|
رويارويى با واقعيات زندگى
سلام زندگى
مينو ضابطيان
|
|
|
۲۰ سال داشت. از نخستين مرتبه اى كه پايش به توپ ضربه زد، استعداد و توانايى هايش مشخص شد. همه مى دانستند وجود او در تيم يعنى پيروزى! خودش هم ديوانه وار عاشق ورزش بود و همين تبحر و شايستگى در ورزش به او اعتماد به نفس داده بود، اما بر اثر يك اتفاق، تابستان گذشته زانوى چپش آسيب ديد و پزشكان به او گفتند تمام تمرينات ورزشى سخت تعطيل و فقط شنا! نابود شد، احساس تباه شدن داشت و خلاصه آنچه اتفاق افتاده بود را مصيبت، بدبختى و فلاكت مى دانست. و جوانى ديگر ۲۴ ساله بود، از دانشگاه فارغ التحصيل شده بود، تمام روزهاى سخت تلاش براى كنكور و پس از آن امتحانات دانشگاهى تمام شده بود و خوشحال و موفق با دانشگاه خداحافظى كرد. سرحال، پرانرژى و با اعتماد به نفس فراوان در جست و جوى كار بود، اما درها را يكى پس از ديگرى بسته ديد و ديوارها بر سرش خراب شدند. آمادگى مقابله با شرايط پيش بينى نشده را نداشت. احساس بدبختى، فلاكت و نابودى مى كرد. - در گوشه اى ديگر جوانى ۲۸ ساله بود. پدر ۲ فرزند و تربيت و رسيدگى به آنها، پرداخت اجاره سنگين خانه، بازپرداخت وامهاى دريافتى از چندين محل و... و در كمال ناباورى از دست دادن كار به طور ناگهانى و غير منتظره!! احساس بطالت داشت، بشدت نگران بود و خلاصه اينكه خود را بدبخت و درمانده مى ديد. - كمى آن طرف تر دخترى ۳۰ ساله مبتلا به سرطان و درمان هاى سخت و طولانى پس از آن. از همه چيز خسته شده بود. مى ترسيد و احساس بدبختى و سردرگمى داشت. - چند كوچه، محله، شهر و... آن طرف تر، جوانى ديگر با زندگى شلوغ و پرجنجال و تلاش براى ماندن و شاد زيستن، عاشق پدر مهربان و فداكارش كه لحظه اى بيمارى، او را از آن دختر مى گيرد و شاهد وداع پدر مدتها پيش از مرگ واقعى جسمش شده است. مجبور به ادامه زندگى با تلاش قبلى است، اما آب شدن شمع وجود پدر، او را هر لحظه درمانده تر از قبل مى كند. كم كم احساس بدبختى، غم و درماندگى دارد و از اين مصيبت راه گريزى ندارد. تمام اين افراد و هزاران هزار پير و جوان ديگر در اين دنياى بزرگ به دلايل مختلف در مراحلى از زندگى احساس بدبختى و فلاكت دارند. هر كدام آنها نام، سن، شرايط اجتماعى و اقتصادى خاص و متفاوتى دارد، اما تنها در يك مورد اشتراك دارند، همه مى بايست با مشكلى روبرو شده، آن را حل كنند. مسأله اى كه آمادگى رويارويى با آن را نداشته اند و رخ دادن آن را مصيبت و فلاكت مى دانند. واكنشهاى انسان در مقابل روزهاى سخت و مصيبت ها ۱- به طور طبيعى نخستين واكنش ما در شرايط ذكر شده يا موارد مشابه آن، عدم پذيرش واقعيت است. ما از نظر روحى ترجيح مى دهيم به آنچه از قبل داشته ايم، چنگ بزنيم و تغييرات پيش آمده را نپذيريم. پس با بى اساس شمردن و رد كردن آنها با واقعيت پيش آمده مبارزه مى كنيم و فكر مى كنيم با اين كار آنچه را از دست داده ايم، باز مى گردانيم. اما پس از گذشت مدتى (بسته به روحيات و توان كنار آمدن با مسائل) در مى يابيم كه وضعيت قبلى باز نمى گردد و روش پيش گرفته شده، مفيد نخواهد بود و مشكلى را حل نمى كند. پس به راه حل دوم متوسل مى شويم. ۲- در مرحله بعد سعى مى كنيم وضعيت پيش آمده را تحت كنترل خود درآوريم. از ميان تجربيات، توانايى ها، باورها، اعتمادات، دانسته ها و قدرت هاى جسمى و روحى كسب شده در روزهاى پيش از حادثه ناخوشايند فعلى به دنبال راه حل مى گرديم اگر در اين مرحله موفق شديم، به آنها تكيه كنيم. حس بدبختى و مصيبت زدگى از بين مى رود و خيلى زود به آرامش روحى براى پذيرش شرايط فعلى خواهيم رسيد و اگر در كوله بار اعتقادات و تجربيات قبلى چيز با ارزشى براى تكيه زدن به آن و پذيرش منطقى مسأله نداشته باشيم، مرحله سوم آغاز مى شود و مرز بين آنكه باور دارد «الا بذكرالله تطمئن القلوب» و او كه تنها اين جمله را به زبان مى آورد مشخص مى شود. ۳- درهم شكسته شدن اميدها: در اين مرحله اميدها و انتظاراتى را كه داشته ايم و آنها را تسلى بخش مى دانستيم، از بين مى روند و احساس خشم و درماندگى مى كنيم: چرا اين اتفاق؟ چرا من؟ چرا حالا؟! و به دنبال پاسخ هستيم و سكوت موجود خشم و درماندگى را ايجاد مى كند. ۴- بازگشت زمان «مرحله تشخيص مشكل و فشار پيش آمده» مى رسد. سعى مى كنيم امور را در دست بگيريم و در اين مرحله پذيرش گريه مى كنيم و نشان مى دهيم شرايط سخت را باور كرده ايم و درك كرده ايم كه همه چيز تغيير كرده است و بعد از اين مرحله اشك ريختن است كه مرحله پنجم آغاز مى شود. ۵- احساس نوعى اجبار براى مقابله با حس درماندگى و بدبختى كه مرحله اى با ارزش از نظر روحى، روانى و عاطفى است. در اين مرحله ذهن را از تمام افكار مأيوس كننده پاك مى كنيم و بر آرامش جهت حل و فصل هيجانات و عواطف ايجاد شده مى رسيم، در اين مرحله است كه آماده تجزيه و تحليل واقعيت پيش آمده مى شويم. ۶- در اين مرحله پس از تجزيه و بررسى واقعى آنچه اتفاق افتاده است، سعى مى كنيم از قفس محدودى كه براى خود ساخته ايم، خارج شويم و دل و ذهن خود را براى پذيرش رفتارها و عملكردهاى جديد آماده مى كنيم، چرا كه باور كرده ايم زندگى از جهاتى تغيير كرده است و مانند قبل نيست. ۷- و سرانجام مرحله مهيا شدن براى تغييرات رسيده است. با نيرويى مناسب، خلاقيت و ذهنى پاك و آماده راه حلهاى مفيد و سازنده كشف مى شوند، زندگى مى كنند و حتى بهتر از گذشته مى شود. در اين مرحله است كه خواه ناخواه رشد كرده اى. يك تجربه تلخ داشته اى، اما يك بار ديگر نشان داده اى كه تو زنده هستى و زندگى مى كنى و آن حس بدبختى و فلاكت در حقيقت رازى درونى و پنهانى را آشكار مى كند و آن اينكه: تو قوى تر از آنچه مى پنداشتى، هستى. تواناتر و كاردان تر از ديروز و نقاب بدبختى را از چهره ات بر مى دارى. درسهاى پنهانى در لابه لاى ناكامى ها و مصيبت ها ۱- درك صداقت و خلوص در دوستى و ارتباط با سايرين. اگر نيمى از كسانى كه با آنها ارتباط داريم در لحظه درماندگى و سختى در كنارمان باشند، ما از خوشبخت ترين افراد روى زمين هستيم و به همين خاطر است كه مى گويند در زمان مصيبت ها، شكستها و ناكامى ها شما دوستانتان را مى شناسيد و در زمان موفقيتها شادى ها و كاميابى ها آنها شما را مى شناسند. ۲- در زمان دردها و ناراحتى هاست كه منيت و غرورها (در بيشتر افراد) از بين مى رود. موقعيت، ثروت و قدرت بى رنگ مى شود و در مى يابند تنها تفاوت آنها با بسيارى از افراد رنج كشيده اطرافشان اين است كه در اولين وزش توفان مشكلات خرد شده اند و شايد به اين نتيجه و گفته مشهور برسند كه مشكلات و شكستها انسان را عاقل و خردمند مى كند، نه پول، ثروت و موقعيت! ۳- مصيبتها و دردها مانند يك شمشير دولبه هستند. مى توانند خوب يا بد باشند. بعضى از افراد پس از درگيرى با آن خردمندتر و معتقدتر، قوى تر از قبل آماده ادامه زندگى مى شوند و برخى ضعيف تر و نادان تر و سركش تر و بر تمام آنچه اتفاق افتاده، قلم مى كشند و فراموش مى كنند هيچ كلاس درس و آموزشى بهتر از روزهاى درس عملى كلاس سختى هاى زندگى نيست و مصيبت ها نخستين و مهمترين جاده منتهى به حقيقت زندگى هستند. ۴- در اين زمان است كه استعدادها و توان هايى كه داشته ايم و به آنها بى توجه بوده ايم، مورد استفاده قرار مى گيرند، درست مانند آنچه پس از سوختن موتور يك يخچال پيش مى آيد و تمام مواد غذايى درون آن كه تنها عادت به خوردن آنها را داشته ايم، تباه مى شوند و از بين مى روند و مجبور مى شويم در يكى از گنجه هاى موجود در خانه خوراكى را بيرون بكشيم كه فاسد نمى شود و بسيار خوشمزه است و اينجاست كه به آنچه داشته ايم و در گوشه اى بى استفاده مانده است، دسترسى پيدا مى كنيم. به همين خاطر گفته اند «الماس در مخمل سياه بهتر مى درخشد.» ۵- در زمان سختى است كه در مى يابيم ظرفيت انسانها تا چه حد متفاوت است، بسيار كسانى كه در مقابل مصيبتها و مشكلات خم نمى شوند و شاد زندگى مى كنند و چه بسيار كسانى كه در ناز و نعمت به سر مى برند، اما همواره ناراضى و به معناى واقعى بدبخت و درمانده هستند. و اما يك نكته: مصيبتها، دردها، شكستها و حوادث ناخوشايند در زندگى درست مانند مرگ مى ماند و هيچ كس قدرت فرار از آن را ندارد، تنها تفاوت اين دو آن است كه مرگ يك بار اتفاق مى افتد، حال آنكه مشكلات، ناكامى ها و آنچه آن را بدبختى مى ناميم، ممكن است بارها و بارها پيش آيند و هر كس در مقابل آن به گونه اى متفاوت رفتار مى كند.
|