|
|
|
يك پيشنهاد
|
|
|
|
نگاهى به دنياى پندارها و تصورات انسانى
|
|
|
|
آن روزها با جوانى فرزانه طاهرى (مترجم)
|
|
|
|
|
چيزى براى امروز
|
|
|
بازار مد تبديل به آوردگاه كمپانى هاى بزرگى شده كه سالانه تنها و تنها از راه فروش لباس و وسايل آرايشى ميلياردها دلار به جيب مى زنند. هر كس شبكه هاى مد را يك بار تماشا كرده باشد به اين جنگ نفسگير پى برده است. مدها مى آيند و به سرعت مى روند و اين تغيير سريع فروش شركت ها را تضمين مى كند. لباس هاى سال پيش اگرچه هنوز نو هستند، در چمدان ها خاك مى خورند و لباس هاى جديد جاى آنها را مى گيرند. اما نكته جالبى كه در نمايش هاى مد ديده مى شود لباس هايى است كه در هيچ مراسم و ميهمانى يا حتى در هيچ خيابانى نمى توان پوشيد. مثلاً لباس اين مرد با آن كلاه كاسكت و پاپيون هاى بزرگ به كار چه كسى مى آيد؟ اين سؤالى است كه براى بيشتر آدم ها پيش مى آيد. اما حقيقت اين است كه امروز مدها ديگر براى من و تو (مشترى هاى نهايى) طراحى نمى شوند. مانكن هايى كه با اين لباس ها روى سن رژه مى روند، سربازهاى كمپانى هايى هستند كه با هم در جنگ اند. مثلاً طراح اين لباس اميد زيادى دارد كه فيلمسازان هاليوود براى طراحى لباس قهرمان هاى فضايى به سراغ او بيايند. پيروزى در چنين مناقصه هايى مى تواند ميليون ها دلار به يك شركت طراح مد تزريق كند. بعد از آن نوبت مشترى هايى نظير من و تو مى رسد كه مى توانيم لباس هاى قهرمان هاى هاليوودى را - از عينك ديكاپريو گرفته تا لباس تزئينى در ماتريكس - از بازار بخريم.
|
|
|
|
|
يك پيشنهاد
ديشب باباتو ديدم آيدا!
يك فيلم تين ايجرى تمام عيار. اين هفته شمار ا به تماشاى فيلمى دعوت مى كنيم كه مى توانيد دغدغه هاى همسن و سال هايتان را در آن ببينيد. از كارگردان فيلم ديشب باباتوديدم آيدا! خاطره خوبى در ذهن داريد. دو فيلم دخترى با كفش هاى كتانى و من ترانه پانزده سال دارم، درخشان ترين فيلم هاى رسول صدر عاملى هستند. فيلمسازى كه با روزنامه نگارى شروع كرد و سراز سينما درآورد. البته توقع نداشته باشيد كه «ديشب بابا تو...» نسخه شماره دو ترانه باشد. يعنى با اين پيش زمينه ذهنى به سينما نرويد چون انتظار تان را بر آورده نخواهد كرد. صدرعاملى اين فيلم را براساس داستانى از مرجان شير محمدى به نام باباى نورا ساخته است. داستان باباى نورا در مجموعه «بعد از آن شب» شير محمدى منتشر شده است. صدر عاملى با ساختن فيلم آيدا سه گانه فيلم هاى دخترانه و تين ايجرى اش را به پايان رساند. بايد منتظر ماند و ديد فيلم بعدى او آغاز سه گانه اى ديگر خواهد بود يانه؟
|
|
|
|
|
نگاهى به دنياى پندارها و تصورات انسانى
خانه عروسك ها
|
|
|
مينو ضابطيان
