|
آن روزها با جوانى محمد شمس لنگرودى (شاعر، محقق)
|
|
|
|
جوانان مى پرسند:
|
|
|
|
|
|
حرف دل
|
|
|
|
|
آن روزها با جوانى محمد شمس لنگرودى (شاعر، محقق)
بطالت هرگز!
|
|
|
سارا جمال آبادى بسيار شاعران /در جست و جوى نيم ديگرشان پير مى شوند/ بى ترانه اى، بى سرودى/ بسيار شاعران/ در جست وجوى كفى نور/ تاريكى ها را ورق مى زنند/ و به انتها مى رسند/ بسيار شاعران/ كه مدادى ندارند و شعرهاى درخشانى چون حباب/ به سرانگشت باد / برآب مى نويسند/ و چه برگ و قلم كه تباه مى شوند/ از جنگل هايى / كه سايه گاه پرندگان بوده اند/ پرندگانى بى واژه، بى قلم/ كه ترانه خوانان/ سخن مى گويند/ با نيم ديگرشان / در روشنايى / و در تاريكى.* *** هميشه دنياى شعر و ادبيات با دنياى رياضى وفيزيك دو كره با فاصله زياد از همديگر فرض مى شوند؛ دو كره با فاصله اى به درازاى ناباورى از اينكه كسى كه روى كره اى با فرمول هاى ريز و درشت و اتحادهاى مختلف و قانون هاى ثبت شده باشد و دستى هم بر خاك كره اى ديگر داشته باشد، كره اى بدون قانون هاى ثبت شده و اتحادهاى تكرارى... كره اى به نام شعر و شاعرى! محمدشمس لنگرودى شاعر دفترهاى شعر؛ رفتار تشنگى (۱۳۵۵)، در مهتابى دنيا (۱۳۶۳)، خاكستر و بانو (۱۳۶۵) جشن ناپيدا (۱۳۶۷) قصيده لبخند چاك چاك (۱۳۶۹) و نويسنده رمان رژه برخاك پوك (۱۳۷۰) و داستان كودكانه شبى كه مريم گم شد (۱۳۷۸) و محقق كتابهايى باعنوان گردباد شور جنون (سبك هندى و كليم كاشانى ۱۳۶۶) مكتب بازگشت (تحقيق در تاريخ و شعر دوره هاى افشاريه، زنديه، قاجاريه ۱۳۷۲) تاريخ تحليلى شعر نو است كه در ستون اين هفته ما را به روزهايى از سال هاى جوانى اش كه بر كره رياضيات ايستاده بود و از ادبيات، واژه هاى جديدى براى زندگى مى جست كه به قول خودش بوى كهنگى و كپك ندهند.پدرم شاعر بود و شعر كلاسيك مى گفت... من هم شعر را دوست داشتم اما وقتى شعر هاى قديمى را مى خواندم از ميكده و بتكده و ساقى چيزى نمى فهميدم و فكر مى كردم اين واژه ها قديمى و كهنه هستند. در سال هاى دبيرستان رشته رياضى را براى ادامه تحصيل انتخاب كردم... چونكه هميشه از علم و پديده هاى علمى خوشم مى آمد از درس هاى اقتصاد، رياضيات و... اما مطلقاً تصور نمى كردم شعر پديده اى جدى و يك فن باشد و بايد آموزش جدى براى آن ديد؛ ۱۶ ساله كه بودم با شعر نو از طريق فريدون توللى و نادر نادرپور آشنا شدم و علاقه ام را در اين نوع شعر يافتم در همين روزها هم بود كه شعرهاى رمانتيك خارجى را با علاقه مى خواندم بدون اينكه بدانم اين قطعه ها هم شعر هستند. بعد از كلاس ششم رياضى- سال آخر دبيرستان _ بود كه فهميدم اگر مى خواهم شعر نو را بياموزم بايد شعر كلاسيك را بدانم و كتاب هاى قديمى را بخوانم... از اين جا بود كه با كمك پدرم كه روحانى روشنفكر و انديشمندى بودند به آموزش شعرهاى كلاسيك مشغول شدم و واژه به واژه از پدر كمك مى گرفتم پدرى كه شعر كهن مى سرود و هيچ وقت فكرش را به من تحميل نمى كرد، پدرى كه به احترامش سالها بعد تحرير كتاب ادبيات كهن را به او تقديم كردم، به اويى كه چراغى در مسير زندگى ام شد تا خود را بيابم. دبيرستان تمام شد و من در رشته اقتصاد مدرسه عالى بازرگانى رشت در بهمن ماه سال ۱۳۴۹ پذيرفته شدم... راه ادبيات نو را براى خودم انتخاب كرده بودم، اما نمى خواستم در دانشگاه ادبيات بياموزم، چرا كه در دانشگاه چيزهاى «نو» نيست و به همين خاطر هم اقتصاد را از درس رياضيات انتخاب كردم، رياضياتى كه شعر علم است و مربوط به جهان امروز و زندگى معاصر. ليسانس اقتصاد گرفتم اما تمام نيرويم را بر مطالعه ادبيات كهن ايران و جهان گذاشتم تا جايى كه كارشناس ادبيات كودك در كانون پرورش فكرى كودك و نوجوان شدم و سالها است كه در دانشگاه ادبيات، تاريخ هنر، سبك هاى هنرى و ادبى تدريس مى كنم، تدريس كه نه، از تدريس متنفرم در همه اين سالها تحقيق كرده ام همراه با دانشجويان بيست و پنج ساله كه بودم _ سال ۱۳۵۵ _ اولين كتابم را در رشت منتشر كردم، اما هيچ وقت حتى در جوانى هم فكر نمى كردم كارهايى كه انجام مى دهم، شاهكار است و اگر چاپ نشوند، جهان به هم مى خورد. من هم مثل خيلى هاى ديگر مشكل مالى و اجاره خانه و خيلى چيزهاى ديگر داشتم، اما پرتوقع نبودم، سالها دبير بودم و ادبيات و اقتصاد و رياضى درس مى دادم. من آدم آرامى نبودم، مثل دراويش هم از زندگى نبريده بودم، اما دوست داشتم وقتم به بطالت نگذرد و هيچ وقت _ هرگز _ نگذاشتم زمانم از دست برود، هميشه يا در حال مطالعه بودم يا نوشتن و يا كارى مى كردم كه خوش باشم. هيچ وقت حسرت نمى خوردم و امروز هم حسرت چيزى را ندارم، حتى سالهاى جوانى را چرا كه من حس مى كنم جوان هستم. جوانى به درك آدمى است... من هميشه از سالهاى دور تا امروز از سنت و باورهاى پوچ و قديمى و رسوم دست و پاگير احمقانه و دروغين بدم مى آمد. جوان كه بودم به موسيقى علاقه زيادى داشتم كه نتوانستم به دو دليل ادامه بدهم؛ ۱- مردم ؛كه فكر مى كردند چون فرزند يك روحانى هستم، نبايد دنبال موسيقى بروم و ۲- نبودن كلاس موسيقى و استاد در شهر ما لنگرود! اما در ۴۴-۴۵ سالگى به دنبال موسيقى رفتم و گيتار ياد گرفتم، هرچند دير بود. رؤياهايى هم داشتم و در رؤياهايم روزى را مى ديدم كه همين امروز است؛ متوهم نبودم و تا دو تا شعر مى گفتم، فكر نمى كردم شق الپنير كرده ام و تقريباً مى دانستم جايگاه فرداى من كجا است... *** از زندگى گله اى ندارم / از بادها كه جهان را چرخانده اند و هم امروز / به منش مى سپارند / از آفتاب / كه به رايگان روشنى مى بخشد / تا راهم را بيابم / از آبها / كه به تاريكى پنهان مى شوند / و در برابر تشنگان مى لرزند / از باد و آب گله اى ندارم / اگرچه به بادم مى دهند / اگرچه فرو مى رود كه برآيد آفتاب / تا شماره كند روزهايم را / از تاريكى و روشنى گله اى ندارم / چرا كه جهان از آن من نيست / و آفتاب و ستارگانم / نمى شناسند* / * شعرها از دفتر نتهايى براى بلبل چوبى (شمس لنگرودى)
|
|
|
|
|
جوانان مى پرسند:
دراين هواى آلوده چه كنيم
|
|
|
مينو ضابطيان بارها در مورد آلودگى هوا گفته اند، شنيده ايم و تأسف خورده ايم. اما شايد با نگاهى موشكافانه تر و حساس تر بر آنچه اين دشمن پنهان زندگى ماشينى بر ما مى آورد، هوشيارتر و تنها به يك تأسف و تكرار شفاهى بسنده نكنيم و گامى اساسى تر در اين راه برداريم. به طور متوسط يك فرد بزرگسال روزانه بيش از ۱۱/۰۰۰ ليتر هوا تنفس مى كند كه اين ميزان در كودكان بيشتر است و به همين جهت اين گروه از افراد جامعه در مقابل آلودگى هوا آسيب پذير هستند. آلودگى هوا به طور مستقيم و غيرمستقيم بر تمامى ابعاد زندگى ما تأثيرگذار است و تغييراتى چون تشكيل مه دود تأثيرات گل خانه اى، باران اسيدى و سوراخ شدن لايه ازن از عوارض مشكل آفرين آن است. برخى مواقع آلودگى هوا كاملاً مشخص و واضح است و كافى است در شهر بزرگى چون تهران به يك نقطه مرتفع در حاشيه شهر رفته و با آنچه هر لحظه وارد ريه هايمان مى كنيم آشناتر شويم. اما در خيلى مواقع ديگر اين آلودگى خطرناك قابل مشاهده نيست و شايد تنها تابلوهاى نشان دهنده شاخص هاى آلودگى، كه در سطح شهر نصب شده اند، آنچه بر سرمان مى آيد را ترسيم كنند. آسيب ها و خسارات ناشى از آلودگى هوا در محيط زنده و غير زنده پيرامون انسان از نظر مادى سالانه بيليون ها دلار خسارت، در اثر آلاينده هاى موجود در هوا بر انسان قرن حاضر تحميل مى شود. عمده ترين عوارض آن بر گياهان، محصولات كشاورزى و دامپرورى است. حتى آلودگى موجود در محيط بر روى شكل ظاهرى و نماى ساختمان هاى ما نيز تأثير مى گذارد باعث پارگى و آسيب ديدگى لاستيك اتومبيل هايمان مى شود و بسيارى از اجسام و مواد مورد نيازمان را نابود مى كند. آلودگى هوا و بدن انسان بدن ما سيستم دفاعى پيچيده و حيرت آورى دارد، بينى، دهان و گلو، هوا، آب و غذاى مورد استفاده بدن را تصفيه و فيلتر مى كنند. پوست عظيم ترين بخش بدن است و ما را در مقابل ضربات، جراحات و تغييرات طبيعى چون كاهش و افزايش دما حفظ مى كند و همچون سدى در مقابل اشعه زيان آور خورشيد، ورود عوامل عفونت زا و... بدن را كمك مى كند. مغز و سيستم عصبى به طور حساب شده اى ما را نسبت به آنچه در بيرون اتفاق مى افتد آگاه مى كند. گلبول هاى سفيد خون به عنوان سيستم دفاعى قابل اعتمادى همواره با عوامل مهاجم در نبرد هستند. اما هوايى كه استنشاق مى كنيم و آلاينده ها و ذرات معلق در آن مهاجمينى ويرانگر هستند كه به تمام بخشهاى ذكر شده آسيب مى رسانند. بينى، دهان و حلق مسير اوليه و اصلى ورود هوا به بدن «بينى» است. هواى وارد شده به اين مدخل بدن به شيوه طبيعى در اين منطقه تصفيه و فيلتر مى شود. اگر هوايى كه تنفس مى كنيم حاوى ميزان بالايى از آلاينده ها باشد، حجم زيادى از اين ذرات در بينى اسير مى شوند و در اين منطقه، سينوس ها و غشاى موكوئيدى اين ناحيه جذب و تجمع پيدا مى كند كه خود مشكلات زيادى را به بار مى آورد. در چنين شرايطى سيستم دفاعى بدن به حالت آماده باش درمى آيد و با اين ذرات به عنوان عوامل آلرژى زا برخورد شده، التهاب ايجاد مى شود و در شرايط پيش آمده حساسيت به آلرژى ها و عفونت هاى ويروسى و باكتريايى بيشتر مى شود. براى مثال هنگامى كه بينى در معرض هوايى با ميزان بالاى «ازن» قرار گيرد راههاى هوايى دچار سوزش مى شود و التهاب ايجاد شده به دنبال آن آبريزش بينى اتفاق مى افتد. پوست: همان طور كه ذكر شد پوست سرتاسر بدن را به عنوان لايه اى محافظ در برگرفته است پس جاى شكى باقى نمى ماند كه در جويى آلوده، از نخستين بافت هاى آسيب پذير باشد كه عمده ترين عارضه وارد بر آن سرطان پوست است. خون: پس از استنشاق هواى آلوده و جذب آن توسط پوست، اين هوا در مراحل بعدى وارد جريان خون مى شود و آسيب هاى احتمالى آن به تمام نقاط بدن پخش مى شود و همان طورى كه خون اكسيژن پاك و سالم را به تمام اندام ها و بافت ها مى رساند در انتقال آلاينده ها نيز نقش عمده اى دارد. تركيبات مضر موجود در هواى آلوده شامل بنزن، سرب، منوكسيد كربن، نيتريت هاى فرار و...، بر خون و ساير ارگان هاى مرتبط با آن، سلول هاى خونى، مغز استخوان، طحال، غدد لنفاوى و سيستم هاى شبكه اى تأثير مى گذارد. يكى از آلاينده هاى خطرناك كه بر خون اثر مى گذارد «منوكسيد كربن» است كه مى تواند به راحتى بر روى هموگلوبين (بخش پروتئينى گلبول قرمز) سوار شده و با قدرتى معادل ۲۰۰ برابر اكسيژن با اين بخش تركيب شود و تركيبى به نام كربوكسى هموگلوبين را ايجاد كند كه تأثيرات شديدى بر روى سيستم عصبى مركزى و در شرايط آلودگى شديد (حتى مرگ) را به همراه دارد. شش ها: ازن موجود در سطح زمين، اكسيد نيتروژن و ذرات معلق در هوا منابع اصلى اين تأثيرگذارى هستند. نتيجه يك مطالعه بر روى ساكنين شهرهاى ۲ منطقه آلوده و سالم نشان مى دهد كه ريه ساكنين (۴۹-۲۰) ساله منطقه آلوده ۷ برابر و ريه افراد بالاى ۶۰ سال ۲ برابر نسبت به منطقه سالم تحت تأثير قرار گرفته و آمفيزم (اتساع و بزرگى بافت هاى ريه) ايجاد شده است. تحقيق انجام شده حاصل كالبدشكافى ۳۰۰ نفر كه از نظر جنسيت، حرفه، وضعيت اقتصادى - اجتماعى، عادت به كشيدن سيگار و سن در زمان مرگ يكسان بوده اند، انجام شده است. استنشاق ذرات معلقى كه ريزتر هستند به دليل جايگزين شدن در قسمت هاى تحتانى كيسه هوايى و ريه ها آسيب هاى شديدترى ايجاد مى كند و در ضمن ميزان هيدروكربن هاى سمى و فلزات بيشترى را با خود حمل مى كنند. سيستم قلبى - عروقى گرچه نخستين ضررى كه به ذهن ما مى رسد در ارتباط با سيستم تنفسى و ريه هاست اما مطالعات نشان مى دهد كه تأثير آلاينده ها بر روى سيستم قلبى - عروقى هم بسيار شديد و خطرناك است. مطابق تحقيق انجام شده در بخش قلب بيمارستانى در آمريكا، آلاينده هاى هوا باعث غليظ تر شدن خون شده و امكان لخته شدن آن بيشتر مى شود و در نهايت به شريان ها آسيب مى رساند و امكان تصلب آنها را افزايش مى دهد. مطالعات ديگرى در اين زمينه نشان مى دهد كه استنشاق هوايى كه غلظت بالايى از ذراتى با اندازه كمتر از (pm 2/5) دارند و به راحتى فلزات و هيدروكربن ها را حمل مى كنند توليد endothelin، پروتئينى كه فشار خون را با تأثير بر انقباض رگ هاى خونى، را افزايش مى دهد و اين ميزان غيرطبيعى و بالاى اندوتلين گرچه به افراد سالم ضرر خاصى نمى رساند اما در افرادى كه مبتلا به تصلب شرائين هستند امكان مرگ و حمله قلبى را افزايش مى دهد. مغز: امروزه مى دانند كه ذرات بسيار ريز معلق در هوا آنقدر كوچك هستند كه از سد خونى مغز عبور كنند و آسيب هاى جدى اى را در مغز ايجاد كنند. از آنجايى كه ماجراى آلودگى هوا در شهرهاى بزرگ و صنعتى پايان ناپذير است منتظر ادامه اين مقاله در هفته بعد باشيد.
|
|
|
|
|
چيزى براى امروز
|
|
|
چند ماه پيش بود كه خبر رسيد يك مرد آمريكايى در آپارتمانش مورد حمله يك ببر قرار گرفته و كشته شده است. اين ببر از باغ وحش شهر فرار نكرده بود، بلكه حيوان خانگى او به حساب مى آمد. مرد او را از بچگى به خانه آورده بود و در يكى از اتاق خوابهاى خود در قفسى فلزى بزرگ كرده بود. احتمالاً دهان او را هم بسته بوده چون هيچ كدام از همسايه ها صداى غرش هاى ببر را نشنيده بودند. بقيه ماجرا بسيار ساده بود. ببر بزرگ شده بود و يك روز او را خورده بود. نگهدارى از حيوانات خانگى در غرب وارد مرحله عجيبى مى شود. مى گويند ميزان فضله سگ ها در خيابان هاى پاريس سالانه به پانصد تن مى رسد. در شهرهاى امروز آدم هاى جديدى پيدا شده اند كه به جاى نگهدارى از سگ و گربه دوست دارند ميمون، مار، گربه وحشى يا حتى تمساح به خانه آورند. عقاب ها هم بهتر از مرغ عشق ها به فروش مى رسند. اين مرد اسپانيايى يك خرس را به عنوان حيوان خانگى خود انتخاب كرده و در پياده روى روزانه خود او را به تماشاى مسابقات دو چرخه سوارى آورده است. دولت هنوز نتوانسته قانون جامعى براى برخورد با اين افراد به تصويب برساند. البته خريد و فروش تمساح هاى سه مترى هنوز ممنوع است، اما داد و ستد بچه تمساح هاى يك وجبى هيچ اشكالى ندارد. صاحب تمساح بايد قول دهد كه وقتى تمساح بزرگ شد آن را به باغ وحش تحويل دهد. مشكل اينجاست كه در طول چند ماه، رابطه احساسى ميان انسان و حيوان به حدى مى رسد كه همه تعهدنامه ها فراموش مى شوند.
|
|
|
|
|
حرف دل
سفر
|
|
|
مقدس مى دانم و ستايش مى كنم لحظه اى را كه به دعوت پروانه ها، پيله ها را شكافته و خودشكفتم! راست مى گويند پرندگان كه تو در شرق متجلى شدى؟ اما پرندگان كه خود از غرب آمدند. نه آنها هرگز در شرق نبوده اند! عاقبت مى روم. عاقبت پرواز مى كنم به سوى افق هاى روشن فردا كه فرارويم گسترده شده. حضورت را كشف خواهم كرد. راز تو را از لابلاى پرچين هاى باغ بيرون مى كشم. رنگت را مى شنوم، صدايت را مى بينم، مى بويمت، مى بوسمت و بعد... آهسته مى ميرم. مگر بى حضور من خورشيد طلوع نمى كند؟ لحظه وداع، لحظه سفر، پدر - كه به گفته خود در همين خاك ريشه دوانده و هرگز حاضر به سفر نيست- بى آن كه بداند به كجا گريزانم و از پى چه مى دوم، دست نوشته اى به دستم مى دهد: به صد طعنه گفتى برو و من ماندم و ضربت طعنه هاى طاعنان را به جان خريدم. ماندم. ماندم تا ثابت كنم بيدى نيستم كه با اين بادها و توفان ها از جابركنم. ماندم تا ثابت كنم ريشه در اين خاك دارم. حال نوبت توست. نه به صد طعنه كه به يك خواهش مى گويم: بمان. و تو ... غرق در انديشه گسستن و رهيدن افسوس كه هيچ نمى شنوى. سفر به خير. شبانگاه مى ديدم كه كوله بار خود را بسته و آماده پشت در مى گذارى تا سحرگاه بدون اشك و بدون وداع بگريزى. آرى بگريزى! سفر به خير. راه دورى را برگزيدى، راه سختى را انتخاب كرد. راه بى ما. راه تنهايى. مى دانم خدا هست. خدا همه جا هست. ولى مى دانم كه خدا وقتى در قلب تو نباشد انگار كنارت هم نيست! سفر به خير. ده بار سفر به خير. صد بار سفر به خير. مى شنوى؟ بلندتر مى گويم: سفر به خير. هر چند تا كنارت بودم فريادهايم را نشنيدى. اكنون كه رفتى.... چه انتظارى....! سفر به خير. كاش هرگز سراب نبينى! كاش در راه نمانى! كاش به مقصد برسى! كاش بازگردى و برايمان بگويى در دوردست تر از شهر ما آسمان چه رنگى است؟ آيا به رنگ دل مردمانش است؟ راستى دل مردمان آن جا آبى است يا سياه؟ سفر به خير. ولى گفتى جايى كه مى روى كوير ندارد. نگران شدم. پس شبها آسمان را پر از ستاره نمى بينى؟ من هر شب ستاره مى چينم. مثل قديم. اينجا هيچ چيز تغيير نمى كند فقط تو را ديگر در آسمان نمى بينم. مى دانى چرا؟ چون تو روى زمينى. در يك سرزمين خيلى دور. خودت خواستى. مگر آسمان پاك و كامل نبود كه فرود آمدى و روى زمين - يك سرزمين دور- به دنبال پاكى و تكامل رفتى؟ سفر به خير. اما هر گاه فهميدى كه پاكى اينجا بود و خدا اينجا بود، در دلهامان نه در دوردست، پرواز كن و به آسمان بازگرد! حتى قطرات باران نيز بر تن زمين فرود مى آيند، دير يا زود پشيمان مى شوند و به يارى خورشيد دوباره به آسمان پرواز مى كنند. ستارگان آسمان از هم اكنون در انتظار تواند... و خداوند... خداوند قطعاً بزرگتر از آنى است كه تو مى پندارى. پس از خواندن، آتش ترديد دوباره به دل راه مى يابد. پروردگارا! نيك مى دانم كه تو بزرگى. نمى دانم آيا تو در مردمك چشمان من جا مى گيرى؟ يا در دستانم؟ در خانه؟ در شهر؟ در جهان؟ يا از آن ها هم بزرگترى؟ در دلم جا مى گيرى؟؟؟ ترانه صفايى
|
|
|
|