سه شنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۴ -
Tue, Nov 1, 2005
جوان
۳۲۹۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
دنياى مواد غذايى
دانشگاه
دنياى مواد غذايى
قصه هاى راست و دروغ!
234387.jpg
پرديس شكيبا
بالا رفتيم دوغ بود، پايين آمديم ماست بود، قصه ما راست بود.
راستى اگر ماستى وجود نداشت، قصه راستى داشتيم!!؟
... بارها و بارها در ميان تعارفات معمول و تكرارى ديگران را به يك لقمه نان ماست و پنير دعوت كرديم.
آدم هاى بى حال و حوصله و به قول معروف شل و ول را «ماست» ناميده ايم و خيلى ها را هم ديده ايم كه «ماست ها» را كيسه مى كنند!
و استفاده از اين منبع غذايى ارزشمند در سر سفره بسيارى از ايرانيان عادى و معمولى است. سؤالى كه پيش مى  آيد اين است كه اولين بار چگونه، چه كسانى و در چه زمانى متوجه تهيه ماست از شير شدند و آيا اگر انسان قرن حاضر با تمام ادعاهايش در آن زمان زندگى مى كرد، مى توانست چنين كشفى داشته باشد؟! شايد موضوعاتى از اين قبيل خيلى ساده به نظر برسند اما حقيقت اين است كه در پس همين سادگى، چند نكته  با ارزش وجود دارد. اول اينكه: نسبت به آنچه در رژيم غذايى خود داريم، با دقت و حساسيت بيشترى عمل مى كنيم و نكته ديگر آنكه نسبت به اتفاقات ظاهراً ساده اى كه پيش مى آيد كنجكاوتر بوده، سعى مى كنيم ما هم نكات جديدى را در نظر داشته باشيم و از طرف ديگر داستان يك اتفاق را در چند قرن پيش با داستان اتفاقات قرن حاضر مقايسه مى كنيم و ...
ورود «ماست» به دنياى خوراكى ها:
صدها سال قبل چادرنشينان ساكن در منطقه خاورميانه به طور تصادفى، ماست را كشف كردند. از آن جايى كه شير حيوانات منبع با ارزش و اصلى غذايى آنان محسوب مى شد و دسترسى خوبى به آن داشتند، شير را در حجم زياد ذخيره مى كردند و شايد ماست از همين طريق توسط شخصى شناخته شد كه شير را ذخيره كرده بود و در حالى كه آن را به ملايمت گرم مى كرد، در حضور باكترى هاى طبيعى و خاص موجود از شير، ماست به وجود آمد.
البته نخستين توليدكنندگان ماست نمى توانستند دريابند كه چه اتفاقى رخ داده است اما مى دانستند كه به منبع با ارزشى دسترسى پيدا كرده اند و كلمه اى را كه معادل ماست «لبنى» در نظر گرفته بودند و معناى آن «زندگى» بود شاهد اين ادعا است.
آيا ماست شايسته اين ارزش گذارى هست؟!
مطالعات علمى تمام ادعاهايى كه در مورد اين ماده غذايى شده است را تأييد نمى كند اما ثابت مى كند كه همچون ساير تركيبات لبنى منبع خوب و با ارزش كلسيم، ويتامين و ساير مواد معدنى است. ماست نسبت به شير راحت تر هضم مى شود و در مورد كسانى كه نمى توانند قند شير (لاكتوز) را تجزيه و هضم كنند، ماده غذايى جايگزين بسيار سودمندى است. (افرادى كه نسبت به لاكتوز موجود در شير واكنش نشان مى دهند علائمى مانند اسهال، انقباضات شكمى و تهوع را نشان مى دهند.)
ماست به اين دليل راحت تر از شير هضم مى شود كه، آنزيم هاى ناشى از باكترى هاى ماست مقدارى از لاكتوز را طى فرآيند تخمير مى شكنند. يكى از فوايد ديگرى كه به ماست نسبت داده مى شود، دخالت آن در افزايش طول عمر است و تحقيقات انجام شده در سال ۱۹۱۰ توسط دانشمندان روسى هم نشان مى دهد كه روستاييان بلغارى كه اصلى ترين غذايشان ماست است به طور متوسط ۸۷ سال عمر مى كنند. گرچه دليل علمى خاصى براى اين ارتباط وجود ندارد اما اين فرضيه طرفداران و مدافعين زيادى دارد.
- از طرف ديگر آن را از عوامل كاهش دهنده سطح كلسترول خون مى دانند. مطالعاتى كه در شرق آفريقا در اين زمينه انجام شده است نشان مى دهد كه مردم بخشى از اين منطقه كه تمايل زيادى به خوردن ماست دارند، حتى اگر اضافه وزن هم داشته باشند، سطح كلسترولشان پايين است و علت اين اتفاق اين است كه چربى هاى اشباع شده رژيم غذايى كم مى شود، شواهدى موجود است كه نشان مى دهد كلسيم جذب اسيدهاى چرب اشباع شده را به ميزان كمى كاهش مى دهد و شايد يكى از عوامل تغيير حاصل پس از مصرف ماست همين باشد.
- در عفونت دستگاه تناسلى زنان و ناراحتى هاى دستگاه گوارش نيز مى توان به اين معجزه غذايى اعتماد كرد.
يكى از مطالعات جالبى كه اخيراً انجام شده است ارتباط آن با بهداشت دهان و دندان است.
نتيجه يك تحقيق:
دانشمندان ژاپنى كه دريافته بودند مصرف ماست به رفع مشكلات مربوط به معده و روده كمك مى كند در حين تحقيقات خود متوجه شدند مصرف منظم آن، باعث كاهش خطر فساد دندان هم مى شود. به همين منظور مطالعه خود را (در مورد خاص ذكر شده) بر روى ۲۴ نفر انجام  دادند و آنها را به گروههايى تقسيم كرده و از اعضاى آن گروهها خواسته شد به روشهاى مختلف دارويى و غذايى در اين تحقيق آنها را يارى دهند.
در مرحله نخست از آنان خواسته شد ماست يا محصولات حاوى استرتپوكوك و لاكتوباسيل(باكترى هاى موجود در ماست) مانند پنير، ترشى و خيارشور مصرف نكنند.
در مرحله بعدى آزمايش ۹۰ گرم ماست را ۲ بار در روز به مدت ۶ هفته در رژيم غذايى ايشان جاى دادند.
در ادامه اقدام به جمع آورى بزاق موجود در دهان نمونه هاى انسانى مورد آزمايش كردند و به اين نتيجه رسيدند كه طى ۶ هفته يادشده ميزان سطح سولفيد هيدروژن در هواى دهان اين اشخاص در مقايسه با قبل به ميزان ۸۰ درصد كاهش يافته و به همين دليل بوى بد دهانشان كم شده است و همين مسأله باعث كم شدن پلاك دندانى و عوارض ژنژويت و ناراحتى هاى لثه هم گرديده بود.
اما نكته جالب اين است كه تعداد باكترى هاى موجود در دهان اين افراد در ۲ مرحله آزمايش در مقايسه با هم تفاوت خاصى را نشان نمى  داد. به همين خاطر اعلام كردند كه در واقع گونه هايى از باكترى كه توليد بوى بدى در دهان مى كنند ممكن است جاى خود را به برخى از باكترى هاى خوب و مفيد موجود در ماست بدهند.
چند تحقيق ديگر در ارتباط با ماست و طول عمر:
در اوايل سال ۱۵۰۰ بود كه پزشكى ترك ادعا كرد توانسته است يك پادشاه فرانسوى را (Francois) با ماست درمانى از خطر حتمى مرگ نجات دهد و از اين زمان بود كه مصرف ماست در ميان فرانسويان جايگاه خاص خود را پيدا كرد و آن را (le lait de la vie eternelle) يا (شير جاودان كننده زندگى) ناميدند.
