پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۸۴ -
Thu, Oct 27, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۲۹۳
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
كتاب انديشه
پديدارشناسى و جهان باشكوه هنر
233604.jpg
هومان فصيحى
گفتار پيش روى بر آنست تا تأملى بنمايد در پاره اى مرزهاى مشترك و تفاوت هاى فكرى در رويكرد دو حوزه ادبيات معاصر و پديدارشناسى (كه شايد بتوان آن را مقدمه اى بر فلسفه جديد دانست) به هستى.
پيوند پديدارشناسى با ديگر حوزه هاى انديشه را بايد در اين نكته جست وجو كرد كه پديدارشناسى اساساً پرسشى دوباره در خصوص «چيستى تفكر» است.تأمل در گفتار نويسندگانى چون فيليپ سولرز، وجود چنين پيوندى با حوزه ادبيات را  آشكارتر مى نمايد. فيليپ سولرز، نويسنده شهير غربى،  بر اين باور است كه رمان «فكر مى كند» و رمانى كه فكر نمى كند رمانى كاذب و محصولى براى بازار است. رمانى كه فكر نمى كند در واقع تناقضى است در كلمه. به زعم وى چنين رمانى، تنزل ادبيات است به مقاصد مكانيسم صرف عالم خيال فقير شده. از سوى ديگر، اين گفتار را به نوعى مى توان ترسيم گر سيماى نوين ادبيات معاصر دانست. ادبياتى كه به رغم گذشته ديگر به آسانى نمى توان مرز آن را از ساير حوزه هاى انديشه همچون فلسفه تعيين كرد. تا جايى كه طرح مسائل فلسفى در داستان ها و آثار ادبى معاصر، شيوه اى رايج و مرسوم در اين حوزه محسوب مى گردد و اين را مى توان به نوعى چرخش ادبيات معاصر از توجه به «فرم» به تأمل در «معنا» دانست. بنابر قولى از اميل زولا؛ «در پس همه بحث هاى ادبى، هميشه يك مسأله فلسفى نهفته است.» رنان در جايى تأثير روحيه علمى بر پيكره ادبيات را چنين توصيف مى نمايد:
«دنياى واقعى كه علم به ما نشان داده، به مراتب برتر از دنياى خيالى آفريده تخيل است... اگر شگفتى هاى قصه هميشه براى شعر ضرورى به نظر رسيده است، شگفتى هاى طبيعت، شعرى خواهد ساخت هزار بار والاتر، شعرى كه خود واقعيت خواهد بود و در عين حال، هم علم و هم فلسفه.» به زعم برادران گنكور، رمان نويس دانشمندى تمام عيار است كه عهده دار وظايف و تحقيقات علمى است. زولا در جايى ادعا مى نمايد كه «اكنون كه قدرت انسان ده برابر شده، ما با بقيه نسلمان در حال فتح طبيعتيم.» به زعم زولا، «رمان نويس هم مشاهده گر است و هم آزمايشگر: مشاهده گر زمينه را براى ظهور شخصيت ها و وقوع رويدادها آماده مى كند: آن وقت سر و كله دانشمند پيدا مى شود و آزمايش را آغاز مى كند، يعنى شخصيت ها را در يك داستان خاص به حركت در مى آورد.»
اساس هويت ادبيات معاصر را بايد رابطه متقابل واقعيت و تخيل دانست و در توصيف سيماى نوين آن اغراق نخواهد بود اگر همنوا با والاس استيونز اذعان كنيم كه: «ادبيات ايفاگر نقش اصلى زندگى است البته به اين جمله بايد ناگزير افزود، به شرط آنكه زندگى هم ايفاگر نقش اصلى ادبيات باشد.»
از سويى شايد بتوان از بيدار شدن وجدان ادبيات سخن راند. وجدانى كه تغافل ادبيات از واقعيت خارجى و فرو افتادن آن در تخيل بى قيد و بند را بر نمى تابد. وجدانى كه بر مبناى آن «دنياى خيالى بالاخره جذابيت خويش را از دست مى دهد» (والاس استيونز).
شايد بتوان بر اين باور بود كه هم در حوزه فلسفه و هم در قلمرو ادبيات، دلهره اى كه بنا بر قولى از آندره مالرو درك زندگى حاصلى جز آن نخواهد داشت، درياى انديشه فيلسوف و اديب معاصر را خروشان نموده است و يا شايد ادبيات با نظر افكندن به زيبايى، ترسيم گر شكوه حقيقت براى فلسفه گردد (اشاره به گفتارى از توماس آكويناس كه زيبايى، شكوه حقيقت است). حقيقت را مى توان از منظرى شاعرانه رصد نمود و يا از روزنه علمى به آن نگريست. در ساخت شاعرانه حقيقت آفريده مى گردد، حال آنكه پژوهش علمى تنها به كشف حقيقت دست مى يازد. بلينسكى سخن از «شعر واقعيت» مى گويد كه «شعر واقعيت» زندگى را از نو خلق نمى كند ، بلكه آن را باز مى آفريند. هر چند، گاه در قلمرو ادبيات، ميزانى از ادراك در فراروى ذهن قرار مى گيرد كه در آن آنچه واقعيت دارد و آنچه خيال مى شود با هم يكى مى شوند؛ «نوعى باطن بينى حاصل يا قابل حصول براى شاعر.»
پديدارشناسى با تكيه بر اصل «بازگشت به خود اشيا» در تلاش براى درك معناى دقيق ترى از هستى در مقايسه با ساير علوم است كه به دگرگونى ساختار و چارچوب انديشه و ذهن انسان در مقام فاعل مدرك منجر مى شود. پديدارشناسى در پى «رهانيدن آگاهى از آنچه آگاهى نيست» مى باشد.
پديدارشناسى در پى ساخت معنايى نوين براى ديگر علوم و بويژه علوم انسانى است كه تجديد روش نگاه به انسان را به عنوان فاعل شناسا در حوزه هاى گوناگون دانش دنبال مى نمايد. پديدارشناسى بر آن است تا بدون هيچگونه پيشداورى، به نفس اشيا آنچنان كه بر ذهن ظهور و نمود دارند، رجعت نمايد و صدور هرگونه حكمى درباره اشيا را به متابعت از عين اشيا موكول سازد.
تأمل در ادبيات رئاليستى، وجود خطوطى از چنين نگرش و تفسيرى از هستى را آشكار مى كند. روزگارى شانفلورى مجموعه مقالاتش را در دفاع از وجدان بيدار شده، رئاليسم نام نهاد. رئاليسم به عنوان واژه اى كه از حوزه فلسفه به حوزه نقد ادبى جاى باز نموده است، از جايگاهى ويژه در خط مرزى ميان تفكر فلسفى و انديشه ادبى برخوردار است. در حوزه ادبيات رئاليستى، غايت نويسنده نماياندن زندگى آنچنان كه واقعاً هست، مى باشد. واقعيت از منظر رئاليسم، پديده اى تاريخى و اجتماعى است كه تحت تأثير جريان هاى گوناگون دائماً دستخوش تغيير و دگرگونى مى شود. در رئاليسم، واقعيت همچون جسم شناورى است كه از گرده هر تلاش ذهن عاصى براى تعريف كردن آن سوارى مى گيرد، يا به آن ماهى اى مى ماند، كه همه جانداران ديگر را مى بلعد و سپس دريايى را كه در آن شناور است سر مى كشد. از سويى ديگر آنچه پديدارشناسى با رد و ارجاع خود به آن بداهت مى بخشد و به گفته مرلوپونتى، از آن جهت كه نمى توانيم آن را به گونه اى ديگر بيان كنيم، از آن به اگزيستانس يا نحوه خاص وجود انسانى تعبير مى كنيم، همين بودن در جهان يا بودن در موقعيت است كه برحسب آن «ذهن هرگز محض نيست و جهان هم عين محض نيست.»
رئاليسم بر آن است تا ادبيات را وادار به رجعت به جهان واقع نمايد. «تخيلش را با وزنه حقيقت به حال تعادل درآورد و قالبها و قراردادها و تلقياتش را تسليم قهر آلايش زداى واقعيت كند... رئاليسم به عنوان وجدان ادبيات اعتراف مى كند كه مالياتى، غرامتى به دنياى واقع بدهكار است» (ديميان گرانت).
چنان كه جورج بكر مى گويد واقعيت هرچه باشد، به نظر مى رسد كه به جرأت مى توان گفت با هيچ اثر هنرى مترادف نيست و بر آن مقدم است. پس رئاليسم يك فرمول هنرى است كه با درك خاصى از واقعيت مى كوشد تصويرى از آن ارائه كند. رئاليسم را شايد بتوان به نوعى نماد خودآگاهى ادبيات دانست. نوعى ميل ارادى ادبيات به قرابت با واقعيت، يا بنا بر قولى از ديميان گرانت، وجدانى كه بيدار شد و خود را موسوم به رئاليسم يافت. در اين ميان آنچه از اهميت بسزايى برخوردار است طرح اين پرسش خواهد بود كه آيا بينش اين وجدان برخاسته از فاعلى است كه جنبش پديدارشناسى به عنوان جنبش تجديد حيات خرد انسانى به او چنين مى نگرد:
«من يك ميدان هستم، يك تجربه ام؛ يك روز و يك بار براى هميشه، چيزى به كار پرداخته است كه حتى موقع خواب نمى تواند از ديدن يا نديدن، احساس كردن يا احساس نكردن، رنج بردن يا شادمان بودن، از انديشيدن يا آسودن و به يك سخن از تبيين خويشتن همراه با جهان، باز بماند.» (مرلوپونتى)
با اين وجود در تقابلى آشكار با ديدگاه پديدارشناسانه كه معتقد است خارج از التفات آگاهى به ذوات، آنان فاقد معناى وجودى هستند، رئاليسم مدعى موجوديت حقيقى مدركات در خارج از ذهن مدرك مى باشد. در واقع، رئاليسم بر مفهوم وجود جسمانى خارجى مستقل از ذهن تأكيد مى نمايد.
رئاليسم معتقد است كه آگاهى نمى تواند يكسره از جسم بگريزد و يكباره وزنه تعادل شرايط مادى خود را به دور افكند. با تأمل در نگاهى كه پديدارشناسى در مقام مطالعه ذهن انسانى به مسأله آگاهى دارد، مى توان نوعى تشابه را در اين خصوص در دو حوزه رئاليسم و پديدارشناسى جست وجو نمود. در حوزه پديدارشناسى، آگاهى تابشى است به خارج از خود و اگر به خودى خود چيزى نيست، در اين صورت هيچ قلمرو درونى را براى وارسى عرضه نمى كند و شناخت نمى تواند در هيچ موردى شبيه سازى جهان باشد. جهان وارد ذهن نمى شود بلكه اين ذهن است كه با پروازى بى وقفه به سوى جهان، خود را متعين مى سازد. به عبارت ديگر از اين ديدگاه، «آگاهى درون ندارد، فقط بيرون از خود است و همين فرار مطلق است كه آن را به عنوان آگاهى قوام مى بخشد.»
با وجود تمامى اين تشابهات و تضادها در نگرشها و رويكردهاى اين دو حوزه (يكى از ادبيات و ديگرى از فلسفه) بايد آن گونه كه هايدگر معتقد است، اذعان داشت كه فلسفه فى نفسه شاعرانه است، اما هرگز شعر نيست و شعر هم فى نفسه نيروى فكرى و مفهومى است، اما هيچگاه اثر فلسفى نيست. شايد همصدا با جانسون بايد گفت: «راحت تر است بگوييم شعر چه چيزى نيست.»
كتاب انديشه
جامع التواريخ
(تاريخ افرنج، پاپان و قياصره)
233622.jpg
تأليف: رشيدالدين فضل الله همدانى
تصحيح وحاشيه نويسى: محمد روشن
انتشارات ميراث مكتوب
خواجه رشيد الدين فضل الله همدانى طبيبى عالم و مورخى دانشمند در سراسر دوره سلطنت غازان خان و جانشين او اولجايتو بود. او به عنوان مورخى برجسته مقامى ممتاز دارد و تأليفات تاريخى وسيع اش به لحاظ وسعت و اعتبار و شيوه علمى اعجاب و تحسين محققان را برانگيخته. او آثار متعددى از خود به يادگار گذاشته كه بخشى در حوزه تاريخ است. شمارى در معارف دينى و اندكى هم در طب و آيين مملكتدارى.
در اين ميان جامع التواريخ برجستگى خاصى دارد. البته اين اثر تأليف مستقيم خود او نيست، بلكه توسط گروهى از محققان و مترجمان و زيرنظر وى طى ۵۰ سال آماده شده است.
تاريخ افرنج از جامع التواريخ رشيدالدين فضل الله بخشى ديگر از تاريخ عالم اوست. در اين بخش سخن از سرگذشت پاپان و قيصران به ميان مى آيد، و «مدت ملك هر يك از ايشان».
نخست «قسم اول» از «ظهور آدم عليه السلام» آغاز مى شود تا زمان «ولادت مسيح عليه السلام» و آنگاه در «قسم دوم» از «مبدأ ولادت مسيح عليه السلام الى يومنا هذا» گفت وگو مى شود، و از اين برمى آيد كه نگارش تاريخ افرنج به سال ۷۰۵ هجرى قمرى پايان يافته است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |