|
آن روزها عمران صلاحى شاعر طنزپرداز
|
|
|
|
از ميان وبلاگ هاى شما
|
|
|
|
حرف دل
|
|
|
|
يك پيشنهاد
|
|
|
|
|
آن روزها عمران صلاحى شاعر طنزپرداز
هرچه پيرتر جوان تر!
|
|
|
سارا جمال آبادى قصه خنده و اشك است، روايت غصه و آرزو و طنين روحى پرشر و شور كه ميان هجاهاى كلامى آرام مى نشيند و از گوشى تلفن به گوش من مى رسد تا بر صفحه كاغذ بريزم، براى تو كه از شنيدن كلام گرم و مهربان آقاى شاعر بى نصيبى! آقاى شاعرى كه صداى خنده مان از خواندن شعرهايش بارها از زمين به آسمان رفته و گاه هم غم درون كلماتش به ديوار ناباورى مان چسبانيده كه او همان آقاى شاعرى است كه مى شناختيم؟ به جست و جوى عمران صلاحى رفتيم در روزهايى كه به قول خودش ۲۰ ساله بود و شعرهايش بوى ۷۰ سالگى مى داد و عمران صلاحى را ميان كاغذهاى پر از نوشته و - شايد - خط خطى يافتيم كه با نارضايتى بايد پرشان مى كرد با شعرى، نثرى چون كه ... گفت دليلش را ننويسيم كه گلايه بار مى آورد. اما به همين دليل كه گفت و قول گرفت كه ننويسيم، كمى خسته بود و درهم از دست خود خجالتى اش كه باعث مى شد كارهاى اصلى اش بر زمين و ميز و يخچال و گاز بمانند و كارهاى ديگر به دست و پا و پيشانى و موهاى انبوهش بياويزند و رهايش نكنند... اما عمران صلاحى ۱۷ ساله كه از دبيرستان وحيد واقع در خيابان شوش بعد از سه سال رفوزه شدن پى در پى بالاخره با نمره هايى ناپلئونى ديپلم مى گيرد، مى گويد: استعداد نداشتم، خرخونى مى كردم، حتى شبها زير چراغ برق ميدان راه آهن درس مى خواندم، با دوچرخه قراضه ام راه مى افتادم از خيابان شوش به پارك راه آهن مى رفتم تا درس بخوانم اما... رفوزه مى شدم. اصلاً آدم بدشانسى بودم، سر كلاس انشاء براى همكلاسى ها انشا مى نوشتم و آنها ۱۷ ، ۱۸ مى گرفتند، براى خودم كه مى نوشتم ۱۰ ، ۱۱ مى شدم! لابه لاى كتابهاى درسى ام كتاب قصه مى گذاشتم، داستان و شعر مى خواندم و مادرم نگاهم مى كرد و مى گفت: «آخى پسرم! دارد درس مى خواند» و آخر سال كه مى شد، به مادرم مى گفتم امسال لازم نيست كتاب بخرم، چون باز هم رفوزه شدم! از يازده سالگى شعر مى گفتم و براى مادرم شعرها را مى خواندم، همين الآن هم شعرهايم را براى مادرم مى خوانم... اما همين آقاى شاعر كه مى گويد استعداد نداشته، در دانشگاه تهران رشته زبان انگليسى قبول مى شود. آقاى صلاحى! اگر تنبل بوديد، دانشگاه قبول شدنتان چه بود؟ شانسى شد. در روزنامه توفيق كار مى كردم و براى سربازى ثبت نام كرده بودم كه حسين توفيق سردبير روزنامه گفت براى مترجمى زبان دانشگاه تهران ثبت نام مى كنند. توفيق گفت: «برو! من شهريه ات را مى دهم.» الكى امتحان دادم و قبول شدم! رفتم دانشگاه. دو سال بعد اعتصاب شد و آن شانس هم ناتمام ماند، اما مدرسه عالى ترجمه باز شد و بچه هايى كه هم دانشگاهى من بودند، رفتند ليسانس گرفتند، ولى من به خاطر كمبود مالى به ناچار رفتم سربازى... اما همين آقاى شاعر مى گويد: «درباره جوانى براى شما نوشته ام، اما دسترسى به پست و پيك و فكس و... هم ندارم، چه كار كنيم؟ بگويم مى نويسيد يا...» و خلاصه ما مى مانيم و صداى گرم عمران صلاحى كه با حوصله نوشته اش را مى خواند و حتى نقطه سر خط ها و پرانتزها را هم مى گويد و من هم مى نويسم، به اين اميد كه كلام شيرين استاد را به ديكته اى پرغلط ننوشته باشم... به نظر من جوانى به سن و سال نيست، به شورو حال است. ما جوانانى را مى شناسيم كه هنوز ۳۰ سالشان نشده، اما مثل ۷۰ ساله ها هستند و پيرانى را مى شناسيم كه شلوار لى مى پوشند و سوار موتور گازى مى شوند و مى روند جلوى آدم ها ويراژ مى روند. در اين دنياى وارونه هيچ چيزى سر جايش نيست، من وقتى نوجوان و جوان بودم، شعرهاى عارفانه مى گفتم، آن هم در قالبهاى كهن، مثلاً: روى تو از لوح دل به جان چو نمودم زآينه دل غبار جهل زدودم روى تو ديدم اگر به گوشه نشستم خواب تو ديدم اگر به فرض غنودم من وقتى ۲۰ ساله بودم از روى آثارم همه فكر مى كردند ۷۰ ساله ام. نمى دانم چرا با گذشت زمان حس كردم جوان تر شدم، يعنى فكرم جوانتر شد و كلماتم نوتر شد و شعرم طراوت و تازگى بيشترى پيدا كرد (تعريفى از خودمان كرديم به قول ناصرالدين شاه؛ خودمان از خودمان خوشمان آمد.) شايد علتش اين است كه در جوانى فرصت نكرده بودم جوانى كنم. از ۱۴ سالگى كه پدرم به آقاى رحمت ايزدى پيوست، من وارد زندگى و كار و تلاش در اجتماع شدم، البته حالا سوار موتورگازى نمى شوم و چيزهاى خيلى سنگين بلند نمى كنم، براى همين كمتر دچار عوارض جانبى شدم، اما احساس بهترى داشتم. منوچهر آتشى تعريف مى كرد: روزى در بندر بوشهر سوار قايقى شدم كه در دريا گشتى بزنم، قايقران كه پيرمردى بود تكيده و با موهاى سفيد و چهره اى پر از چين و چروك مرا به نام صدا كرد، پرسيدم از كجا مرا مى شناسى، گفت: اختيار داريد آقاى آتشى! من در مدرسه شاگرد كوچك شما بودم. با تعجب پرسيدم چرا به اين روز افتادى با همان لهجه بوشهرى گفت: «دريا پيرُم كِرد» آتشى برعكس آن شاگردش هنوز در اين سن و سال شعرهايى مى گويد پر از طراوت و تازگى و جوانى بر خلاف بعضى از شاعران جوان كه شعرشان سرشار از نا اميدى و تيرگى و پيرى است. اداره اى كه من در آن كار مى كردم، ۹ طبقه داشت و اتاق من در طبقه آخر بود. در بدو استخدام هيچ وقت منتظر آسانسور نمى شدم و همين طور بدو بدو پله ها را ۹ طبقه بالا مى رفتم، اخيراً كه به آن اداره رفته بودم، زمان را فراموش كرده بودم، باز همان طور از پله ها بالا رفتم، اما وسط راه به هن و هن افتادم و حس كردم كه نبايد تخته گاز بروم وگرنه موتور مى سوزانم. رهى معيرى مى گويد: من جلوه شباب نديدم به عمر خويش / از ديگران حديث جوانى شنيده ام، اما عبيد زاكانى در يك عمليات خنثى سازى مى گويد: دل در پى عشق دلبران است هنوز / و زعمر گذشته در گمان است هنوز / گفتيم كه ما و دل به هم پير شويم / ما پير شديم و دل جوان است هنوز
|
|
|
|
|
از ميان وبلاگ هاى شما
حضور تورا فرياد مى زنم
|
|
|
كوچهw، بخشى از صفحه جوان است كه به معرفى وبلاگ هاى شما مى پردازد. وبلاگ هايتان را مى توانيد به آدرس www.Koocheye w.com بفرستيد. اين هفته قطعاتى از وبلاگ «صداى عشق» برايتان در نظر گرفته ايم. براى آشنايى بيشتر با مطالب اين وبلاگ مى توانيد به آدرس www.nalehaye-eshgh.blogsky.com مراجعه كنيد. چشم هايم را قربانى مى كنم؛ شايد بى واسطه بيايى و دستهايت آشيانه مهر شود مى دانى ... گنجشك ها هم عاشق مى شوند وگرنه هر صبح براى كه بال مى گشايند؟ آسمان هم بايد عاشق باشد كه اين چنين بى مضايقه مى بارد؛ بگذار آنقدر از تو پر شوم كه ديگر جايى براى خودم نماند . گاهى وقتها كه به دلم سرك مى كشم فقط تويى و تو نمى دانم چرا اين قدر براى من بزرگى و من چرا اين قدر به مهربانيت عاشقم حرفهاى تنهايى ام اگر به گوش تو نرسد چقدر بيچاره ام راستى ! اگر ستاره ها نباشند به كدام روشنى بايد دل بست هميشه بايد يك چيز عزيز باشد؛ يك حضور بزرگ يك حس خوب كه هميشه به بهانه اش زنده اى... و من .... ايمان دارم كه كه تو همان چيز بزرگ و عزيزى و از هواى بودن توست كه نفس مى كشم دست هاى من، حضور تو را فرياد مى زنند. *** هرگز پاييز راچنين زيبا و چنين غمناك نديده بودم! خورشيد من ! نمى دانم از كدام روزنه طلوع كردى و چطور تا اين پايه در مغز روحم رسوخ نمودى؟... چند روز با من در من زيستى كه چنين سفر تو مرا به پريشانى و التهاب كشانيده است؟ روزهاى التهاب و تشنگى ... جنون و بى تابى... من در ايستايى تلاش عاشقانه خويش دست به زانوان خويش گرفته و چشم به استوارى كوه خويش دوخته ام! اى ماندگارترين صخره عاشق! روح من استوارى ترا مى ستايد... با روح خويش گلاويز چرا؟ با طبع پاك خويش ستيز چرا؟ توازن در عشق، انگيزه تو بود كه مرا به سوى تو خواند و من هر روز كه مى گذرد به كوه خويش بيشتر بسته مى شوم... نمى دانم بالهاى يك عقاب هم مگر مى شود بسته باشد؟ پرواز تنها برفراز كوه و امتداد نگاه عاشق او معنى دارد... من تو را خواهانم... با ذرات فكر... با جزئيات درون... با التهاب عقل و با جنون دل! بيا و مرا از خويش باز ستان كه تنها حضور تو مرا معنا مى كند! خوب به ياد دارم كه گفتى سنگها صخره ها را مى سازند و صخره ها كوهها را... كوه من! مخواه كه قلوه سنگى در كنار رودخانه پاييز لگدمال رهگذران بى اعتنا شود! بيا و از من صخره بساز! بيا و شعله ياد خويش را درون من ببين! ببين دستهاى من حضور تو را فرياد مى زنند! *** دلم براى تنهايى مى سوزد چرا هيچ كس او را دوست ندارد مگر او چه گناهى كرده كه تنها شده جرم تنهايى چيست كه هيچ كس او را نمى خواهد ديشب تنهايى از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولى او رفته بود تنهاى تنها نيمه شب او را مرده كنار حوض خانه پيدا كردم از گريه چشمانش قرمز قرمز بود برايش گريستم آخر او از تنهايى مرده بود تنهايى مرد و من تنهاتر شدم *** من به غير از تو نخواهم ، چه بدانى ، چه ندانى از درت روى نتابم ، چه بخوانى، چه برانى دل من ميل تو دارد، چه بجويى چه نجويى ديده ام جاى تو باشد، چه بمانى، چه نمانى من كه بيمار تو هستم، چه بپرسى