قرن ها پيش از آن كه بسيارى از دردها و درمان هاى امروزى شناخته شوند، مردم مشرق زمين بر اين باور بودند كه «براى هر دردى، درمانى وجود دارد»مگر چيزى كه آن را «وهم» مى ناميدند و معتقد بودند تصورات و خيالات انسانى در رويارويى با بيمارى ها و مشكلات نقش بسيار مهمى دارد. با نگاهى ساده اما قوى به مشكلات وناراحتى ها مى توان با بسيارى از آن ها به مراتب ساده تر از آن چه تا به امروزه برخورد كرده ايم، روبرو شويم. درست مانند آن پيرمرد روستايى كه وقتى از او سؤال مى شد» پدرجان چه بيمارى اى دارى؟» در كمال خونسردى پاسخ مى داد نمى دانم فقط طبيب گفته: چى؟! چى؟! آهان «سلاطون» و بعد به اسم بيمارى اش مى خنديدا و مى گفت با سلطان زندگى مى كنم. به دور از اين فكر كه بسيارى از جوانان از تصور ابتلا به سرطان برخود مى لرزند. البته اين روش برخورد با مسائل منحصر به بيمارى ها نيست و در ساير زمينه هاى زندگى هم تأثيرگذار است. از كاه، كوه نساز بارها با كسانى برخورد داشته ايم كه پيش از انجام كارى، احساس خستگى مى كنند و براى مثال از اين كه قرار است، يكشنبه آينده كارهاى زيادى انجام دهند از همين يكشنبه احساس خستگى دارند. بنابراين در نخستين ساعات از همان يكشنبه جانكاه! پيش از آن كه روز به پايان برسانند احساس خستگى شديد بر آن ها مسلط مى شود. معمولاً سرپرست يك كارخانه پس از ۲ ساعت از گذشت ساعت كار خسته تر از كارگرى است كه تمام روز را كار كرده است و يا صاحب يك باغ از باغبانى كه تمام روز با خاك و كود و ... دست و پنجه نرم! كرده است كم انرژى تر به نظر مى رسد و حتى خيلى ساده تر از موارد بالا: پس از پايان يك برنامه زنده موسيقى، هنرمندان درگير اين ماجرا كمتر از تماشاچيان احساس خستگى دارند (البته منظور از اين ماجرا، يك برنامه خوب و قابل شنيدن است!) و خلاصه اينكه بسيارى از آدم هاى تنبل پيش از آن كه چند قدمى راه بروند از فكر مسافتى كه قرار است طى شود و هزار بار واى گفتن و كى اين همه راه را مى رود! و ... احساس خستگى مى كنند. يك تمرين ساده شايد به نظر شما عجيب آيد اما همانطور كه با تمرينات عضلانى مى توان عضلات را در برابر تحمل بار سنگين آماده كرد، در يك تمرين ساده اما حساب شده مى توان ذهن و فكر را براى درگيرى با مسائل مختلف زندگى قوى كرد و سپس يك روز شلوغ و پرماجرا را با مديريت قوى به پايان رساند و تنها در پايان روز با مرور آنچه در طى آن روز انجام شد، با خودباورى بيشتر فردا و فرداهاى پركارترى را به پايان رساند تا جايى كه تحمل يك روز بدون فعاليت بسيار خسته كننده به نظر آيد. فرار نكن سال اول دانشجويى قرار بود به عنوان نخستين دانشجوى گروه پرتعداد ورودى هاى آن سال در سالن بزرگ آمفى تئاتر براى دانشجويان هم رشته خود به قول خودمان (كنفرانس) بدهد. بى هيچ دليلى از ۱۵ روز قبل احساس درد و ناراحتى داشت و هزار و يك جور دارو و درمان تا اين كه آن روز كذايى از راه رسيد و تمام مشكلات جسمى و روحى از بين رفت. تمام مسائلى كه پيش آمد يك واكنش طبيعى مقابل افكار آزاردهنده اى بود كه خودش براى خود ساخته بود. اغلب با افرادى مواجه مى شويم كه در اعلام خستگى خود اغراق مى كنند و يا از مشكلات، دردها و برنامه هاى نه چندان دشوار خود كوهى مى سازند كه در نهايت در جلوى چشم خودشان است. دردهاى دوران كودكى به جرأت مى توان گفت نمونه بارز و عينى آنچه ديديم دردهاى دوران كودكى با تصوراتى كه از درد و بيمارى