يكشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۴ -
Sun, Nov 6, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۳۰۱
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
تأملى برديدگاه هاى پى ير بورديو در باب جامعه شناسى هنر
هنر
ابزار استمرار سلطه يا گذرگاه رهايى
(بخش دوم و پايانى)
234717.jpg
سارا شريعتى
از نظر بورديو، فقط به دليل نداشتن امكانات مالى نيست كه به يك كنسرت كلاسيك، موزه، يا به اپرا نمى رويم. احساس اينكه سرجاى خود نيستيم، معذبيم، و لباس پوشيدن ما، رفتار و داورى هامان با محيط اطرافمان متفاوت است، به عنوان مانعى پنهان عمل مى كند و ما را از سركشيدن به اين حوزه ها باز مى دارد. در نتيجه عملاً سيادت ميدان هايى چون ميدان هنر كه نيازمند آشنايى با زبان، قوانين و ارزشهايش است، به دست وارثين، يعنى صاحبان سرمايه ها ى فرهنگى، سرمايه هاى اجتماعى و سرمايه هاى سمبليك مى افتد و آنها كه از اين سرمايه ها محرومند، هرچند كه از سرمايه اقتصادى برخوردار باشند، در اين ميدان مورد «خشونت نمادين» قرار مى گيرند.
فيليب كابن براى نشان دادن اين خشونت نمادين و اين موقعيت به فيلم« سليقه ديگران» (Le gout des autres) كه انيس جاوى (Agnes Jaoui) كارگردانى كرده است، اشاره مى كند. در اين فيلم كاستلا ، يك فرانسوى شهرستانى متوسط كه به پاريس آمده و رئيس يك شركت خصوصى شده است، عاشق كلارا، يك هنرپيشه تئاتر مى شود و از طريق وى به دنياى روشنفكران، هنرمندان، نقاشان، آرشيتكت ها و موزيسين ها وارد مى شود. يكى از صحنه هاى فيلم در يك رستوران پاريسى فيلمبردارى شده است. كلارا و دوستانش با هم به رستوران دعوت شده اند و كاستلا به عنوان همراه كلارا نيز در اين جمع شركت دارد. كاستلا كه به اين مناسبت به نظر خود لباس شيكى پوشيده است، با كت و شلوار اتو كشيده و كروات پت و پهن خود... متوجه نيست كه لباس پوشيدنش مورد تمسخر دوستان هنرمند همسرش است كه لباسهايى ساده و راحت به تن دارند. برخورد اين جماعت روشنفكر با كاستلا، كه كاملاً معذب است، برخورد با يك تازه به دوران رسيده شهرستانى است. احساس كاستلا در اين محيط احساس متفاوت بودن و سرجاى خود قرار نداشتن است. تفاوتى كه در رفتار، در گفتار و عادات كاستلا با ديگران موجود است. در اين ميدان ديگر پول نيست كه ارزش دارد- در نهايت اين كاستلاست كه پول رستوران را حساب مى كند- مهم پرستيژ و به رسميت شناخته شدن توسط ديگران است. كاستلا مورد خشونت سمبليك محيطش قرار گرفته و هر چند همراه كلارا باز هم به اين محيطهاى فرهنگى برود باز احساس مى كند كه سر جاى خود نيست و مانعى پنهان سد ورودش به اين دنياى جديد مى شود. بورديو مى كوشد براى همه كسانى كه «به طور طبيعى»اين سرمايه هارا به ارث نبرده اند، امكان فهم و مبارزه با مكانيسم كاركرد سلطه نمادين را فراهم كند. چرا كه در تعريف وى، جامعه شناسى علم فهم جامعه براى تغيير جامعه است.
تحليل رفتار فرهنگى كنشگر اجتماعى، دقيقاً به جايگاه اجتماعى فرد بستگى دارد و مى بايست از منظر « تشخص»و با هدف كسب «سرمايه فرهنگى و اموال سمبليك»بررسى شود.
