|
|
|
معماى پليسى شماره ۹۳
قاتلى با عينك دودى
|
|
|
*مهدى ابراهيمى دو خواهر از وقتى حجت خان سكته كرده بود زير پاى او نشسته بودند تا بتوانند راضى اش كنند و خودشان به اداره جواهرفروشى بپردازند. پيرمرد جواهر فروش دل به اين تقاضا نمى داد، سه ماهى از تعطيلى مغازه مى گذشت كه اين بار مادر «مونا» و «ريما» وارد ماجرا شد و به اندازه اى در گوش حجت خان خواند تا اينكه او راضى شد دو دختر جوانش مغازه را باز كنند و با نظارت او كار كنند.دو خواهر وقتى كركره جواهرفروشى پدر را بالا دادند و وارد آن شدند براى نظافت مغازه شانه خالى كردند اما چاره اى نبود، از فرداى آن روز دو خواهر در نوبت هاى مختلف يا همزمان با يكديگر در جواهر فروشى حاضر مى شدند و با راهنمايى هاى پدرشان به خريد و فروش طلا مى پرداختند.ساعت يك ظهر شنبه، هوا خيلى گرم بود اما «مونا» در داخل مغازه احساس خنكى مى كرد يك كولر گازى براى فضاى ۳۰ مترى جواهرفروشى كافى به نظر مى رسيد و در سوى ديگر ويترين داخل خودرو سمند نقره اى رنگ يك مرد عينك آفتابى را روى بينى اش تكان داد و به تابلوى مغازه جواهرفروشى خيره شد، او مى دانست كه اين مغازه به دوربين مداربسته مجهز است.سمند در گوشه اى پارك شد، مرد جوان بسيار شيك پوش بود با اضطراب از آن پياده شد و با پاگذاشتن در پياده رو به سمت مغازه حجت خان حركت كرد.«مونا» با ديدن مرد جوان قفل الكترونيكى در را فشرد و آن مرد داخل شد، هنوز ثانيه اى نگذشته بود كه مرد جوان اسلحه را به سمت دختر جوان گرفت و خيلى سريع دوربين مداربسته را از كار انداخت.دقايقى بعد همزمان با دويدن مرد نقابدار به خارج از مغازه جواهرفروشى آژير خطر به صدا درآمد، يك رهگذر كه مى ديد دزدى روبرويش است به سمت او دويد. مرد نقابدار بدون هر گونه مكثى يك گلوله به سمت مرد رهگذر شليك كرد و در حالى كه چند گلوله تهديدآميز نيز شليك مى كرد سوار خودروى سمندش شد و توانست از خلوتى خيابان ها استفاده كند و پا به فرار بگذارد. عقربه ها، ساعت ۳ ظهر را نشان مى داد، موبايل بازپرس شمس زنگ خورد و او در جريان قتل يك رهگذر بى گناه با گلوله سارق مسلحى قرار گرفت، محل جنايت نزديك بورس جواهرفروشى و در يك فرعى خلوت رخ داده بود.در كمتر از ۲۰ دقيقه بازپرس شمس در چند قدمى جسد رهگذر از خودرو پياده شد، جمعيت زيادى در آن جا حضور داشتند، نوار زرد رنگ بررسى صحنه جرم پليس به زور ديده مى شد، به آرامى از بين مردم عبور كرد و داخل منطقه ممنوع شد.مأموران تشخيص هويت مغازه جواهرفروشى را مركز دايره نمونه بردارى خود انتخاب كرده بودند و در شعاع ۳۰ مترى در حال نمونه بردارى و بررسى ردپاهاى برجاى مانده از قاتل بودند كه اين عمل برخلاف هميشه كه مركز اين دايره تحقيقى از محل افتادن جسد بود صورت مى گرفت و درست هم بود.جسد مردى كه كت و شلوار پوشيده بود روى پل آهنى در ۲۳ مترى در خروجى جواهرفروشى افتاده بود، مقتول طاقباز در حالى كه پاهايش خارج از پياده رو بود روى زمين ديده مى شد و يك گلوله به سرش اصابت كرده بود. او يك وكيل پايه يك دادگسترى بود كه «مجيد» نام داشت و جالب اين كه دفتر وكالتش ۲۰ مترى با محل جنايت فاصله داشت.به نظر مى رسيد مقتول وقتى مى خواست به دفتر وكالتش برود با ديدن سارق مسلح به سمت او دويده است و هدف گلوله قرار گرفته است. مسير حركت كاملاً از نحوه افتادن جسد مشخص بود و بازپرس با توجه به اينكه از فاصله ۲۰۰ مترى تابلوى دفتر وكالت را مى ديد مطمئن بود اين وكيل در حال حركت به سمت محل كارش بود.بازپرس شمس به سمت جواهرفروشى حركت كرد، يك دختر جوان جلوى در ايستاده بود و بسيار وحشتزده بود. ستوان محمدى در حال تحقيق از او بود، داخل مغازه شده بهترين جا براى استراحت بود خنك و با آرامش خاصى انگارنه انگار چند ساعت پيش در اين محل سرقت مسلحانه رخ داده است.