چه نپرسى جان به راه تو سپارم، چه بدانى، چه ندانى مى توانى به همه عمر ، دلم را بفريبى ور بكوشى ز دل من بگريزى، نتوانى دل من سوى تو آيد، بزنى يا بپذيرى جانى از بهر تو دارم ، چه بخواهى چه نخواهى شعرم آهنگ تو دارد، چه بخوانى چه نخوانى *** وبلاگ ديگرى كه برايتان در نظر گرفته ايم «به يادش و به يارش» نام دارد و براى آشنايى با متن كامل قطعات آن مى توانيد به آدرس اينترنتى www.ozendegio.blogfa.com مراجعه كنيد: بچه ها: وقتى با سرزنش و انتقاد زندگى مى كنند مى آموزند بى اعتماد به خود باشند. وقتى با خشونت زندگى مى كنند مى آموزند كه جنگجو باشند. وقتى با ترس زندگى مى كنند مى آموزند كه بزدل باشند. وقتى با ترحم زندگى مى كنند مى آموزند كه به خود احساس ترحم داشته باشند. وقتى با تمسخر زندگى مى كنند مى آموزند كه خجالتى باشند. وقتى با حسادت زندگى مى كنند مى آموزند كه در خود احساس گناه داشته باشند. اما: اگر با شكيبايى زندگى كنند بردبارى را مى آموزند. اگر با تشويق زندگى كنند اعتماد و اطمينان را مى آموزند. اگر با پاداش زندگى كنند با استعدادبودن را مى آموزند. اگر با تصديق شدن زندگى كنند عشق را مى آموزند. اگر با توافق زندگى كنند دوست داشتن خود را مى آموزند. اگر با تأييد زندگى كنند با هدف زندگى كردن را مى آموزند. اگر با صداقت زندگى كنند حقيقت را مى آموزند. اگر با انصاف زندگى كنند دفاع از حقوق خود را مى آموزند. اگر با اطمينان زندگى كنند، اعتماد به خود و ديگران را مى آموزند. اگر با دوستى و محبت زندگى كنند، زندگى در دنياى امن را مى آموزند. *** اين ديوانگى است: كه از همه گلهاى رز تنها به خاطر اينكه خار يكى از آنها در دستمان فرو رفته متنفر باشيم. اين ديوانگى است: كه همه رؤياهاى خود را به خاطر اينكه يكى از آنها به حقيقت نپيوسته است رها كنيم. اين ديوانگى است: كه اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم به خاطر اينكه در زندگى با شكست مواجه شده ايم. اين ديوانگى است: كه از تلاش و كوشش دست بكشيم بخاطر اينكه يكى از كارهايمان بى نتيجه مانده است. اين ديوانگى است: كه همه دستهايى كه براى دوستى به سمت ما دراز مى شوند به خاطر اينكه يكى از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد كنيم. اين ديوانگى است: كه هيچ عشقى را باور نكنيم به خاطر اينكه در يكى از آنها به ما خيانت شده است. اين ديوانگى است: كه همه شانسها را لگدمال كنيم به خاطر اينكه در يكى از تلاشهايمان ناكام مانده ايم. و به ياد داشته باشيم: شانسهاى ديگرى هم هستند دوستى هاى ديگرى هم هستند عشق هاى ديگرى هم هستند نيروهاى ديگرى هم هستند تنها بايد قوى و پراستقامت باشيم. *** به جاى دسته گلى كه فردا بر قبرم مى گذارى، امروز با شاخه گلى كوچك يادم كن. به جاى سيل اشكى كه فردا بر مزارم نثار مى كنى، امروز با تبسمى شادم كن. به جاى متن هاى تسليت گونه كه فردا در روزنامه ها مى نويسى، امروز با پيام هاى كوچك خوشحالم كن. من امروز به تو احتياج دارم نه فردا... *** دوست خوب سخت به دست مياد و سخت تر از دست ميره ولى هرگز فراموش نمى شه حتى اگر بخواى . دوست خوب مثل ستاره است. تو هميشه او را نمى بينى اما مى دونى كه هميشه هست، حتى وقتى كه خوابى. آدمهاى زيادى توى زندگى ات ميان و ميرن اما دوست خوب جاش هميشه تو قلب توست. *** آيا فكر مى كنيد خوشبخت هستيد؟ اگر هرگز زندان و شكنجه يا گرسنگى را تجربه نكرده ايد از ۵۰۰ميليون نفر دراين دنيا پيش تريد. اگر بتوانيد بدون ترس دستگيرى و شكنجه يا مرگ مراسم مذهبى خود را انجام دهيد از ۳ ميليارد نفر دراين جهان خوشبخت تريد. اگر غذايى در يخچال، پوشاكى در تن، سقفى بالاى سر و جايى براى خواب داريد از ۷۵ درصد مردم جهان ثروتمندتريد. اگر در بانك يا كيفتان پول داريد و جايى براى استراحت و تفريح داريد از جمله ۸ درصد ثروتمندان جهان هستيد. اگر پدر و مادرتان هنوز در قيد حيات هستند و با يكديگر زندگى مى كنند شما از جمله نوادر محسوب مى شويد. حال چى فكر مى كنيد؟
|
|
|
|
|
حرف دل
او مولايمان ، على است
|
|
|
ايستاده در نماز، حتى نگاهش اقيانوس معناست. آهسته قدم برمى دارد. قدم هايش نشانه اميد براى كودكان شهر است و صدايش مرهم سينه زخم خورده دردمندان. در نماز گويى از اين عالم جداست و بيگانه. گويى هنوز او را نمى شناسى با اينكه شايد چندين بار وصفش را شنيده اى. دستش نوازش كودكان عالم است و مهرش درياى بيكرانه انسان شدن. غرق شدن در او يعنى بيگانگى با دنيا و بيگانگى با دنيا يعنى دوستى و محبت با او. فكر به او آرامش خيال است و حس به او مرهم روح آزرده و رنجور. چيزى نمى گويد جز عشق به انسانيت. پدرى كه كوچه هاى سرد و بى روح او را خوب به خاطر دارد. مردى از تبار دين و پايه جوانمردى و بزرگى. مردى كه همانند تك ستاره اى در شب هاى تاريك كوفه مى درخشيد و تنها اين چاه بود كه همدم و همراز گريه هاى پاك و بى صداى او بود دستى كه كاسه شير در كف آن جاى داشت. و پايى كه گيوه اى وصله دار به پا مى كرد و از سنگ و كلوخ واهمه نداشت. اين زمين بود كه هر روز خود را سنگ فرش پاهاى زخمى و كفش هاى پينه بسته او مى كرد و اين درختان بودند كه هر سپيده دم در برابرش نماز مى خواندند. آرى آسمان هنوز هم پس از اين همه سال در سوگ مولاى متقيان نشسته است و مسجد هر صبح بيدار به انتظار رسيدن اوست و خدا هنوز هم منتظر صداى الله اكبر او. شايد روزى... تيك. تيك. تيك. ساعت ۲۰:۵۵:۱۰سال نو مبارك. راديو را خاموش مى كند. سال نو هم رسيد. صداى پيرمرد، غمگين و لرزان است. آرام آرام از روى صندلى بلند مى شود. چقدر خانه دلتنگ خنده بچه هاست. آهسته به طرف در مى رود. صداى چخ چخ در، فضاى آرام و ساكت خانه را به هم مى زند. پيرمرد به سمت آشپزخانه مى رود. ياد آن روزها به خير. يادت هست. سماور هميشه روشن بود و خانه پرسروصدا . وقتى تو رفتى، ديگر كسى در خانه را نكوبيد. تنها شدم و بى كس. بچه ها مى گويند مگر مى شود دوستت نداشته باشيم. اما چرا نيامدند. يك سال گذشت. هنوز به عكس پيرزنى كه كنار در آشپزخانه روى