|
هفت نسل روشنفكرى در فرانسه (بخش دوم)
زمانه ستيز و سازش باچپ گرايى فرانسوى
رامين جهانبگلو
|
|
|
دوره چهارم : دراين دوره ما با عصر جديدى از تعهد روشنفكرى روبه رو هستيم و بار ديگر سنت مبارزه دريفوس به مبارزه عليه استعمار در جنگ الجزاير تبديل مى شود. همچنين اين دوره چهارم، دوره اى است كه در آن فلسفه اگزيستانسياليسم سارتر، كامو، ژان وال و گابريل مارسل از اهميت به سزايى برخوردار مى شود. دفاع از جبهه رهايى بخش الجزاير توسط روشنفكران چپ بار ديگر نزاع ميان طرفداران ماركسيسم و چپ گرايى و مخالفان آن را در اذهان زنده مى كند. در اين دوره سارتر سفرى به كوبا و شوروى مى كند و مقدمه اى بر كتاب دوزخيان روى زمين فرانتس فانون مى نويسد. اين جهت گيرى روشنفكرى فرانسه عليه استعمار و امپرياليسم را مى بايستى در قالب پيكارهاى ايدئولوژيك جنگ سرد در نظر گرفت. اگر قبول داشته باشيم كه ژان پل سارتر شخصيت پارادايمى روشنفكرى راديكال در اين دوره است ، مى توانيم بگوييم كه ريمون آرون نيز معرف روشنفكرى ضدكمونيستى و ليبرال فرانسه در اين دوره چهارم است. ريمون آرون و جبهه مارشال دوگل خود را به عنوان اردوگاه ضدتوتاليتر معرفى مى كنند و مجلاتى چون Contrepoint و Liberte du l esprit و Preuves را چاپ مى كنند. ريمون آرون، با چاپ كتاب معروف «افيون روشنفكران» در سال ۱۹۵۵ از توهم و اشتباهات روشنفكران چپ در برابر توتاليتاريسم ياد مى كند. شايد يكى از جالب ترين شخصيت هاى روشنفكرى اين دوره آلبر كامو باشد كه در موقعيتى پيچيده و پرتضاد با هر دو جبهه راست و چپ قرار مى گيرد. شكاف بين سارتر و كامو تا زمان مرگ كامودر سال ۱۹۶۰ باقى مى ماند و سارتر بعد از مرگ او درباره اش مى نويسد: «كامو بيانگر قرن و ضدتاريخ بود. اومانيسم لجباز، حساس و محض او مبارزه اى بود پر از اشك و ترديد عليه وقايع پربار و بى شكل اين دوران.» دوره پنجم: بى شك مرحله پايان دوره چهارم، جنبش۶۸ و اعتصابات دانشجويى است كه با شكل گيرى روشنفكران جديدى چون ميشل فوكو، فليكس گواتارى، فرانسوا شاتله، فرانسوا ليوتار، آگهى روبور، ژيل دلوز و ژاك دريدا همراه است. ژيل دلوز و گواتارى از جنبش ۶۸ به عنوان «واقعه محض و خالى از هر گونه عليت هنجارى» سخن مى گويند. مه ۶۸ بار ديگر، مثل دوره هاى قبل، روشنفكران راست گرا و چپ گراى فرانسه را روياروى هم قرار مى دهد. آندره مالرو و ريمون آرون در دفاع از ژنرال دوگل به خيابان هاى پاريس مى آيند در حالى كه سارتر به همراه گروه مائويست هاى فرانسوى روزنامه اى را پايه گذارى مى كند و توسط پليس دستگير مى شود. در اين دوره فليپ سولرز كه خود از ايدئولوژى مائويستى پيروى مى كند مجله Tel Quel را پايه گذارى مى كند كه در سال هاى بعد از مه ۶۸ همكارانى چون تودر روف، جوليا كريستوا، و رولان بارت دارد. اين دوران افول سارتر از نظر جسمانى و معنوى است. در سال ۱۹۷۳ سارتر بينايى خود را از دست مى دهد ولى در ۱۹۷۴ به دعوت وكيل گروه ارتش سرخ آلمان به آلمان مى رود و ديدارى از بادرماينهوف در زندان دارد، ولى با روش هاى تروريستى آن ها مخالفت مى كند. چهره هاى روشنفكرى اين دوره پنجم، روشنفكران پسامدرن هستند كه هر يك با نقد مدرنيته از ايدئولوژى هاى توتاليتر نيمه اول قرن بيستم فاصله اى انتقادى مى گيرند ولى دست به تبيين فلسفه سياسى جديدى نمى زنند. بنابراين، روشنفكرى دوره پنجم را تحت عنوان «انديشه ۶۸» مى توان بررسى كرد كه روشنفكرى پسامدرن است و با خوانش هاى فلسفى جديدى از هايدگر، نيچه، ماركس، و فرويد همراه است. كتاب هاى مهم اين دوره