در اوايل دهه ۱۹۰۰ هم ميكروب شناس روسى دريافت روستاييان بلغارى كه به ميزان زيادى ماست مصرف مى كنند موفق به باردارى و زايمان در سنين بالاترى را دارند و مطالعه بيشتر در نوع تغذيه آنان نشان داد در هر وعده غذايى از يك كاسه بزرگ ماست كه با پياز و ريزدانه ها و سبزيجات مخلوط شده است مصرف مى كنند. در همين راستا بود كه دست به تجزيه ماست زد و دريافت ۲ نوع باكترى موجود در آن (استافيلوكوكوس ترموفيلوس ولاكتوباسيلوس بلغاريوس) سرشار از ويتامين B هستند و مى توانند در زمينه مشكلات رايج روده اى هم مؤثر باشند.
موش هاى ماست خوار:
تحقيق ديگرى نشان مى دهد كه ماست مانع سرطان در موشهايى كه از آن تغذيه مى كنند، مى شود و چند تحقيق كه در اين ارتباط در دهه ۱۹۸۰ انجام شد ثابت كرد كه ماست مانع سرطان روده بزرگ در موش ها شده است. (گرچه چنين تأثيرى در مورد انسان به اثبات نرسيده است).
يك اعتقاد و باور ديگر:
مى گويند: حضرت ابراهيم ماست را به فرشتگانى كه خبر تولد پسرش (اسحق) را به او دادند، هديه كرد و علت طول عمر آن حضرت را هم استفاده از ماست مى دانند و برخى از مسيحيان نيز معتقدند آنچه در كتاب مقدس به عنوان «شير و انگبين» ناميده شده است همين ماست است.
و اين هم يك نوع طرفدارى ديگر از ماست:
به شخصى كه بسيار ماست مى خورد و به آن علاقه زيادى داشت گفتند: آنقدر ماست نخور اذيتت مى كند، در جواب گفت: ماست خودش را نمى تواند نگه دارد و كمى كه مى ماند آبى زرد مايل به سبز روى آن ديده مى شود، چگونه مى خواهد براى من مزاحمت ايجاد كند!
بالا رفتيم ماست بود، پايين آمديم دوغ بود
اين ادعاى آخرى كمى دروغ بود!
قهرمان پوشالى
234354.jpg
داستان هايتان را مى توانيد مثل هميشه به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان) بفرستيد. اين هفته داستانى از مريم شهريارى برايتان انتخاب كرده ايم به نام «قهرمان پوشالى». شهريارى متولد سال ۱۳۵۵ است و داراى دو مدرك كارشناسى زبان و ادبيات فرانسه و علوم سياسى و همين طور مدرك كارشناسى ارشد روابط بين الملل است. پيش از اين قطعه هاى كوتاهى از او در ستون حرف دل صفحه جوان خوانده ايد. اين بار شما را به خواندن داستانى از اين نويسنده جوان دعوت مى كنيم:
شب از نيمه گذشته ومن مثل همه شبهايى كه تو نيستى، مضطرب و پريشان، با هزار و يك خيال دل آزار درگيرم. نمى دانم كجايى، چه مى كنى و با چه كسى هستى؟ ديگر به بهانه ها و دروغ هايى كه براى نيامدن به خانه سر هم مى كنى، عادت كرده ام. ديگر جايى براى پنهان كارى هاى تو و خوش باورى هاى من نمانده است. گذشت آن شبها كه براى دير آمدن ها و نيامدن هايت به خانه، بهانه هاى رنگارنگ مى آوردى و مرا رنگ مى كردى. مدتهاست كه هم مشت تو باز شده و هم چشم من! روزهاى خوشدلى و ساده دلى گذشت. حالا فقط سنگدلى مانده و بددلى!
چقدر ساده بودم! بعد از سى سال زندگى، هنوز هم تو را همان جوان ساده اى مى ديدم كه يك روز بهارى، بى هيچ رنگ و ريا و خدعه اى، پا در سرنوشتم گذاشت. همان جوان لاغراندام كه وقتى به خواستگارى ام آمد، گفت كه سرمايه اى جز مدرك مهندسى و صداقت اش ندارد و من تنها به اميد صداقت اش، پاى همه نداشتن هايش ايستادم. يادت هست؟ پدر مخالف اين انتخاب بود. نمى دانم چه چيز غريبى در تو ديده بود كه مى گفت: «اين جوان مرا مى ترساند.» من اما هر روز غروب روى تخت چوبى گوشه حياط، زير درخت بيدمجنون، كنارش مى نشستم و با قلقل سماور نفتى مادر، مى جوشيدم و مى خروشيدم كه: «پدر او مرد زندگى است. سختى ديده و سختى كشيده است. سالم و اهل و عاقل است. جز چند سالى دود چراغ خوردن و درس خواندن ، با هيچ رقم دودى سروكار نداشته! مثل جوان هاى سبك سر محله نيست كه ناقوس زندگى را رها كرده و در پى ناموس مردمند! سرباز است اما رفيق باز و كفترباز نيست. دستهايش خالى است اما سرش پر از معلومات است. پدر او مهندس است. خدمتش كه تمام شود...
من مى گفتم و مى ديدم كه پدر با دو دستش، يك قبضه از دانه هاى سبز تسبيح شاه مقصودش را جدا كرده و دانه دانه، از هر دو سو به جلو مى آيد. او استخاره مى كرد و من دعا كه خدايا، مبادا دانه اى بماند و «افعل» ات، «لاتفعل» شود. پدر نگاهم مى كرد و مى گفت: «دخترجان همه بدها كه از اول بد نبوده اند. خيلى از همين سختى كشيده ها، وقتى از سختى گذشته و به نان و نوايى مى رسند، از قديسى درآمده و ابليسى مى شوند. مواظب باش. مبادا كه اشتباه كنى.» پدر نصيحت مى كرد و من پافشارى و عاقبت او بود كه براى قد كشيدن عشق ما كوتاه آمد.
من شدم همسر زندگى، همدم لحظه ها، همدل غصه ها و همسفر جاده ها تا تو پيشرفت كنى. سالهاى جوانى مان در روستاها و شهرهايى گذشت كه طعم تلخ غربت داشت. زمستان هاى سرد بروجرد و تابستان هاى سوزان اهواز را با هم گذرانديم. بهار زيباى شيراز و پاييز برگ ريز تبريز را با هم تجربه كرديم. روزگار سختى بود و من در آن روزها با واژه هايى آشنا شدم كه تا پيش از آن برايم غريب بود. صبر و تحمل و استقامت را به جان خريدم تا تو مهندس جوان تازه كار بى تجربه، خبره شوى. صرفه جويى و پس انداز و قناعت را آموختم تا سرمايه اى براى ايستادن به دست آوريم و همه اين دشواريها در مقابل نويدهايى كه تو به آينده مى دادى، چقدر كوچك و ناچيز بود!
هر دو پسرمان در همان سالهاى خانه به دوشى و سختكوشى به دنيا آمدند و بعد از آن به بركت قدم هاى پاك آنها، چرخ روزگار به نفع ما چرخيدن گرفت. آنقدر نرم و روان كه چوب هيچ حادثه اى جلودارش نبود. تو ديگر آن مهندس جوان بى تجربه نبودى كه در كارگاههاى دورافتاده كارهاى اجرايى مى كرد. حالا مهندس متبحرى بودى كه با خود سابقه چندين طراحى و مشاوره را يدك مى كشيد. بعد از چند سال به تهران آمديم. من به آرزوى خانه دار شدن رسيدم و تو به آرزوى شركت دار شدن! روزها از پى هم مى گذشت و همه چيز بزرگ و بزرگتر مى شد. از شركت و خانه گرفته تا بچه ها و توقعات ما! شركت ساختمانى كوچك تو آنقدر وسعت پيدا كرد كه به نشان درجه يك ابنيه نائل شد و بعد از آن تو بودى و مناقصه هاى بزرگ، پروژه هاى عظيم و سرى كه مجالى براى خاراندن اش نبود!
هر دو ساخت و ساز مى كرديم. من ساختن بچه ها و خانه و زندگى خودمان را عهده دار شدم و تو ساختن خانه هاى مردم را و از همين جا همه تغييرها در بناى زندگى مان شكل گرفت.
تأخيرها و نيامدن هايت به خانه به بهانه خاكبردارى و بتن ريزى و اسكلت ريزى شروع شد. مسافرت هاى چند روزه براى شركت در مناقصه هاى راه سازى و سدسازى، جلسه هاى ديرهنگام و شبانه هيأت مديره، همه و همه، دروغ هاى تخصصى بود كه من ساده لوحانه باور مى كردم. اما تغييرها فقط مختص بناى زندگى ما نبود نماى تو هم دچار تغيير شد. با «ملى گرايى» فاصله گرفتى و كفش ملى و كت و شلوارهاى وطنى را كنار گذاشتى. ديگر تو بودى و مارك سياه و قرمز «پيرگاردين»! آقاى رئيس بودى و بايد عطر «باس» به خود مى زدى!
تيزى خط اتوى شلوارت همه خربزه هاى مشهد را به مبارزه مى كشيد و برق واكس كفشهايت چشمهاى هر بيننده اى را به جمع شدن وامى داشت.
توفان در راه بود و من نابخردانه در خانه براى پسرانم داستان سرايى و قهرمان سازى مى كردم. برايشان از پدرى مى گفتم كه سختكوش و نجيب در پى خوشبختى ما بود. چقدر ساده بودم! پدر بارها و بارها در گوشم خواند كه: «دختر مواظب شوهرت باش. مبادا كه زير سرش بلند شود.» من اما هر بار مى خنديدم و مى گفتم: نه پدر، فقط بخت و بالين اش كمى بلند شده!
تا آن شب كه با تلفن يك ناشناس، ماه از پشت ابرها بيرون آمد تا گوشه هاى تاريك زندگى مرا روشن كند. به خانه كه آمدى از سوز اين درد، زار زدم و تو داد زدى، هرگز جا نزدى. دروغ بافى كردى و گفتى كه خيالبافى مى كنم. آنقدر دست پيش گرفتى تا من مجبور به عقب نشينى شدم. اما اين همه ماجرا نبود. بعد از آن خداوند ستارالعيوب كه هرگز ستارالذنوب نبوده، درگيرودار يك اتفاق، دست تو را رو كرد و من فهميدم كه جز من همسر ديگرى دارى. بعد از آن درد بود و درد بود و درد! تو بناى قديمى زندگى مرا بى رحمانه تخريب كردى. مى دانستم كه نقشه كش زبردستى هستى اما هرگز باور نداشتم كه نقشه خانه خرابى مرا هم اينطور ماهرانه رسم كنى. اين پروژه اى بود كه اجرايش از تو بود و بهايش را من پرداختم. شايد هم «فوندانسيون» اين بنا از اول بر اشتباه بنا شده بود.
محاسبات تو هميشه دقيق بود اما اين بار در تعيين ميزان توان و كشش من در مقابل حوادث اجتماعى، دچار اشتباه شدى. ندانستى كه ضريب مقاومت من آنقدر بالا نيست كه فشار خيانت را تحمل كند. نمى دانستى كه اگر خودنويس پاركرت را براى هميشه زمين بگذارى و تا آخر عمر ماله به دست باشى، باز هم نمى توانى خرابى هايت را آباد كرده و دلم را صاف كنى.
آقاى مهندس، من مى روم و اين ويرانه را به خودت مى سپارم. در فكر بناى مجددش نباش. اين بنا به داخل طرح خيانت افتاده و از هر سو عقب نشينى دارد. ساختن اش هيچ سودى ندارد!
من به خانه پدرى مى روم. چشمهاى نگران پدر سالهاست كه انتظار برگشت مرا دارد. مى روم تا روى همان تخت چوبى گوشه حياط، مثل درخت بيدمجنون، سرافكنده به او بگويم كه پدر تو درست مى گفتى و من اشتباه كردم. مى دانم كه رفتن من آزارت نمى دهد. آبرودار نيستى كه از آبروريزى بترسى. آنقدر جاده ساخته اى كه مى دانى چطور براى خودت جاده صاف كرده و گناهت را توجيه كنى. باز هم به دروغ متوسل شو. به همه بگو كه من زن زندگى نبودم. بگو كه ناسازگار و پرتوقع بودم. بگو كه به تو بى توجه بوده و هميشه بوى پيازداغ مى دادم. شايد هم برعكس، به همه بگويى كه من مشترى دائم سالن هاى آرايشى و غارتگر جيبت بودم. يا اينكه در زندگى فقط به فكر مانيكور و پديكور بودم. اما خودت بهتر از هر كسى مى دانى كه من فقط كمى كور بودم! مهم نيست كه به مردم چه مى گويى. فقط اين حرف را به پسرانم برسان كه:
قهرمان قصه هاى مادر، پوشالى بود.
چيزى براى امروز
234366.jpg
سالها پيش هيچكاك در فيلم «پرندگان» نشان داد كه تمدن بشرى بسيار آسيب پذيرتر از آن چيزى است كه ما فكرمى كنيم. كوچكترين تغيير در قوانين طبيعت، ممكن است به راحتى تمدن هاى عظيم انسانى را به زانو درآورد.
هيچكاك در فيلم خود اين سؤال را مطرح كرد كه اگر روزى به طور اتفاقى پرندگان تصميم بگيرند به انسان ها حمله كنند، چه بلايى برسرما خواهدآمد.
جواب بسيار ساده اما تكان دهنده بود: چيزى ازتمدن ما باقى نخواهدماند. بعد از آن فيلم ها و داستان هاى بسيارى براساس اين مضمون خلق شدند و حمله مورچه ها، زنبورها و خفاش ها را به تصوير كشيدند.
حالا بعد از گذشت چند دهه، به نظرمى رسد اين نفرين به حقيقت پيوسته است.
كابوس سارس و تراژدى ايدز به انسان ها فهماند كه ممكن است نسل بشر در نتيجه يك اشتباه ساده به راحتى از پادرآيد.
يادمان باشد كه سارس و ايدز هردو حاصل انتقال يك ويروس از بدن حيوان به انسان بودند. سارس مهارشد، ايدز هنوز قربانى مى گيرد. اما اين پايان ماجرا نيست. به تازگى انسان ها در وحشت آنفلوانزاى پرندگان نفس هايشان را در سينه حبس كرده اند. شايد اين بار اين ويروس مهر پايان تمدن چندهزارساله ما باشد. اپيدمى آنفلوانزاى پرندگان درحال حاضر بهداشت چين را به خطر انداخته و پيش بينى مى شود حداقل ده ميليون قربانى بگيرد. حالا حتى اين زن ترك هم از پرواز يك كبوتر مى ترسد؛ كبوترهايى كه تا چندروز پيش از دست مردم دانه مى خوردند و اسباب سرگرمى آنها در پارك ها بودند، امروز كابوس شهرنشينان شده اند.
دانشگاه
درباره تعاونى انديشه ورزان جوان (اوج)
گذر از بحران
234360.jpg
عجب حال و هوايى دارد، از هر گوشه اش يك صدا مى آيد. منظور همان چند صدايى خودمان است. منصف اگر باشيد، فرصت براى لذت بردن و برآورده شدن خواسته هايتان وجود دارد. درس خوان ها مى توانند بروند سر كلاس بعدهم يك راست لابه لاى قفسه هاى مخزن كتابخانه گم شوند. اهل پژوهشها هم انجمن علمى براى دغدغه هايشان پيدا مى كنند، ان شاءا... . اهل سياست و حرف بزرگ هم باشند يك نهادهاى ديگر پيدا مى شود. ستون دانشگاه از چند هفته پيش به اين سو، هر هفته به معرفى يكى از بخشهاى دانشگاه كه دانشجويان با آن سر و كار دارند، مى پردازد. در اين شماره سرى به تعاونى دانشجويى زده ايم.