خود دارد در بيشتر موارد آن را بسيار بزرگتر از چيزى كه هست جلوه مى دهد به طورى كه با يك هوشيارى ساده مى توان به قول معروف سر او را گرم و ذهنش را متوجه موضوع ديگرى كرد. اما بزرگسالان آنقدر بر اين افكار و پندارها تسلط دارند كه به سادگى نمى توان ذهنشان را فرارى داد و در واقع بسيار ديرتر از يك كودك امكان كمك را فراهم مى كنند. (به كودكى كه از درد مى نالد مى توان يك شكلات يا اسباب بازى داد و ذهن او را متوجه آن كرد. اما پدر يا مادرش در چنين شرايطى به سادگى با اسباب بازى! مناسب سن شان! كنار نمى آيند.) در واقع ترس از بيمارى در بسيارى از افراد پيش از ايجاد درد بروز مى كند. درست همان لحظه اى كه پزشك به برگه آزمايش ما نگاه مى كند و مى گويد چندان رضايت بخش نيست. حالا حتى اگر اين آزمايش با خطا هم انجام شده باشد، ترس از درد پيش بينى نشده ممكن است جاى بيمارى را بگيرد. سيستم عصبى و حرف اول و آخر سيستم عصبى سرتا سر بدن ما را در برگرفته و در فعاليت هاى بدنى مان نقش بسيار به سزايى دارد. بيشتر از وظيفه اى كه گوشت، پوست و استخوان برعهده دارند. در پاسخگويى به افكار، نخست اعصاب انسان عمل مى كند و نه پوست، گوشت يا استخوانش! در حقيقت سيستم عصبى پلى ارتباطى بين جسم و روح ماست. بنابراين همانگونه كه تصورات و افكار ما مى توانند در ما ايجاد بيمارى كنند و يا دردى را تقويت كنند، قادر خواهند بود از شدت و ناراحتى ها بكاهند. پزشكى معتقد بود وقتى به شخصى كه ادعا دارد از سردرد رنج مى برد بگويى براى مثال آوازى بخوان خواهيد ديد كه در پايان خواندن از سردرد خود گله مند نيست. در واقع او مى گفت بيمارى به خودى خود نمى تواند در ما بماند و مى بايست بر روى تكيه گاهى تكيه زده بايستد و آن تكيه گاه چيزى جز تصورات مان نيست. حس ترحم و دلسوزى ترحم ترحم و دلسوزى براى خود بدترين و خراب كارترين دشمن انسان است. گرچه گاهى حس دلسوزانه و مهربانانه اى در درون ما موج مى زند و مى گويد: «واى چقدر روز ناآرامى داشتى ، چقدر ناخوش بودى و ...» اما آرامش ناشى از آن در عمل هرگزقابل مقايسه با آن نخواهد بود كه شخصى به ما بگويد: «تو چقدر فعال و پرانرژى هستى و خوشحالم كه در اين برنامه هاى شلوغ زندگى تو را هميشه سرحال مى بينم» بنابراين توجه كنيد براى دريافت حس توجه لازم نيست هميشه مريض و بيمار باشيم تا با همدردى ديگران اين نياز را درك كنيم، بلكه مى توان سالم و فعال بود و مورد توجه واقع شد! درك ساده اى از خوشبختى با در نظر گرفتن يك فرمول ساده مى توان خوشبختى را به معناى واقعى لمس كرد. اگر بتوانيم شكرگزار آنچه در زندگى داريم باشيم، مواهب و هديه هاى پايان ناپذيرى هستند كه هرگز به آن ها فكر نكرده ايم و ارزششان را نمى دانيم. اگر به ديد شكرگزارى و رضايت نسبت به آن چه داريم توجه كنيم و بقول معروف «مرغ همسايه رآغاز« نبينيم» حس ارزشمندى در ما ايجاد خواهد شد كه در تحمل تمام سختى ها و مشكلات همراهمان خواهد بود. دنياى بزرگترى بساز متأسفانه بعضى از ما دنياى كوچكى داريم، دنيايى كه از خانه عروسك هاى دوران