دختر جوان ديگرى پشت پيشخوان روى صندلى نشسته بود و گريه مى كرد و از مرد فروشنده خبرى نبود، بازپرس سراغ جواهرفروش را گرفت و با تعجب شنيد كه دختران حجت خان از يك ماه پيش اين مغازه را اداره مى كنند.«مونا» با اشاره به اين كه فروشنده مغازه است گفت كه زمان سرقت خودش داخل مغازه بود و خواهرش در بيرون بود. بازپرس شمس با اين تصور كه «مونا» مى تواند با مشخصات قاتل سرنخى در اختيارش قرار دهد روى يك صندلى در نزديكى دختر جوان نشست، برگه صورتجلسه را برداشت و نوشت: «مغازه فضايى ۳۰ مترى دارد به قفل هاى ايمنى و الكترونيكى، آژير خطر و حتى دوربين هاى مداربسته مجهز است، يك دوربين با لنزوايد كه كل محوطه داخلى مغازه را مى تواند بگيرد روبروى در ورودى به روى ديوار نصب شده است و سالم به نظر مى رسد. پيشخوان عريضى نيز سرتاسر مغازه را پوشانده چند صندلى در ضلع شرقى ديده مى شود كه براى مشتريان تعبيه شده است، نيمى از ويترين از طلا خالى شده است در گاوصندوق كه در ضلع مخالف در ورودى و پشت پيشخوان است باز بوده و داخل آن كاملاً خالى است يك در كوچك براى ورود به پشت پيشخوان كه صندلى اصلى دريافت پول و گاوصندق مادر در آن قرار دارد تعبيه شده است كه با قفل الكترونيكى باز و بسته مى شود. روى زمين هيچ بهم ريختگى اى ناشى از عجله در جمع آورى جواهرات ديده نمى شود يك دستگاه بخور روى طاقچه اى نزديك به دوربين مداربسته قرار داده شده تا فضاى داخل جواهرفروشى را مرطوب كند.وقتى اين گزارش دقيق نوشته شد بازپرس شمس رو به مونا كرد و خواست با دقت به پرسش هايش جواب بدهد: *چرا پدرت در مغازه نيست؟ - او سكته كرده است و قادر به اداره مغازه نيست براى اينكه چرخ زندگيمان بچرخد او را راضى كرديم اينجا را راه بيندازيم. *برادر يا شوهر نداريد؟ - خير، من و خواهرم تنها بچه هاى حجت خان هستيم و هنوز شوهر نكرده ايم. *لحظه وقوع سرقت خواهرت كجا بود؟ - فكر كنم در مسير آمدن به اينجا بود او رفته بود تا پدرم را نزد دكتر ببرد و البته قرار نبود به اين زودى برگردد اما بلافاصله بعد از سرقت به مغازه رسيد. * خيلى پيش مى آمد كه تو در مغازه تنها باشى؟ - اكثر مواقع «ريما» نزدم بود اما اين بار بدشانس بودم كه تنها در مغازه ماندم. * چيده شدن وسايل اينجا با سليقه شما بود؟ - از وقتى اينجا را در دست گرفتيم دست به دكوربندى نزديم من فقط چند روزى مى شود براى حساسيت هاى تنفسى اى كه دارم دستگاه بخور را با وجود مخالفت پدرم اينجا آوردم او مى گويد در فضاى به اين كوچكى دستگاه بخور باعث زنگ زدگى اشياى فلزى مى شود. * از لحظه سرقت بگو؟ - پشت پيشخوان بودم كه صداى ضربه سكه پول به شيشه در ورودى را شنيدم مردى شيك پوش كه عينكى گرانقيمت به چشم داشت پشت در بود و اشاره كرد مى خواهد طلا بخرد، طبق معمول شاسى بازكن قفل در را زدم او وارد شد و من به درخواست او داخل ويترين خم شدم تا سينه ريزى را به اين مرد نشان دهم.چند ثانيه بيشتر نشده، وقتى به سمت او برگشتم اسلحه اى در دست داشت و نقابى به صورتش زده بود خيلى شمرده گفت برق مغازه را از كار بيندازم مشخص بود قبلاً اينجا را شناسايى كرده است چون پشتش دوربين مداربسته بود. بشدت ترسيده بودم هرچه مى گفت را پذيرفتم. سريع برق را قطع كردم او به من آفرين گفت بعد پشت پيشخوان آمد، كيسه سفيد رنگى را روى گاوصندوق گذاشت و از من خواست پول ها و طلاهاى گاوصندوق و ويترين را داخل آن خالى كنم.خودش نيز دست به كار شد و نيمى از ويترين را داخل كيسه خالى كرد وقتى كارش تمام شد با كلمات احترام آميزى از من خداحافظى كرد و به بيرون دويد البته قبل از آن خواست برق مغازه را به كار بيندازم تا بتوانم قفل الكترونيكى در ورودى را باز كنم وقتى از در خارج شد سريع آژير خطر را زدم او حتى نتوانست نقابش را در بياورد و پا به فرار گذاشت اگر مى دانستم كسى را خواهد كشت هيچ گاه آژير را نمى زدم. *داخل مغازه خونسرد بود؟ - خيلى خونسرد بود او به آرامى قدم مى زد و خيلى راحت از در كوچك به پشت پيشخوان آمد. او همه جاى مغازه را كاملاً مى شناخت و احساس مى كنم قبلاً اينجا آمده بود. * چهره اش آشنا بود؟ - براى من آشنا نبود، اگر پدرم اينجا بود او را مى شناخت اما من نمى شناختمش. * خودرواش را ديدى؟ - فقط صداى حركت ماشين را شنيدم كه «تيك آف» زد و از سمت مخالف مغازه مان رفت. بازپرس شمس از مونا خواست از مغازه بيرون برود و «ريما» را براى بازجويى به داخل مغازه فراخواند: *تو كجا بودى كه اين اتفاق افتاد؟ - رفته بودم پدرم را به بيمارستان ببرم قرار بود بعدازظهر بيايم اما دلشوره پيدا كردم و زودتر آمدم. * تو چيزى ديدى؟ - وقتى در ۲۰ مترى مغازه مان سمت مخالف خيابان توقف كردم، مردى با عينك دودى را ديدم كه وارد مغازه مان شد، خودرو را پارك كردم و از آن پياده شدم، هنوز ۱۰ مترى با مغازه فاصله داشتم كه همان مرد را با نقابى به صورت ديدم كه كيسه تيره رنگى و سنگينى در دستش بود و به سمت مخالف من دويد در همين حين صداى آژير خطر بلند شد و مقتول به سمت آن مرد دويد، وقتى صداى شليك گلوله را شنيدم از ترس روى زمين دراز كشيدم و ديگر چيزى نديدم فقط با دور شدن صداى حركت خودرو ديدم كه يك سمند نقره اى رنگ با سرعت در حال ترك محل حادثه است. * آن مرد را شناختى؟ - او را به عمرم نديده بودم، بيچاره «مونا» چه عذابى كشيده است، جواب پدرمان را چه بدهيم او مى گفت از عهده اين كار برنمى آييم، مجبوريم به او چيزى نگوييم. * گفتى سارق را ديدى كه عينك دودى داشت مى توانى مشخصات چهره اش را بگويى؟ - فاصله ام زياد بود اما هر چه در توان دارم به كار مى بندم تا اشتباه نكنم. بازپرس شمس فيلم دوربين مداربسته جواهرفروشى را نيز تحويل گرفت و با خود به خانه اش برد بادقت فيلم ناقص را نگاه كرد و در آن ديد كه مردى جوان قد بلند با عينك دودى به چشم در حاليكه دستانش را در جيب شلوارش گذاشته بود داخل مغازه شد و اين در حالى بود كه بخار ناشى از دستگاه بخور جلوى لنز دوربين را مات كرده بود و نمى شد دقيقاً چهره اين مرد را ديد.سارق وقتى مونا به داخل ويترين خم شد سرش را به سمت خيابان كه پشت به دوربين بود گرفت و كلاهى از جيبش درآورد و به سرش كشيد سپس يك اسلحه كوچك نيز از جيب ديگرش درآورده و به سمت مونا گرفت. طبيعى بود او براى اينكه برجستگى جيب هايش مشخص نشود دستانش را داخل آن كرده بود و وقتى مونا با تعجب و وحشت روبروى سارق ايستاد به عقب بازگشت و همزمان با قطع برق مغازه، دوربين نيز از كار افتاد. همه چيز با ادعاهاى دختر حجت خان مطابقت داشت اما هنوز سرنخى در دست نبود. بازپرس شمس وقتى خواست بخوابد به فكر فرو رفت و به صحنه اين قتل خيابان فكر كرد و لبخندى زد.فرداى آن روز، بازپرس شمس مونا را به اتهام همدستى با سارق جواهرفروشى پدرش و قتل يك وكيل دادگسترى بازداشت كرد و وقتى سه دليل خود را گفت اين دختر را وادار كرد در حالى كه گريه مى كرد در برابر خواهرش اعتراف كند.«مونا» گفت كه از سوى پسرى كه به او ابراز علاقه مى كرد اغفال شده است قرار نبود قتلى رخ بدهد، همه نقشه بى نقص بود اما فداكارى وكيل باعث به هم خوردن همه چيز شده است چرا كه بيمه پول جواهرات به سرقت رفته را مى داد و مونا نيز با سارق جواهرات ازدواج مى كرد. *** خوانندگان گرامى با اشاره به سه دليل بازپرس شمس مى توانيد در قرعه كشى جايزه معماى پليسى شركت كنيد، پاسخ هاى خود را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.
|
|
|
|
|