روشنفكرى از جمله كتاب هاى زير هستند: - كتاب «ضداوديپ» دلوز و گواتارى كه در سال ۱۹۷۲ به چاپ مى رسد. - «مراقبت و تنبيه» ميشل فوكو كه در سال ۱۹۷۵ به چاپ مى رسد - و بالاخره « وضعيت پسامدرن» ژان فرانسوا ليوتار در اين دوره ميشل فوكو معناى سارترى روشنفكر را كه بر چهره كلاسيك روشنفكر به عنوان «شخصيتى جهان شمول» تأكيد مى كند، زير سؤال مى برد و از «روشنفكر خاص» سخن مى گويد. ولى جبهه گيرى هاى سياسى فوكو با اشتباهاتى نيز همراه است كه موجب نقد شديد او از جانب فيلسوفان جديد در سال هاى ۱۹۸۰ مى شود. براى مثال ميشل فوكو در مصاحبه اى با نوام چامسكى در نوامبر ۱۹۷۱ مى گويد:«ممكن است زمانى كه پرولتاريا قدرت را به دست مى گيرد، قدرتى خشن، خونين و ديكتاتورمنشانه را نسبت به طبقاتى كه در آن پيروز شده اعمال كند، من اشكالى در اين موضوع نمى بينم.» دوره ششم: شايد راديكاليسم و چپ روى هاى افراطى بسيارى از روشنفكران چپ در فرانسه موجب شكل گيرى گروه جوان ترى از روشنفكران و فيلسوفان در سال هاى پايانى ۱۹۷۰ و اوايل ۱۹۸۰ مى شود كه تحت عنوان Les nouveux philosophs به عرصه عمومى فرانسه قدم مى گذارند. نمايندگان اصلى اين گروه جديد از روشنفكران برنارهانرى لوى نويسنده كتاب «توحش با چهره اى انسانى» و آندره گلوكسمن نويسنده كتاب «انديشمندان مرشد» هستند كه هر يك تحت تأثير سولژنتسين نقد توتاليتاريسم كمونيستى و نقد چپ و حزب كمونيست رسيده اند. در كنار اين افراد و نقد آن ها از توتاليتاريسم مى بايستى به نقد توتاليتاريسم و چپ در درون جنبش چپ اشاره كرد كه توسط سه گروه مهم انجام شد: ۱- گروه مجله Argument يعنى ادگار مورن و كوستاس آكسلوس ۲- گروه سوسياليسم كه افرادى چون كلودلوفور (شاگرد مرلوپونتى ) و ژان فرانسوا ليوتار را در برمى گيرد و به جدايى اين افراد در سال هاى ۱۹۶۰ مى انجامد. ۳ـ و بالاخره گروه مجله اسپريت Esprit كه با خوانش جديدى از هانا آرنت وارد دوره جديدى از حيات روشنفكرى خود با سردبيرى اوليويه فوژن مى شود. دوره هفتم: سرآغاز روشنفكرى متعهد در فرانسه را مى توان ۱۸ آوريل ۱۹۸۰ يعنى روز به خاك سپردن ژان پل سارتر در قبرستان پرلاشز دانست. شرر ژولى سردبير روزنامه ليبراسيون كه سارتر در شكل گيرى آن نقش مهمى داشت، از سارتر به عنوان شخصى سخن مى گويد كه چون ولتر و هوگو قرن خود را شكل داد. ۹ سال بعد از مرگ سارتر با سقوط ديوار برلين روشنفكرى متعهد در فرانسه كه در دوره هاى گوناگون از فراز و نشيب هاى بسيارى عبور كرده، شكل جديد به خود مى گيرد. در اين دوره روشنفكران به مسائل و ارزش هاى جديد مى پردازند كه از جمله نقد ارزش هاى فرهنگ مصرفى ولى همراه با دفاع از فردگرايى دموكراتيك است. افرادى چون لوك فرى، آلن فينككروت، اليويه فوژن، پاسكال بروكنر، با تأثيرپذيرى ازآثار آرنت لوفور، كانت، ريكور و غيره به نقد نيچه، هايدگر و به طور كلى انديشه ۶۸ مى پردازند. اين نقدها موجب ايجاد فضاهاى جديد در روشنفكرى فرانسه مى شود كه بحث هايى درباره پلوراليسم، دموكراسى و عدالت را جايگزين دفاع سارترى از انقلاب، روشنفكرى متعهد و جهان سوم مى كند. آلن تورن، جامعه شناس فرانسوى در كتاب خود «بعد از سوسياليسم» از مرگ سوسياليسم سخن مى گويد و آندره گوزر كتابى تحت عنوان «خداحافظ پرولتاريا» مى نويسد. با مرگ ريمون آرون در ،۱۹۸۳ ميشل فوكو در ،۱۹۸۴ و ليون دوبوار در ،۱۹۸۶ صفحه اى از تاريخ روشنفكرى فرانسه بسته مى شود. با مرگ اين سه پير بورديو، جامعه شناس فرانسوى به مدت ۱۵ سا ل، چهره كليدى راديكاليسم روشنفكرى در فرانسه است. تا اين كه او