دوشنبه ۲ آبان ۱۳۸۴ -
Mon, Oct 24, 2005
ويژه ۱
۳۲۹۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ديدار با گل ياس
مريم سادات گوشه
سحر آرام ولى غمگين تاب آمدن نداردو مهتاب تاب تابيدن. ناله اى از چاه مى آيد! و مرغابيها متوحش به سويش مى دوند. صدايش مى زنند، التماسش مى كنند و به پايش مى افتند. باور مى كنى در هم جان مى گيرد و رداى على را دربر مى گيرد. انگار قلب رئوفى دارد. اما اى انسان! از ديوارهاى كوفه بوى عفن مى آيد ، بوى شقاوت و پليدى. تاريكى و ظلمت به حدى است كه چشم ، چشم را نمى بيند.
حجربن عدى هراسان در جست وجوى مولا دركوچه هاى بى وفاى كوفه مى دود و على (ع) با گامهاى استوار و پرصلابتش ، با هيبت و شكوه ازليش از راهى ديگر به محراب مى رود تا جام ابدى وصال را از عشق به محبوبش لبريز كند و با صوت خوش الحانش بر پيكر اهل آسمان لرزه افكند تا نداى «فزت و رب الكعبه» را به عرش برساند. هيهات كه مهتاب هم شرمگين است و نور سرخ رنگش محاسن زيباى على را خضاب كرده است ، تا ديگر ناشناسى نباشد كه در تاريكى شب شام يتيمان عرب را ببرد. اى چاه! ديگر چه كسى دركنارت بنشيند و با جگرى سوخته از خاردر چشم و استخوان در گلويش بنالد. «مردى خسته درميان مردم و ملول از هر آرزويى كه به ستوه آمده است» ، بگذاريد براى نخستين بار به آرامش ابدى برسد و به ديدار گل ياسش بشتابد.
جاذبه و دافعه على (ع)
استاد شهيد مرتضى مطهرى
شخصيت عظيم و گسترده اميرالمؤمنين على عليه السلام وسيع تر و متنوع تر از اين است كه يك فرد بتواند در همه جوانب و نواحى آن وارد شود و توسن انديشه را به جولان آورد. براى يك فرد حداكثرى كه ميسر است اين است كه يك يا چند ناحيه معين و محدود را براى مطالعه و بررسى انتخاب كند و به همان قناعت ورزد.
يكى از جوانب و نواحى وجود اين شخصيت عظيم، ناحيه تأثير او بر روى انسانها به شكل مثبت يا منفى است و به عبارت ديگر «جاذبه و دافعه» نيرومند او است كه هنوز هم نقش فعال خود را ايفا مى نمايد و در اين كتاب درباره اش گفت وگو شده است. شخصيت افراد از نظر عكس العمل سازى در روحها و جانها يكسان نيست. به هر نسبت كه شخصيت حقيرتر است كمتر خاطرها را به خود مشغول مى دارد و در دلها هيجان و موج ايجاد مى كند و هرچه عظيم تر و پرنيروتر است خاطره انگيزتر و عكس العمل سازتر است، خواه عكس العمل موافق يا مخالف. شخصيتهاى خاطره انگيز و عكس العمل ساز، زياد بر سر زبانها مى افتند، موضوع مشاجره ها و مجادله ها قرار مى گيرند، سوژه شعر و نقاشى و هنرهاى ديگر واقع مى شوند، قهرمان داستانها و نوشته ها مى گردند، اينها همه چيزهايى است كه در مورد على عليه السلام به حد اعلى وجود دارد و او در اين جهت بى رقيب و يا بسيار كم رقيب است. گويند محمد بن شهرآشوب مازندرانى كه از اكابر علماى اماميه در قرن هفتم است،  هنگامى كه كتاب معروف «مناقب» را تأليف مى كرد، هزار كتاب به نام مناقب كه همه درباره على عليه السلام نوشته شده بود در كتابخانه خويش داشت. اين يك نمونه مى رساند كه شخصيت والاى مولى در طول تاريخ چه قدر خاطرها را مشغول مى داشته است.