« تشخص»(distinction ) چيست؟ تشخص، نام يكى ديگر از آثار بورديو(۱۹۷۹) يك استراتژى براى متمايز كردن خود در متن زندگى اجتماعى است و فرهنگ و هنر، متداولترين ابزار براى متشخص ساختن خود هستند. اين استراتژى، با كالاهاى فرهنگى كه مصرف و تملك مى كنيم( مثلاً خريد تابلوهاى هنرى، رفتن به اماكن فرهنگى...)، قضاوتهايى كه در مورد ديگران به كار مى بريم(سليقه ديگرى را دهاتى خواندن، يا ديگرى را تازه به دوران رسيده قلمداد كردن)، رفتارى كه در پيش مى گيريم تا خود را از عامه مردم جدا كنيم( نحوه غذا خوردن، حرف زدن، لباس پوشيدن و يا مثلاً به موسيقى كلاسيك، نقاشى ابستره يا تئاتر پيشگام علاقه نشان دادن يا به آن تظاهر كردن به دليل اعتبارى كه اين رفتار در جامعه ايجاد مى كند) ... نمود مى يابد و نمايانگر فرهنگ پنهانى است كه اقشار مرفه اجتماعى و «وارثين» به طور طبيعى در نحوه داورى و در رفتار فرهنگى خود به كار مى گيرند تا خود را از عامه مردم جدا سازند. و اما ديگران چه؟ آنها كه از اين سرمايه هاى به ارث رسيده، محرومند، افرادى كه به وارثين تعلق ندارند، آنها چه؟ آنها نيز در تحليل بورديو با پذيرش اين فرهنگ و درونى كردنش، عملاً بدان« مشروعيت» مى بخشند و از آن منظر به خود مى نگرند و در نتيجه يا مى كوشند با تملك اين سرمايه ها و تظاهر بدان از جانب وارثين به رسميت شناخته شوند و يا اصولاً از ورود به ميدان فرهنگ و هنر سرباز مى زنند.
بورديو از اين مباحث مى خواهد چه نتيجه اى بگيرد؟ اين كه مدرسه و نهادهاى آموزشى، على رغم سياست دمكراتيزاسيون، عمومى و رايگان شدنشان براى همه، باز هم به بازتوليد نظم وسلطه پيشين مى پردازند و ميدان فرهنگ و هنر عملاً باز در قلمرو « وارثين» باقى مى ماند. در نتيجه عموميت اين نهادها عملاً به عمومى شدن فرهنگ و هنر نمى انجامد، و در پس پرده دمكراتيزاسيون باز همان نظم پيشين است كه برقرار مى شود. سيادت اين حوزه ها باز در دست همان صاحبان گذشته و وارثين شان خواهد بود.
به جامعه شناسى هنر بورديو از زواياى مختلف نقدهاى جدى وارد شده است. مهمترين اين انتقادات را مى توان در دو محور خلاصه كرد: نخست از منظر دگرگونى اجتماعى: جامعه شناسى بورديو فيكسيست قلمداد مى شود. جامعه شناسى اى كه ناتوان از تحليل تحول اجتماعى است. اگر همه اعمال ما بازتوليد همان نظم و سلطه پيشين است پس در اين صورت تحول و دگرگونى را چطور توضيح دهيم؟ اگر در نهايت باز هم انسان اسير خانواده و محيط و طبقه اجتماعى خويش است، پس چگونه مى تواند از سلطه اين تعينات اجتماعى رهايى يابد و سرنوشت خود را به دست گيرد؟ در اينجا ديگر دترمينيسم اجتماعى به فاتاليسم و تقديرگرايى تبديل مى شود و جامعه شناسى كه مى خواست جامعه را بفهمد تا تغييرش دهد خود در وادى قيود و تعينات اجتماعى اسير مى ماند.
دوم اينكه ، به گفته برنارد لاهير، حتى اگر خانواده را به عنوان مهمترين و اولين نهاد اجتماعى شدن بدانيم و نقش تربيتى آن را تعيين كننده قلمداد كنيم اما نمى توان فراموش كرد كه امروزه ديگر خانواده يك نهاد يكپارچه اجتماعى شدن نيست، هر كدام از اعضاى خانواده داراى ارزشها و سرگذشت متفاوت خاص خود هستند و در نتيجه فرد مى تواند والدينى تحصيل نكرده داشته باشد در حالى كه برادرش مثلاً موسيقيدان و يا خواهرش اهل قلم باشد. « كنشگر متكثر» (acteur pluriel)، جريانى كه از سالهاى ۸۰ در حوزه علوم انسانى در فرانسه بوجود آمده است، در واقع از چنين ديدگاهى به نقد نظريه « عادتواره و يا شيوه بودن» بورديو مى پردازد و نشان مى دهد كه امروزه ديگر خانواده تنها نهاد اجتماعى شدن نيست. مدرسه، دانشگاه، محل كار و رسانه ها نيز در فرايند اجتماعى شدن فرد و ايجاد عادتواره ها و شيوه بودنش نقش بسيار دارند. محيطهايى كه فرد از آن تغذيه مى كند و عادات اوليه وى را در برخوردش با جهانهاى متفاوت و در اين بحث هنر و فرهنگ، مى سازند، متكثرند. در نتيجه مثلاً دختر مى تواند در محيط خانوادگى اش براى ايفاى نقش مادر و همسر نمونه تربيت شود اما در دانشگاه براى فمينيست شدن و يا در خانواده از ميراث فرهنگى محروم باشد اما در جمع دوستانش اين كمبود را جبران كند.