نيزدر ژانويه ۲۰۰۲ ديده از جهان فرو مى بندد. ب- مبانى فلسفى در اين جا لازم است اشاره اى به مبانى فلسفى روشنفكرى در فرانسه كنيم. ۱- خوانش هاى فرانسوى از سنت فلسفى فرانسه. ۲- خوانش هاى فرانسوى از سنت فلسفى آلمان. گروه Action Francaise همزمان با كمونيست ها و گليست ها وارد مبارزه مى شود و آنها را يهودى و فراماسون مى نامد. ولى با پيروزى متفقين و ورود دوگل به پاريس در ،۱۹۴۴ كليه روشنفكران راست گراى افراطى و طرفداران نازيسم به پاى ميز محاكمه كشيده مى شوند. شارل موراس در ۸ سپتامبر ۱۹۴۴ در شهر ليون دستگير مى شود و به زندان ابد محكوم مى شود. در ميان خوانش هاى فرانسوى از سنت فلسفى فرانسه مى توان در دوره هاى اول به تأثير برگسون و شاگردان برگسون بر روشنفكرى راست گرا و محافظه كار فرانسه اشاره كرد. چنين فلسفه اى در نقد ايده آليسم آلمان و در دفاع از سنت دكارتى و پاسكالى خلاصه مى شود و سردمداران فكرى آن افرادى هستند چون يانيكويچ،آلكيه، گوميه، ژيلسون و... در مقابل ما با تأثير فلسفه آلمان در قبل و بعد ا زجنگ جهانى دوم روبه رو هستيم. اين تأثير در ۵ دوره بر روشنفكرى فرانسه تأثير گذاشته است: ۱- دوره اول: تأثير شوپنهاور بر نويسندگانى چون مارسل پروست. ۲- دوره دوم: تأثير هگلى كه از طريق سمينارهاى الكساندر كوژو و نوشته هاى اريك وايل بر افرادى چون بودريار، سارتر و... تأثير مى گذارد. ۳- دوره ى سوم: تأثير هايدگر بر افرادى چون لويناس، ريكور، پيراونبك، بلانشو و ميشل هار. ۴- دوره چهارم: تأثير نيچه اى بر افرادى چون فوكو، ليوتار و دلوز ۵- دوره پنجم: تأثير كانت بر نوكانتى هاى فرانسوى در كنار اين دو خوانش مى بايستى از انديشه هايى سخن گفت كه در زمينه علوم انسانى در نيمه دوم قرن بيستم در فرانسه ظهور مى كنند و از فلسفه فاصله مى گيرند. در اين ميان مى بايستى از انديشمندانى چون لويى استراوس و پير بورديو صحبت به ميان آورد كه با طرح مسأله مرگ فلسفه مى كوشند تا بهاى بيشترى به علوم انسانى و نظريه هاى جامعه شناختى و انسان شناختى دهند. براى آن ها طرح مسأله علوم انسانى با اتمام فلسفه همراه بوده است. براى مثال لويى استروس در مقدمه كتاب خودش Les trists Tropiques مى نويسد: «من از فلسفه خلاص شدم و اكنون مى توانم به انسان شناسى بپردازم.» در واقع انتقاد مهمى كه طرفداران و محققان در زمينه علوم انسانى به فلسفه مى كنند، انتقاد به ايده آليسمى است كه مسأله آگاهى تاريخى و خودانديشى در تاريخ را مطرح مى كند. علوم انسانى در اين دوره با به پرسش كشيدن مفهوم تاريخ، مفهوم آگاهى تاريخى را نيز زير سؤال مى برد. در كنار اين سنت علوم انسانى كه فلسفه را مورد نقد و بررسى قرار مى دهد و مى كوشد تا از آن عبور كند كه ما با جريان فلسفى ديگرى روبه رو هستيم كه به نقد رژيم هاى توتاليتر مى پردازد. و از طريق اين نقد به نقد فلسفه هاى تاريخ هگل و ماركس مى پردازد. جريان ديگرى كه مى توان به دنبال لوك فرى و آلن رنه آن را انديشه ۶۸ ناميد با ۴ متفكر پسامدرن مهم مشخص مى شود كه عبارتند از : ۱- ميشل فوكو ۲- ژاك دريدا ۳- فرانسوا ليوتار ۴- ژيل دلوز اين چهار متفكر هر كدام به نوبه خود مسأله «امپرياليسم لوگوس» را مطرح مى كنند و «لوگوس محورى» را زير سؤال مى برند. البته اينان با تأثيرپذيرى از متفكران مكتب فرانكفورت، بعد از جنگ بين الملل دوم به نقد عقل توتاليتر پرداخته بودند. بالاخره نقدى كه از سوى روشنفكرى فرانسه به فلسفه مى شود نقدى است كه از طريق تأثير هايدگر و نوشته هاى او بر روشنفكران فرانسوى انجام مى گيرد. ادامه دارد
|