|
مركزمعلولين ذهنى جسمى
اگر اين آخرين زمستان باشد
|
|
|
فاطمه اميرى اتاقك هاى داخل ساختمان تمامى ندارد. برخلاف مسير زيباى جاده، ساختمان چنگى به دل نمى زند. بالاخره به سرسراى طبقه اول مى رسم. از پنجره نگاهى به درخت سرو داخل حياط مى اندازم. چقدر باشكوه است. اما زندگى در اينجا هيچ شباهتى به سبزى و شكوه سرو ندارد. اصلاً اگر با معيارهاى خيلى از ما بشود به حيات شبه گياهى اين آدمها نام زندگى داد. آدمهايى نشسته روى تخت هاى سفيد كه ناخواسته به جايى آمده اند كه نمى دانند آغاز و پايانش چيست؟! نگاهم از درخت سرو داخل حياط به نگاه هاى در هم ريخته، آب دهان هاى آويزان و چشمهايى كه هرچند رنجور و كم رمق، اما باز هم با كنجكاوى جهان پيرامون خود را مى كاوند، پيوند مى خورد و از آنجا به نگاه نگران مسؤول مركز مى افتد كه با زبان بى زبانى مى گويد: «اگر كمكهاى تابستان مردم نباشد، شايد اين آخرين زمستان اين مركز باشد». سرما به تنم مى ريزد. اگر اين آخرين زمستان باشد. اين نگاه ها جايى براى ماندن خواهند داشت؟ جايى براى اين كه منتظر بمانند. منتظر كمكى و شايد هم دست نوازشى. دوباره نگاهم به درخت سرو مى افتد. حس مى كنم شكوهش هيچ قرابتى با جايى كه در آن هستم، ندارد. كانا، كاليو، كودن سه تقسيم بندى از بهره هوشى آدم ها بود كه در كتاب روانشناسى عمومى سال اول دانشگاه به ما ياد دادند. آدمهايى كه ضريب هوشى بسيار كمتر از حد متوسط، نرمال و طبيعى دارند، به اضافه برخى ويژگى هاى ذهنى و جسمى آنها كه سؤال امتحانى هم بود. اما آنچه آن زمان ياد نگرفتيم، اين بود كه حتى آدمهايى كه با مشكلات شديد ذهنى به دنيا مى آيند، با نشانه هايى، زندگى شبه نباتى را براى خود معنادار مى كنند. درست مثل رحيم و كريم دوقلوهايى كه از بدو تولد به مراكز نگهدارى از كودكان عقب افتاده ذهنى سپرده شده اند و حالا اينجا هستند. اگر روز باشد يا شب، اگر غذا سرد باشد يا گرم، اگر دهها نفر از اطرافيانشان كم و زياد شوند، برايشان فرقى نمى كند، چون متوجه چيزى نمى شوند. اما عجيب است كه هركدام به خوبى مى دانند كه برادر دوقلويى دارند. كريم در حالى كه سرش به طرفى خميده مدام رحيم آن يكى برادر دوقلويش را صدا مى زند. رابطه آنها با دنياى پيرامون خود فقط بر مبناى همين حس كه به هم دارند، تعريف شده است و چقدر خوب متوجه اين قرابت خونى شده اند. سراغ هر كدام كه مى روم، نام برادر دوقلويش را تكرار مى كند. در دو طرف جاده اى كه روزى اين دو برادر از آن، با هم به اين مركز آورده شده اند، ويلاهاى شيك تا پاى كوه بالا رفته اند. ساكنان آنها چيزى درباره اين دوقلوها و جايى كه در آن نگهدارى مى شوند، نمى دانند. دوقلوها هم البته هيچ سنخيتى با دنياى اين آدمها ندارند. آنها فقط به زندگى چنگ انداخته اند و به همين خاطر هم به حداقلى از هر چيز راضى اند. سرپناهى و غذايى اندك كه شايد اينها را هم تا چند صباح ديگر