امتياز اساسى على عليه السلام و ساير مردانى كه از پرتو حق روشن بوده اند اين است كه علاوه بر مشغول داشتن خاطرها و سرگرم كردن انديشه ها، به دلها و روحها نور و حرارت و عشق و نشاط و ايمان و استحكام مى بخشند. فيلسوفانى مانند سقراط و افلاطون و ارسطو و بوعلى و دكارت نيز قهرمان تسخير انديشه ها و سرگرم كردن خاطرها هستند. رهبران انقلابهاى اجتماعى، مخصوصاً در دو قرن اخير، علاوه بر اين، نوعى تعصب در پيروان خود به وجود آوردند. مشايخ عرفان پيروان خويش را احياناً آنچنان وارد مرحله «تسليم» مى كنند كه اگر پير مغان اشارت كند سجاده به مى رنگين مى نمايند. اما در هيچكدام از آنها گرمى و حرارت توأم با نرمى و لطافت و صفا و رقتى كه در پيروان على، تاريخ نشان مى دهد نمى بينيم. اگر صفويه از دراويش لشكرى جرار و مجاهدانى كارآمد ساختند با نام على كردند نه با نام خودشان. حسن و زيبايى معنوى كه محبت و خلوص ايجاد مى كند از يك مقوله است و سيادت و منفعت و مصلحت زندگى كه كالاى رهبران اجتماعى، و يا عقل و فلسفه كه كالاى فيلسوف است، و يا اثبات سلطه و اقتدار كه كالاى عارف است از مقوله هاى ديگر. معروف است كه يكى از شاگردان بوعلى سينا به استاد مى گفت اگر تو با اين فهم و هوش خارق العاده مدعى نبوت شوى مردم به تو مى گروند و بوعلى سكوت كرد. تا در سفرى در فصل زمستان كه با هم بودند سحرگاه بوعلى از خواب بيدار شد و شاگرد را بيدار كرد و گفت تشنه ام قدرى آب بياور. شاگرد تعلل كرد و شروع كرد به عذر تراشيدن. هرچه بوعلى اصرار كرد شاگرد حاضر نشد در آن زمستان سرد بستر گرم را ترك كند. در همين وقت فرياد مؤذن از بالاى مأذنه بلند شد كه الله اكبر، اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمداً رسول الله. بوعلى فرصت را مناسب ديد كه جواب شاگرد را بدهد. گفت تو كه مدعى بودى اگر من ادعاى پيغمبرى كنم مردم ايمان خواهند آورد اكنون ببين فرمان حضورى من به تو كه سالها شاگرد من بوده اى و از درس من بهره برده اى آنقدر نفوذ ندارد كه لحظه اى بستر گرم را ترك كنى و آبى به من بدهى. اما اين مرد مؤذن پس از چهارصد سال فرمان پيغمبر را اطاعت كرده از بستر گرم خارج شده و رفته بر روى اين بلندى و به وحدانيت خدا و رسالت او گواهى مى دهد. ببين تفاوت ره از كجا است تا به كجا. آرى فيلسوفان شاگرد مى سازند نه پيرو،  رهبران اجتماعى پيروان متعصب مى سازند نه انسانهاى مهذب، اقطاب و مشايخ عرفان ارباب تسليم مى سازند نه مؤمن مجاهد فعال.
در على هم خاصيت فيلسوف است و هم خاصيت رهبر انقلابى و هم خاصيت پير طريقت و هم خاصيتى از نوع خاصيت پيامبران. مكتب او هم مكتب عقل و انديشه است و هم مكتب ثوره و انقلاب و هم مكتب تسليم و انضباط و هم مكتب حسن و زيبايى و جذبه و حركت.
على عليه السلام پيش از آنكه امام عادل براى ديگران باشد و درباره ديگران به عدل رفتار كند، خود شخصاً موجودى متعادل و متوازن بود. كمالات انسانيت را با هم جمع كرده بود. هم انديشه اى عميق و دوررس داشت و هم عواطفى رقيق و سرشار. كمال جسم و كمال روح را توأم داشت. شب، هنگام عبادت از ماسوى مى بريد و روز، در متن اجتماع فعاليت مى كرد. روزها چشم انسانها مواسات و از خودگذشتگيهاى او را مى ديد و گوشهايشان پند و اندرزها و گفتارهاى حكيمانه اش را مى شنيد و شب چشم ستارگان اشكهاى عابدانه اش را مى ديد و گوش آسمان مناجاتهاى عاشقانه اش را مى شنيد. هم مفتى بود و هم حكيم. هم عارف بود و هم رهبر اجتماعى. هم زاهد بود و هم سرباز. هم قاضى بود و هم كارگرد. هم خطيب بود و هم نويسنده. بالاخره به تمام معنى يك انسان كامل بود با همه زيباييهايش.
على
وحقوق بشر
233406.jpg
دكتر محقق داماد
خبرگزارى «مهر»- يكى  از مباحث  مهم  امروز جهان، حقوق  بشر است. هر چند طرح  مباحث  حقوق  بشر به  شكل  امروزين  آن  سابقه  تاريخى  چندانى  ندارد، بايد اعتراف  كرد كه  طى  قرن  اخير مطالب  و مباحث  آن  رشد بسيار فزاينده  داشته  است. آنچه  اكنون  پيش  روى  شما است، نگاهى  به  اصول  و مبانى  و اهم  مسائل  حقوق  بشر از ديدگاه  امام على(ع) است. بايد اذعان  كنيم  كه  طرح  بحث  حقوق  بشر از ديدگاه  على(ع) شايد بهترين  شيوه  در دستيابى  به  اين  حوزه  حقوق  است، زيرا على(ع) به  اعتراف  همگان  به  عنوان  بهترين  شخص  آگاه  به  اسلام  بعد از پيغمبر است، از طرف  ديگر وى  مدتى  اگرچه  كوتاه  به  عنوان  حاكم  جامعه  اسلامى  زمامدارى  دولت  اسلامى  را عهده دار بوده  و بيش  از ساير دوره ها زمامدارى  آن  حضرت  با تنوع  نژادها، زبانها، رنگ ها، اديان، و سرزمين هاى  مختلف  روبرو شده  است.
از طرف  ديگر گروه هاى  سياسى  و عقيدتى  و كلامى  نيز حوزه  حكومتى  دولت  اسلامى  مطرح  است. قبل  از شيوه  حكومتى  على(ع) تاريخ  اسلام  تجربه هاى  تلخ  و شيرين  ديگر هم  داشته  است. همه  اينها باعث  مى شود كه  درك  مطالب  و مباحث  حقوق  بشر از ديدگاه  على(ع) بسيار مهم  و ملموس  باشد. البته  تحليل  حقوقى  بيانات  و كردار آن  حضرت  بسيار مشكل  است. زيرا آن  امام  نه  يك  حقوقدان  صرف  و نه  يك  معلم  اخلاق  و عرفان  تنها و نه  يك  مربى  تربيت  صرف  است، بلكه  او عالم  به  وحى  و عالم  غيرمادى، انسان  شناسى  به  تمام  معنى، مفسر قرآن، بيان كننده  نظام  حقوقى  اسلامى، حاكم  و فرمانروا و داراى  دهها صفات  و عناوين  ديگر است. و همين  امور است  كه  كار تحليل  را مشكل  مى سازد و تفكيك  قواعد را دشوار. با اين  حال  اين  مقاله  نگاهى  حقوقى  پيرامون  حقوق  بشر از ديدگاه  آن  حضرت  است.

 پيدايش  اصطلاح  «حقوق  بشر» در غرب 
كلمه  «حقوق  بشر» به  معنى  اصطلاحى  آن، حتى  در سنت  انديشه  و حقوق  غرب  هم  سابقه  تاريخى  كهنى  ندارد. اگر ما مثلاً  كتب  بزرگترين  فيلسوف  عصر روشنگرايى  (قرن  ۱۸) يعنى  كانت  را كه  بيش  از هر فيلسوف  ديگرى  انسان  و كرامت  او را ملاك  و مبدأ فلسفه  عملى  خود قرار مى دهد، در جست وجوى  اين  اصطلاح  بررسى  كنيم، اثرى  از كلمه  «حقوق  بشر» در آنها نمى يابيم.
در واقع  اين  اصطلاح  در متن  يك  نهضت  اجتماعى  و سياسى  در فرانسه  به  وجود آمده  و از اين  رو پيوسته  تا به  امروز پيوند ناگسستنى  خود را با اصل  مضمون  و محتواى  سياسى  خويش  حفظ  نموده  است  و بدون  آن  قابل  تصور نيست. بنابراين  كلمه  و اصطلاح  «حقوق  بشر» عملاً  و رأساً  متوجه  آن  گروه  از قدرتمندانى  است  كه  در قلمرو سيادت  خويش، صاحبان نظر و عقيده  مخالف  را تحت  فشار و تعقيب  قرار مى دهند. بر اين  اساس، رؤوس  حقوقى  كه  در تحت  پديده «حقوق  بشر» گردآورى  شده  عبارتند از:
حق  حيات، آزادى، حق  برابرى، حق  عدالت، حق  دادخواهى  عادلانه، حق  حفظ  در مقابل  سوء استفاده  از قدرت، حق  حفاظت  در مقابل  شكنجه، حق  حفاظت  شرافت  و خوشنامى، حق  پناهندگى، حقوق  اقليتها، حق  شركت  در حيات  اجتماعى، حق  آزادى  فكر، ايمان  و سخن، حق  آزادى  دين، حق  تجمع  و اعلان، حقوق  اقتصادى، حق  حفظ  مال، حق  وظيفه  كار، حق  فرد بر اشتراك  در امور ضرورى  مادى  و معنوى، حق  بر تشكيل  خانواده، حقوق  زن، حق  تعليم  و تربيت، حق  حفظ  حيات  فردى  شخص، حق  انتخاب  آزاد محل  زيست. بديهى  است  كه  اصل  مسلم  و اولين  شرط  ايفاى  اين  حقوق، عدم  تناقض  با حق  ديگر انسانها و عدم  شكستن  حق  بشرى  افراد ديگر مى باشد.
اگر ما اين  حقوق  را به  صورت  نظام  منطقى  درونى  آنها دسته بندى  كنيم، عبارت  خواهند بود از:    اول: حقوق  آزادى  فردى  كه  عبارتند از: حق  حفظ  و دفاع  هم  در مقابل  انسانهاى  همزيست  و هم  در مقابل  دولت  و حكومت، حق  حيات  و سلامت  جسمى، حق  آزادى  عقيده  دينى  و اخلاقى  و حق  مالكيت  شخصى؛   دوم : حق  آزادى  سياسى  كه  عبارتند از: حق  اشتراك  در امور سياسى  و اجتماعى: مثل  آزادى  مطبوعات، آزادى  علوم، آزادى  تحقيق  و تعليم، آزادى  تجمع  و تشكيل  جمعيتها ؛ سوم : حقوق  اوليه  اجتماعى  مثل  حق  كار، امنيت  اجتماعى، شكوفايى  فرهنگى  و اجتماعى  و امثالهم.
اما آنچه  مربوط  به  جهان  اسلامى  مى شود اين  است  كه  در «كنفرانس  بين المللى  دانشمندان  اسلامى» در سپتامبر ۱۹۸۱ برابر با شهريور ۱۳۶۰ بدين  نتيجه  رسيدند كه  اسلام  از همان  آغاز بالغ  بر بيست  حق  از اين  «حقوق  بشرى» را روشن  و آگاهانه  ياد نموده  است. مثل  حق  حيات، حق  حفاظت  در مقابل  تهاجم  و اذيت  و آزار، حق  پناهندگى، حقوق  اقليتها، آزادى  ايمان، حق  امنيت  اجتماعى، حق  كار و شغل، حق  تعليم  و تربيت  و حق  همه  گونه  شكوفايى  معنوى.
 شرح  لفظ  «حقوق  بشر»
اصطلاح  «حقوق  بشر» اين  سؤال  را مطرح  مى كند كه  چرا و به  چه  معنايى  «انسان» نقطه  ثقل  مركزى  اين  اصطلاح  را تشكيل  مى دهد. در پاسخ  بدون  اين كه  بتوان  در اينجا دلايل  تاريخى  و اجتماعى  آن  را ذكر نمود، كافى  است  بدان  اشاره  شود كه  دنياى  غرب، به  بيان  روشن تر كشورهاى  غربى  از تجاربى  كه  طى  تاريخ  غامض  و پيچيده  خود بر اساس  دوستى  و دشمنيهاى  بين  خودشان  به  خصوص  در قرن  هيجدهم، بدين  نتيجه  رسيدند كه  زندگى  مسالمت  آميز انسانها وقتى  امكان پذير است  كه  انسان  به  عنوان  انسان  يعنى  خالى  و فارغ  از تمام  ويژگيها مانند دين، سياست، نسب، حسب، نژاد، رنگِ  پوست، جنسيت  (مرد و زن)، جاه  و مقام، مال  و ثروت  و قدرت، بارى  بدون  هر گونه  اعتبارى  فقط  به  حكم  اين كه  انسان  است  مطرح  گردد، يعنى : انسان  من  حيث  هو انسان، نه  به  عنوان  مسلمان  و نه  به  عنوان  مسيحى  و نه  به  عنوان  يهود و نه  به  عنوان  دهرى، نه  سياه  و سفيد، و غنى  و فقير و عالم  و جاهل، حاكم  و محكوم  و غيره.
همين  كه  در پديده  حقوق  بشر انسان  بدين  معنا مطرح  شد، خواه  ناخواه  حق  و حقوق  او نيز معنى  ديگرى  پيدا مى كند. حق  در اينجا، طبيعى ترين  و ابتدايى ترين  ادعايى  خواهد بود كه  بالبداهه  در وجود و ماهيت  هر فرد انسانى  مستقر بوده  نه  كسى  به  او داده  و نه  كسى  مى تواند از او بگيرد. اين  حق  بر كسى  نيست، حق  بر «چيز» است. حق  بر حيات  است، حق  بر آزادى  است، حق  بر برابرى  است  و غيره، به  خلاف  مثلاً  حق  فرزند بر والدين  و حق  اينها بر فرزند و حق  زن  بر شوهر و بالعكس  كه  حق  بر شخصى  و فردى  است  كه  بالمال  براى  آن  شخص  و فرد وظيفه  ايجاد مى كند. حال  سؤالى  كه  مطرح  مى شود اين  است  كه  مشروعيت  وظايف  دينى  و حقوق  مترتب  بر آن  از سرچشمه  «وحى» و يا مرجع  قانونگذارى  ويژه  ديگرى  ناشى  مى شوند. ولى  در قياس  با آن، مشروعيت  حقوق، در پديده  «حقوق  بشر» از كجاست؟ يعنى  مشروعيتى  كه  بتواند ضمانت  اجرايى  آن  را تأمين  كند و بر آن  كيفر و پاداشى  مترتب  سازد. اين  مشروعيت  بر اين  قيود بايد منطبق  باشد، اين  مشروعيت  از چه  منبع  و مرجعى  ناشى  مى گردد؟
براى  اثبات  اين  امر، پايه گذاران  پديده  «حقوق  بشر» نه  مى خواستند و نه  مى توانستند به  اين  يا آن  دين  و يا مرجع  ديگرى  استناد كنند. وگرنه  مسأله  انسان  من  حيث  هو انسان  نمى شد. آنان  مى بايستى  مشروعيت  و ضمانت  اجرايى  اين  حقوق  را در خود انسان  و لوازم  ماهوى  او، به  ترتيب  منطقى  ذيل  كه  پايه هايش  در فلسفه  دوران  روشنگرايى  ريخته  شده  بود، بيابند مهمترين  آنان  بديهى ترين  پديدهِ  لازمه  انسانيت  انسان  را «كرامت» انسان  يافتند كه  بدون  استناد به  هر گونه  منبع  و مرجع  مى تواند به  عنوان  اساسى ترين  اصل  بديهى، مورد اتفاق  تمام  انسانها در هر زمان  و مكانى  باشد. همچنانكه  تمام  اديان  هم  به  آن  اذعان  دارند. كرامت، صفت  و حتى  خصلتى  است  كه  جدا از تمام  حيثيات  و اعتبارات  ديگر، بطور اولى  فرد فرد انسانها را در برمى گيرد، اين  يك  قدم، يعنى  كرامت  انسانى  را به  عنوان  «اصل  اوليه» نه  «حق» جز و ماهيت  انسان  پذيرفته  است.
قدم  دومى  كه  بتواند به  اين  امر فردى  (چون  كرامت، كرامت  فردى  است) - نيروى  عام  الاعتبارى  ببخشد ضرورى  مى بود. اين  وظيفه  را پديده  «برابرى» انجام  داد. برابرى  مورد اتفاق  تمام  انسانها در اين  كرامت  بود كه  توانست  و مى تواند تمام  انسانها را به  ضرورت  حفظ  حقوق  ماهوى  آنان  قانع  كند و پابند ساخته  و حق  بازخواست  حق شكنان  را در سطح  انسانيت  به  اثبات  برساند. تنها قبول  اين  معناى  عام  نيست  بلكه  مسأله  اجرا و ضمانت  اجراى  او در پى  هر كسى  كه  حق  را شكست  بايد به  يك  نحوى  در سطح  انسانيت  بازخواست  بشود. مسأله اى  ضمانت  اجراى  آن  كه  نسبت  به  كرامت  و برابرى  جنبه  فاعلى (Active) اين  استدلال  را تأمين  كند باقى  مى ماند. يعنى  كرامت  و برابرى  يك  چيزى  است  كه  در انسانهاست، و جنبه  عدالت، جنبه  اجرايى  است  كه  از بالا و از جنبه  ديگرى  بايد صورت  بگيرد. تنها پديده  عدالت  به  عنوان  پديده  مورد اتفاق  تمام  انسانها بوده  و هست  كه  در خطاب  عام  خود به  صاحبان  قدرت  و بلكه  به  تمام  انسانها و افرادى  كه  به  هر نحوى  ولو به  قدر اندكى  بر انسان  ديگر قدرت  و حق  فرماندهى  دارد، متوجه  مى باشد.
اين  بود بيان  فلسفه  پيدايش  حقوق  بشر، چگونگى  محتواى  آن  و چگونگى  ضمانت  اجراى  آن. اما در اسلام  آن  گونه  كه  قرآن  سخن  مى گويد: «خدا» در مركز جهان بينى  قرار گرفته  است. انسان، يعنى  انسان  به  معنى  واقعى  كسى  است  كه  حيات  و فكر و عمل  خود را بر خلوص  و اخلاص  در راه  خداى  يگانه، بسازد و بدان  صورت  بخشد. بر اين  اساس  منبع  كرامت  انسانى  توجه  خالصانه  وى  به  سوى  خدا و تقواى  بى شايبة  اين  انسان  در مقابل  حق  است.
همچنان كه  «ان  اكرمكم  عندالله اتقيكم» بدان  اشاره  دارد. ولى  تصوير انسان  در جهان بينى  غرب  درست  برعكس  است : فكر و انديشه  غرب  به  «انسان» مركزيت  اصلى  و اساسى  مى بخشد. اعتقاد به  اينكه  «انسان  ميزان  سنجش  تمام  اشياست» اصلى  است  فلسفى  كه  به  زمان  ما قبل  سقراط  بر مى گردد. اساطير يونانيان  و بعد از آن  تمام  مكاتب  فلسفه  آنان، از مبدأ اين  اصل  حركت  مى كنند. خدايان  يونان  و عالم  و حوادث  آن، مثبت  و منفى، دور محور انسان  و خواسته هاى  او دور مى زند. رفته  رفته  اين  اعتقاد در سنت  مسيحى  اروپايى، يعنى  مسيحيتى  كه  از كسانى  ناشى  شد كه  ابتدا يهودى  نبودند بلكه  به  اديان  ديگرى  اعتقاد داشتند. در هر حال  جايگزين  «خداى  محورى» انسان  محورى  اصل  شد و خدا بدين  معنا در خدمت  انسان  و نيازهاى  او گرفته  شد.
تصور گناه  به  صورت  يك  امر ماهوى  انسان  و اعتقاد به  ضرورت  نجات  از اين  گناه  منجر به  يك  مكانيسم  تئولوژيك  مى گردد كه  ضرورت  قربانى شدن  خداى  انسان  شده  در قالب  حضرت  مسيح  را ايجاب  مى كند. قربانى  شدن  حضرت  مسيح  براى  نجات  بشر از گناه  در واقع  امرى  است  در خدمت  انسان، انسانى  كه  محور شده  بود بدون  اينكه  اين  قربانى  هيچ گونه  سودى  براى  خدا و يا براى  حضرت  مسيح  داشته  باشد. با اين  ترتيب  «انسان  محورى» يونانى  غربى  جاى  «خدا محورى» اصل  دين  سامى  را مى گيرد.
اما تصوير آن  در اسلام  از آغاز به  گونه  ديگر است. انسان  با فطرتى  رو به  يگانگى  خلق  گشته  است  اين  فطرت  خدا محورى  جزو اصلى  هستى  وى  را تشكيل  مى دهد. به  عبارت  ديگر از بين  دو نوع  انديشه  «خدا محورى» و يا «انسان  محورى» در غرب  غلبه  با «انسان  محورى» و در اسلام  غلبه  با «خدا محورى» است. شايد در اسلام  فقط  خدامحورى  است  نه  اينكه  غلبه  با خدامحورى، و در غرب  هم  عكس  همين  بيان. البته  روشن  است  كه  اگر خدامحورى  باشد مصالح  انسان  نيز بطور كامل  و دقيق تر رعايت  خواهد شد.
بديهى  است  كه  در طول  تاريخ، كليسا به  دفعات  سعى  نموده  اطلاق  «انسان  محورى» را شكسته  و آن  را با قوانين  و فرامين  كليسايى  محدود كند. ولى  سرانجام  نيروى  انسان  محورى، انسان  غربى  را از آن  قيود و محدوديتها رهانيد. اثر و نتيجه  «خدا محورى» در اديان  سامى، - به  خصوص  در اسلام  - «و انسان  محورى» در فرهنگ  غرب  نسبت  به  حقوق  بشر اين  است : حقوق  بشر استنباط  و استخراج  شده از اديان، آن  حقوق  را در چهارچوبه  اراده  و فرمان  الهى  مى بيند و ناگزير نمى تواند از تمام  اعتبارات  و حيثيات  صرف نظر كند. وقتى  كه  از حقوق  بشر در اسلام  صحبت  مى شود آن  بشر مطلق  نمى تواند باشد، بشرى  است  كه  در ارتباط  با خدا قرار گرفته  است. در حالى  كه  حقوق  بشر كه  تسليم  هيچ  محدوديتى  نمى شود تا بتواند اطلاق  خود را حفظ  كند.
   مبانى  حقوق  بشر
   الف  - اصل  كرامت  انسانى 
مهمترين  اصل  و پايه  حقوق  بشر، «كرامت  انسانى» است. قرآن  كريم  با عبارت  «لَقَد  كَرَّمنَا بَنِى  آدَمَ» همانا فرزندان  آدم  را كرامت  بخشيديم. (اسرأ‎/ ۷۰) به  اين  حقيقت  اشاره  مى كند. على(ع) در خطبه اى  با شرح  خلقت  آدم(ع) مى فرمايد: « پس، از فرشتگان  خواست  تا آنچه  در عهده  دارند ادا كنند و عهدى  را كه  پذيرفته اند وفا كنند. سجده  او را از بُن  دندان  بپذيرند، خود را خوار و او را بزرگ  گيرند» و فرمودند: «آدم  را سجده  كنيد اى  فرشتگان! فرشتگان  به  سجده  افتادند جز شيطان» «كه  ديده  معرفتش  از رشك  تيره  شده  و بدبختى  بر او چيره، خلقت  آتش  را ارجمند شمرد و بزرگ  مقدار و آفريده  از خاك  را پست  و خوار» . منشأ اين  كرامت  همان  دميدن  روح  خدايى  در آدم  است. على(ع) در همين  خطبه  طى  شرح  مراحل  خلقت  انسان  بدان  اشاره  كرده  فرمود: « پس  از دم  خود در آن  دميد تا به  صورت  انسانى  گرديد، خداوند ذهنها، كه  آن  ذهنها را به  كار گيرد، و انديشه اى  كه  تصرف  او را بپذيرد   » .
اين  كرامت  نظرى  پايه  بزرگوارى هاى  عملى  قرار مى گيرد و اصول  حقوقى  و اخلاقى  بسيارى  بر اساس  آن  تنظيم  مى گردد. بر اساس  اصل  كرامت  است، كه  اصل  آزادى  و عدم  بردگى  انسان  اعلام  شده  است. نمونه  آن  ماده ۴ اعلاميه  جهانى  حقوق  بشر است  كه  بيان  مى دارد: «هيچ كس  را نمى توان  به  بندگى  گرفت. بندگى  و سوداگرى  بنده  در هر شكل  كه  باشد ممنوع  است» . على(ع) در يك  بيان  زيبا مى فرمايد: اى  مردم  آدم  نه  عبد و نه  كنيز زايد، و مردم  همه  آزادند» . در روايت  ديگرى  از على(ع) نقل  شده  است  كه  فرمود: « مردم  همه  آزادند مگر كسى  كه  عليه  خود به  عبد بودن  اقرار كند» .
با اين  حال، از آنجا كه  قبل  از اسلام  نظام  برده  دارى  حاكم  بود، حكومت  اسلامى  با وضع  مقررات  فراوان  فقهى  و تشويق  برده  داران  و ساير مردم  به  آزادى  بردگان، تشويق  كرد. مثلاً  در سراسر فقه  به  كفارات  برخورد مى كنيم  كه  براى  بسيارى  از تخلفات  مقرر شده  است  و در اين  ميان  يكى  از مصاديق  آنها آزادى  بردگان  است. على(ع) در اجراى  اين  حكم  اسلام  تلاش  فراوان  كرد.
در روايتى  آمده  است  على(ع) هزار بنده  را آزاد كرد. اين  آزادى  تنها مربوط  به  بردگان  مسلمان  نبود بلكه  شامل، اقليت هاى  دينى  نيز مى شد. در خبرى  آمده  است  اميرالمؤ منين(ع) بنده  نصرانى  را خريدارى  و آزاد كرد .
با اين  حال  در آزادسازى  بردگان  مصالح  دنيوى  آنان  در نظر گرفته  مى شد بدين  جهت  آن  حضرت  از آزادسازى  نابينايان  و افراد زمين گير نهى  كرد. تا اين  گونه  افراد پس  از آزادى، دچار مشكلات  اجتماعى  نشوند. اين  ممنوعيت  نوعى  تأمين  اجتماعى  براى  افراد ناتوان  و زمين گير محسوب  مى شود.
در حكمرانى  نيز على(ع) به  اصل  كرامت  توجه  داشته  و كارگزاران  خود را به  رعايت  آن  تذكر داده  است. مثلاً  در فرمان  حكومتى  خويش  به  مالك  اشتر مى فرمايد: « و مهربانى  بر رعيت  و دوستى  ورزيدن  با آنان  و مهربانى  كردن  با همگان  را براى  دل  خود پوششى گردان، و مباش  همچون  جانورى  شكارى  كه  خوردنشان  را غنيمت  شمارى! چه  رعيت  دو دسته اند: دسته اى  برادر دينى  تواند، و دسته  ديگر در آفرينش  با تو همانند. گناهى  از ايشان  سر مى زند، يا علتهايى  بر آنان  عارض  مى شود، يا خواسته  و ناخواسته  خطايى  بر دستشان  مى رود، به  خطاشان  منگر، و از گناهشان  درگذر» .
هر چند اين  سخن  در ظاهر يك  دستور اخلاقى  است، اما مى تواند مبناى  حقوقى  در مناسبات  سياسى  مردم  و دولت  قرار گيرد. توجه  به  كرامت  انسان  فقط  در قالب  قواعد خشك  حقوقى  جلوه گر نيست، بلكه  على(ع) با اعمال  و رفتار خود مردم  را به  آن  توجه  داده  و دست  به  فرهنگ  سازى  مى زند. وقتى  از جنگ  صفين  به  كوفه  بازمى گشت، به  شباميان  كه  تيره  اى  از قبيله  هَمدان  بودند برخورد كرد حرب  بن  شُرَحبيل  شبامى  كه  از بزرگان  مردم  خود بود پياده  به  راه  افتاد و در حالى  كه  امام  سواره  بود امام  فرمود: «بازگرد كه  پياده  رفتن  چون  تويى  با چون  من  موجب  فريفته  شدن  والى  است  و خوارى  مؤ من» .
دهقانان  شهر انبار هنگام  رفتن  ايشان  به  شام  پياده  شدند و پيشاپيش  دويدند فرمود : « اين  چه  كار بود كه  كرديد؟ گفتند: عادتى  است  كه  داريم  و بدان  اميران  خود را بزرگ  مى شماريم، وى  با جملات  زير آنان  را از اين  كردار منع  فرمود: به  خدا كه  اميران  شما از اين  كار سودى  نبردند و شما در دنيايتان  خود را بدان  به  رنج  مى افكنيد و در آخرتتان  بدبخت  مى گرديد. و چه  زيانبار است  رنجى  كه  كيفر در پى  آن  است، و چه  سودمند است  آسايشى  كه  با آن، از آتش  امان  است» .
على(ع) اجازه  نمى دهد كه  به  بزرگوارى  انسان  لطمه  وارد شود هر چند در برابر حاكمى  چون  على(ع) باشد. افزون  آن  كه  على(ع) نه تنها رعايت  كرامت  انسان  را در حال  حياتش  لازم  مى ديد بلكه  سفارش  مى نمود تا بعد از مرگ  انسان  نيز احترامش  بايد حفظ  شود حتى  اگر دشمن  باشد. اوج  توجه  آن  حضرت  در وصيتنامه  ايشان  در مورد قاتل  خويش  است. على(ع) در وصيت  خود پيرامون  ابن ملجم  فرمود: « دست  و پا و ديگر اندام  او را مبريد كه  من  از رسول  خدا شنيدم  مى فرمود: بپرهيزيد از بريدن  اندام  مرده  هر چند سگ  ديوانه  باشد» .
از طرف  ديگر على(ع) جهت  رعايت  اصل  كرامت  آسيب  شناسى  مى كند. از مهمترين  مواردى  كه  اصل  كرامت  انسان  مورد خدشه  قرار مى گيرد، كبرورزى  حاكمان  است. بدين  خاطر على(ع) تذكارهاى  مهم  نسبت  به  كبر و به  خصوص  به  كبر حاكمان  مى دهد.
« اگر خدا اجازه  كبر ورزيدن  را به  يكى  از بندگانش  مى داد، به  يقين  چنين  اجازه اى  را به  پيامبرانش  مى داد، ليكن  خداى  سبحان  بزرگى  فروختن  را بر آنان  ناپسند ديد و فروتنى  شان  را پسنديد» .
همچنين  خطبه  قاصعه اوج  كلام  حضرت  على(ع) در نكوهش  كبر و خود بزرگ  بينى  است.
 ب  - اصل  «خداجو» بودن  انسان 
انسان  اصالتاً  خدا را مى طلبد، زيرا او را با چشم  دل، نه  با چشم  صورت  مى بيند. اين  خداخواهى  ناآگاهانه  نيست، همانگونه  كه  جبرى  نيز نمى باشد. نبايد چنين  پنداشت  كه  انسان  گمشده اى  ناآشنا دارد و در پى  آن  است. بلكه  خدايى  را مى طلبد كه  بدو آشنايى  دارد و شيفته اش  گشته  است. و از طرف  ديگر خداوند هم  به  بنده اش  توجه  دارد و او را مورد رحمت  خويش  قرار مى دهد. على(ع) به  اين  ارتباط  دو سويه  انسان  و خدا اشاره  مى كند و مى فرمايد: خدايا! توبه  دوستانت  از همه  بى پژمان ترى، و براى  آنان  كه  به  تو توكل  كنند از هر كسى  كاردان تر، بر نهانى هاشان  بينايى  و به  درونهايشان  آگاه  و بر مقدار بينش  آنان  دانا. رازهاشان  نزد تو آشكار است  و دلهاشان  در حسرت  ديدار تو داغدار. اگر غربتشان  به  وحشت  دراندازد، ياد تو آنان  را آرام  سازد.
« ذِ علِب  يمانى  از حضرتش  سؤ ال  كرد آيا پروردگار خود را مى بينى؟ در جواب  فرمود: آيا چيزى  را كه  نبينم  مى پرستم؟ گفت: چگونه  او را مى بينى؟ فرمود: ديده ها او را آشكارا نتواند ديد، اما دلهاى  با ايمان  بدو خواهد رسيد. به  همه  چيز نزديك  است  نه  بدان  پيوسته، و از آنها دور است  نه  جدا و گسسته» .
در قسمتى  از همين  كلام  مى فرمايد: « تَعنُو الوجوه  لعظمته  و تَجِبُ  القلوبُ  مِن  مَخافَتِه» سرها برابر بزرگى  او فرو افتاده  و خوار است  و دلها از بيم  او بى قرار است. اين  اشتياق  دل  به سوى  خدا در بيان  ديگرى  از آن  حضرت  بيان  شده  است. «و تَوَلَّهتِ  القلوبُ  اليه  لِتَجرى  فى  كيفية  صفاته» و دلها خود را در راه  شناخت  صفات  او سرگشته  و شيدا گرداند.
بدين  ترتيب  انسان  در ديدگاه  على(ع) موجودى  بى هدف  و سرگردان  و حيران  نيست  بلكه  شيفته  و شيداى  رسيدن  به  خدا است. بدين  لحاظ، هر گونه  ترتيب  و تنظيم  حقوقى  براى  بشر بايد با اين  روح  خداجويى  وى  سازگارى  كامل  داشته  باشد. آن  دسته  از تعاليم  حقوقى  كه  براى  انسان  استقلال  وجودى  فرض  مى كنند يا اين  كه  او را به  موجودى  جز خدا وابسته  مى دانند، از منبع  حق  سرچشمه  نمى گيرند. البته  كسانى  كه  اين  منبع  را نپذيرفته اند، غالباً  گرفتار خطاى  تطبيقند، و گرنه  همه  افراد مى دانند كه  انسان  يك  موجود وابسته  است.
   ج  - اصل  جاودانه  بودن  انسان 
از ديگر منابع  مهم  حقوق  بشر در اسلام  اين  است  كه  انسان  هرگز به  نابودى  و نيستى  منتهى  نمى شود. على(ع) در وصيت  به  امام  حسن(ع) به  همين  اصل  اشاره  فرمود، مى گويد : « بدان  تو براى  آن  جهان  آفريده  شده اى  نه  براى  اين  جهان، و براى  نيستى  نه  براى  زندگى  جاودان، و براى  مردن  نه  زنده  بودن، و بدان! تو در منزلى  هستى  كه  از آن  رخت  خواهى  بست، و خانه اى  كه  بيش  از روزى  چند در آن  نتوانى  نشست  و در راهى  هستى  كه  پايانش  آخرت  است» .
در همين  وصيت  نامه، امام  على(ع) به  داستان  كسانى  اشاره  مى كند كه  پى  به  اين  حقيقت  بردند و آنان  را چون  مسافرانى  توصيف  مى كند كه  در منزلى  ناسازوار از آب  و آبادانى  به  كنار مسكن  گزيده  و آهنگ  جايى  كنند كه  پر نعمت  و دلخواه  و گوشه اى  پر آب  و گياه  است. پس  رنج  راه  را بر خود هموار كنند و بر جدايى  از دوست  و سختى  سفر و ناگوارى  خوراك  دل  نهند كه  به  خانه  فراخ  خود رسند و در منزل  آسايش  خويش  بيارامند.
البته  آنان  كه  به  اين  حقيقت  نرسند فقط  در تطبيق  اشتباه  مى كنند و فكر مى كنند دنيا جاى  ماندن  است. لذا على(ع) از آنان  تعبير به  «مَن  اغترَّ  بها» كسانى  كه  به  دنيا فريفته  گرديدند، مى كند. بدين  ترتيب  على(ع) سفارش  مى كند كه  اصل  آخرت  گرايى  حاكم  بر دنيا شود و در وصيت  به  فرزندش  مى فرمايد : « پس  در نيكو ساختنِ  اقامتگاه  خويش  بكوش، و آخرتت  را به  دنيا مفروش» .
ترسيم  حقوق  بشر بايد به  اين  اصل  ركين  توجه  شود و هر حقوقى  براى  بشر بايد در راستاى  سعادت  ابدى  وى  باشد. اكنون  كه  اصول  و مبانى  حقوق  بشر را مرور كرديم، بايد به  انواع  حقوق  اشاره  كنيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |