سه شنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۴ -
Tue, Nov 1, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۲۹۸
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
راويان
فرار بزرگ
برادرى تعريف مى كرد: مدتها بود كه دلم از اسارت و از اعمال وحشيانه عراقيها گرفته بود، هر زمان كه از پشت سيمهاى خاردار به آسمان نگاه مى كردم و يا پرنده اى را مى ديدم كه در فضاى لاجوردى آسمان آرام بال مى زند، دلم هواى پريدن مى كرد و دنيا در برابر چشمانم تيره و تار مى شد، اين فكر لحظه اى دلم را آرام نمى گذاشت تا كه تصميم به فرار گرفتم و همه چيز و همه جا را در هر فرصتى زير نظر داشتم تا شايد موقعيتى حاصل شود.
هر روز حوالى ساعت ۳ بعدازظهر خودرويى براى حمل و نقل زباله هاى اردوگاه به داخل مى آمد و چون شامل دستگاه زباله خردكن بود،  پنهان شدن در انبوه زباله ها امكان نداشت، تصميم گرفتم شانس خود را بيازمايم و با آويزان شدن به زير خودرو زباله به بيرون از اردوگاه بروم. اميد زيادى به موفقيت نداشتم اما همين قدر كه مى دانستم اين عمل عراقيها را به خشم مى آورد برايم شكلى از انتقام محسوب مى شد...
خودرو هر روز طبق برنامه اى زباله ها را بار كرده و سپس به طرف شهر رماديه حركت مى كرد، دل به دريا زدم و در لحظه اى دور از چشم نگهبانان خود را در زير خودرو مخفى كردم. خودرو به راه افتاد و در حالى كه دلم مى لرزيد، از اردوگاه بيرون رفت اما آن روز نمى دانم چرا راننده مسير ديگرى را انتخاب كرد و به پاركينگى كه درست روبروى اردوگاه بود رفت و در كمال تعجب خودرو را خاموش كرد و پياده شد و رفت. گفتم: حتماً كارى دارد برمى گردد، ساعتى منتظر شدم دستانم تاب و توان نگهدارى بدنم را نداشت. آرام در زير ماشين روى زمين نشستم، كسى مرا نمى ديد، پاركينگ با اردوگاه بيشتر از ۱۰۰ متر فاصله نداشت يعنى درست آن سوى سيمهاى خاردار واقع شده بود و جزيى از پادگان بود،  اميدى به بيرون رفتن نبود. به راننده لعنت مى فرستادم، تا چند دقيقه ديگر سوت «داخل رو» به صدا درمى آمد و با آمارگيرى عراقيها فرار من مشخص مى شد. تصميم عجيبى گرفتم و آن اين بود كه به اردوگاه بازگردم!! اما چگونه كه مرا نبينند؟ راهى به جز در اصلى نبود.
آرام به راه افتادم، دو تن از سربازان عراقى از كنار من گذشتند و نگاهى به سرتاپاى من كردند اما چيزى نگفتند ... از در ورودى عبور كردم و به نگهبانان گفتم: «مى خواهم داخل بروم!» آنان با سر و صداى زياد دور مرا گرفتند كه اينجا چه مى كنى؟ گفتم: يكى از افسران شما مرا براى بيگارى به بيرون آورده است. نگاهى به هم انداختند و گفتند چگونه تو از اين در، رفته اى كه تو را نديده ايم؟ خود را به نفهمى زدم و گفتم: «من چه مى دانم از آن افسر بپرسيد!» يكى از آنها به ديگران گفت: «ديگران هم حرف مرا تصديق كردند». برخورد من با آن خونسردى عجيب آنان را به شك و ترديدى فرو برده بود... .
عاقبت شايد از ترس اينكه مسؤوليت اين امر متوجه آنان شود آرام در را به روى من گشودند و مرا به سرعت به داخل فرستادند و من بدون هيچگونه مشكلى به ميان بچه ها بازگشتم، با وجود اينكه حدود يك ساعت و نيم در خارج از اردوگاه به سر برده بودم. اين راز را تا مدت ها پيش خودم نگه داشتم. بعدها متوجه شدم كه آن روز، روز تعطيلى در عراق بود و راننده ماشين پس از بار كردن زباله ها به بيرون پى كار خود رفته بود!! هر وقت اين خاطره را به ياد مى آورم به بدشانسى خودم و به حالت عراقيها مى خندم... مدتها بعد وقتى جريان را براى يكى دو تن از دوستان نزديكم تعريف كردم هيچكس باور نكرد...
راويان
اولين ماه رمضان در اسارت
اولين ماه مبارك رمضان در اسارت با هوايى بسيار گرم و طاقت فرسا آغاز شده بود. نه خبرى از آب خنك در سحر و افطار بود و نه وسيله خنك كننده اى براى روزهاى گرم ماه رمضان. بايد آفتاب داغ و گرماى شديد را با زبان تشنه و شكم گرسنه تحمل مى كرديم. چند روزى از ماه رمضان به اين ترتيب گذشت بعد از آن اسرا از فرمانده عراقى خواستند به خاطر ماه رمضان غذاى ظهرها را نصف كنند، نصفش را سحر و نصفش را افطار بدهند و اگر ممكن است، چند قالب يخ هم بياورند. فرمانده عراقى چيزى نگفت و رفت.