تعاونى مسكن، تعاونى رفاه كاركنان و انواع ديگر تعاونى حتماً تاكنون به گوشتان رسيده، اما تعاونى «انديشه ورزان جوان (اوج)» تعاونى است كه به همت چند دانشجوى دانشكده علوم اجتماعى علامه طباطبايى شكل گرفته تا بر تارك خود مهر نخستين تعاونى خودجوش دانشجويى را بنشاند.
سال تحصيلى ۸۲-۸۱ تعدادى دانشجو با نيت كارآفرينى و تسهيل رفاه دانشجويان دور هم گرد آمده و براساس چارچوب نظرى كه حاصل زحمت يكى از دوستانشان به نام «محمد نژادحسين كوه كمر» بود پايه هاى شكل گيرى تعاونى اوج را ريختند.
«رشد ۳‎/۹ درصدى جمعيت ايران در اوايل انقلاب و بارور شدن اين نسل در دهه ۸۰ و تغيير ساختار اقتصادى ايران از دولتى به خصوصى يعنى آمال اكثر دانشجويان به ورود بر اين سيستم بعد از فارغ التحصيلى با كوچك كردن پيكره دولت به بحران بيكارى در كشور انجاميد كه از دل آن معلولهايى چون بحران فقر، مسكن، ازدواج و... را به وجود آورد. براى حل اين معضل نياز بود به سمت و سوى جديدى چون تأسيس تعاونى حركت كنيم براى آنكه راهكار اجرايى موفق ترى به چشم نمى خورد».
نژاد حسين كوه كمر با اين انديشه بنياد يك حركت خودجوش دانشجويى را بنا كرد. «تعاونى اوج با هدف جذب كليه دانشجويان علامه (۱۴ هزار نفر) شكل گرفت، يعنى چنانچه همه دانشجويان به عضويت تعاونى درمى آمدند، طبق ارزش سهامى كه در اساسنامه ذكر شده بود (۱۵ هزار تومان) يك سرمايه ۲۰۰ ميليون تومانى ايجاد مى شد كه قدرت و فرصت مناسبى براى اشتغال زايى و رفع مشكلات رفاهى دانشجويان به همراه مى آورد».
انديشه بزرگ اما منطقى پشتوانه راهشان شد تا براى گرفتن مجوز از وزارت رفاه و امور اقتصادى و چك و چانه هاى مربوطه با دانشگاه،  ساعتها وقت بگذارند. گاهى دل سرد مى شدند گاهى دل گرم. اما هرچه بر آنان مى گذشت، نتوانست آنها را از حركتى كه آغاز كرده بودند،  بازدارد. آنقدر رفتند و آمدند تا در روز ۱۳ خرداد ۸۲ تعاونى انديشه ورزان جوان را به ثبت رساندند و در روز ۱۸ ارديبهشت ۸۳ با حضور وزير اقتصاد وقت، رئيس دانشگاه وقت، رئيس دانشكده و جمع كثيرى از دانشجويان تعاونى را افتتاح كردند.
اعضاى هيأت مديره از ۵ نفر عضو اصلى و ۲ نفر عضو على البدل تشكيل و يك نفر به عنوان بازرس اين مجموعه انتخاب شده است. ۸۳ نفر نيز در ابتداى راه همراه بنيانگذاران اصلى اين انديشه شدند، تا سرمايه اى يك ميليون و ۲۰۰ هزار تومانى را بر يك وام ۱۰ ميليون تومانى اضافه كنند.
كتابفروشى دانشكده، تجهيز بوفه دانشكده به همراه محلى براى پخت غذاى گرم و راه اندازى بوفه در چند خوابگاه دانشجويى از جمله فعاليتهاى آغازين تعاونى بوده كه در سال تحصيلى گذشته (۸۴-۸۳) براى ۱۸ جوان جوياى شغل كارآفرينى كرده است. البته فعاليت تعاونى نه تنها در بعد اقتصادى نماند، بلكه پا از اين فراتر گذاشته و در امور فرهنگى و آموزشى خدماتى مناسب ارائه كرده است كه مى توان به تخفيف ۳۰ الى ۳۵ درصدى از مجتمع فرهنگى كاربردى تهران براى اعضاى تعاونى اشاره كرد.
صحبت از دخل و خرج به ميان مى آيد و اينكه اعضا و شاغلان اين تعاونى چگونه از مجموع سود اين فعاليتها سهم مى برند؟ «براى اولين بار سياست مالى كارمزدى را براى تقويت كار اعمال كرديم،  يعنى هر كس بسته به توانايى و ميزان فعاليتش از سود حاصله بهره مند مى شود در واقع او را شريك كار مى كنيم شش درصد سود فروش به همراه يك درصد پاداش (در صورت رضايت از كار) ميزان بهره مندى افراد شاغل است. به اعضاى تعاونى نيز براساس اساسنامه به طور ساليانه بين ۲۰ تا ۲۵ درصد از درآمد تعاونى پرداخت مى شود».
جيب، جيب دانشجويى است اما خودى ها هم دلشان به رحم نيامد تا خبرى از تخفيف و كاهش قيمتها بدهند از نژاد حسين جوياى علت مى شويم و او مى گويد: «اكثر تعاونى ها كه عمدتاً هم بعد از چند سال به تعطيلى كشيده مى شوند به شكل هيأت امنايى و از طريق استفاده از كمكهاى خيريه اداره مى شوند اما اين رويكرد،  ديگر پاسخگوى شرايط امروز نيست چون ما آمده ايم كه بمانيم نه اينكه چند صباحى باشيم و بى حاصل غزل خداحافظى بخوانيم. بنابراين بايد با نگاهى نو بهينه بودن چنين مجموعه هايى را بررسى كرد به عنوان مثال ما مى توانستيم از افراد خير براى كتابفروشى كمك بگيريم و كتابها را با تخفيف بفروشيم اما اين تنها راه نبود بلكه يك راه كاهش هزينه خريد دانشجو بود كه تضمينى براى ماندگارى آن وجود نداشت. نگاه ما اينگونه است كه وقتى دانشجويى كتاب موردنظرش را از محل دانشكده تهيه مى كند علاوه بر حفظ امنيت جسمى و روانى اش و كمك به ترافيك شهرى با پرداخت هزينه رفت و آمد نزديك به ۲۰ الى ۳۰ درصد از تخفيف برخوردار شده است».
نژاد حسين دو دوره متوالى است كه به عنوان مدير عامل تعاونى اوج انتخاب شده است. انتخاب مدير عامل هر دو سال يك بار صورت مى گيرد،  با گذشت اين مدت عنوان دانشجويى از او گرفته شده، اما او مانده است! «براساس اساسنامه ممانعتى براى حضور و فعاليت افراد فارغ التحصيل در تعاونى نيست،  انتقال تجربيات هدف اين بند اساسنامه بوده است. يعنى چه در انتخابات هيأت مديره (هر سه سال يك بار) و چه انتخابات مدير عامل (هر دو سال يك بار) سعى مى شود هم از دانشجويان هم از فارغ التحصيلان استفاده شود و البته به نسبت حضور دانشجويان براى حفظ انگيزه بيشتر است».
نژاد حسين كوه كمر تعاونى را تمرين واقعى دموكراسى مى داند و فعاليتهاى آن را نه در ذهن و انديشه و نه در برنامه هاى آينده اش بر آنچه امروز به آن مشغول است،  محدود نمى كند.
«اجراى هر تصميمى در تعاونى از مرحله شروع تا زمان انحلال براساس آراى عمومى بدون هيچ حق وتويى صورت مى گيرد. حال وقتى صحبت از خصوصى سازى به ميان مى آيد، دانشگاه ها نيز بايد توسط صاحبان اصلى اش يعنى دانشجويان اداره شوند كه بهترين بستر براى اين عمل در تعاونى محقق مى شود، اما چون ما سابقه اين نگاه و انديشه را نداريم بايد هزينه هاى سنگينى چون گذر زمان و انرژى را بپردازيم».


|   شناسنامه   |   آرشيو   |