حال بياييم با كمك اين ابزار مفهومى نگاهى به وضعيت جامعه شناسى هنر در ايران بياندازيم:
چرا دمكراتيزاسيون نهادهاى آموزشى، دانشگاههاى سراسرى، دانشگاه آزاد، دانشگاههاى غير انتفاعى... ، به توزيع برابر سرمايه هاى فرهنگى منجر نشده است؟ چرا با مفروض گرفتن تملك سرمايه اقتصادى، باز هم اين موانع پنهان در ورود اقشار وسيعى از اجتماع به ميدان هنر عملاً سد ايجاد مى كنند؟ چرا عرصه فرهنگ و هنر هنوز در جامعه ما، عمدتاً عرصه «وارثين» است؟ «مانع پنهان» دستيابى مردم به فرهنگ و هنر چيست؟ چرا سياست دمكراتيزاسيون نهادهاى آموزشى عملاً در اين حوزه شكست خورده ارزيابى مى شود؟ هنر هنوز عرصه اى پايتخت نشين، نخبه گرا، در تملك اقشار مرفه اجتماعى و وارثان سرمايه هاى فرهنگى است و به تعبير بورديو، «تئورى استعدادها» هنوز در جامعه ما غالب است. اينكه كسى استعداد درس خواندن دارد يا نه و يا استعداد كار هنرى دارد يا نه. نقش جامعه، رسانه ها و خصوصاً نهادهاى آموزشى - مدرسه، دانشگاه - در تربيت اين «استعدادها» و « عادتواره ها» ى فرهنگى و توزيع برابر سرمايه هاى فرهنگى چيست؟ چرا اغلب، آموزش نظريه هاى جامعه شناسى هنر و كاربرد آنها به نظر بى مناسبت و بى مخاطب جلوه مى كند؟ دانشجويان، آنها كه به تعبير بورديو، وارثين اين ميدان نيستند و از سرمايه هاى فرهنگى خانوادگى محرومند، نمى توانند با اين مفاهيم و اين عرصه رابطه درستى برقرار كنند، با فرهنگ لغات اين ميدان، با قوانين، ارزشها و اهدافش آشنايى ندارند. دانشگاه عملاً توقع داشتن فرهنگى را از دانشجو دارد كه خود آن را تأمين نمى كند. در نتيجه اگر فرد پيش از ورود به دانشگاه ( به واسطه خانواده و محيط تربيتى اش)از اين فرهنگ عمومى در زمينه هنرى برخوردار بود، موفق مى شود و اگر نبود، با شكست درسى روبرو مى شود و هيچگاه قدم به عرصه هنر نخواهد گذاشت. خواهيد گفت، در همه جا چنين است. به هر حال در همه جوامع اقشار مرفه، اقشار فرهنگى و اقشار محروم داريم و طبيعى است كه اقشار محروم اجتماعى نتوانند همپاى ديگران با عرصه فرهنگ و هنر رابطه برقرار كنند، آنها فرايند اجتماعى شدن را با اين عرصه در دوران تربيتى خود طى نكرده اند. بله! ما خانواده و طبقه اى را كه در آن به دنيا آمده ايم را انتخاب نمى كنيم، اما مدرسه و دانشگاه به عنوان دومين نهاد اجتماعى شدن كه در جوامع جديد، اجبارى و رايگان است و در اختيار همه اقشار اجتماعى، مى بايست فرايند اجتماعى كردن دانش آموزان و دانشجويان را با عرصه هنر به عهده بگيرند و وقتى هنر در نظام آموزشى ما غايب است، وقتى فرزندان ما در طى دوران تحصيل خود با مهمترين نامهاى دنياى هنر، موسيقى، نقاشى، تئاتر ... آشنا نمى شوند، و در رسانه ها نيز به عنوان يكى ديگر از ابزارهاى اجتماعى شدن، هنرهم در همه سطوح و روايتهاى آن، غربى، شرقى، سنتى و بومى اش غايب است، سياست درست اطلاع رسانى درباره برنامه هاى فرهنگى-هنرى- از جمله تئاتر، موزيك، كنسرت،...