يادم مى آيد روزهايى را كه برادران روزه دار بعدازظهرها از شدت گرما بدن هايشان را بر روى زمين نم دار آسايشگاه مى چسباندند تا شايد عطش آنان كمتر شود. يك روز بعد از نماز مغرب عراقى ها آمدند و گفتند: ده نفر براى گرفتن غذا بيايند. مدتى طول كشيد اما از غذا خبرى نشد. يك دفعه متوجه شديم آن نامردها به جاى دادن غذا، آن ده نفر را برده و در گِل قرار داده و داخل گوش و دهان آن ها لجن كرده اند. وقتى سربازان برادران را با آن وضع به آسايشگاه برگرداندند، در حالى كه مى خنديدند، گفتند: همه غذاها را اينها خورده اند! اگر كس ديگرى هم هوس غذا خوردن كرده، خبر بدهد!
با وجود اين، ماه رمضان با تمام مشكلات سپرى شد.
باز هواى وطنم آرزوست
234390.jpg
يكى از دوستان تعريف مى كرد: در روز چهارم يا پنجم از آغاز جنگ تحميلى بود كه عراقى ها شمار زيادى از اسرا را كه اغلب آنان مردم غيرنظامى بودند به همراه عده اى از برادران پاسدار و ارتشى به يك سوله منتقل كردند. شب هنگام، اين عده كه حدود ۳۰۰ الى ۴۰۰ نفر مى شدند با صداى بمباران بغداد از سوى جنگنده هاى تيزپرواز مواجه شدند و آتش برخاسته از تأسيسات منهدم شده عراقى همگى را به وجد آورده بود كه ناگهان صداى گرمى آن سروده معروف: «باز هواى وطنم، وطنم آرزوست» را سر داد، همگى بى اختيار همراهى كردند و خروش دشمن شكن ياران، پادگان را به لرزه انداخته بود و براى سياسى كردن مطلب بيتى نيز بدان افزوده شده بود.
باز هواى وطنم، وطنم آرزوست
جد حسين الحسنم، حسنم آرزوست
خمينى بت شكنم، شكنم آرزوست
باز هواى وطنم، وطنم آرزوست
براستى كه لحظه زيبايى بود در حصار دژخيمان بعث لب ها و دل ها در يك زمان يك سخن را زمزمه مى كردند، به ياد وطن، به ياد امام بت شكن فرياد مى زدند، حماسه و اشك در چشم ها موج مى زد و سروصدا و فرياد دشمن اثرى نداشت ، به ناچار تسليم شدند.
انفجار نيروگاه بغداد، انفجار عقده دلها شده بود، انفجار بغض وامانده در سينه ها شده بود، انفجار فرياد مظلومان بر كاخ ظالمان گرديده بود... به هر حال آن شب گذشت و تنها چاره دشمن حركت دادن سريع اسرا از آن مكان بود.
وزارت دفاع
صبح آن روز از صبحانه خبرى نبود، تا نزديك ظهر منتظر مانديم، گاه بى هدف قدم مى زديم، خاك و خون جبهه با عرق تن و خاك زمين سردى كه شب هنگام بدون زيرانداز به روى آن خوابيده بوديم، بر بدنها بيداد مى كرد... كه ناگهان فرياد نگهبانان ما را به خود آورد، ابتدا گفتيم صبحانه مى دهند اما نه، سخن از حركت و بيرون رفتن بود. خودروهاى قرمز رنگى بيرون، در انتظار ما بود؛ يك كمپرسى كه آن را به صورت اتاقكى از فلز ساخته بودند و به جز يك سوراخ به اندازه لوله يك اسلحه در جلو و يك مربع ۵ سانتيمترى در عقب هيچ منفذ و راهى به خارج نداشت و درست همانند يك تانكر مربع شكل بود.
با دستان بسته ما را به داخل اين اتاقكها انداختند. ۱۰ تا ۱۳ نفر در هر خودرو، گرماى بالاى ۴۰ درجه فصل خرماپزان بغداد، ورق هاى فلزى اتاقك را داغ كرده بود. در كه بسته شد همه احساس خفگى كردند، عرق از تمام بدنها سرازير شد، فرياد زديم هوا نيست... ولى جواب، غرشى با نشان دادن اسلحه بود، نيم ساعت بدون حركت آنجا بوديم، كف اتاقك از عرق خيس شده و به اطراف سرازير شده بود. يكى گفت: «اينجا مكان مرگ است، ما را بدون هوا خفه كرده و مى كشند!»
هر يك بى حال به گوشه اى افتاده بوديم و خدايا خدايا مى كرديم. ماشين كه به راه افتاد از روزنه جلو كمى هوا به داخل آمد. يكى يكى صورت خود را مقابل آن هواى داغ مى گرفتيم، انگار نسيم بهشتى است. بيشتر از يك ساعت ما را بى هدف در خيابان هاى بغداد گرداندند.
پيرمردى عرب زبان كه غيرنظامى بود و از سر و وضعش پيدا بود كه چوپان است به حال اغما افتاده بود و بين مرگ و زندگى دست و پا مى زد، كف از لبانش جارى شده بود و عضلاتش همانند كسى كه دچار صرع شده باشد منقبض شده بودند. او را تكان مى داديم و گاهى در كنار روزنه قرارش مى داديم. اما بى فايده بود، فرياد زديم: «حرس واحد الموت، الموت...» يعنى سرباز، يكى دارد مى ميرد، بى فايده بود، از او قطع اميد كرده بوديم كه خوشبختانه اين مسير بى هدف به پايان رسيد و در مقابل ساختمانى كه بعداً فهميديم به وزارت دفاع عراق تعلق دارد، پياده شديم.
پيرمرد مفلوك را در كنار جدولى خوابانيديم و قدرى آب به سر و رويش زديم. با چشم بندهايى كه از قبل دوخته و آماده شده بود چشمان ما را بستند، عرق از سر و روى ما جارى بود، به ستون يك در حالى كه دستها را بر شانه هم نهاده بوديم به حركت درآمديم. دست نفر اول را يك سرباز عراقى گرفته بود.
مدتى ما را بى هدف دور محوطه گرداندند كه به اصطلاح راه ورود و مسافت را نتوانيم حدس بزنيم.
اما از پستى بلندى محوطه و نيز نظرهايى كه از زير پارچه به زمين مى انداختيم معلوم بود كه ما را دور مى گردانند، سپس با همان چشمان بسته ما را به صورت صف هاى ۵ نفره جلوى ساختمانى كه به پاركينگ شباهت داشت نشاندند و از صدايى كه مى آمد فهميديم در جلو يك كولر آبى هستيم.
بدن هاى لبريز از عرق در زير چند كولر آبى بزرگ قرار گرفته بود و هواى سرد به پشت خيس و بدن مرطوب اسرا مى خورد. بعد از دقايقى همگى از اين تغيير ناگهانى هوا به لرزه افتاده بودند و اگر كسى سعى مى كرد كه اندكى خود را حركت دهد پوتين سرباز عراقى سرش را نوازش مى داد! نزديك به يك ساعت ما را در همان حال نگه داشتند. بدن ها عرق كرده، خشك شده و يخ زده بودند، تمام عضلات بدن مان به صورت وحشتناكى منقبض شده بودند.
فرمان دادند كه بلند شويد. فقط چند نفر كه در موقعيت دورترى قرار داشتند، توانستند برخيزند، بقيه قدرت راست كردن كمر خود را نداشتند، با لگد و مشت سربازان هر طور بود ما را به داخل اتاقى با مساحت ۱۰*۱۵ بردند، چند پتوى كثيف اتاق را پوشانيده بود، هر يك به گوشه اى افتاديم. چند روستايى هم از قبل آنجا بودند، از آنان پرسيدم: «اينجا كجاست؟» گفتند: «وزارت دفاع عراق است و از شما بازجويى مختصرى مى كنند و در صورت مشكوك نبودن شما را به اردوگاه منتقل مى كنند.»
از شام هم خبرى نبود و گرسنه، شب را در لابه لاى پتوهاى خاك گرفته به سر آورديم، يكى از بچه ها در پتوى خودش يك شپش ديده بود، همه با خيالى ناراحت و منزجر شب را سپرى ساختند. صبح به هر يك از ما يك ليوان شير بسيار رقيق با دو عدد نان قندى دادند و سپس بازجويى و سؤال و جواب شروع شد.
اسرا از وزارت دفاع خاطرات تلخى دارند. در ساختمان مجاور، سلول هاى زندان و شكنجه گاه هاى بعث قرار داشت و فرياد زندانيانى كه شكنجه مى شدند گاه و بيگاه شنيده شده بود. عده اى پس از اينكه به آن ساختمان داخل مى شدند هرگز بيرون نمى آمدند و سلول هاى نمناكى كه در طبقات زير وجود داشت حكايت از اين داشت كه اين مكان مختص اسرا ساخته نشده بلكه نظاميان مخالف و مظنون هم از اين مكان بى نصيب نبودند. يكى دو نفر از اسراى عرب زبان را نيز كه از روستاهاى بستان اسير كرده بودند به عنوان مترجم نگهدارى مى كردند...
آرى وزارت دفاع عراق در تاريخ جنگ تحميلى براى آزادگان همواره خاطرات مهيبى را به همراه دارد و سلول ها و آجرهاى آن هر يك نشان از حماسه اى پرشور و دليلى بر قدرت استقامت سلحشوران اسلام است. گفتنى است كه همين ساختمان در سالهاى آخر جنگ تحميلى مورد هدف موشك هاى ايرانى كه نشانى از خشم خداوند بود قرار گرفت و نيمى از آن منهدم گرديد.
مؤسسه فرهنگى پيام آزادگان


|   شناسنامه   |   آرشيو   |