|
نگاهى ديگر به نقاشى معاصر ايران در سه اپيزود
و ما هنوز تشنه ايم!
|
|
|
احمدرضا دالوند چگونگى تفسير و برداشت ما از آثار گذشته همواره با طرز تلقى و نوع جهان نگرى ما ارتباط ماهوى دارد. «چگونگى توليد» يك اثر در زمان، مكان و موقعيت ويژه تاريخى خود، تنها زمانى با «چگونگى دريافت» آن اثر، توسط مخاطب در كنش و واكنش مطلوب قرار مى گيرد كه در يك دوره همزمان يا در يك دوران مشابه از نظر فرهنگى، تاريخى و فلسفى رخ داده باشد. دريافت و پذيرش يك «اثر» پس از قرنها و با ظهور زمينه هاى كاملاً متفاوت فرهنگى، چگونه ميسر است؟ آن هم در شرايطى كه ديگر ميثاق هاى مشترك، رمزها و علائم آشنا ميان «توليد كننده اثر» و «دريافت كننده اثر» وجود ندارد. «توليد اثر» در برهه اى رخ داده است كه داراى ساز و كار و منطق و سليقه ويژه خود بوده و بر بسترى باليده است كه هيچ نشانه اى از آن در دوران كنونى فراهم نيست. نحوه رو در رويى، فهم و دريافت مخاطب امروزى از پس قرنها، حتماً با مخاطبى كه همزمان با «خلق اثر» مى زيسته متفاوت است. مسأله فقط در «مضمون» اثر نيست، به نحوه تعبير و تفسير مضامين توسط هنرمند و ابزارهاى ويژه دورانش نيز مربوط مى شود. آيا بشر از پس سده هاى متوالى و كسب تجارب متعدد، دستخوش تغيير در استنباط مفاهيم و نيز طريقه نمايش و عرضه آثار هنرى نشده است؟ آيا يك نوع از نگرش و يك شيوه از بيان را مى توان براى همه نسل ها تجويز كرد؟ آيا طرز برخورد و نحوه استنباط انسان امروزى با فرآورده هاى هنرى و فرهنگى قرون گذشته چه تفاوتى دارد يا بايد داشته باشد؟ پرسش هاى ديگرى نيز وجود دارند: الف - چنانچه مخاطب امروزى در مقابل اثرى از دورانهاى بسيار دور واكنشى انفعالى و ستايش آميز داشته باشد؟ ب - چنانچه مخاطب امروزى در مقابل اثرى از دورانهاى بسيار دور واكنشى بى تفاوت و سرد داشته باشد. يعنى هيچ گونه مبادله اى ميان او و اثر رخ ندهد، يعنى محيط ذهنى او با ساختار اثر بيگانه باشد. پ - چنانچه مخاطب امروزى، در مقابل اثرى از دورانهاى بسيار دور، واكنشى منتقدانه وفعال داشته باشد و درصدد بازشكافى اثر به منظور بررسى كاركردها و شناخت ضعف و قوت آن برآيد. ت - چنانچه مخاطب بنا بر تشخيص آگاهانه وعلمى، به توازن شگفت آور اثر با زمانه اش واقف شود و از اين شگفتى به وجد آيد، وجدى كه حاصل درك مخاطب از انطباق خلاق يك دوران تاريخى در كالبد اثرى هنرى است. بى ترديد، مخاطب يا هنرمند معاصر در ديدار با آثارى از دورانهاى گذشته، با چنين پرسش ها و كنجكاوى هايى مواجه مى شود و مى بايستى براى آنها پاسخ هايى بيابد. چرا كه برخى واكنش هاى انفعالى و ستايش آميز الزاماً به معناى توفيق شگفت آور اثر (قديمى) نيست. اى بسا انفعال و تأثيرپذيرى بسيارى از افراد نسبت به آثار گذشتگان، به دليل رو به رو شدن با چيزى از دنياى دور دست باشد. زمان ردپايى افسونگرانه و جادويى بر آثار كهنسال بر جاى مى گذارد و «اثر» در موقعيتى مجهول و ناشناخته از پس زمانهاى دور، جلوه اى جادويى مى يابد. اگر به چنين تعابيرى توجه نكنيم، مى بايستى ميان آن انفعال ناشى از جادوى زمان كه عارى از آگاهى است و انفعالى كه ناشى از درك توازن ميان «اثر» و «زمانه خلق اثر» است و سرشار از آگاهى است؛ تفاوت قائل شويم. بى درنگ بايد به اين نكته توجه داشت كه «دريافت كننده اثر» يا مخاطب، فارغ از اينكه معاصر «توليدكننده اثر» باشد يا نباشد، آيا مجاز است كه «اثر» را به مثابه يك «دستمايه» مورد استفاده قرار دهد؟ يعنى عناصر تشكيل دهنده «اثر» را به نفع خلق اثرى كه امروز درصدد توليد آن است، مصادره كند؟ عموماً، معاصر بودن دليل موجهى براى تأثير و تأثر و نشت و نفوذ متقابل ميان ميثاق ها و شيوه هاست. اما هنگامى كه چند قرن شكاف ايجاد مى شود، به گونه اى كه رشته هاى پيوند گسسته و زمينه هاى ميثاق برچيده شده، چگونه مى توان و با چه رويكردى مى توان از عناصر بصرى يك «اثر» برداشت كرد و در درون ساختار اثرى ديگر در زمانه اى ديگر، بهره گرفت؟ آيا اگر كسى چنين كرد يعنى مثلاً كجاوه را به جاى اتاق اتومبيل نهاد، مى تواند ادعا كند كه يك فرآورده متناسب با ضروريات سنتى و با بهره گيرى از پيشرفتهاى مدرن ابداع كرده است؟ و خود را پيوند دهنده ريشه ها با دستاوردهاى نو قلمداد كند؟ ث - برخى شارحان ميانمايه مقولات هنرى در روزگار ما چنين مى نمايند كه در شصت، هفتاد سال گذشته، دوجريان در نقاشى ايران رخ داده است؛ يكى با رويكرد به گذشته و تلفيق يا التقاط آن با هنر معاصر جهانى و ديگرى با رويكردى به «نو» و بى اعتنا به سنت. ميان مايگى اين شارحان وقتى بيشتر آشكار مى شود كه گروه نخست را به دو شعبه تقسيم مى كنند: ۱- كسانى كه با تمسك به «فرم» و ظاهر موتيف ها، به نوعى التقاط ميان سنت و مدرن اكتفا كردند. ۲- عده اى نيز با نظر به «گوهر آثار» پيشينيان، چنين التقاطى را هوشمندانه تر ايجاد كردند. اين شارحان ميان مايه در نوشتارهاى خود به يك تقدم وتأخر «كرونولوژيك» بسنده مى كنند و با توضيحى ساده دلانه به تقسيم و تفكيك امور و تفسيرهاى ساحلى و كم عمق مى پردازند. اينان، با خط كش هاى ابداعى خود ميان «موتيف» و «گوهر» اثر خط چين ها و مرزبندى هاى من درآوردى مى كشند. «اثر هنرى» در همه دورانها و در نزد همه فرهنگ ها، كليتى همتافته از جسم وجان يا«شكل» و «گوهر» است. براى مثال، يك اثر هنرى موفق مربوط به قرن ششم هجرى، «شكل» و «گوهر» ش براثر مقتضيات زمانه اش در هم تافته شده است. چنانچه يك هنرمند در قرن بيست و يكم بخواهد متأثر از آن (اثر متعلق به قرن ششم هجرى) شود، به نحوى كه يا فقط «شكل» و يا فقط «گوهر» آن اثر را برداشت كند، در اين ميان چه اتفاقى مى افتد؟ با وجود چنين شارحانى در قرن بيستم و بيست و يكم در ميان ما، البته كه هيچ اتفاقى نمى افتد. اصلاً آب از آب تكان نمى خورد. در اينجا اگر از لفظ «شارح» استفاده مى كنيم از آنروست كه شارح همواره از پس «رويداد» مى آيد. اين رويداد است كه اورا به شرح دادن وا مى دارد. و اگر رويداد آنچنانكه در شصت هفتاد سال گذشته، ملغمه اى بى بنياد و فاقد استراتژى وعارى از فهم درست گذشته، حال و آينده باشد ، شارحان ميان مايه همان مى كنند كه در اين چند دهه كرده اند. با نظرى اجمالى به هفتاد سال گذشته، در مى يابيم كه همه افعال و اعمال ما (در عرصه هنر) با نوعى «واكنش» همراه بوده است. واكنش برضد احساس حقارت، واكنش بر ضد فاصله هاى رقت انگيز ما با جهان پيشرفته ، واكنش در كسب نامتوازن پوسته هايى از آنچه ترقى مى پنداشته ايم، واكنش برضد ميثاق هاى كهن و سنت هاى نياكانمان، واكنش در كاربرد شتابزده و ناشيانه سنت هاى ديرين، واكنش بر... هنوز در گيجى ناشى از يك بيدارى خفيف، از پس يك خواب ديرپاى تاريخى گذران مى كنيم. ۳ - در يك سده گذشته و پس از قاجار تا پايان پهلوى اقتصاد متكى بر