|
تازه كارها بخوانند
|
|
|
|
يك گفت وگوى اتفاقى با كورت ونه گوت
|
|
|
|
|
|
معرفى كتاب
|
|
|
|
|
تازه كارها بخوانند
جنبه هاى رازآلود استعداد، مهارت و ذوق نويسندگى ادبى
|
|
|
*ديويد گَلِف ـ ترجمه: رؤيا بشنام تا به حال از جوان خامى كه استعداد چندانى هم ندارد بسيار شنيده ايد كه اصرار مى ورزد و مى گويد، «من مى خواهم نويسنده شوم». در واقع هدف اصلى او اين است كه نمى خواهد كار كند. مى خواهد بنويسد. او تصور مى كند كه نوشتن كار نيست. شايد به اين دليل است كه اغلب نويسندگان حق التأليف اندكى دريافت مى كنند و يا نوشتن صرف را شغل خود نمى دانند. از اين رو آنها افسانه ها و اسطوره هاى متعددى را در ذهن مى پرورانند و براى اين كه خود را نااميد نكنند، بعضى روندى خلاق گونه پيش مى گيرند و بعضى عملكرد اصولى و منطقى را پى مى گيرند. در اين مقاله نويسنده كوشيده عقايد چندى را درباره نويسندگى از نويسندگان بزرگ گردآورى كند كه شايد راه گشاى تازه كارها باشد. زياد نخوانيد - صداى پاك درونتان را آلوده مى كند. شايد اين جمله از ارنست همينگوى يا تى اس اليوت نقل شده باشد كه معتقد بودند آثار ديگران را نمى خوانند تا نوشته هايشان متأثر از آنها نباشد. گرچه نويسندگان جدى يا استادان اين جمله را قبول ندارند و همواره به تازه كارها توصيه مى كنند كه آثار نويسندگان بزرگ و مشهور را بخوانند. شايد بتوان اين طور نتيجه گرفت كه خوددارى از تمرين خواندن، نيمى از تنبلى و نيمى از غرور بيجا است كه تازه كارها را به آن ترغيب مى كند؛ زيرا نويسندگان قدر خود، اهميت و ارزش واقعى خواندن را مى دانند. بنابراين شايد نخواندن در ميان تازه كارهاى امروزى به نوعى شايع شده باشد، مثل بسيارى از مجلات ادبى كه هميشه از اين واقعيت گله و شكايت دارند كه به جاى مشترك هاى زياد، منتقدهاى زيادى دارند. به الهام و حس تان اعتماد داشته باشيد. هنر اصيل از منبع ناشناخته اى مى آيد. اگر صبر و شناخت داشته باشيد، انديشه تازه خود به ذهن تان خطور مى كند. شايد اين عقيده در عمل كمى دلسردكننده به نظر برسد، بخصوص زمانى كه بيش از دو صفحه ننوشته ايد، اما آنچه در اين مرحله اهميت دارد مقاومت است. زيرا كار هنرى ده درصد الهام و نود درصد عرق ريزى است. اگر از اغلب نويسندگان بپرسيد كه روز خود را چگونه برنامه ريزى مى كنند اغلب خواهند گفت در ساعات معينى كار نوشتن را آغاز مى كنند، پس نمى توان باور كرد كه هميشه در زمان هاى خاصى به آنها الهام مى شود. اين اصل در موسيقى يا نقاشى هم صدق مى كند. به طور مثال نوازنده تازه كارى كه به ساز خود مسلط نيست، چطور مى تواند از منبع الهامى شگرف نوايى را بشنود و بنوازد در حالى كه هنوز اصول اوليه موسيقى و نوازندگى را نياموخته است. موسيقيدانان و نوازندگان بزرگ نيز پس از سال ها تمرين و ممارست توانسته اند قطعه اى را