|
معناشناسى معنى شناسى نيست!
|
|
|
حميد رضا شعيرى شايد بسيارى از كسانى كه علاقه مند به مطالعات مربوط به حوزه معنا در توليدات زبانى هستند هنوز بين معنى شناسى و معناشناسى فرق قائل نمى شوند. اگر چه معنى و معنا هر دو در زبان اتفاق مى افتند، اما داراى كاركرد و هدف يكسان نيستند. در اين نكته كه مطالعات و تحقيقات مربوط به معنى نسبت به معنا از قدمت بيشترى برخوردارند شكى نيست. اما آنچه كه مسلم است اين است كه منظور ازبررسى معنا، مطالعه مجموعه هاى معنادار است و چنين مجموعه هايى ما را با فرآيندى روبرو مى سازند كه عناصر متفاوت آن در كنار يكديگر قرار مى گيرند تامتنى داراى بافت را شكل دهند. به اين ترتيب معنا در مجموعه هاى بزرگ گفتمانى اتفاق مى افتد. اعتقاد به مجموعه يعنى اعتقاد به ارتباط عناصر گفتمانى با يكديگر. خود اين ارتباط نيزتابع شرايطى از قبيل تعامل، تبانى، چالش و رقابت گونه هاى زبانى در يك متن است. به عنوان مثال، در يك گفتمان تبليغاتى جهت نشان دادن كارآيى يك مايع شوينده، تعامل عناصرى مثل كف سالن كه با سراميك فرش شده است، خود مايع شوينده و خانم خانه كه استفاده كننده از آن مايع مى باشد لازم است. سپس در يك عمليات كنشى (عمليات شست و شو)، با تبانى بين عناصرى مثل كف سراميكى، مايع تميز كننده، آب و كاربر آن محصول، معنايى تحت عنوان تميزى و يا درخشش اتفاق مى افتد كه خود در چالش با كثيفى قرار دارد. همانطور كه مى بينيم، طى فرآيندى كه داراى زمانى اوليه و زمانى ثانوى است، به واسطه تعامل مجموعه اى از عناصر، گذر از گونه معنايى منفى (كثيفى) به گونه معنايى مثبت (تميزى ) اتفاق مى افتد.مطالعه چنين فرآيندى كه حاصل آن تغيير معنا، پويايى و پيشروى در زمان است در حيطهً مطالعات معناشناسى مى گنجد. همانطور كه مى بينيم، معناشناسى مى تواند به بررسى حركت پويايى بپردازد كه در متن اتفاق مى افتد. ما چنين مطالعه اى را مربوط به حوزه معناشناسى روايى مى دانيم. در چنين حالتى، معمولاً متن با يك نقصان شروع مى شود كه در طى يك سلسله كنشها، عوامل متن در صدد رفع آن و عبور به وضعيتى متفاوت بر مى آيند. به عنوان مثال در داستان سيندرلا ما با متنى مواجه هستيم كه ما را از وضعيت اوليه يعنى فقر به سوى وضعيتى ثانوى يعنى ثروت مندى سوق مى دهد. چنين تغيير وضعيتى خود تابع مجموعه عمليات برنامه ريزى شده اى است كه به طور مرحله اى پيش مى رود تا در نهايت به تغيير معنا منجر شود. بر اين اساس، توليد معنا تابع تغيير معنا مى باشد. اين همان چيزى است كه تبيين كننده نوعى معنا شناسى پويا و ديناميك است. اما ايرادى كه به چنين مطالعه اى وارد مى باشد اين است كه محدود به بررسى نظامهاى خطى كه نظامهايى بسته مى باشند، مى گردد. البته خاصيت متون روايى بسته بودن و يا كليشه اى عمل كردن آنها است. چرا كه داراى يك نقطه آغاز و يك نقطه پايان هستند. اما در مقابل متون روايى، متون ديگرى وجود دارند كه ديگر در قالبهاى كليشه اى و يا از پيش تعيين شده نمى گنجند و در آنها توليد معنا ديگر تابع تغيير معنا نمى باشد. بلكه معنا تابع نوعى حضور است كه در همه حال امكان توليد آن ميسر است. همين نكته است كه ما را از معناشناسى روايى به معناشناسى منعطف، باز و حساس سوق مى دهد. در اين حالت، ديگر توليد معنا تابع يك برنامه خاص از پيش تعيين شده نيست، بلكه داراى سياليتى است كه به آن امكان بروز در هر شرايطى را مى دهد. به عنوان مثال در يك سكانس تبليغاتى، ديگر آنچه كه اهميت مى يابد، گذر از گونه معنايى كثيفى به تميزى با برنامه اى حساب شده و روايى نيست، بلكه نوع حضور حسى- ادراكى است كه محصول مورد نظر مى تواند از خود بروز داده و به اين ترتيب جنبه اى از معنا را كه آن هم متكثر است در ما ايجاد نمايد. به همين دليل است كه معنا منعطف جلوه مى نمايد. در حالى كه وقتى صحبت از معنى شناسى مى شود ما ديگر با يك مجموعه، بافت يا عناصر تشكيل دهنده يك جريان معنايى كارى نداريم. آنچه كه در مطالعات مربوط به حوزه معنى به آن پرداخته مى شود، يك عنصر از ميان همه عناصر است. به عنوان مثال، در زبان آنچه كه اهميت مى يابد، واژه است و يا در نهايت جمله. پس ما يك معنى شناسى داريم كه همان سمانتيك (Semantique) است كه ساختارگرا نيز مى باشد و به بررسى واحدهاى كوچك زبانى مى پردازد ويك معناشناسى داريم كه فرانسويها آن را سميوتيك(Semiotique) امروزى مى نامند ومطالعه مجموعه هاى معنادار (متن و گفتمان) را مورد هدف قرار مى دهد. بر اساس اين تعريف مى توان ادعا نمود كه معنى شناسى بيشتر به حوزه زبان شناسى نزديك مى شود و رويكردى زبان شناختى دارد. به همين دليل مى توان آن را معنى شناسى زبان شناختى نيز ناميد. اما معنا شناسى به شيوه اى كه مورد نظر ماست، بيشتر به حوزه معناشناسى مربوط مى شود واگر چه آبشخورى زبانشناختى دارد، اما با رويكردى معنا شناختى كه در نظر گرفتن روابط همنشين در مجموعه هاى معناداراست،به مطالعه معنا مى پردازد. البته نمى توان در چنين رويكردى حضور علومى همچون زبانشناسى، فلسفه زبان، قوم شناسى، انسان شناسى و پديدار شناسى را ناديده گرفت. اما اين علوم موجبات تغذيه نظرى معناشناسى را فراهم آورده اند بى آنكه روش مطالعه آن را تحت تأثير قرار دهند. با توجه به اين استدلالها، اينك زمان آن فرارسيده است كه اين ابهام دست و پا گير در مورد معنى و معنا از حوزه مطالعات مربوط به معنا برداشته شود. در همين راستا بايد اضافه نمود كه معنى شناسى زبان شناختى خود را محدود به واژه، جمله و گونه هاى زبانى جدا افتاده از متن و گفتمان مى داند. در بافت عمل نمى كند و خود را وقف مطالعه گونه هاى ثابت و يا كليشه هاى زبانى مى كند. به همين علت است كه در نظام مطالعاتى جانشينى مى گنجد و روابط همنشين را در سطح بسيار محدود و نحوى مورد بررسى قرار مى دهد. اين همان چيزى است كه ما را به نوعى با يك انجماد معنايى مواجه مى سازد. براى رهايى از اين بن بست معنايى، لازم شد كه سير مطالعات معنايى آغاز شوند. تنها در اين حالت است كه معنا پويايى خود را به دست مى آورد. در همين جااست كه پاى فرآيند به ميان مى آيد. در واقع، معنا آنجايى رخ مى دهد كه تغيير و تحولى شكل گرفته باشد. بى شك، چنين تغيير و تحولى تابع فرآيندى است كه حركتى پويا و رو به جلو را ترسيم كند. پس ديگر نمى توان در حصار واژه و جمله ماند. چرا كه پاى يك مجموعه به ميان مى آيد. در چنين مجموعه اى عناصر متفاوتى دخيل هستند كه در حين افتراق داراى اشتراك نيز هستند. اين عناصر دخيل در مجموعه هاى معنادار علاوه بر اينكه پويا هستند، در تعامل با يكديگر نيز به سر مى برند. اين تعامل مى تواند نوعى كشمكش، چالش، همنوايى، همخوانى، يا رفع نقصانهاى حركتى و معنايى باشد. شايد اينك زمان آن فرا رسيده است كه ما به اين مجموعه هاى معنادار عنوانى را اطلاق كنيم. بعضى ها آن را متن خوانده اند، چرا كه پاى يك كليت معنايى در ميان است. اما به نظر من بايد از اين هم فراتر رفت و عنوان گفتمان را براى يك مجموعه معنادار در نظر گرفت. به اين دليل كه تعامل معنايى به مسائل درون متنى ختم نمى شود و مخاطب متن همواره در تعامل با آن به سر مى برد. به ديگر سخن، بنده معتقدم كه هيچ متنى كامل نيست و اين گفته ياب يا گفته خوان است كه در فرآيند تكميل متن شركت مى كند. به همين علت است كه ما در معناشناسى با گفتمان سر و كار داريم. به عنوان مثال معناى گفته اى چون « فكر نمى كنى كه هوا خيلى گرم است» زمانى كامل مى شود كه گفته ياب كولر را روشن كند، پنجره را باز كند يا يك پروژه سفر به منطقه اى خنك را طراحى كند و يا اينكه با ذكر دلايلى چنين سخنى را وهم آلود بخواند. يعنى اينكه شريك گفتمانى گردد و در تكميل آنچه كه نقصان يا خلأ معنا ناميده مى شود، شركت جويد. در اين حالت است كه معنا فرآيندى مى شود و تعامل معنايى شكل مى گيرد. پس، به گفتمان معتقد بودن يعنى هم گفته پرداز، هم گفته ياب و هم گفته را در نظر گرفتن. در معنى شناسى ما با نظام زبانى خطى آن هم در حد جمله سر وكار داريم. هر چيز روندى بسيار منطقى و قالبى دارد. در حالى كه در معناشناسى حركت هم در طول، هم در عرض، هم در عمق و هم در حاشيه مورد بررسى قرار مى گيرد. به همين دليل از قالب، چارچوب و كليشه خارج مى شويم. به عنوان مثال در يك گفتمان تبليغاتى در مورد ماشين، ديگر فقط بحث سرعت، قدرت و عملكرد اجزاى مكانيكى ماشين مطرح نيست، بلكه نوع حسى كه ايجاد مى كند، شيوه حضورى كه از آن بهره مند مى گردد (حضور پر، نيمه، از روبرو، از پشت، مبهم يا آشكار...)، نوع مدلول پردازى آن (تكيه بر آرامش، بر رفاه، بر امنيت، بر تكنولوژى بالا...)، نوع فضايى كه در آن حضور مى يابد، زاويه ديدى كه بر اساس آن نمايان مى گردد (منقطع، كامل، بسته، باز، پيوسته...) و غيره، همه و همه در توليد معنا دخيل مى باشند. در پايان بايد اضافه نمود كه منظور ما از مجموعه هاى معنا دار فقط گفتمانهاى كلامى نيست. بلكه كليه توليدات زبانى اعم از كلامى و غير كلامى ( تصوير، ژست، نقاشى، مجسمه، معمارى، موسيقى...) گفتمان محسوب مى شوند و معنا شناسى بر خلاف معنى شناسى به دنبال مطالعه نظام مند چگونگى توليد و دريافت معنا در مجموعه هاى معنادار است. كتابنامه ۱/ A.j.Greimas et J.Courtes, Semiotique. Dictionnaire raisonne de la theorie du langage, Paris,Hachette ,1993 ۲/Fontanille J., Semiotique du discours, Limoges, Pulim, 1998 ۳/Courtes J., Semiotique du langage, Paris, Nathan, 2003 ۴.حميد رضا شعيرى، مبانى معناشناسى نوين، تهران، سمت، ۱۳۸۱. *حميدرضا شعيرى، مدير گروه زبان و ادبيات فرانسه دانشگاه تربيت مدرس و از اعضاى گروه نشانه شناسى ايران
|