دوشنبه ۹ آبان ۱۳۸۴ -
Mon, Oct 31, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۲۹۷
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
كتاب انديشه
هفت نسل روشنفكرى در فرانسه
بخش سوم و پايانى
كتاب انديشه
ميراث تصوف (۲ جلد)
234264.jpg
ويراسته لئونارد لويزن - ترجمه مجدالدين كيوانى - نشر مركز
عرضه متونى در باب ميراث صوفيه، سابقه اى بسيار طولانى دارد و به هيچ روى مختص زمانه ما نيست. صوفيان از همان آغاز درصدد برآمدند در قالب آثارى تحت عنوان «طبقات الصوفيه» به ارزيابى و سنجش كارنامه عارفان و اهل تصوف بپردازند. اين دست آثار گاه در باب يك صوفى (نظيرآنچه در كتاب اسرارالتوحيد فى مقامات شيخ ابوسعيد آمده است) و گاه در باب مجموعه اى از صوفيان (نظير آنچه عطار در تذكرة الاوليا و ابوعبدالرحمان سلمى در طبقات الصوفيه فراهم آورده است) بوده است. اين سلسله را همچنان مى توان رصد كرد وآثار گرانسنگى در اين زمينه شاهد بود. يكى از انديشمندان آمريكايى كه در شناخت ميراث اهل تصوف، صاحب سبك و شيوه اى منحصر به فرد است استاد لئونارد لويزن است كه مجموعه ارجمند «ميراث تصوف» او (Heritage of Sufism) اينك در دو جلد به همت بلند استاد مجدالدين كيوانى به پارسى درآمده است. اين مجموعه در اصل در قالب سه جلد درآمد و درواقع بيشتر گفتارهاى آن ابتدائاً براى عرضه در سه همايش بين المللى تهيه شده بود. ثمره اين همايش ها، عرضه نزديك به ۷۰ مقاله از بزرگان اسلام شناسى، شرق شناسى و ايران شناسى بود كه نهايتاً به همت و با ويرايش لئونارد لويزن و ديويد مورگان منتشر شد.
مجموعه دوجلدى ميراث تصوف به طور كلى در ۹بخش فراهم آمده است كه در هر بخش مقالاتى چند آمده است: بخش اول‎/ تصوف در اسلام: شرق و غرب، بخش دوم‎/ نگاهى تاريخى به تصوف آغازين ايرانى، بخش سوم ‎/ جوان مردى، انديشه عرفانى و عشق الهى، بخش چهارم ‎/ تاريخ و اوليانامه هاى طريقت هاى صوفيانه، بخش پنجم ‎/ انضباط ها، تمرين ها و آداب در تصوف، بخش ششم ‎/ تصوف و تحول شعر و نثر فارسى، بخش هفتم‎/ نمادسازى و صور خيال در شعر و نثر صوفيانه فارسى، بخش هشتم‎/ مكتب مولانا، بخش نهم‎/ تصوف و تنوع دينى.
هر يك از اين بخش ها مقالات متعددى در خود جاى داده است. جلد اول كتاب، چهار بخش از اين بخش ها و جلد دوم، پنج بخش باقى مانده را شامل است. تنها نگاهى به اسامى نويسندگان مقالات گوياى اعتبار كتاب است: سيدحسين نصر، جواد نوربخش، سارا سويرى، حميد دباشى، ترى گراهام، محمدجعفر محجوب، كارل ارنست، گردهارد بورينگ، ايان ريچاردنتن، فرهاد دفترى، ويليام چيتيك، ژان دورينگ، آندرو نيومن، محمدعيسى ولى، احمد مهدوى دامغانى، محمدعلى همايون كاتوزيان، كريستوفر شكل، آنمارى شيمل، ويكتوريا هلبروك، يوهان بورگل، محمد استعلامى، جان كوپر، رادريك واسى و لئونارد لويزن.