بسازند يا مدعى شوند كه در هنگام نواختن قطعه اى از پيشينيان، ناگهان به گونه اى نواخته اند كه خود از آن متعجب شده اند و اسم آن را الهام گذاشته اند و به اين طريق به روح و سرچشمه آن منبع شگرف متصل شده اند. يك شعر خوب نيز شعرى است كه واژه واژه آن دقيق و بجا انتخاب شده باشد و مانند يك اثر هنر تجسمى هر بخش آن مكملى براى كل اثر باشد كه پس از بارها آزمون و خطا به يكدستى و روانى رسيده باشد. سوزان سونتاگ در مقاله درباره سبك نگارش در كتاب در ضديت با تعبير و تفسير مى نويسد، «معمولاً حتى منتقدانى كه مى خواهند از اثرى تعريف و تمجيد كنند به نوعى مجبور مى شوند كه بخش هاى منطقى آن را از بخش هاى ديگر تفكيك كنند. و اينجا تنها نويسنده است كه به خوبى نقش شانس، عرق ريزى و يا عوامل حواس پرتى بيرونى كه حين نوشتن بر او مستولى شده بود را به ياد مى آورد و تنها اوست كه مى داند آنچه منتقد مى گويد دروغى بيش نيست، اما با اين حال آن را باور مى كند». روند نوشتن پيش مى رود تا اين كه شخصيت داستان، موقعيت و گفت وگوى خود را خود خلق مى كند. اين عقيده براى يك مبتدى بسيار جذاب و فريبنده است. اما به راستى كنترل شخصيت به دست خود به اين معنا نيست كه ذهن نويسنده چنان درگير اثر شده كه در اين مرحله، ذهن ناخودآگاه بروز مى يابد و ذهن تحليلى و منطقى نويسنده را رهبرى مى كند. وقتى از ولاديمير نابكوف پرسيدند كه آيا شخصيت هاى رمان هاى شما خودشان موقعيت شان را مى سازند، به اين حرف خنديد و گفت، منظورتان اين است كه شخصيت هاى شيطان و بازيگوش رمان هاى من، از دستم فرار مى كنند. چه تجربه مضحكى ... همچنين اضافه كرد، شخصيت هاى من برده هاى كشتى پارويى من هستند. من در دنياى شخصى ام ديكتاتور كاملى هستم و از آنجايى كه در اين قلمرو تنها هستم در مقابل ثبات و حقيقت وجوديش مسؤولم. درباره آنچه مى دانيد بنويسيد. جان آپدايك براى نوشتن قهرمان رمانش شخصى را براى تحقيق درباره دلالى مى فرستد و سپس يادداشت هاى او را با روايت خود در هم مى آميزد تا شخصيت يك دلال حرفه اى را به تصوير بكشد. هرچند همه نويسندگان آنچه كه نوشته اند را تجربه نكرده اند، اما اغلب بر اين عقيده هستند كه براى دانستن آن ابتدا تحقيق مى كنند و سپس به واقعيت رنگ داستان مى دهند. آنچه خواننده را به خواندن وامى دارد اين است كه به طور مثال مى خواهد بداند كه ارنست همينگوى داستان پيرمرد و دريا را چگونه روايت مى كند؛ نه اين كه به كلى نداند رنج يك پير دريا چيست و جنگيدن انسان با طبيعت چه معنايى دارد. من فقط بايد بنويسم - براى كار ديگرى ساخته نشده ام. اين جمله را بارها شنيده ايم. آنها روبروى ماشين تحرير يا كامپيوتر مى نشينند و به خود مى گويند بايد تمامش كنم. اما به راستى چند درصد از آنها براى اين كار ساخته شده اند. آنهايى كه نمى توانند زندگى شان را از