نفت، عاملى براى كسب معاريف و تكنولوژى روزآمدو تقويت بنيه ها و ساختارهاى بنيادين ما نشد. درآمدهاى نفتى عاملى شد براى رنگ و لعاب زدن به سطحى كه ظاهرى معاصر با جهان داشته باشد. بن مايه وهسته اصلى انديشه هايى كه راه ما را در هفتاد سال گذشته در زمينه هنرهاى تجسمى ترسيم كرده است، آنقدر فقير است كه به زحمت در يك كتابچه كوچك مى توان آن را گنجانيد. باور كنيم كه كار نظرى و سيستماتيك نكرده ايم. باور كنيم كه هستى ما، هستى پرالتهاب و در حال گذار ما حتى تنش هايش را به طرز الكن و مبهم در آثار هنرى هفتاد سال گذشته نتوانسته سزاوارانه و به شايستگى منعكس كند. آنجا كه آشنايى با «واقع نمايى» هنر غربى از سرچشمه هايش در اواخر تيمورى و همه دوران قاجاريه تا پهلوى اول، در مسيرى كند و آرام ذره ذره جذب و هضم مى شود؛ ناگهان و با پرشى غيرمنتظره به غرقاب آخرين نشانه هاى حاصل شده از هنر غرب پرتاب مى شويم. به گونه اى كه حدفاصل ميان شيخ محمد نقاش تا كمال الملك و شاگردانش را و آنچه را كه به دست آمده بود، يكباره نفى مى كنيم. و آنجا كه پى مى بريم به طرز نامناسبى با لهجه و ضرباهنگ هنر غرب به كار مشغول شده ايم، ناگهان از فراز سركمال الملك و شيخ محمد نقاش و معين مصور و احمد مونس و رضا عباسى ؛ پروازى معكوس مى كنيم و با چرخشى كور و بازگشتى گنگ ريشه ها را مى جوييم. به جرأت مى توان گفت كه هر نقاش معاصرى كه حافظه اى محدودتر از حافظه كمال الملك داشته باشد و با شناختى كمتر از او (نسبت به سنت ها) دست به نوآورى زده باشد، بى ترديد راه به خطا رفته است. كمال الملك در پشت خود سلسله اى از نگارگران اصيل ايرانى را حس مى كرد. دل در گرو گذشته و پاى در راهى نو داشت. او نه مى توانست مطيع دل خود باشد و نه قادر بود كه پا پس بكشد و نه انديشه التقاط را به محيط موزون و اصيل ذهن خود راه دهد. او هوشيارانه - به لطف اصالت اش - و فارغ از شتابزدگى و انفعال - به يمن مهارت اش - و بى دغدغه در غلتيدن به نوعى التقاط هنرى - در سايه انديشه والا و سواد درخشانش - به مطالعه و الگو بردارى و كسب مهارت هاى تازه پرداخت. شاگردانى (ابوالحسن صديقى ، على محمد حيدريان ، ...) تربيت كرد و آثارى از خود به جاى گذاشت. اين مرحله از تاريخ هنر معاصر ايران را (تا پايان كار كمال الملك) بايستى به مثابه پايانى شكوهمند بر زنجيره اى از تغييرات و تحولات به حساب آورد. پس از كمال الملك به اين سو، ريشه هاى تباهى و انحطاط كه از ديرزمانى قبل از كمال الملك در اين ملك رخنه كرده بود، با جلوه اى گستاخ تر و بى شرمانه تر در اركان زندگى ما خودنمايى كرد. نقاشان فعال در اين هفتاد سال، درون چنين ساختارى باليدند و به خلق آثارشان پرداختند. آنها در دنباله منطقى خطى كه تا به كمال الملك رسيده بود، استقرار نداشتند. نفى سنت براى آنها به معناى سنت آفرينى مستمر و نظام دادن به سنت شكنى و سنت آفرينى نبود. آنها در واكنشى ملتمسانه، به تكدى از مقاطعى دلبخواه، از هر كجاى اين تاريخ كه خواستند، پرداختند و بنا به سليقه خود، از اين رود هر كدام به فراخور كوزه اى انباشتند و محتويات آن كوزه را آنگاه در ظرفى كه با استانداردهاى اروپايى و آمريكايى ساخته شده بود، ريختند . آن آب در اين ظروف اروپايى خنكايش را از دست داد و اين تشنگى بى لمس كوزه اى كه اثر انگشت پدرانمان بر روى آن بود، هرگز سيراب نشد و ما هنوز تشنه ايم!
|