|
نگاهى ديگر به نقاشى معاصر ايران
ضرورت گفت وگويى درونى و الهام بخش
|
|
|
احمدرضا دالوند ۱- نوآورى در نفى سنت ها حاصل نمى شود بلكه بايد سنت ها را نقد كرده و در آن واحد دوئت «پيروى» و «سرپيچى» را اجرا كرد. بايد از سنت ها فاصله گرفت؛ فاصله اى كه فرصت بازشناسى سنت را فراهم مى سازد. با چنين فرآيندى است كه نحوه شناخت و طرز برخورد ما با سنت ها نسبت به نسل هاى قبلى متفاوت خواهد شد. دستيابى به چنين تفاوتى بى ترديد خود، نوعى نوآورى است. تحت چنين نگرشى است كه مى توان اثر هنرى را هم از ديدگاه زمان خود (زمان خلق اثر) مورد كنكاش قرار داد و هم به يك داورى مبتنى بر ارزش تاريخى دست يافت. ۲- فريد ريش نيچه، هسته اصلى مدرنيسم را به نحوى غيرمنتظره و در قالب چنين جمله اى بيان كرده است: «آدمى براى خلاق بودن بايد راه فراموش كردن را بياموزد. انسان برخلاف جانوران موجودى است كه گذشته را به ياد مى آورد، اما حاصل اين يادآورى تنها پشيمانى است. خلاقيت مستلزم گسست از گذشته و قيودى است كه گذشته بر خود انگيختگى هنرى تحميل مى كند». كارل ماركس گفته بود: «سنت تمام نسل هاى مرده بر مغزهاى تمام زندگان سنگينى مى كند». رولان بارت نيز مى گويد: «مدرن بودن، يعنى علم به آنچه ديگر ممكن نيست». و «هابرماس» چنين بيان داشته: «زمان حال به معناى كنونى بودن عصر حاضر است از منظر اعصار جديد و ناگزير است در هيأت يك «نوسازى مداوم»، گسست ميان اعصار جديد و گذشته را از نو ايجاد كند». ۳- يك اثر هنرى سياه و سفيد، در نخستين برداشت، اثرى است كه از رنگ به معناى اعم آن تهى است. چنانچه انتخاب سياهى و سفيدى، ناشى از يك انتخاب آگاهانه باشد، يعنى هنرمند آگاهانه از رنگ و جلوه هاى متنوع آن به سود هدفى كه در ذهن دارد، چشم پوشى كند، مى توان گفت مجال جلوه گرى هاى رنگ را ناديده گرفته و قصد دارد به «قلب موضوع» نفوذ كند. يك اثر هنرى سياه و سفيد، حتى اگر با پيچيده ترين و پركارترين و تكنيكى ترين روش هايى كه از ابزارهاى ممكن برمى آيد، ساخته شود باز هم در مقايسه با آثار رنگى، اثرى است فاقد تداركات فنى و امكانات تكنولوژيك. بى درنگ بايد پرسيد كه تحت چه شرايطى يك هنرمند خود را در چنين محدوده اى قرار مى دهد؟ آيا از دامنه تأثير و نفوذ رنگ بى خبر است؟ و يا با طنين و احساس و شورى كه بازى رنگها به ارمغان مى آورند، بيگانه است؟ حذف رنگ و انتخاب سياهى و سفيدى در شعور او چگونه پديد آمده است؟ در چنين موقعيتى او از خود و از اين جهان سرشار از رنگ چه مى خواهد؟ او با رسانه سياه و سفيدش به چه تأويل و تعبير و تفسيرى مى خواهد دست پيدا كند؟ مى توان اين پيش فرض را مطرح كرد كه شايد در ابتدا همه چيز به طور احساسى شكل گرفته و پس از طى مدتى، به شكلى آگاهانه تبديل شده است. بديهى است كه بنياد بحث ما شامل كليه كنش ها و رفتارهايى است كه از لحظه طلوع آگاهى در ذهن هنرمند به وجود مى آيد. در يك اثر هنرى سياه و سفيد، «موضوع» براى انتقال ناگزير نيست كه از صافى هاى متعدد عبور كند. يا عنصر «فرم» غنى شده توسط رنگ همچون پيراهنى ميان «ضربان موضوع» و دنياى آن سوى اثر حايل شود؛ در چنين نگاهى هنرمند با حذف جلوه هاى بصرى و گزينش رسانه خالص و ناب «سياه و سفيد»، معصوميت از دست رفته را به اثر هنرى بازمى گرداند. او براى پسنديده شدن دست به هيچ كوشش چشم نواز يا چشم فريبى نمى زند. او با استفاده از كمترين ابزارها و امكانات فنى، به طرزى خالص وعريان، در مرز ميان ضمير باطن و فرصت كوتاه ديده شدن؛ پرواز مى كند. بارور كردن يك سطح سفيد با تأثيراتى كه ابزار (قلم سياه) بر آن مى گذارد، بدون همراهى رنگ و ساير تمهيدات بصرى، نيازمند برخوردارى از حساسيتى ملتهب، ذهنيتى كارآمد و مهارتى در خور توجه است. ۴- جهان امروز، هر كس را كه از ريشه ها بريده و بى اصل و نسب شده باشد، بى ترديد حذف مى كند و ناديده مى گيرد. بايد در متن تمدن خود به جوشش و كوشش پرداخت، راه ديگرى قابل تصور نيست. در اين پارادايم، آن نوع از سنت گرايى كه به گذشته ها مى چسبد و تغيير را برنمى تابد، مردود است. همانطور كه بريدن از ريشه ها و روى آوردن به «ديگرى» نيز باطل محسوب مى شود. ۵- هنرمند امروز، اگر با قابليت هاى(Information Technology) IT آشنا نباشد، ميان ظرفيت هاى مهارتى و محتواى متناسب آنها، نمى تواند يك تعادل خلاق ايجاد كند. در چنين وضعيتى ممكن است مهارت هاى هنرمند پس از مدتى كهنه شود و نيازهاى هر دم متغير او را برآورده نسازد. «IT» در ابعاد زير به توسعه مهارت ها كمك مى كند: الف) مهارت هاى كهنه را بازسازى مى كند. ب) ظرفيت هاى دست نخورده و تهى مانده قبلى را تكميل مى كند. پ) مهارت هاى جديد به وجود مى آورد. ت) بين مهارت هاى افراد پيوند ايجاد مى كند. ث) پديده «مهارت آموزى»، از شكل مرموز و دست نيافتنى خارج شده و به يك امر دست يافتنى و بديهى تبديل مى شود. تكنولوژى اطلاعات پيشرفته، به دنبال خود «مهارت پيشرفته» ايجاد مى كند. دامنه مهارتى انسان را توسعه داده و مهارت برقرارى ارتباط كلامى، مهارت ارتباط كتبى، ارتباط تصويرى و مهارت قانع سازى و مهارت استفاده از «اطلاعات» data را در انسان تقويت مى كند. يكى از نشانه هاى «توسعه يافتگى انسان» اين است كه دائماً افكار جديد را توليد كند و به كار گيرد، يعنى: خلاق و نوآور باشد. زمينه و محور خلاقيت، وجود اطلاعات كافى است تا بتوان اطلاعات را با همديگر تركيب و مجموعه هاى جديدى را ساخت كه كاربردهاى جديدى داشته باشند. ۶- ديرى است كه پرچين هاى باغچه كوچك ذهن ما دستخوش جابه جايى و دگرگونى شده. اين تغيير و دگرگونى با آمدن نخستين كارت پستال ها، عكس ها، مجله ها و روزنامه ها آغاز مى شود و با ورود راديو، گرامافون، ضبط صوت، سينما، تلفن و تلويزيون از «تغيير» به «تبديل» همه جانبه تر مى انجامد. راه آهن، هواپيما، اتومبيل شخصى، ماهواره و اينترنت ابعاد ناشناخته اى در گستره پرچين هاى ذهنى ما ايجاد كرده است. هنرمند مدرن (آبستره)، ديگر فقط نظاره گر طبيعت يا اشيا و آدمها نيست. تماشاچى يا حتى موجود حساسى نيست كه با ديدن موجودات در يك حالت واكنشى فرو رود. او مشاركت مى جويد، به همان صورت كه يك درخت يا يك توفان در طبيعت مشاركت مى جويند. او با گردباد، ماده، انرژى، حركت، زمان و امواج درگير مى شود. طبيعت او طبيعت اينشتاين و هايزنبرگ است. تجريدپردازى، قبل از هرچيز پژوهش يك سلامت نوين روانى وحتى جسمى است. تجريدپردازى، ثبات و تزكيه نفس ماست در برابر راه پيش پا افتاده قديم. اما، حذف نمود «طبيعى» نفى جنبه «انسانى» نيست. زيرا هرچيزى كه انسان بيافريند و دريابد، الزاماً انسانى است. اما جنبه «انسانى» عهد باستان و عصر اتم الزاماً متفاوت است. شكل گيرى و قوام يافتن هنر آبستره اين مراحل را طى كرده است: الف) عناصر تجسمى تبديل به نمودهاى غيرفيگوراتيو مى شوند. ب) بينش «برونى» به سوى بينش «درونى» جهت مى يابد (اولين مرحله هنر آبستره). پ) حذف حكايت و روايت، حذف نگاره پردازى، حذف نماد و علائم طبيعى. ت) تجسم ناب، كه كاملاً با ادبيات قطع رابطه مى كند. بدينسان، تجسم ناب در ابعاد جديدى مى شكفد: پيوندى با رياضيات، شباهتى گنگ با موسيقى، ... براى فهم بهتر چگونگى شكل گيرى هنر آبستره، مصاديق معتبر و مستند تاريخ هنر مدرن را بايد از نظر گذراند: - نقاشى خود را از ادبيات مى رهاند (ادوارد مانه). - اولين گام در هندسى كردن جهان خارج (پل سزان) - دستيابى به رنگ ناب (ماتيس) - انفجار نگاره پردازى (پيكاسو) - بينش درونى جاى خود را به بينش برونى مى دهد (كاندينسكى) - رشته اى از «نقاشى» در «معمارى» كه رنگارنگ شده است، حل مى شود (پيت موندريان) - آغاز سنتزهاى بزرگ تجسمى (لوكور بوزيه) - طرد «حجم» براى دستيابى به «فضا» (الكساندر كالدر). اما مهمترين ويژگى هنر مدرن، سر كشيدن به حوزه هاى فرهنگى و تمدنى غير از فرهنگ و تمدن غربى است. مثلاً امپرسيونيست ها، نقاشى ژاپنى را به عنوان يكى از مهمترين منابع الهام خود مى دانستند. «پل گوگن» به شدت از زندگى و فرهنگ ساكنان «تاهيتى» متأثر بود. پابلو پيكاسو از نقاب ها و مجسمه هاى آفريقايى و هنر بدويان و هانرى ماتيس به شدت متأثر از هنر ايرانى بود. توسط مدرنيست ها بود كه اروپاييان به ارزش هاى هنرى و فرهنگى اقوام غير اروپايى در اقصى نقاط جهان پى بردند. به بيان ديگر، از «ادوارد مانه» تا كوبيسم تركيبى و «ماتيس» را مى توان روند رها كردن تدريجى «واقع نمايى» در نقاشى، يا به عبارتى به كنار رفتن واقعيت از حوزه نقاشى دانست. همزمان شاهد دلمشغولى هنرمند و توجه او به مسائل درونى هستيم. ۷- طى حدود يك سده، نقاشى ايران ميان دو قطب «سنت گرايى نسنجيده» و «نوگرايى بى پشتوانه» در نوسان بوده است. طرح مسأله، در حوزه نقاشى به تنهايى راه به جايى نمى برد. به موازات طرح معضل نقاشى مى بايستى توجه خود را به ساير عرصه ها نيز معطوف داشت. حضور ما در آستانه هزاره سوم و در شرايطى كه موضوعى چون جهانى سازى هر دم ابعاد جدى ترى به خود مى گيرد، لزوم برخوردارى از ابزارهاى توانمندترى را گوشزد مى كند. چنانچه بخواهيم سرگذشت «تصوير» و «بيان تصويرى» را در شرايط امروز مورد مطالعه قرار دهيم، ضرورى است كه مجموعه گسترده اى از تلاش هاى متنوع ديگر را نيز مدنظر قرار دهيم. «بيان تصويرى» تنها يك ضلع از منشور متكثر و متنوع تلاش هاى انسانى است. كشفيات علمى در زمينه انرژى هسته اى، فيزيك مدرن، علوم فضايى، كامپيوتر و دهها مورد ديگر، هر كدام بعد تازه اى از شناخت واقعيت را مطرح مى سازند. در اين وادى كه مجموعه اركان يك جامعه تاكنون نتوانسته است در پيشبرد، كشف و ابداع علوم نوين بشرى مشاركت داشته باشد، هنرهاى تجسمى ما نيز به تبع بسترى كه در درون آن جريان دارد، تاكنون و به تنهايى نتوانسته به جايگاهى در خور دسترسى پيدا كند. در يك سده اخير، رجعت نقاشان ما به گذشته، براساس گفت وگويى درونى و الهام بخش شكل نمى گيرد، چرا كه دو سوى ضرورى براى انجام يك گفت وگو، دچار نقصان است. اگر يك سوى اين گفت وگو را «تاريخ»، «سنت» و «ميراث هنرى پيشينيان» بدانيم، سوى ديگر آن على القاعده نگاه و انديشه و ساز و كارهاى معاصرمان بايد باشد. يك سوى اين گفت وگو در دوردست هاى تاريخ با همه جلوه هايش حضور درخشان خود را به رخ مى كشد؛ اما سوى امروزى و معاصر آن كدام است؟ اگر از استعاره گفت وگو براى روشن تر شدن موضوع استفاده مى شود، به دليل نزديكى چنين استعاره اى با چنين مفاهيمى است. گفت وگو ممكن است ميان دو فرهنگ متفاوت از دو جامعه متفاوت شكل بگيرد، اما وقتى كه گفت وگو ميان «حال» و «گذشته» يك فرهنگ و در درون يك جامعه رخ مى دهد، تأمل و مكث دقيق ترى مى طلبد.
|