ديوار ترك خورده و وارفته نصب شده مى نگرد و حرف مى زند. چاى را در استكان لب حاشيه دار مى ريزد و ياد گذشته زيبايى كه در اين خانه داشت، در ذهنش مرور مى شود. چاى را تا نيمه مى نوشد و استكان را روى نعلبكى مى گذارد. خاطرش آزرده است. از پله ها، بالامى رود و كتابى را در دست مى گيرد و روى صندلى هميشگى خود لم مى دهد. عينك قديمى اش را به چشم مى زند. كتابش را باز مى كند. بدون اينكه چيزى بخواند، دائم ورق مى زند. برگه به برگه. كتابش را محكم مى بندد. دلم مى خواهد بيايم پيشت. آخر چرا تنها رفتى؟ عادت كرده بود كه با عكس او حرف بزند. آخر تنها يادگار همسرش، عكس روى ديوار بود. كنار حوض مى نشيند. شمعدانى ها خيلى تشنه اند. دستش را از آب پر مى كند. آب حوض صورت چروكيده و شكسته پيرمرد را نشان او مى دهد. پيرمرد بدون توجه آب را روى شمعدانى ها مى پاشد. آن وقت ها كه بودى شمعدانى ها، هميشه تر و تازه بودند. حياط جارو كشيده و تميز بود. راستى مى دانى درخت توت چقدر دلتنگ توست. از خيال همسرش بيرون مى آيد. به طرف در حياط مى رود و در را باز مى كند. سرش را از كنار در به سمت كوچه برمى گرداند. مى دانستم كه نمى آيند. حتى زنگ هم نزدند. چرا فكر نمى كنى مرد. يك سال خيلى زمان زيادى است. خوب در اين زمان زياد حتماً تو را فراموش مى كنند. اين را با خود تكرار مى كند و از روى پله هاى حياط بالا مى رود و در اتاق را باز مى كند. روى مبل كهنه مى نشيند. در حالى كه به عكس روى ديوار نگاه مى كند اشك روى گونه هايش را پاك مى كند و زير لب زمزمه مى كند: اى كاش هر كجا كه هستند خداوند پناهشان باشد.
نفيسه احمدى از فريدونكنار
|
|
|
|
|
يك پيشنهاد
لانه سازى براى پرندگان
|
|
|
به مناسبت سيزده آبان (روز دانش آموز) گروه مهندسين مشاور سى سى، مسابقه اى با موضوع ساخت لانه براى پرندگان برگزار كرده است. اين مسابقه كه براى شناخت و تشويق دانش آموزان خلاق و مستعد در زمينه معمارى برپا شده است، با اهداى سه سكه بهار آزادى به نفر اول، دو سكه به نفر دوم و يك عدد به نفر سوم پايان مى يابد. خصوصيات ساخت لانه به شرح زير است: پرنده بايد به صورت آزاد از لانه استفاده كند، لانه بايد در مقابل بارش برف و باران مقاوم باشد، فضاى استراحت براى يك زوج پرنده در آن در نظر گرفته شود، داراى فضايى براى آفتاب گرفتن و آواز خواندن باشد، قابل نصب در هواى آزاد باشد، وزن آن از يك كيلو تجاوز نكند و در ساخت آن نوآورى به كار رفته باشد. آغاز ارائه آثار سيزده آبان و آخرين مهلت ارسال، سى همين ماه است. پس از اعلام برندگان مسابقه، نمايشگاهى از آثار منتخب برگزار مى شود. اين مسابقه را دكتر عليرضا مستغنى (مدير گروه معمارى دانشگاه هنر)، دكتر كيانى (معاونت پژوهشى دانشكده و مسؤول دروس پايه دانشگاه هنر)، مهندس لعل محمدى (مدرس دروس پايه دانشگاه هنر) و مهندس محمود سيسى (مدرس معمارى دانشگاه هنر) داورى مى كنند. براى اطلاعات بيشتر در اين زمينه مى توانيد به آدرس اينترنتى www.sisi.ir مراجعه كنيد.
|
|
|
|