ثبت نام مى كنيد يا من را هم ثبت نام نمى كنيد.
و اين طور شد كه ما هشت نفر بدون پرداخت هيچ شهريه اى ثبت نام شديم سال ۱۳۵۳ درسم تمام شد. مربى تئاتر كانون پرورشى فكرى و بازيگر تئاتر عروسكى كانون بودم و شاگرد ممتاز رشته تئاتر دانشگاه تهران. دوم مهرماه بود دكتر هوشنگ نهاوندى (رئيس وقت دانشكده هنرهاى زيبا) از من خواست يك سخنرانى مطلوب به شيوه آن زمان جلوى شاه داشته باشم و گفت شرايط ادامه تحصيل من در آمريكا مهيا است.
گفتم: «من بازيگر هستم. اما سخنرانى بلد نيستم به ته ته په ته مى افتم.» نمى گويم محكم ايستادم و با مشت گره كرده گفتم نه اما به روش خودم گفتم: من اين كار را نمى كنم.
دكتر هم گفت: پس بورس تحصيلى تو چه مى شود؟
و من گفتم: مگر بورس به سخنرانى ربط دارد؟
فكر نمى كردم تا اين حد ظالمانه برخورد شود اما به من بورس ندادند و من راهى سربازى شدم. ۱۵ روز از سربازى ام مى گذشت كه نامه ترخيص من براى اعزام به آمريكا آمد و آنها به جاى اينكه اجازه ترخيص بدهند مرا ۴۸ ساعت بازداشت كردند.
در آن زمان فكر كردم اين ۴۸ ساعت بهترين زمان براى شناخت ايران، ارتش و اين نظام است. قيد رفتن به آمريكا را زدم با لباس سربازى به قعر ايران رفتم به كوير على آباد به دارنگون شيراز، گيلان غرب، اصفهان، كرمانشاه، سنندج و خوزستان.
در همان سال ها بود كه انجمن فرهنگى ايران - ايتاليا بورس تحصيلى در ايتاليا مى داد و من راهى ايتاليا شدم. يك كلمه زبان بلد نبودم اما طى ۶ ماه رشد فوق العاده اى در زبان كردم؛ با اين روش كه روزى ۶ تا فيلم مختلف در سينما ها مى ديدم تا هم زبان ياد بگيرم، هم سينما.
اما درسم در ايتاليا ناتمام ماند. سال سوم بودم كه در ايران انقلاب شد. روزى كه به ديدن پروفسورى كه سفر سبز در سبز را با هم ترجمه كرده بوديم، رفتم به من گفت: خيلى غمگينى گفتم: در ايران كشت و كشتار است و من فكر مى كنم روزى كه با دكترايم به ايران بازگردم ملت من تجربه اى را از سر گذرانده كه من در آن نبودم.
گفتم: مى خواهم برگردم و هفته بعد با چمدانى كوچك به ايران بازگشتم بدون دوچرخه اى كه در ايتاليا داشتم و گيتار و ماشين تحريرم!
برگشتم و تماشاخانه ثابت كودك و نوجوان را تأسيس كردم و با شيوه متفاوتى به تحصيل و كار پرداختم. جامعه دانشگاه من شد!
بيست و نه ساله بودم كه ازدواج كردم. عاشق شده بودم يك عشق تمام عيار از نوع عشق جوانى عشق به معناى كامل آن كه تا امروز از آن عشق پشيمان نيستم.
صادقانه مى گويم همواره با خداى خودم گفت وگوى عميقى داشتم و اگر او كمكم نمى كرد هيچ! من سختى زياد كشيدم روزهايى بود ك حتى به يك ريال نياز وحشتناكى داشتم اما نااميد نشدم. گاه چنان در محدوديت هاى جامعه اسير مى شدم كه اشك از چشمم سرازير مى شد اما نااميد نشدم حتى به دوست داشتن زندگى فكر مى كردم.
به گذشته كه بر مى گردم باغ نور را مى بينم، فرهنگسراى بهمن، خانه هنرمندان، اپراى رستم وسهراب اما هنوز بهروز غريب پورى كه پيش خودم مى شناسم با آن توانايى كوچكترين گامى برنداشته و دريغ كه عمر در گذر است و اين گلوله آتش شرايطى كه بايد در اختيارش قرار مى گرفته، نداشته است!
به گذشته كه بر مى گردم به بهروز غريب پورى مى رسم كه از شهرستان بن بستى مثل سنندج، بدون راهنما و حامى بيرون آمد و سرپاى خود ايستاد و خود را ساخت! بهروز غريب پورى كه روزى در ۱۲ سالگى آرزوى نوشتن اسمش را با خطوط زرينى داشت غريب پور در آستانه دهه شصت زندگى خود است؛ پدر آيدين ۱۹ ساله و آران ۱۳ ساله است اما كودك درونش زنده تر از زنده است و ميزان اميدوارى اش حتى از بچه هاى جوانش بيشتر و دنياى خيالش گسترده تر آن قدر گسترده كه جان هنرمندش در هواى خيال نفس مى كشد و لحظه هاى تازه و تازه ترى مى آفريند!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |