|
يك پيشنهاد
|
|
|
|
چند روز با مريم الحارثى داور بسكتبال عمان
|
|
|
|
هفت جوان و پاكسازى شهرتهران از زباله
|
|
|
|
|
|
|
يك پيشنهاد
ايكارو
اين روزها فرصت خوبى است براى رفتن به تئاترشهر و تماشاى تئاترهاى روى صحنه. هوا حسابى خنك شده است و از دم كردگى هوا در سالن هاى كوچك و بزرگ مجموعه تئاتر شهر خبرى نيست. يكى از نمايش هايى كه براى تماشا به شما پيشنهاد مى دهيم، نمايش «ايكارو» به كارگردانى بهروز غريب پور است. غريب پور در عين دلمشغله هاى فراوانى كه بابت خانه هنرمندان و پيش از اين اپراى رستم و سهراب داشت، تقريباً به طور مداوم نمايش هايى روى صحنه مى برد. او امسال با نمايش «ايكارو» در سالن چهار سوى مجموعه تئاتر شهر حاضر شده است. مطمئن باشيد «ايكارو» ارزش يك ساعت وقت گذاشتن را دارد. در اين نمايش محمد حاتمى، نسيم ادبى، سياوش طهمورث، سياوش چراغى پور و... حضور دارند. نمايش، حكايت بازجويى يك بازپرس روسى است از ايكارو، نويسنده و نمايشنامه نويس همان كشور. ايكارو، فضاى شلوغى دارد و خش خش كاغذهاى روى زمين و صداى ناهنجار ميكروفون هايى كه از سقف آويزان است، شايد اعصابتان را خط خطى كند اما همين خش خش ها به فضاى نمايش كمك قابل توجهى كند. پس به اعصابتان مسلط باشيد و خونسردى تان را حفظ كنيد. چون ممكن است علاوه بر صداى ناهنجار ميكروفون، بغل دستى شما هم با خودش ساندويچى آورده باشد و صداى خش خش پلاستيك آن هم طنين انداز شود. پس براى ديدن نمايش «ايكارو» اعصابتان را از پولاد كنيد.
|
|
|
|
|
چند روز با مريم الحارثى داور بسكتبال عمان
ايران را دوست دارم
|
|
|
دنا درفشى دو، سه روزى طول كشيد تا بتوانم از بين آن همه ورزشكارى كه براى بازيهاى زنان مسلمان به ايران مسافرت كرده بودند، «مريم الحارثى» را انتخاب كنم. آوازه او را از هتل المپيك محل استقرار داوران بازيها دنبال كردم تا سالن بسكتبال استاديوم آزادى. او را دخترى با قدى متوسط، صورتى زيبا و كلاهى كه هميشه به سر داشت و چشمانى تيزبين كه در اكثر مواقع از تمرينات تيم ها گرفته تا بازيهاى حساس به زمين چشم دوخته بود، يافتم. مترجمان و ستاد اجرايى هتل برايم گفته بودند كه دخترى دلنشين و با اخلاقى شبيه ايرانى هاست. نزديكش رفتم، سلام كردم و گفتم كه براى تهيه گزارشى آمده ام. خنديد و با لهجه بامزه اش كه سعى مى كرد خيلى شبيه ايرانى ها باشد گفت: «سلام، بفرماييد» خنديدم، كنارش نشستم؛ «شما خيلى خوب فارسى حرف مى زنيد» ديگر ازا ينجا به بعد را فارسى نمى فهميد و مجبور بودم از همان يك ذره انگليسى كه بلدم كمك بگيرم. «فارسى حرف زدن را دوست دارم. يعنى ايرانى ها را دوست دارم، مردم با محبتى هستند» از او خواستم از خودش برايم بگويد از اينكه كيست چرا و به چه منظورى به ايران آمده، «من مريم الحارثى هستم از عمان، ۲۴ سال دارم، در دانشگاه در رشته «Business» تحصيل كرده ام و در حال حاضر ترم آخر اين رشته هستم، تصميم دارم تا دكترا درسم را ادامه دهم. از بچگى بسكتبال بازى مى كردم و عاشق اين ورزشم. در حال حاضر عضو تيم ملى عمان گارد رأس اين تيم هستم همچنين مربى يكى از تيم هاى عمان و جديداً هم كار داورى را آغاز كردم و براى داورى هم به اين بازيها دعوت شدم، البته خوب مى دانم داورى آن هم در سطح بين الملل نياز به تجربه بيشترى دارد، ولى به هر حال آمده ام تاآزمايش شوم و تجربياتم رابراى كشورم ببرم. چشمان مصمم و شادى داشت و در تمام حرفهايش اميدوارى به آينده موج مى زد. دوباره چشم به زمين دوخت و ادامه داد: «تيمهاى خوبى به اين بازيها آمده اند، ايران، سوريه و مالزى بسيار آماده و قوى به نظر مى رسند.» سعى مى كرد تمام حركات بازيكنان و داوران را با چشمانش فيلمبردارى كند. طورى روى تك تك حركات دقيق مى شد و بعد از بازى در مورد آنها بحث مى كرد كه انگار واقعاً دوربين فيلمبردارى همراه دارد. تيم ملى كشورش به دليل بازيهاى ديگرى كه همزمان با اين بازيها داشت، نتوانسته به ايران بيايد و فقط مريم نماينده بسكتبال اين كشور را به اين بازيها فرستاده است. اخلاق جالبى داشت قبل از هربازى با اعضاى هر دو تيم خوش و بش مى كرد و با شوخى و خنده سعى مى كرد استرس قبل بازى را كمتر كند، در طول بازى ساكت گوشه اى مى نشست و تماشا مى كرد و در آخر هم با مربى تيم ها به بحث مى نشست و به قول خودش چيز ياد مى گرفت. در جلسات داوران هم بيشتر گوش مى داد و درپاسخ به يكى از داوران كه مى خواست او را دلدارى دهد و مى گفت: «اشكالى نداره، من هم اول زياد در داورى وارد نبودم» گفت: «اصلاً مهم نيست كه من هنوز داور بين المللى نيستم، چون هنوز خيلى جوانم و وقت دارم براى پيشرفت.» اين روحيه اميدوار او بود همه را تحت تأثير قرار مى داد. در اكثر مواقع سعى مى كرد با ايرانى ها فارسى صحبت كند، در صورتى كه به دو زبان انگليسى و عربى كاملاً وارد بود. ولى دوست داشت فارسى ياد بگيرد. هميشه شاد و سرزنده بود و با همه شوخى مى كرد. وقتى به او گفتم كه اخلاقش به ايرانى ها شبيه است گفت: «خيلى خوشحالم اگر اينچنين باشد، چون ما ايرانى ها را دوست داريم و همچنين دوست داريم از همه ياد بگيريم. مرزهاى كشور من به روى فرهنگهاى مختلف باز است چون خودمان به اين نتيجه رسيده ايم كه نياز داريم از ديگر فرهنگها هم براى پيشرفت كشورمان كمك بگيريم. ما مى دانيم كه كشورمان مزايايى دارد ولى بهتر مى دانيم كه براى پيشرفت در اين دنيا كافى نيست و بايد همه با هم براى كشورمان تلاش كنيم و نبايد به هيچ چيز مغرور يا قانع باشيم.» مريم عضو هيأت مؤسس «گسترش ورزش بانوان عمان» است و بدين ترتيب خود را در پيشرفت ورزشى كشورش سهيم مى داند. مريم در طول بازيها هيچ جايى از تهران را نديده بود و خيلى دوست داشت تهران را ببيند. تصميم گرفتيم چند روزى بيشتر در ايران بماند و تهران را نشانش دهم. بعد از هماهنگى هاى لازم با تربيت بدنى و سفارت عمان در ايران، مريم براى چند روز پيش من ماند و با هم به تهران گردى پرداختيم. موزه آبگينه، پارك جمشيديه، بام تهران، كاخ هاى مختلف و ... جاهايى بود كه مريم دوست داشت و تحت تأثير زيبايى آنها قرار گرفت. او تهران را شهرى زيبا توصيف مى كرد و از تنها چيزى كه بسيار بدش مى آمد ترافيك و رانندگى هاى بى احتياط بود و پشت سر هم سؤال مى كرد «چرا پليس جلوى اين رانندگان بى احتياط را نمى گيرد؟» در بام تهران (ولنجك) وقتى با آن همه چراغ در شب و تهرانى كه زير پايش بود مواجه شد، بى اختيار به زبان مادريش برگشت و گفت: «سبحان الله» بعد از كمى ايستادن و با تفكر به تهران نگاه كردن شروع به شوخى كرد و از بقيه مى خواست كه از آن بالا خانه هايشان را به او نشان دهند. اين چند روز آنقدر زود گذشت كه نه او و نه من باور نمى كرديم بايد برود. ولى مريم بايد برمى گشت با كوله بارى از تجربه و اطلاعات براى كشورش و هموطنانش. نمى دانم چرا در فرودگاه اصلاً نتوانستم جلوى اشك هايم را بگيرم و خداحافظى خوبى با او داشته باشم. در آخرين لحظات با صدايى كه مى لرزيد ولى سعى مى كرد خود را كنترل كند گفت: «آنقدر از ايران خوشم آمده كه دوست دارم براى ادامه تحصيل به اين كشور بيايم. ايرانى ها واقعاً دوست داشتنى، مهمان نواز، مهربان و با قلبهاى صاف اند در گزارشت بنويس كه آنها را دوست دارم و هرگز سفرم به ايران را فراموش نخواهم كرد و اگر هر زمانى هر جاى دنيا ايرانى را ببينم از هيچ كمكى به او دريغ نخواهم كرد.» او پشت شيشه بود و صدايش همچنان در سرم زنگ مى زد. «ايران را دوست دارم» پشت شيشه او هم ديگر اشكهايش را كنترل نمى كرد، ما به مانند دو دوست بسيار قديمى از يكديگر خداحافظى كرديم. دلم مى خواست به بهانه اين بازيها با مريم هاى زيادى حرف بزنم و چند روزى را بگذرانم ولى نشد. «مريم الحارثى» يكى از نخبگان عمان بود و من توانستم چند روزى را با او بگذرانم. دخترى كه وقتى از او پرسيدم «چه پيشنهادى براى جوانان ايرانى دارى؟» گفت: «به آنها بگو شما جوانيد، پس اميدوار باشيد.»
|
|
|
|
|
هفت جوان و پاكسازى شهرتهران از زباله
خاطره خيس موش هاى شهر
|
|
|
ساناز اقتصادنيا كوچه هاى پاييز را در ذهن ورق مى زنيم به دنبال لحظه اى شايد يا خيابانى كه آرمان هاى چند ساله مان را در آن رنگ واقعيت ببخشيم. ما هفت نفر هستيم. هفت نفر با آرزوهاى دور و دراز براى خيابان هاى شهر. مى خواهيم برگ هاى شهر دود گرفته نفسى تازه كنند و صداى آب روان جوى ها دوباره در گوش شهرنشينان طنين انداز شود. نقشه را روى ميز پهن مى كنيم. به دنبال خيابانى يا كوچه اى مى گرديم براى پاكسازى از زباله. انتخاب ها زياد است و پيشنهادات هم. مانده ايم به كدام خيابان سرك بكشيم؟ شهر، لانه موش ها شده و خيابان ها جولانگاه گربه هاى پروار از زباله. سالهاست كه پوست چيپس و پفك را ميان شمشادهاى زرد و لاغر كوچه ها مى بينيم و مى خواهيم كارى برايش كنيم. اما براستى از كجا بايد آغاز كنيم؟ هفت نفر براى پاكسازى ايران از زباله كافى است؟ نام گروهمان را ايمان مى گذاريم تا هميشه در خاطرمان باشد كه كارهاى بزرگ با جرقه هاى كوچك آغاز مى شود. دريا، چيزى جز قطره قطره هاى آب نيست. پس با همين قطره ها و جرقه هاى كوچك شروع مى كنيم. اول، انتخاب محل. خيابان يوسف آباد، ميدان كلانترى. يكى از محله هاى قديمى و پرتردد، با جوى هاى آب و پراز مغازه و دكان هاى مختلف. دوم، جلب حمايت دوستان و آشنايان. جلب حمايت آنهايى كه دلشان براى تنگى نفس شهر مى گيرد. از طريق تلفن و SMS اطلاع رسانى مى كنيم. اعلام مى كنيم كه فقط دو ساعت قرار است براى دغدغه هاى اين همه سال وقت صرف كنيم. فقط دو ساعت. واكنش هاى مختلفى مى بينيم و با هر كدام لبخند خشكى بر لبان مان مى نشيند: «اذيت تان مى كنند، مردم جنبه اين كارها را ندارند، بدعادت مى شوند، حيف وقت تان نيست؟ اين كارها در شأن شما نيست و...» خيلى ديگر هم درخواست مان را بى پاسخ مى گذارند. سوم، تعيين قرار. قرارمان ساعت سه، ميدان كلانترى. يكى از ما مى گويد: «حق دارند اگر نيايند، ماه رمضان و زبان روزه... خسته مى شوند.» چهارم، آغاز به كار. ساعت سه. هيچ كس نيامده است و ما هفت نفر كارمان را آغاز مى كنيم. با هفت جفت دستكش زرد ضدميكروب كه از شهردارى ناحيه شش گرفته ايم و سه رنگ مختلف كيسه زباله براى تفكيك زباله هاى جمع آورى شده. رنگ آبى براى زباله هاى غيرقابل بازيافت مثل پلاستيك و بطرى هاى آب و نوشابه. رنگ سبز براى زباله هاى قابل بازيافت مثل شيشه و كاغذ. رنگ زرد هم براى زباله هاى تر مثل پوست ميوه يا خود ميوه هاى خراب شده. دو طرف خيابان پخش مى شويم و همان قدم اول متعجب از حجم كاغذ و روزنامه هاى باطله داخل جوى، خم مى شويم براى جمع آورى. دو نفر ديگر كيسه هاى گير افتاده ميان شمشادهاى كوتاه يوسف آباد را جمع مى كنند و يكى روبروى دكان ميوه فروشى، گوجه فرنگى هاى گنديده را داخل كيسه مى ريزد. چند نفر از كاسب هاى محل ازمغازه هايشان بيرون آمده اند براى تماشا. بى حرف ايستاده اند و به روى خودشان نمى آورند. يك ربع گذشته است و ما هنوز درگير همان قدم هاى اوليم. ته سيگار، شيشه هاى شكسته، روزنامه، رسيد عابربانك و... حجم زباله قابل تصور نيست. يكى از رانندگان آژانس آن محل به سمت مان مى آيد و سرحرف را باز مى كند: «شما از طرف كجا آمدين؟ شهردارى همين محل؟» توضيح مى دهيم كه وابسته به هيچ كجا نيستيم و فقط دلمان براى شهر و خيابان هايش مى سوزد. مى گوييم دخترانى هستيم از همين ديار، با آرمان هاى بزرگ و آرزوهايى براى تميزى شهر. مى گوييم آمده ايم يادآورى كنيم به شما و ديگرانى كه سالهاست روى ديوارها مى بينند «شهر ما، خانه ما» و سالهاست كه پوست تخمه و آشغال ميوه و پوست آدامس بچه هايشان را روى زمين مى ريزند، پشت سرشان را هم نگاه نمى كنند. يادآورى كنيم كه مى شود شهر تميزى داشت اگر ته سيگار را به خيابان پرت نكنيم، اگر بطرى هاى آب را كنار پياده رو رها نكنيم. فقط آمده ايم يادآورى كنيم. راننده آژانس عينكش را جابه جا مى كند و مى گويد: «من شرمنده ام. از اينكه اين همه جلوى آژانس ما آشغاله، شرمنده ام. اگر دستكش اضافه دارين، به من هم بدين تا لااقل همين جلو را تميز كنم.» يكى از دخترها، دوان دوان دستكش يكبارمصرف مى آورد و يك كيسه زباله آبى رنگ مى گذارد همان جلوى در آژانس. از حرف هاى راننده انرژى گرفته ايم. لبخندهاى دندان نمايمان را به هم تحويل مى دهيم و دوباره شروع مى كنيم. يكى داخل جوى آب رفته است و آشغال ها را يكى يكى به كيسه هاى بقيه مى اندازد. خيلى ها بى توجه از كنارمان رد مى شوند. خيلى ها بى هيچ پرسشى، آفرين مى گويند و تحسين مى كنند، خيلى ها بهت زده فقط به ما هفت دختر نگاه مى كنند و ما با هركدام از اين عكس العمل ها، انرژى مان بيشتر مى شود و تلاشمان هم. همانى كه داخل جوى ايستاده، مى گويد: «يادتان هست از بالاى خيابان كه به جوى نگاه مى كرديم، چقدر كثيف بود؟ حالا بياين از پايين به بالاى جوى نگاه كنين. چقدر آدم خوشش مياد!» مردجوانى از در بنگاه معاملات ملكى بيرون مى آيد و تحسين آميز به كارمان نگاه مى كند. صاحب همان بنگاه است. وقتى قصدمان را مى فهمد، سردرددلش بازمى شود. پياده روى جلوى مغازه اش را نشان مى دهد و از اين مى گويد كه هرروز آنجا را آب و جارو مى كند. گله اش اما ازدست همسايه هايش است. به مرغ فروشى همسايه اشاره مى كند كه مراعات حال ديگران را نمى كنند و مى گويد: «به اين شمشادها نگاه كنين! همه را خودم بندكشى كرده ام. هر روز آب مى دهم. با يك مقايسه متوجه مى شويد كه چقدر شاداب تر از بقيه شمشادها هستند.» قدم هايمان را ادامه مى دهيم. حرف ها و نگاههاى ديگران، خستگى را از بازويمان مى برد. روبه روى بانكى رسيده ايم كه زمينش با رسيدهاى عابربانك فرش شده است. چندنفر از كارمندهاى بانك از پشت ميزهايشان به ما نگاه مى كنند، به هم لبخندى مى زنند و دوباره مشغول به كار مى شوند. ده دقيقه اى مى شود كه زنى با چادر مشكى ايستاده و بى هيچ حرفى تماشايمان مى كند. كاغذهاى ريخته شده اطراف پاهايش را كه جمع مى كنيم، سؤال هاى فروداده اش را با لهجه غليظ آذرى بيرون مى ريزد. ما هم دوباره توضيح مى دهيم كه براى يادآورى آمده ايم با آرمان هاى بزرگ براى داشتن يك شهر سالم و پاك. به سختى حرف هايمان را مى فهمد. فقط مى گويد: «من هم به نوه ام ياد دادم كه آشغال روى زمين نريزد.» همين را مى گويد و دوباره مى ايستد به تماشا. نزديك اذان شده است و ما هنوز براى تميز كردن خيابان پر از هيجان و تلاشيم. پسرى دبيرستانى مى پرسد كه فردا كجاى شهر خواهيم بود تا او هم براى پاكسازى شهر از زباله به ما بپيوندد؟ دخترى با مانتوى سورمه اى و مقنعه مدرسه مى گويد كه از ما داستانى خواهد نوشت و براى روزنامه ها خواهد فرستاد . صاحب سوپرماركت خيابان يوسف آباد، دعوتمان مى كند تا براى شستن دست هايمان به مغازه اش برويم و مى گويد: «شما به گردن آدم هاى اين محل خيلى حق دارين. دست شستن كه چيزى نيست.» يكى مى گويد: «مى توانم تا صبح بمانم و خيابان را تميزكنم. چقدر انرژى دارم. اصلاً خستگى احساس نمى كنم.» ايستاده ايم و به اطراف نگاه مى كنيم. در چشم هاى هم ايمانى را مى بينيم كه شور و هيجان را درما زنده نگه داشته است. صداى «ربنا» از مسجد محله بلند شده است. زن آذرى زبان، چادرش را سخت گرفته و دوان دوان به سمت ما مى آيد: «شما هفت نفر هم مثل دخترهاى خودم هستيد. افطار بياييد منزل ما. نمى شود زبان روزه از اين خيابان برويد.» تشكر مى كنيم و مى گوييم كه خستگى ما با حرف هاى او و ديگران از تنمان رفته است. مى خواهيم تنها باشيم تا سر سفره افطار از شهرى بگوييم با درخت هاى بلند و شمشادهاى برق افتاده. از جوى هاى تميز و آب روان. از خاطره موش هايى كه سال هاست از شهر رفته اند. مى خواهيم با هم از جرقه هايى بگوييم كه آتش مى شوند، از قطره هايى كه باران و تمام شهر را مى شويند و پاك مى كنند. دلمان براى اين شهر لك زده است. شهرى كه مردمش براى هميارى و همدلى منتظر يك قطره اند، يك جرقه. خيابان را به سمت بالا مى رويم، با آرزوهاى دورودراز. نظرمان به آن سمت خيابان جلب شده است. به رفتگرى نگاه مى كنيم كه جاروى بلندش را روى شانه گذاشته و بى حركت به ما خيره شده است. يكى مى گويد: «ساعت هاست كه تماشايمان مى كند.» اذان را مى گويند . صداى «الله اكبر» در كوچه هاى شهر پخش مى شود. با تشكر از شهردارى ناحيه ۶ و دبير اجرايى و مسؤول كميته آموزش انجمن مربى مهدهاى كودك تهران ، به خاطر حمايتهايشان در انجام اين پروژه گروهى.