نداشته باشند. كاش يكى از ساكنان آن ويلاهاى خوش قواره كنار جاده، كمى لاى پنجره اش را بازمى كرد. كاش گوش هايى پيدا مى شد و صداى كريم را مى شنيد كه مى گفت: «رحيم!» هنوز پاييز به ماه دوم نرسيده، اما سرماى هواى منطقه كوهستانى فشم از همين حالا هم معلوم است كه زمستان چه خواهد كرد. حسن نقابى، مدير مركز معلولين ذهنى - جسمى بچه هاى آسمان مى گويد: «محيط اين منطقه از لحاظ آب و هوا مناسب وضعيت اين بچه ها است و بهترين محل براى نگهدارى آنها محسوب مى شود، با ظرفيت ۱۲۱ نفر كه همگى پسران بالاى ۱۴ هستند. با توجه به نوع تحصيلاتم كه در رشته توانبخشى و كاردرمانى است و علاقه خاصى كه به اين بچه ها داشتم، سعى كردم كارى براى خدمت رسانى به آنها شروع كنم. اما چون هزينه اى كه بهزيستى براى نگهدارى از اين بچه ها به عنوان يارانه پرداخت مى كند، كم و ناكافى است براى اداره مركز با مشكلات زيادى روبروييم. سازمان بهزيستى تا سال ۸۳ به ازاى هر مددجو حدود ۵۰ تا ۵۳ هزار تومان پرداخت مى كرد كه اين مبلغ حتى هزينه هاى ثابت اين مركز را هم تأمين نمى كند. بخش بعدى تأمين هزينه ها به عهده والدين است. اما كدام والدين؟! اغلب بچه ها مجهول الهويه و بى سرپرستند. چون والدينى وجود ندارد، در نتيجه شهريه اى هم پرداخت نمى شود». * * * بلقيس جعفرى، مادريار مركز از ۸ صبح تا ۸ شب سه روز هفته مراقب اين بچه ها است. شايد دستمزدى كه براى يك ماه كارش مى گيرد، برابر با هزينه يك نيم روز گشت و گذار و تفريح خانواده هايى باشد كه به فشم مى آيند. اما براى بلقيس مهم نيست كه براى كارى كه مى كند چقدر پول مى گيرد و يا چقدر از آن كفاف زندگى خودش و دو تا بچه هايش را مى دهد. برايش هم فرقى نمى كند بچه هاى سالم خودش باشند يا بچه هاى عقب افتاده ديگران . او هميشه حاضر است و همه جا هست. دست نوازشش را به سر همه مى كشد. خودشان را كه كثيف مى كنند، مى شويد و پاك مى كند. قاشق به قاشق سوپشان را به دهانشان مى گذارد و باز هم با كار سخت و طاقت فرسا مدام لبخند مى زند و مى گويد: «خودشان زبان ندارند كه حرف بزنند. چشمشان فقط به ما است». اما يك لحظه مى توانم به ردى از دلخورى در كلامش پى ببرم: «بعضى از خانواده ها حتى خودشان تحمل و طاقت يك شب نگهداشتن اين بچه ها را ندارند اما به ما كه مى رسند، توقع دارند از آنها تشكر هم بكنيم». بلقيس دستى از مهر بر سر ناصر مى كشد: «مادر ناصر سالى يك دفعه مى آيد». ناصر مى خندد، با تمام وجود. دانيال متوجه همه چيز مى شود، فقط نمى تواند حرف بزند. مصطفى خوابيده بلقيس صدايش مى زند: «مصطفى براى اين خانم دعا كن». و صداى مصطفى نامفهوم، بريده و منقطع مى آيد كه: «خدايا حاجت اين خانم را بده». همين يك جمله و دوباره چشمها روى هم مى افتد. درست مثل بدنش كه لخت و بى تحرك افتاده روى تخت. اما بلقيس نمى خواهد بگذارد كه او در حال خودش باشد: «مصطفى مى خواهد داماد شود. پاهايش خوب شود. زن بگيرد. عروسى كند...» و مصطفى مى خندد با تمام وجود. دست محسن بسته شده است به تخت. يكى از مادريارها مى گويد: «خيلى اذيت مى كند مدام بچه ها را مى زند. ناآرام است. لباسهايش را پاره مى كند. يك آن غافل شويم، يك لامپ سالم و يك شيشه سالم باقى نمى گذارد.» كاش مى شد دستهاى محسن را باز كرد و به او گفت تا صبح قيامت هر چه مى خواهد شيشه بشكند. لامپ ها را خرد كند. كاش مى شد مصطفى را داماد كرد. كاش زمزمه اى در گوش يك دكتر مى گفت كه يك روز به اينجا بيايد و زخم هاى على را از بس به پشت خوابيده، درمان كند. كاش يك نفر از بلقيس خانم، مادريار مركز يك تشكر خشك و خالى مى كرد. شايد دستى از غيب پيدا مى شد كه كمكى به اين لشكر بى سرپناه مى كرد و شايد... نه ديگر نگويم. سرما تمام بدنم را گرفته. سرماى ديدن اين همه رنج، اين همه نياز در يك نقطه در ۱۵كيلومترى پايتختى كه ادعا زياد دارد اما عمل... حسن نقابى مسؤول مركز معلولين ذهنى جسمى بچه هاى آسمان مى گويد: «تا به حال بچه هاى آسمان به بهترين وجهى نگهدارى شده اند. ما اينجا بخش كار درمانى، بخش دندانپزشكى و فيزيوتراپى داريم. بخش دندانپزشكى كاردرمانى، بخش دندانپزشكى يكى از فاكتورهايى است كه كمتر مركزى دارد و اجبارى نيست. اما ما به اين دليل كه اين بچه ها در نگهدارى بهداشت دهان و دندان خود ناتوان هستند، بخش دندانپزشكى را داير كرديم. از نظر امكانات آنچه از دست ما مى آيد، انجام مى دهيم. حدود ۴۰ نفر اينجا شاغلند و بخش پزشكى هر روز در دو شيفت كارى به وضعيت مددجويان رسيدگى مى كنند. بيشترين تكيه مؤسسه هايى نظير ما بر روى كمك هاى خيريه و مردمى است. مراكزى كه داخل بافت شهرى هستند، به مردم نزديكتر و در جذب اين كمك ها موفق ترند. اما ما شامل اين وضعيت نمى شويم و چون بيرون از بافت شهرى هستيم اين كمك ها كم و ناچيز است. از مهر تاكل زمستان به دليل سردسير و صعب العبور بودن منطقه هيچ كمك مردمى نداريم.» *** نيما دمر روى تخت افتاده، با سرى آنقدر بزرگ كه بدن تاب تحملش را ندارد. وقتى مادريارش او را صدا مى زند، بلندمى شود. بشكن مى زند. نيما زنده است و شادى زنده بودن را اين طور به تصوير مى كشد و آن طرف تر فرهاد ايستاده. كمى از بقيه هوشيارتر. مقابل دوربين همكار عكاسم مى ايستد و مى گويد از من عكس بگير و قبل از اين كه لنز دوربين مسيرش را عوض كند و روى او قرار بگيرد، يقه لباسش را مرتب مى كند. كسى از روى تختى صدايم مى كند. نزديكش مى شوم. چيزى مى گويد. نمى فهمم. فقط نجواست. نجوايى ناآشنا. صدايى غريب ميان زمزمه و فرياد. فريادى رسا براى گوشى كه شايد بشنود. صدايى كه يقين دارم مى گويد: «من زنده ام، حق حيات دارم، هر چند از ديد شما عقب افتاده ام، زنده ام و مى خواهم از حق زنده بودن برخوردار باشم.» دكتر على ساسانى، پزشك مركز مى گويد: «اين معلولان جسمى و ذهنى نياز به مراقبت شبانه روزى دارند. چون بعضى