اين راه تأمين كنند يا دست كم اميدوار باشند كه در سال هاى آتى اين آرزو به واقعيت تبديل خواهد شد. بنابراين هيچ كس اسلحه اى را روى سرتان نگرفته و دستور نمى دهد كه بنويسيد. واقعيت ها را در نظر بگيريد، هر كسى استعداد و قابليت هنرمند شدن را ندارد. هنر دوست يا دست كم هنرگر مى شود، اما هنرمند نه. نوشتن مثل ذهن است. تفكر، تمركز و رياضت مى طلبد. كسانى كه درون آرامى ندارند چطور مى توانند روى موضوعى تمركز كنند و آن را بسط دهند. در غير اين صورت ذهن آشفته و پريشان خودشان را روى كاغذ مى آورند و با نوشتن غم نامه خود تنها فرافكنى كرده اند، نويسندگى نكرده اند. كتاب هايى از اين دست (كه كم هم نيست) ما را به دنياى تاريك، سياه و پررنجى مى برد كه جز ناكامى و شكست چيزى نصيب نخواهد شد. شق ديگر نويسندگى و مهم ترين اصل آن به وجود آوردن آگاهى و شناخت است. شناختى كه در آرامش و صلح درونى به دست آمده و به ديگران منتقل مى شود. نگارش خلاق درس دادنى نيست. چه بسيار كلاس هاى نگارش خلاقى كه از آن نويسندگان انگشت شمارى بيرون نيامده اند. استعداد، استعداد است، ذاتى است جزو سرشت و نهاد كسى است كه مى نويسد، نقاشى مى كند و يا مى نوازد. كسى كه در كودكى يا نوجوانى بى نظم، پرخاشگر و يا لااوبالى بوده است چطور مى تواند در جوانى نويسنده باشد. در عوض ذهن جست وجوگرى كه هميشه در پى كشف و شهود بوده و مدام سؤال مى كند و در پى آن است كه جوابى قانع كننده و ارضاكننده براى سؤال هاى خود بيابد مى تواند از لحظه لحظه زندگى كه خود كلاس يا دانشگاه خلاق نامحدودى است، نكته اى قابل توجه اتخاذ كند و همان را دست مايه داستان يا شعر خود سازد. نوشتن تنها هنر نيست، مهارت هم هست كسى كه مهارت هاى اوليه كنجكاوى، هوشيارى و تلاش و تحقيق بى وقفه را به دست نياورده است چگونه مى تواند بدون كسب چنين مهارت هايى دست به نوشتن برد و به خيال خود كار هنرى كند. يكى از دانشجويان برنامه هاى نگارش خلاق ام.اف.ام ، دانشگاه ورمُنت مى گويد، «زمان زيادى را صرف كردم و بيست سال طول كشيد تا خودم را اصلاح كنم و سرانجام فهميدم كه كلاس نگارش خلاق فقط راهنماى مناسبى است كه مى تواند نتيجه كار را بهبود بخشد و اصلاح كند، آن كلاس ها از كسى نويسنده نمى سازد». در هر حال افسانه ها و اسطوره ها همان هايى هستند كه با آن زندگى مى كنيم، حتى اگر بعضى از آنها زيان آور و مهلك باشند. بنابراين تجربه عملى نوشتن بسيار مهمتر از تصويرسازى و تخيل بى نتيجه است. اما به راستى چرا انسان ميل به آفرينش و ايجاد دارد؟ ويستان هيو اوون ادعا كرد كه براى بيرون آمدن از شيفتگى اش شعر سرود. ديگران دلايل ديگرى دارند؛ شايد شما هم براى رام كردن افسونى كه درونتان را منقلب مى كند و تنها با نوشتن آزاد مى شود، قصد نويسندگى كرده ايد! *استاد ادبيات دانشگاه آكسفورد نشريه شاعران و نويسندگان اگوست ۲۰۰۵
|
|
|
|
|
يك گفت وگوى اتفاقى با كورت ونه گوت
زبان «ونه گوت» طنزتلخ زندگى روزمره است
|
|
|
يو اس اى تودى ـ ترجمه: رؤيا بشنام ديگر هيچ شهرزادى ما را به عالم اسرار آميز افسانه ها نمى برد. بشر امروز چنان با واقعيات روزمره دست و پنجه نرم مى كند كه ديگر هيچ دروغى در قالب داستان او را فريب نمى دهد. خوانندگان امروزى كه دست كم از اطلاعات كافى درباره علوم و فناورى هاى نوين برخوردارند محترم شمرده مى شوند، بى دليل نيست كه نويسندگان پست مدرن با تكيه بر علم و آميختن آن با زندگى واقعى از تمامى ابعاد به زندگى نگاه مى كنند و شخصيت ها و داستان هايى را مى سازند كه با بشر امروزى همگونى دارد. انسان هايى كه طعم جنگ، شكست، آوارگى، مهاجرت و هزاران هزار مصيبتى كه نتيجه شكل گيرى دنياى مدرن و پست مدرن امروزى است را چشيده اند، چگونه مى توانند ذهن و زبان خود را از سيطره آنها بيرون بكشند. ذهن و حافظه نويسندگان از فساد و تباهى زمين سرشار شده است، شايد در اين ميان نويسندگان داستان هاى كنونى با خلق دنيا هاى مجازى به جست وجوى راه فرار از اين واقعيت هاى كشنده هستند. چيزى كه ما را از آن همه رنجى كه به دست خود ساخته ايم رها كند، بازگشتن يا رفتن به زمان هايى باشد كه با ساعت هاى امروزى اندازه گيرى نمى شوند
«كورت ونه گوت» از جمله اين نويسندگان است. وى در اينديانا پوليس از پدرى آرشيتكت و مادرى خانه دار به دنيا آمد. او نسل سوم از مهاجران آلمانى است كه جنگ جهانى دوم او را به اروپا فرستاد. همانجا بود كه به اسارت آلمانى ها در آمد و با خاتمه جنگ در سال ۱۹۴۵ آزاد شد. اين رويداد هسته مركزى اغلب آثار او است. «ونه گوت»پيش از جنگ در دانشگاه كورنل شيمى زيست و بعد از جنگ در دانشگاه شيكاگو جامعه شناسى خواند و سپس در دانشگاه ايوا نگارش خلاق تدريس كرد. او هم مانند بسيارى از نويسندگان آمريكا نوشتن را با روزنامه نگارى آغاز كرده است. گزارشگر يو اس اى تودى به طور اتفاقى در رستورانى در منهتن با كورت «ونه گوت»روبرو مى شود و بدون تعارف سر ميز او مى نشيند و گفت و گو را شروع مى كند، «ونه گوت»هم كه مرد شوخ طبعى است با اين جمله صحبت را شروع مى كند، « راجع به چى مى خواهى حرف بزنيم، سياست؟ من راجع به مرگ رمان حرف مى زنم. نه، راجع به هر چه شما بخواهيد حرف مى زنم.» فكر مى كنيد ما در چه سياره اى زندگى مى كنيم؟ « خب ما با انرژى اتمى و سوخت فسيلى در حال كشيدن يك هوراى ترموديناميكى هستيم. مردم به ادامه حيات اين سياره اهميتى نمى دهند. ما خيلى تنبل تر و پست تر از اين هستيم. خلاصه بگويم، بشر از گذشته تا كنون در حال فساد و تباه كردن آن است. فرضيه ها مدام تغيير مى كنند، انسان هاى عاقل تحقير مى شوند و آمريكا حالا دارد روى روغن مار كار مى كند. از سى سال گذشته تا حالا هيچ چيز عوض نشده است، دنيا بين بازندگان و برندگان تقسيم شده است. » براى همه كسانى كه «كورت ونه گوت»را با رمان هاى «سلاخ خانه شماره پنج» ، «گهواره گربه» يا «زمان لرزه» مى شناسند، شروعى اين چنين بعيد نيست. در ۸۳ سالگى شجاع تر از آن است كه بخواهد عقايدش را قاطعانه بيان نكند. «ونه گوت» مى گويد ديگر داستان نمى نويسد، بلكه از اين پس مقاله خواهد نوشت. درونمايه اصلى آخرين كتاب او كه مجموعه داستان«مرد بدون ديار» نام دارد، نيز انتقاد از جورج دبليو بوش رئيس جمهور آمريكا است، شخصيت هاى داستان هاى او تلخ و شوخ طبع هستند و به سرنوشت سياره زمين مى انديشند. او مى گويد زياد عمر كرده و آرزو مى كرد سال ۱۹۹۹ در آتش سوزى خانه اش مرده بود. «وقتى همينگوى اواخر عمر دست به خودكشى زد، دوره سختى را مى گذراند. پدرم همينگوى را خيلى دوست داشت، اما خودكشى نكرد. من هم اين كار را نخواهم كرد، نمى خواهم با اين كار براى فرزندانم خط تعيين كنم. تا وقتى زنده هستيد و توانايى داريد، عشق بورزيد، چون وقتى مرديد، ديگر مرده ايد.» به راستى شوخ طبعى «ونه گوت» بى نظير است، بى دليل نيست كه گفته است، يكى از كسانى كه از آن تأثير گرفته، جوج برنارد شاو نمايشنامه نويس مشهور انگليسى است. اما «ونه گوت»بار ديگر با نوشتن رمان زمان لرزه خوانندگانش را به تحسين واداشت. اين رمان مدام مرز ميان واقعيت و خيال را در مى نوردد. نكته اى كه رمان هاى «ونه گوت» را خواندنى مى كند اين است كه او از زندگى مى نويسد، شخصيت هاى داستان هاى او قهرمان هاى خيالى نيستند، حتى مى توانند هر يك از اعضاى خانواده خود «ونه گوت» يا شما باشند. هرچند، شايد نويسنده با نوشتن اين كتاب به نوعى با رمان نويسى خدا حافظى كرده است، چون سراسر اين رمان را داستان هاى كوتاهى در برگرفته كه از خود «ونه گوت»و يادداشت هاى روزانه اش نقل شده اند. زبان روايى «ونه گوت»طنز تلخ و تراژدى هاى روزمره دنياى كنونى ما است. در «گهواره گربه» مى گويد، « اگر جوانتر بودم، تاريخچه حماقت انسان را مى نوشتم.» اين بهترين و زيبا ترين جمله اى است كه احساس «ونه گوت»را درباره اختراع بمب اتمى بيان مى كند. در رمان «نوازنده پيانو» خلاصه اى از رفتارهاى كنايه آميز انسان و دروغ هاى بى شمارى را كه مى گويد افشا مى كند. هرچند لحن رمان قدرى كليشه اى و كهنه است اما فلسفه به كار گيرى آن بديع است. كتاب « نمايش خنده دار»، داستان زندگى خواهر و برادر دوقلو و عقب افتاده اى است كه تقريباً چهارده سالگى را پشت سر گذاشته اند. والدين تنها كارى كه كرده اند اين است كه در خانه بزرگى براى آنها پزشك، پرستار و مستخدم هاى متعددى با دستمزد هاى بالا استخدام كرده اند تا از بچه هايشان مراقبت كنند! « شب مادر » نيز درباره جنگ است. هوارد دبليو كمبل جونيور نمايشنامه نويس بود. حتى پيش از جنگ شهرتى هم به هم زده بود. زنش را دوست داشت و برايش نقش هايى در نمايشنامه هايش مى نوشت. راديو برلن در طول جنگ نقش مؤثرى داشت، دست كم براى نازى ها در سطح جهان صدايى رسا بود. از جبهه هاى سرد استالينگراد گرفته تا صحراى داغ آفريقا به سربازان و افسران روحيه مى داد. يكى از بهترين گويندگانش كسى است كه همه او را مى شناسند: هوارد دبليو كمبل، مجرى تبليغات حزب نازى. راديو نقش ديگرى هم داشته است. پنهانى ترين روش انتقال اطلاعات به متفقين در زمان جنگ از طريق يكى از مهمترين جاسوسان جنگ، هوارد دبليو كمبل! جنگ اوج لحظات انسانى است. انسان ها، خواسته يا ناخواسته، وارد معركه اى مى شوند كه نتيجه مستقيمش هستند، جنگ بر سر تصاحب زمين و صاحبان زمين و اين نكته جالب است كه انسان همواره درجنگ است! اصلاً قتل عام، در كنار فحشا و هزار جور مرض اجتماعى ديگر يك مشغله تاريخى است. تقريباً همه آدم هاى داستان دست كم دو شخصيتى اند. هر دو شخصيت در عين تضاد با هم كنار آمده اند و حتى در بعضى مواقع نمى توان تشخيص داد كه به راستى كدام موفق شده است. دو چهره ها نماد دو نيرو هستند، خير و شر، خرد و ديوانگى و ..... مثل علاقه يك قاتل به موسيقى كلاسيك! در بخشى از رمان مى خوانيم: اعترافنامه تقديم شده است به «ماتا هارى» كه در راه جاسوسى تن به فحشا داد. سازمانهاى اطلاعاتى او را هرچه بخواهند بدانند، او چيز ديگرى بود. گفت:«آدميزاد خيلى چيزا رو نمى دونه. مى دونستى، تا همين چند لحظه پيش خدا خدا مى كردم يه روزى به جرم جاسوسى دستگيرت كنند و بعدم تيربارونت كنند»... « و مى دونى؟ ديگه اهميت نمى دم.. براى اينكه خدمتى كه به دشمن مى كردى هرگز به پاى خدمتى كه به ما كردى نمى رسيد.. . تقريباً همه عقايدى كه دارم رو نه از هيتلر ياد گرفتم و نه از گوبلز و نه از هيملر... همه رو از تو دارم» نقطه نهايت داستان در تصميم سرنوشت ساز هوارد است. هوارد خود را به جرم جنايت عليه بشريت به دادگاه جنايات جنگى اسرائيل(همان هايى كه خود قاتلان تاريخى ناحور و صيدا هستند) مى سپارد. گويى عدالتخانه ديگرى براى مجازات نيست. شيرينى تلخى است! مضمون اصلى شب مادر هويت است.« آرى، تو همانى كه نقشش را بازى مى كنى. پس مواظب باش نقش چه كسى را بر عهده مى گيرى.» « سلاخ خانه شماره پنج »، قساوت هاى جنگ را باز گو مى كند، اما اين براى كسى كه خود، آن را گذرانده ساده نيست. «زمان لرزه» نيز آميزه اى از خود زيست نگارى و داستان است. در اين رمان نويسنده فرض مى كند كه زمان لرزه اى رخ مى دهد و زمان از سال ۲۰۰۱ به ۱۹۹۱ بر مى گردد و همه انسان هاى قرن بيست و يكم را درگير مى كند. در اين دوره از زمان مردم به جبر ايمان مى آورند و بعد از آن نمى توانند از آن خلاص شوند. گويى باز هم قهرمانى بايد بيايد و مردم را به شيوه زندگى سابق برگرداند. اما آنها نمى دانند ده سال زندگى خود را تكرار كرده اند.