|
|
|
|
|
دنبال چه مى گردى؟ donchemig@yahoo.com
- من دنبال دانشجوى رشته بازرگانى دانشگاه پيام نور مى گردم تا در زمينه قبول شدن در اين رشته و دانشگاه اطلاعات بگيرم. ندا بهمن زيارى Anar_nariman@yahoo.com - من دنبال يكى از دوستان دوم راهنمايى ام به نام احمد اكبرى نژاد مى گردم. ما در مدرسه شاهد شهرستان خمينى شهر اصفهان همكلاسى بوديم. مجتبى عصيانى Mojtaba3229@yahoo.com - دنبال دوست قديمى ام سارا صباغان مى گردم كه پدرشان استاد رياضى هستند. سارا اميرى Findit2hard@yahoo.com - من دنبال اطلاعاتى درباره كارشناسى ارشد رشته it ، منابع و گرايش هاى آن هستم. سعيده فرهادى Sa_farhadi@yahoo.com - من به دنبال دوست قديمى خود آقاى على ياراحمدى مى گردم. رضا ميرشريفا ss_haeri_me@yahoo.com - دلم مى خواهد دوستانم را در مدرسه اسوه و امام صادق دوباره ببينم. وحيد كريمى فرد Aghavahid20@yahoo.com - من دنبال دوست كلاس اول ابتدايى ام فرشاد فروزانفر مى گردم. حسين محمد نظامى Hossein.Nezami@gmail.com - من دنبال دوست دوران خدمت سربازى ام آرش فيروزى مى گردم. اهل تهران بود و ساكن خيابان بهار. پدرش هم حقوقدان بود. حسام Hesamtee2@yahoo.com - دنبال دوست دوره راهنمايى ام ساناز مرتضوى مى گردم. با هم در مدرسه راهنمايى سجادى بوديم. Jilioo2@yahoo.com - دنبال دوستانى مى گردم كه در فاصله سالهاى ۷۵ تا ۷۸ در دبيرستان بنى هاشمى در گوهردشت كرج با هم بوديم. روح الله جعفرى R_jwork@yahoo.com - دنبال مربى غريق نجات خود آقاى محمدرضا جاهدى دليوند مى گردم. رضا شفيعى Shafiei1380@yahoo.com - بيشتر از هفت سال است كه از اين دوستان خبرى ندارم: پريناز بهرامى، گلناز افتخارى، زينب قروى. پريا P_pratensis@yahoo.com - من دنبال دوستم آرمين حاجيان ورودى سال هشتاد رشته رياضى دانشگاه مازندران مى گردم. محسن عليزاده Arashk3500@yahoo.com - من دنبال كسى مى گردم كه از بهترين دوستم سيامك دولت پناه كه الآن در آمريكا است، خبرى داشته باشد. هادى Hadi_m54@yahoo.com - من دنبال يك شغل پاره وقت هستم. دانشجوى كارشناسى ارشد رياضى كاربردى گرگانم. اگر كسى مى تواند به من كمك كند، ممنون مى شوم. ايمان نيك نفس Lovely_coed64@yahoo.com - دنبال همكلاسى هايم در دانشگاه فيروزكوه بين سالهاى ۷۸ تا ۸۲ مى گردم. فرهاد رجبى farhadSeven@yahoo.com - بيش از پنج سال است به دنبال دوست خوبم آناهيتا خشنود مى گردم. مريم maryamegoli@yahoo.com - دنبال كسانى مى گردم كه در مقطع كارشناسى ارشد رشته زبانشناسى يا رشته هاى مرتبط درس بخوانند يا فارغ التحصيل شده باشند تا من را در آزمون كارشناسى ارشد راهنمايى كنند. نغمه قدوسيان Cat_n2004@yahoo.com - سركار خانم فريده رادفر فرزند مرتضى! من در جست و جوى شما هستم تا ملكى را كه در سال ۱۳۳۴ از آقاى انوشيروان منصور خريدارى و به نام خودتان كرده ايد و در سال ۱۳۵۷ به شخصى به نام سيد جواد طاعت جهت ساخت هشت واحد آپارتمان واگذار كرده و قراردادى را هم در همان سال با نامبرده امضا نموده ايد، به شما اين امانت را پس بدهم. مختاريان mano@tstonline.com
|
|
|
|