از آنها حتى توانايى غذا خوردن ندارند. از لحاظ بهداشت فردى شان حتماً بايد كنترل شوند. اكثراً دچار بيمارى هاى تشنج هستند و بايد حتماً دارو دريافت كنند و از لحاظ وضعيت بدنى و بهداشتى كنترل شوند. نوع غذايى كه مى خورند حتماً بايد استاندارد و حاوى موادغذايى مورد نيازش از قبيل ويتامين ها، آهن و كلسيم باشد. يا اينكه به صورت دارويى اين مواد و تركيبات را دريافت كنند. بعضى از اين عقب ماندگى ها به صورت مادرزادى اند. مثل سندرم دان يا منگوليسم. بعضى در دوران نوزادى به دليل كمبود نوعى آنزيم يا تشنج موقع زايمان، آسيب هاى زايمانى مثل وقتى كه اكسيژن به نوزاد نرسد، دچار اين مشكلات مى شوند. البته اغلب اين بچه ها حاصل ازدواج هاى فاميلى اند و مسائل ژنتيك در آنها تأثيرگذار است.» از اين تخت به تخت ديگر كشيده مى شوم. انگار آنها هم متوجه حضور غريبه اى ميان خودشان شده اند. آنچه مى بينم نه خنده است. نه گريه. نه شادى نه غم. ملغمه اى است از همه اينها. براى آنها معيارهاى شادى و غم با بسيارى از آنچه آدمهاى بيرون از اينجا دارند، تفاوت اساسى دارد. اما چند نفر از ما با ديدن اين نگاههاى غيرعادى، گردن هاى كج و معوج و دهان هايى كج شده به يك سو و دستهايى زبر و خشك و بدن هاى زخم شده. حاضريم كمى از لذت لحظات خوش و ناب زندگى مان را به آنها هديه كنيم؟! دكتر على ساسانى مى گويد: «اين معلولان ذهنى حركتى معمولاً به علت نوع بيمارى و معلوليت شان عمر كوتاهى دارند. بيشتر آنها به سن بالاى ۳۰ سال نمى رسند. البته بعضى با كاردرمانى و فيزيوتراپى وضعيت بهترى پيدا مى كنند. اما صددرصد نه! درست است كه مى گوييم معلولان ذهنى و جسمى اند اما قسمت مهم مسأله اين است كه اينها هم انسان هستند و گرسنگى و تشنگى را مى فهمند و ممكن است قدرت تكلم نداشته باشند. اما احساسات دارند و يك انسان هستند. منتهى يك انسان نيازمند و وظيفه ما است كه در حد توانمان به وضعيت آنها رسيدگى كنيم و به ديد يك انسان به آنها نگاه كنيم، نه موجوداتى كه سربار هستند و نمى توانند كارى بكنند.» در تمام طول جاده اتومبيل هاى مدل بالا تند و تيز از شيب جاده بالا مى رفتند. رستوران ها كنار هم و بدون كمترين فاصله اى رديف شده بودند و البته همه اينها به اضافه ويلاها و باغ هاى بزرگ، انگار كه آدمها از زندگى و آمدن به اينجا فقط همين ها را لازم دارند. اصلاً اين بچه هاى عقب افتاده ذهنى براى چه اينجا آمده اند تا تابلوى آهنى و بزرگ مركز نگهدارى آنها بخشى از چشم انداز سرسبز و زيباى جاده را به خودش اختصاص بدهد؟! از حسن نقابى مى پرسم چرا او هم به جاى اين مركز، همين ساختمان را به رستوران خوش منظره اى تبديل نكرده است؟ لبخندى به تلخى مى زند و مى گويد: «اينجا بنگاه اقتصادى نيست كه چون سودآورى ندارد تبديل به احسن اش بكنم. هر كه اينجا مى آيد با عشق مى آيد و شكرانه سلامتش كه مى خواهد كارى براى اين بچه ها بكند.»
|