|
|
|
|
|
تقابل عقل و نقل
احمد اميدوار يكى از مسائل عمده اى كه در طول سالهاى تحصيل در دوره هاى ابتدايى و متوسطه، ذهنم را به شدت مشغول كرده بود، بيهودگى حفظ (از بر كردن) مطالب كتابهاى درسى بود. پس از ورود به دانشگاه و آشنايى بيشتر با كتابهاى جديد روانشناسى و تربيتى بى حاصلى اين شيوه را به صورت ملموس ترى حس كردم. نقل را از نقد نشناسد غوى است هين از و بگريز گرچه معنوى است وقتى با واژه هايى چون: روش فعال، كودك محورى، بارش مغزى، آفرينندگى، روش حل مسأله و ... در يادگيرى برخورد كردم، روش حافظه محورى و يا حافظه مدارى را در بين شيوه هاى مختلف يادگيرى، ابتدايى ترين، قديمى ترين و بدترين روش يادگيرى يافتم. گو اينكه اكثر تحصيلكرده هاى ما بيش از يك و نيم دهه از مساعدترين دوران و زمان عمر خود را به انباشتن محفوظاتى گذرانده اند تا روزى از انبان حفظيات خود استفاده كنند. محصول اينگونه آموزش و پرورش، فارغ التحصيلانى است كه گفتارشان يا كردارشان نمى خواند و حرف و عملشان يكى نيست و بيشتر اهل تئورى و شعار هستند تا عمل. ضعف تخصصى و كمبود حرفه اى و توسل به لفاظى و توجيه هاى غيرعقلانى از نشانه هاى بارز اين روش يادگيرى است. مى توان ادعا كرد، نگاه سيلويى به مغز و هم رديف ديدن هوش و حافظه، باعث به وجود آوردن چنين اشكال بزرگى در آموزش و پرورش ايران شده است. درصورتى كه بنابه ادعاى روانشناسان حداكثر ۳۰ درصد از توان هوش افراد را حافظه تشكيل مى دهد و ۷۰ درصد بقيه، به مؤلفه هاى ديگر هوش مربوط است. اگر شيوه هاى به كار گرفته شده در آموزش و پرورش را در چارچوب هرم يادگيرى بياوريم، به ظن قوى در غالب موارد در پله اول هرم يادگيرى كه انبار كردن دانش و اطلاعات و معلومات است، درجا زده ايم و در اقل موارد در پله دوم كه كاربرد آموخته هاست ايستاده ايم و به ندرت به پله سوم كه فهم و درك و بصيرت است، پا نهاده ايم. پرواضح است كه در پله هاى چهارم و پنجم هرم يادگيرى كه تجزيه و تحليل و استدلال و حكم و قضاوت است، هيچگونه جايگاهى نداشته باشيم. روزى كه به عنوان مدير يك مجتمع آموزشى در يكى از مناطق جنوبى تهران، مشغول خدمت شدم، در اولين نشست علمى با معلمان آن مجموعه، سخن از چگونه انديشيدن كردم و فرداى آن روز، ظريفى را واداشتم، در چشمگيرترين نقطه ديوار دراز مدرسه با خط خوش و درشت بنويسد: «ستايشگر معلمى هستم كه انديشيدن را به من بياموزد و نه انديشه ها را» در طول دوران ۳۰ ساله خدمتم در آموزش و پرورش، هرجا فرصتى دست مى داد، بر طبل انديشه مندى و خردورزى و عقل گرايى و ذهن محورى كوفتم تا اين كه فرصتى پيش آمد تا در تهيه و توليد نشريات دانش آموزى، دخيل باشم، خوشبختانه دوستان فخيم و فرهيخته فرهنگى اسم «جوانه انديشه» را براى ماهنامه دانش آموزى انتخاب كرده بودند و من سعى كردم تا دو فصلنامه ديگر، با محور «انديشه» نامگذارى شود و در روى جلد اولين شماره يكى از آنها اين بيت خودساخته را جاسازى كردم: همره انديشه ها، انديشه كن ساقه را وا نه، نظر بر ريشه كن خوب به خاطر دارم سال ۱۳۶۴ كه يك مجموعه آموزشى ويژه را در تهران تحويل گرفتم به هر اتاق كار و يا كلاسى سر زدم با اين بيت كه: اول انديشه وانگهى گفتار پاى بست آمدست و پس ديوار روبه رو شدم. اين بيت از شعر بر روى پلاك هاى خراطى شده چوب با رنگ هاى زيبا و خطى خوش نوشته شده بود و يادگارى بسيار گران بها و بجا مانده از مرحوم جبار