كودكى مان بزرگتر نشده است ونسبت به دنياى بزرگ اطرافمان غافل مى شويم. تمام آن چه مى بينيم و نسبت به آن عكس العمل نشان مى دهيم محدوده تنگى است كه خود ساخته ايم. بنابر اين اگر در اين دنياى تنگ و تاريك مشكلى پيش آيد. سقف از تمام آن خانه فرومى ريزد و زندگى خود را تماماً بدبختى و ناراحتى مى بينيم و نمى توانيم ازپوسته كوچكى كه در اطرافمان هست، فرار كنيم و اينجاست كه با اولين سختى در هم مى ريزيم و اولين و آخرين پناه خود را از دست مى دهيم. چون جاى ديگرى براى فعاليت و مورد توجه قرار گرفتن وجود ندارد و طبيعى است كه با آسيب ديدن همين فضا زندگى را پايان يافته تصور كنيم. يك فكر ناپخته و پايان يك دوستى ذهن ما چنان قدرت پردازشى دارد كه اگر برنامه نادرستى در اختيار آن قرار دهيم مى تواند مشكل آفرين شود، همان طورى كه در بروز اولين نشانه يك بيمارى مى تواند (درصورت شرايطى كه خودمان ايجاد مى كنيم) هزاران نشانه از آن را ثبت كند. در ساير موارد هم عملى مشابه دارد. براى مثال: زمانى كه فكر مى كنيم دوستمان از دست ما ناراحت شده است، هر آن چه انجام مى دهد (خوب يا بد) از نظر ما نادرست مى آيد در حاليكه كافى است بشنويم در جايى از ما به نيكى صحبت كرده و ابراز علاقه زيادى نشان داده است. در آن صورت هر آنچه انجام دهد (خوب يا بد) را در حمايت از خود مى بينم! يك تجربه علمى از قدرت ذهنى بشر در المپيك ۱۹۸۰ ورزشكاران روسى را به ۴ دسته (A، B، C و D) تقسيم كردند و در دو زمينه تمرينات جسمى و روحى در روزهاى نزديك به مسابقه با آن ها كارشد. در گروه A، ۱۰۰ درصد تمرينات فيزيكى بود. در گروه B۷۵، درصد تمرينات ورزشكاران جسمى و ۲۵ درصد روحى و ذهنى بود. در گروه C، اين نسبت به ۵۰ درصد در هر دو مورد ذكر شده رسيد. در گروه D، ۷۵درصد به مسائل روانى مسابقات و ۲۵درصد به تمرينات جسمى توجه شد. بعد از برگزارى اين المپيك يك محاسبه ساده نشان داد كه ورزشكاران گروه آخر موفق به كسب تعداد بيشترى مدال در اين دوره از بازى ها شده بودند. يك نتيجه گيرى ساده و مهم: هر چه بيشتر تحقيق و مكالمه مى شود، بهتر متوجه مى شوند كه تا چه حد ذهن ما بر زندگيمان كنترل دارد عدم توجه به چنين قدرتى در حقيقت غفلت از نيروى الهى به امانت گذاشته شده در وجودمان است و بى خبرى نسبت به اين قدرت است كه مى تواند پاكى ذهن ما را از بين ببرد و به طور همه جانبه اى ما را ضعيف تر كند. قدرت تصور آن قدر بالا است كه از دنياى پزشكى تا هنر مى توان از آن استفاده كرد و بسيارى از هنرمندان پيش از آن كه با استفاده از ابزار اثرى هنرى را خلق كنند، آن را در ذهن خود ترسيم مى كنند. پس تنها بايد به دنبال اين منبع قدرت بود. آبى كه در كوزه است و ما تشنه لبان گرد جهان مى گرديم و گمان مى كنيم افراد موفق نيروى خارق العاده اى دارند كه ما از آن محروم هستيم. (هر چند كه در واقع محروم هستيم اما محروميتى كه خودمان ايجاد كرده ايم!) پس فراموش نمى كنيم كه: «آنچه فكر مى كنيم، چيزى است كه به دست مى آوريم و از چيزى كه بترسيم آن را به طرف خود مى كشيم.»
|
|
|
|
|
آن روزها با جوانى فرزانه طاهرى (مترجم)
رنگ ياسى جوانى
|
|
|
سارا جمال آبادى رنگ جوانى را پيدامى كنى وقتى از پله هاى قديمى و آسانسور خراب كه درش بسته نمى شود و از ديوارهاى كثيف دودگرفته نشر دانشگاهى مى گذرى و درطبقه دوم ساختمان به مترجم نقد ادبى، آخرين بار پدرت را كى ديدى، در دل گردباد و... مى رسى! رنگ جوانى را مى يابى وقتى فرزانه طاهرى درمقابل دلگيرى ات از سياهى ساختمانى كه محل كار او است، لبخندى مى زند و ديوارهاى سپيد اتاقش را نشان مى دهد كه تازه رنگ خورده و مى گويد: «مهم نيست» در اين ستون به سراغ روزهاى جوانى فرزانه طاهرى رفتيم كه مشغول تصحيح آثار قديمى اش براى چاپ دوباره و به قول خودش درحال احيا كردن مردگان است! از مدرسه اى به نام هدف كه درخيابان سپه سابق بود، ديپلم طبيعى - تجربى الآن - را گرفتم. يك ديپلم ناپلئونى اما در كنكور نمره خيلى بالايى آوردم! درواقع شانس آوردم چون اولين سالى بود كه مواد امتحانى زبان انگليسى بود و هوش و ادبيات فارسى و فرهنگ و تمدن ايرانى؛ اما اگر از فيزيك و شيمى سؤال مى دادند، اصلاً قبول نمى شدم. زبان انگليسى ام خوب بود، تنها به اين خاطر بود كه در مدرسه اى ابتدايى درس مى خواندم كه رئيس مدرسه همسر يك درياسالار بود كه خيلى به زبان انگليسى اهميت مى داد اسمش ... «آذرميدخت شرقى» بود و مثلاً به ساندويچ مى گفت سندويچ و ما مسخره اش مى كرديم اما تفريحم اين بود كه از كلاس كه بيرونم مى كردند، پيش او بروم تا مرا نصيحت كند... وقتى وارد دانشگاه شدم، هفده سالم تمام نشده بود و دانشگاه چشم مرا به جهان ديگرى بازكرد و زندگى ام عوض شد... خواندن ادبيات انگليسى، آثارى از يوجين اونيل، هارولد پينتر، ناباكوف، فاكنر عشق به ترجمه را درمن ايجاد مى كرد تا با ترجمه اين كتاب ها لذتى را كه مى بردم با ديگران تقسيم كنم. عشق و لذتى كه هنوز هم مرا رها نكرده... درآن روزها ابلهانه اميدوار بودم و فكر مى كردم مى شود جهان را عوض كرد. هميشه لباس هاى ساده شبيه گونى مى پوشيدم و سال اول و دوم دانشگاه از خانه پدرى با عنوان تقلبى شهرستانى به خوابگاه رفتم تا مستقل باشم. در جوانى ما فضا طورى بود كه هميشه بايد در فكر بوديم و غمگين. اگر با صداى بلند مى خنديديم، محكوم مى شديم كه درد و رنج مردم را از ياد برده ايم. فساد جامعه را از ياد برده ايم، ظلم دربارى را از ياد برده ايم و ما هميشه بايد اين چيزها يادمان مى بود و مى بود و مى بود... درواقع من خيلى فرصت جوانى نداشتم... ۱۷ آبان سال ۱۳۵۸ درست فرداى روز تولد ۲۱ سالگى ام با هوشنگ گلشيرى ازدواج كردم. گلشيرى ۴۲ ساله بود و سال ها مجرد و يا با خانواده اى