مترجم فاضل كتاب كه تاكنون عمر و اندوخته خود را صرف عرضه و انتقال ميراث مينوى عارفان و صوفيان كرده و در كارنامه كامياب خود تعداد زيادى كتاب در اين عرصه آماده نموده است، در مقام ترجمه ميراث تصوف افزون بر اتكا به دانش وسيع خود، به راهنمايى هاى مستمر استاد لويزن متكى بوده است. بسيارى از نويسندگان مقالات هم گويا ترجمه فارسى مقاله خود را از نظر گذرانده و مهر تأييد بر آن زده اند.
به هر روى انتشار مجموعه دوجلدى ميراث تصوف، هم لويزن را در معرض آفرين ايرانيان قرار مى دهد، هم كيوانى را سزاوار تحسين مى كند و هم نشر كوشاى مركز را مستحق تبريك مى نمايد.
هفت نسل روشنفكرى در فرانسه
بحران در حلقه
روشنفكران در يفوسى
بخش سوم و پايانى
234246.jpg
رامين جهانبگلو
در اين جا مى بايستى به ژاك دريدا و جنبش شالوده شكنى فرانسه اشاره كرد. نقد دريدا ازهستى شناسى سنتى و تاريخ فلسفه غرب در اين امر خلاصه مى شود كه مسأله هستى هميشه به صورت Ousia يا جوهر مطرح شده بود و با نقد اين جوهر، جمعى به اين نكته مى  رسند كه حد و مرزى براى گفتمان فلسفى وجود دارد. متفكرى چون پل ريكور هستى شناسى را به عنوان جوهر مطرح نمى كند بلكه با تأثيرپذيرى از فلسفه ارسطو و با نوگرايى در زمينه فلسفه ارسطو مسأله هستى را به عنوان «فعليت» يا dunamis  مطرح مى كند و از اين راه پايه فلسفه سياسى جديدى را مى گذارد. بنابراين در روشنفكرى بعد از جنگ بين الملل دوم در فرانسه ما ۴ مكتب مهم داريم:
۱- اگزيستا نسياليسم
۲- روشنفكرى كه به نقد رژيم هاى تمام گرا مى پردازد.
۳- مكتب فوكويى نقد امپرياليسم لوگوس
۴- دريدا و شالوده شكنى
ما در اين جا به نوعى روشنفكرى به گونه ملى گرايى فلسفى در زمينه هاى فلسفى و علوم انسانى مى رسيم كه بحث اصلى آن مرتبط با فلسفه ايده آليسم آلمانى است. در مقابل ايده آليسم آلمانى كه كانت، هگل و ... نمايندگان آن  هستند. ملى گرايى فلسفى كه روشنفكرى فرانسوى به آن مى رسد مسأله ايده آليسم دكارتى را مطرح مى كند. توجه ريكور به روشنفكران و انديشمندان آمريكا و انگليس چون هانا آرنت و جان رالز است. با ريكور روشنفكرى فرانسه به فراسوى انديشه پسامدرن غير انقلابى بازگشت مى كند. اين نوآورى جديد در زمينه روشنفكرى ما را به نگاه جديد به فلسفه سياسى مى برد كه خودمختارى جديدى در ميان روشنفكران جديد فرانسه به انديشه سياسى داده است.
با چاپ كتابى، گلدكسمن مطرح مى كند كه بر عليه انديشه رمانتيك آلمانى، دكارت پايه گذار فلسفه ترديد است و پايه گذار سنت ديگرى است كه مى توان آن را در برابر ايده آليسم آلمانى قرار دارد. در اين جا برخورد روشنفكرى ميان سنت آلمانى و سنت فرانسوى را مى بينيد كه در برخورد ميان هابرماس با روشنفكران فرانسوى چون فوكو و دريدا مشخص است.
هابرماس اين روشنفكران را به عنوان «محافظه كاران جديد» مى خواند و معتقد است كه ريشه هايش خردستيزى در فرانسه است و نه در تفكر رمانتيك آلمانى كه گلدكسمن آن را مورد حمله قرار مى دهد.