باغچه بان، بنيانگذار آموزش و پرورش ناشنوايان در ايران و مؤسس آموزش پيش دبستانى ومدارس باغچه بان بود. فلاسفه و منطقيون در تعريف انسان و در مقايسه با ساير جانداران، با تكيه بر ناطق بودن و فكور بودن انسان، غالباً به اين شعر متوسل مى شوند كه: اى برادر تو همه انديشه اى مابقى خود استخوان و ريشه اى روان شناسان نيز در حيطه يادگيرى به علوم عقلى تأكيد بسيارى دارند و علوم نقلى را كمرنگ مى بينند. پاولف دانشمند شهير روسى در تبيين شيوه هاى يادگيرى نقش تعيين كننده و اساسى داشت و يادگيرى را از طريق شرطى شدن را به جهان علم معرفى كرد. در اين روش يادگيرى، درك و فهم و بصيرت دخالت تام و تمامى ندارد و يادگيرى خود به خودى و حتى اتفاقى صورت مى گيرد، ولى در مقابل اين روش، گروهى از دانشمندان شيوه ديگرى را ابداع كردند كه به روش يادگيرى گشتالتى معروف شد. در اين روش، يادگيرى با اراده انسان و با فهم و درك و بصيرت و شعور خود آگاه صورت مى پذيرد و انديشه در آن نقش اساسى را بازى مى كند و معمولاً اين روش در مقايسه با روش شرطى شدن، پذيرش بيشترى در بين روان شناسان و معلمان پيدا كرده است. در دنياى پرتنش و پرتلاطم امروزى كه شتاب ارابه مدنيت به ماوراء صوت و نور رسيده است و تبادل اطلاعات و تضارب افكار و برخورد فرهنگ ها و گفت وگوى تمدن ها، مجالى براى توقف و تأمل باقى نگذاشته است. براى اين كه بتوانيم از لابه لاى چرخ دنده هاى پولادين ماشين زندگى، جان سالم به در بريم، راهى نداريم جز اين كه به سلاح علم مجهز شويم و لحظه به لحظه اطلاعات خود را نو كنيم و با مشكلات پيش رو، باتوان علمى روزآمد، روبرو شويم. شك نيست براى مقابله با كاستى ها، ضعف ها، تهاجم ها و بحران ها، بايد تاريخ را وارسى كرد، جغرافيا را بررسى كرد و جامعه را شناخت و با تكنولوژى و علوم آشنا شد و آيين هاى مذهبى و مكتب هاى سياسى را مورد مقايسه قرار داد، ولى آنچه ما را در رسيدن به اهداف واقعى زندگى نزديك مى كند و توان حل معضلات و مشكلات پيش روى را به ما مى دهد، استفاده مفيد و بهينه از مغز است و براى استفاده كامل از توان مغزى كه تاكنون بخش عمده اى از آن بدون استفاده و معطل مانده است، برخوردارى از محصول آن يعنى انديشه است. قدرت انديشه، جرأت رويارويى با مشكلات را به ما مى دهد و جسارت ورود به مجهولات را از ما نمى گيرد. اختراع، ابداع، نوآورى، خلاقيت، ابتكار و ده ها خصيصه مثبت ديگر ميوه هاى شيرين انديشيدن هستند كه در دنياى پيچيده و بحرانى كنون، وجود آنها همچون كيمياست.
|
|
|
|
|
معرفى كتاب
پايان واقعى زيباى خفته
نوشته آنا ماريا ماتوته ترجمه رامين مولايى ناشر: ايران بان همه مى دانند وقتى شاهزاده «آسول» ، زيباى خفته را از خوابى صدساله بيداركرد، با او در كليساى كوچك قصر ازدواج كرد، بعد او را پشت اسبش نشاند و همراه عده زيادى از خدمتكارانش به سوى سرزمين خود برد. اما چرا هيچكس نمى داند پس از آن چه اتفاقى افتاد؟ آناماريا ماتوته نويسنده اسپانيايى كه به بانوى ادبيات اسپانيا شهرت يافته، ادامه اين افسانه را مى داند. اين نويسنده توانا با زبانى صريح و نافذ و با طنزى شيرين به روايتى از ادامه افسانه زيباى خفته مى پردازد. او برايمان روايت مى كند كه اين بار هر دو قهرمان اين افسانه به خواب سنگين تر خوش باورى فرو مى روند. اما كليد رهايى از اين خواب سنگين و ورود به دنياى واقعى زندگى چيست و در دست كيست؟...
|
|
|
|