زندگى كرده بود كه به او خدمات داده بودند و او هم از من همين انتظار را داشت اما يا نمى شد يا نمى توانستم... اما ياد گرفتم زندگى مثل جنگ مى ماند و بايد مثل سربازى باشى كه سنگرهايى را فتح مى كند و فتح مى كند تا بالاخره يك جايى برسر مواضع اشغال شده با سرباز ديگر به توافق برسد و خوشبختانه اين اتفاق درزندگى ما خيلى زود افتاد. اولش خيلى له و لورده شدم چون بلافاصله هم دو تا بچه پشت سر هم آمد... روزهاى اول اصلاً نمى توانستم يك خط كتاب هم بخوانم اما چون از اول آدمى نبودم كه چارچوب ها قد و اندازه اش را تعيين كنند و ازدست دادن مادرم در چهارسالگى خواه ناخواه مسؤوليت زندگى را به دوشم انداخته بود، تحمل بالايى داشتم و توانستم زندگى دشوارى را تاب بيارم! فقر زياد، فشار روانى، جنگ... اما خودم را عادت دادم ، تحملم را زيادتر كردم... كهنه بچه را عوض مى كردم و دو خط كتاب مى خواندم... توى آشپزخانه كنار قابلمه سر چراغ روى يك ميز كوچك ترجمه مى كردم و در هر شرايطى به كارم ادامه مى دادم. هميشه در زندگى راهم را پيدا كردم... كورمال كورمال رفتم و تصادفاً شاملو را شناختم، فروغ خواندم... توى خانه پدرى جز كتاب هايى كه پدر مى خريد تا نتيجه اخلاقى بگيريم - مثل كتابهاى بالزاك - نبود اما از ديگران كتاب قرض مى گرفتم و مى خواندم. سينما مى رفتم. فيلم هاى خوب مى ديدم وودى آلن، گوزن ها، اسرار گنج دره جنى. هميشه خودم بودم و حتى ازدواج با هوشنگ گلشيرى چيزى را عوض نكرد. او روحيه استقلال طلبى مرا دوست داشت... من چهارسال بود توى مركز نشر دانشگاهى كارمى كردم و هيچكس نمى دانست كى هستم!؟ هركدام از ما مسؤول عمل خودمان بوديم درعين كمك به همديگر... امروز پسرى ۲۳ ساله و دخترى ۲۴ ساله دارم كه اصلاً برايم قابل تصور نيست دخترم مثل ۲۴ سالگى من دوبچه داشته باشد و اين همه مسؤوليت و مشكل. شايد نوع كودكى من توقعاتم را كم كرد و تحملم را زياد و شايد من بايد درتربيت بچه هايم جور ديگر عمل مى كردم. اما خوشحالم كه به اين زودى قرار نيست در زندگى قرار بگيرند كه گاهى روزمرگى اش حال آدمى را ازهرچه زندگى است به هم مى زند. به جوانى كه برمى گردم دلم مى خواهد چندين زبان ياد بگيرم. شايد هم آنقدر زود ازدواج نمى كردم(؟!) نه... به آن زودى ازدواج نمى كردم اما هرزمانى كه بود بازهم هوشنگ او را انتخاب مى كردم. اى كاش به جاى ۲۱ سالگى امروز با او مى توانستم باشم... اى كاش... پله هايى كه به بيرون مى روند و ديوارهاى سياه دودگرفته و خانم مترجم كه ديروز در مدرسه هر شيطنتى كه مى شد، به نام او بود و امروز ترجمه هاى خوب كه كلمه به كلمه اش سياهى ديوارها را ازيادت مى برد.
|
|
|
|