جنبش پديدارشناسى فرانسوى كه تحت تأثير فلسفه هاى هوسرل و هايدگر است در دو روشنفكر مهم جلوه مى كند:
۱- پل ريكور
۲- امانوئل لويناس
لويناس با نقد هستى شناسى كلاسيك غرب به ويژه مسأله اخلاق را دوباره در قلب بحث هاى روشنفكرى فرانسه قرار مى دهد. از نظر لويناس هستى شناسى هگل ما را به انديشه نزاع ميان سوژه ديگرى مى برد كه مى بايستى آن را پشت سر گذاشت و به فلسفه ديگرى رسيد. اشكال بزرگ لويناس در اين است كه با نقد هستى شناسى كلاسيك غرب، مبانى هستى شناسى ديگرى براى روشنفكرى در نظر نمى گيرد، بلكه فقط اولويت را به اخلاق دگربودگى يا غريبيت مى دهد. روشنفكرى لويناس مسأله آگاهى در مورد ديگرى را جايگزين آگاهى تاريخى و پديدارشناسى هگلى مى كند.
جريان ديگرى كه د رروشنفكرى فرانسه به نقد هستى شناسى كلاسيك غرب مى پردازد ولى نه از هايدگر و هوسرل بلكه از نيچه و كانت تأثير مى گيرد؛ ژان فرانسوا ليوتار از بنيان گذاران انديشه پسامدرن است. او درباره پايان روايت هاى كلان سخن مى گويد.
ما به دورانى رسيديم كه هيچ گونه نگرش كلان ديگرى وجود ندارد ما فقط در جهانى  هستيم كه بازى هاى كلانى انجام شود. از نظر ليوتار سرانجام عقل گرايى دوره روشنگرى به آشوييتس منتهى مى شود. ليوتار معتقد است كه پسامدرن ها چيزى جز پسامدرن به ما پيشنهاد نمى كنند و پروژه فلسفه سياسى براى روشنفكرى ندارند و تنها كارى كه مى توانيم بكنيم اين است كه درباره بحران ها و چالش هاى مدرنيته بينديشيم. در اين جا مى توان نگرش جديد افرادى جديد چون ليوتار به كانت را اشاره كرد. كانتى كه آن ها به آن اشاره مى كنند با كانتى كه جريان نوكانتى فرانسه يعنى پل ريكور و ديگران به آن اشاره مى كنند متفاوت است. ليوتار به نقد قوه حاكم كانت و مسأله زيبايى شناسى او اشاره مى كند، در حالى كه پل ريكور، بيشتر به نقد دوم كانت يعنى نقد عقل عملى توجه دارند. نگاه روشنفكرى چون ليوتار به اين پرسش است كه در بيرون از ما چه رويدادى رخ مى هد؟ يعنى آن جا كه روشنفكرى چون لويناس بيرون از ما را ديگرى مى نامد، ليوتار بيرون را به عنوان رويكردى مى داند كه براى ما اتفاق مى افتد. پس در اين جا بار ديگر روشنفكرى فرانسه مسأله «خود» و «آگاهى» را مورد سؤال قرار مى دهد. ما از يك سو نگرش روشنفكرى اى داريم كه مبانى نظرى خود را در فلسفه اخلاق جست و جو مى كند و از سوى ديگر نگرش روشنفكرى داريم كه اين بحث را مطرح مى كند كه چه كسى قانون گذار است؟
در روشنفكرى فرانسه، انديشمندانى چون پل ريكور هست كه هم تحت تأثير فلسفه آلمانى هوسرل است و هم تحت تأثير فلسفه فرانسوى گابريل مارسل و نه به دنبال پسامدرن هاست و نقد فلسفه تاريخ و نه به دنبال لويناس و مسأله ديگرى .او به دنبال نوآورى در زمينه فلسفه سياسى است.