- وجود ندارد، طبيعى است كه عملاً عرصه هنر به دست كسانى مى افتد كه در محيط تربيتى و خانوادگى خود به طور طبيعى با اين ميدان آشنا شده اند، ذوق پرورده دارند و قدرت داورى و حس زيباشناسانه. اينهايند كه معيارهاى« تشخص» را در جامعه ايجاد مى كنند. در اين ميان براى ديگران، اقشار متوسط يا محروم تر اجتماعى، چه مى ماند؟ «عكاسى:يك هنر متوسط»، سينما: يك هنر تصويرى و در نتيجه قابل فهم و نسبتاً ارزان، و موسيقى عامه پسند،... چرا كه يا از سرمايه اقتصادى لازم براى دستيابى به ديگر عرصه هاى هنر، كه هنر والا مى نامند، محرومند و يا از سرمايه فرهنگى لازم براى ورود به آن. در اين شرايط براى اقشار مرفه و به ثروت رسيده، تملك و مصرف كالاهاى هنرى تنها در كادر يك استراتژى تشخص اجتماعى مى تواند ارزيابى شود تا خود را از عامه مردم متمايز كنند، در نتيجه هنر تبديل به كالايى مى شود كه مى توان آن را خريد و به ديوار خانه آويزان كرد، بى آنكه با ميدان هنر و ارزشهايش آشنا بود، بى آنكه اين مصرف نشاندهنده داشتن سرمايه فرهنگى باشد و باز به تعبير بورديو به همان دور باطل بازتوليد مكانيسم و مناسبات سلطه درخواهيم غلتيد. درست است كه در جامعه ما به دليل تحولات سياسى و اجتماعى بسيار، ما با اشرافيتى كه بورديو از آن سخن مى گويد روبرو نيستيم و در نتيجه نمى توان به معنايى كه او مراد مى كرد و در اروپا مصداق دارد، از وارثين و اشرافيت فرهنگى نام برد، اما مشخصاً در حوزه فرهنگ و هنر، به دليل غيبت نهاد آموزشى و غيبت رسانه ها در اين عرصه، هنوز هم مطمئن ترين راه انتقال ميراث، خانواده و محيط تربيتى خانوادگى است و در نتيجه تبارها در اين انتقال فرهنگى نقش ايفا مى كنند. كنشگر اجتماعى ما برخلاف نظر لاهير(انسان متكثر. ۱۹۹۸) متكثر نيست چون منابع اجتماعى شدنش: خانواده، مدرسه، رسانه، ... متكثر نيستند. هنر براى اغلب مردم ما از همه اين حوزه ها غايب است. و اگر تنها در دانشگاه، آموزش جامعه شناسى هنر را آن هم در مراحل بالاى تحصيلى براى دانشجويى كه با اين حوزه هيچ گونه آشنايى ندارد، اجبارى كنيم در صورتيكه در خانواده، مدرسه، محيط كار و رسانه هايش از آن خبرى نيست، كنشگر ما به جاى آنكه متكثر شود، يا اسكيزوفرن مى شود و يا گيج!
نتيجه بگيريم:
توزيع سرمايه هاى اقتصادى در جامعه ما، براى مبارزه با سلطه آشكار موفق نخواهد بود اگر در سياست توزيع سرمايه هاى فرهنگى براى مبارزه با سلطه پنهان نيز بازانديشى نشود. ميراث فرهنگى و هنرى را بايد از طريق آموزش و به كمك رسانه ها دموكراتيزه كرد تا استعدادها شكوفا شود و هنر بتواند « نه ابزار سلطه پنهان گردد و نه فقط ابزار تشخص».


|   شناسنامه   |   آرشيو   |