ريكور با خوانش جديدى از ارسطو مى كوشد تا بحث جديدى در زمينه پلوراليسم و دموكراسى را وارد بحث هاى روشنفكرى فرانسه بكند. ريكور با طرح مسأله خود يا خويشتن هم از دكارت فاصله مى گيرد و هم از خود نيچه اى (خود نيچه اى اگر ابرانسان نباشد، خودى تحقيرشده است.)
خودى كه ريكور در آن صحبت مى كند، «خود همانند ديگرى» است. ريكور قصد ندارد كه فلسفه هگلى را كنار بگذارد، چون آن را امروزى مى داند. براى ريكور بحثى كه در فلسفه هگل درست است بحث آگاهى پديدارشناختى است، نه بحث رسيدن به يك دولت. ريكور با فرايند پديدار شناختى فلسفه هگل موافق است و در جست و جوى ايجاد يك پديدارشناسى خود هست. ريكور مى كوشد تا راه حلى براى ديالكتيك ميان كليت و جزئيت پيدا كند، بدون اين كه به يك خود تحقير شده در مقابل كل برسد يا به فلسفه كليت و تام گرا. بنابراين روشنفكرى فلسفى پل ريكور روشنفكرى پايان تاريخ نيست كه ما در انديشمندان پسامدرن مى بينيم.
ريكور روشنفكرى است كه فلسفه تاريخ را بار ديگر وارد فرايند انديشه روشنفكرى در فرانسه مى كند و اين كار را در سه زمينه انجام مى دهد:
۱- با توجه به فلسفه زبان (خود زبان شناختى)
۲- با توجه به تجربه تاريخى خود
۳- با توجه به فلسفه سياسى خود (خودى كه از مرحله زبان شناختى و تاريخى به مرحله مسؤوليت مى رسد)
روشنفكرى امروز فرانسه ديگر دوران طلايى خود را طى نمى كند. بخش اعظمى از اين روشنفكرى در چارچوب نهادهاى دانشگاهى و فرادانشگاهى مثل College du France و عمل مى كنند.
***
وقتى به گذشته نگاه مى كنيد مى بينيد كه سارتر و بودار خود يك نهاد بودند و به هيچ نهادى وابسته نبودند.
امروزه مجلاتى چون Temps وModerns و Esprit و La regle du Jeu از قدرت سياسى و روشنفكرى كمترى برخوردارند كه روزى Les Temps Moderns  داشت.
روشنفكرى در فرانسه تبديل به وضعيت گذرايى شده كه از يك سو به سوى ديگرى در حركت است.
۱-شايد علت اين افول را در مرگ بزرگان روشنفكرى فرانسه چون سارتر، آرون، فوكو، ليوتار، بودريار، ليوتار و ... بدانيم.
۲- همچنين علت ديگر مى تواند پايان جنگ سرد و افول ايدئولوژى ها و همچنين فرآيند جهانى شدن سياست واقتصاد باشد كه روشنفكر- شهروند را تبديل به روشنفكر بازيگر كرده است.
روشنفكر فرانسوى ديگر تماشاگر متعهد (به قول آرون) نيست بلكه بازيگر غيرمتعهد است كه خود تبديل به مصرف كننده شده است. آن چه مهم است حضور در دستگاهاى ارتباط جمعى است نه نقد اين دستگاها. نقد روشنفكرى سيستم خود در درون سيستم خفه شده است.
شايد به نوعى بتوان گفت كه آرمان دريفوسى روشنفكر فرانسوى امروز دچار بحران است چون دچار نوعى محافظه كارى جديد شده است.
به عبارت ديگر روشنفكران فرانسوى در دوره هاى گوناگون قرن بيستم از آرزوى بزرگ ايجاد مذاهب سكولار جديدى در قالب فاشيسم يا كمونيسم به افول بت ها و پيامران روشنفكرى رسيدند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |