|
بزرگان انديشه (۸۳)
السدر مك گراث ستيز با الحاد مدرن
|
|
|
حميدرضا فرزاد السدر مك گراث [Alister Mc Grath] (۱۹۵۳- ) استاد الهيات تاريخى در دانشگاه آكسفورد است و از محققان و انديشه وران پرآوازه در حوزه الهيات جديد به شمار مى رود. مك گراث در ابتدا ملحد بود اما هنگام تحصيل در دوره ليسانس در دانشگاه آكسفورد به مسيحيت گرويد. پس ازتحصيل در دوره ليسانس شيمى و انجام تحقيقات دوره دكترا در آكسفورد در رشته بيوفيزيك مولكولى، به تحصيل در دوره هاى تخصصى الهيات مسيحى پرداخت و در رشته الهيات تاريخى و نظام مند (سيستماتيك) از دانشگاه آكسفورد دكترا گرفت. السدر مك گراث صاحب كتابهاى متعددى در زمينه الهيات و تفكر مسيحى و ارتباط ميان الهيات، دين و علم است. يكى از مهم ترين آثارى كه در آن به بحث مفصل درباره ارتباط و نسبت ميان الهيات و علوم تجربى پرداخته است، مجموعه ۳ جلدى الهيات علمى (چاپ ۳-۲۰۰۱) است. مك گراث در حال حاضر مدير يك مركز جديدالتأسيس الهياتى در دانشگاه آكسفورد است. نوشته حاضر عمدتاً برپايه يكى از جديدترين سخنرانى هاى وى با عنوان «Has Science eliminated God? Richard Dawkins and the Meaning of lifeز كه در نهم نوامبر ۲۰۰۴ در كمبريج ايراد شد و نيز كتاب زير نگارش يافته است: Historical Theology, by ALISTER E. Mc GRATH, Blackwell, 1998. مك گراث محور مقاله خود را نقد و بررسى ديدگاه ريچارد دوكينز قرار مى دهد. «آشنايى ام با كارهاى ريچارد دوكينز به سال ۱۹۷۷ بازمى گردد كه اولين كتاب عمده او به نام The selfish Gene را مطالعه كردم. در آن زمان سرگرم كامل كردن تحقيقات دكترايم در گروه بيوشيمى دانشگاه آكسفورد زيرنظر پروفسور سر جورج رادا بودم». مك گراث در ادامه پس از اشاره به اين نكته كه كتاب ياد شده اثرى شگفت انگيز در ميان آثار عامه پسند علمى محسوب مى شد، مى گويد كه ديدگاه دوكينز راجع به دين بويژه نظراتش در مورد خدا ناخشنودكننده بود. «او تلاش آشفته و مغشوشى به خرج داد تا تعريفى از مفهوم «ايمان» به دست دهد بدون آنكه تحليل مناسب و پايه و اساس مشهودى براى تأملات و گمان گويى هاى خود به دست دهد. اين قضيه باعث حيرت و آشفتگى من شده بود به طورى كه يادداشت هاى انتقادى بر آنها نوشتم. ۲۵ سال بعد آن يادداشت ها را بسط و گسترش دادم كه در قالب كتاب «خداى دوكينز: ژن ها، مهمها و معناى زندگى» [چاپ ۲۰۰۴] منتشر شد». مك گراث سپس به ادامه كارهاى دوكينز و كتاب هاى بعدى وى اشاره مى كند كه طى سالهاى ۱۹۸۱ ، ۱۹۸۶ ، ۱۹۹۵ ، ۱۹۹۶ ، ۱۹۹۸ و ۲۰۰۳ انتشار پيدا كردند و نيز كتاب The Ancestorشs Tale او كه در سال ۲۰۰۴ به چاپ رسيد. «همان طور كه مايكل راس فيلسوف در بررسى كتاب The Devilشs Chaplain دوكينز خاطرنشان ساخته است توجه دوكينز از نوشتن آثار عامه پسند در مورد علم به حمله تمام عيار عليه مسيحيت سوق پيدا كرده است. نويسنده چيره دست آثار عامه پسند علمى به يك آدم اهل مجادله بدل شده است كه وحشيانه به دين حمله مى كند و بيشتر خطابه مى گويد تا دليل و برهان». مك گراث، دوكينز را نويسنده اى مى داند كه با مهارت و استادى راجع به زيست شناسى تحولى مطلب مى نويسد اما وقتى به موضوعات و مسائل مربوط به خدا مى پردازد «گويى وارد دنيايى متفاوت مى شويم. بحث ها و استدلال هاى مبتنى بر شواهد وى گويى جاى خود را به گمان پردازى ها و كلى گويى هاى پرحرارت و تند مى دهند، ... اما نكته اساسى اينجاست كه دوكينز موفق نمى شود ضرورت علمى الحاد را اثبات كند، طرفه آنكه، الحاد و بى ايمانى، خودش به صورت نوعى ايمان پديدار مى شود كه به حد قابل ملاحظه اى با خداباورى قرابت و همشكلى مفهومى دارد». مقصود مك گراث روشن است: دوكينز دليل و برهان علمى و مبتنى بر شواهد و قراين، براى الحاد به دست نمى دهد بلكه الحاد او - بنابر تعريفى كه خود دوكينز از ايمان ارائه مى كند و آن را فارغ و بى بهره از هرگونه قرينه و دليل و حجت و برهان مى انگارد - خودش نوعى ايمان و پندار شخصى است. مك گراث نقادى دوكينز از دين را در چهار محور خلاصه مى كند بدين شرح: ۱ ـ نگرشى داروينى، اعتقاد به خدا را غيرضرورى يا غيرممكن مى سازد. دوكينز اين نظر را در The Selfish Gene و نيز در كتاب ساعت ساز كور (۱۹۸۶) شرح و بيان كرده است. ۲- دين تعابير و گزاره هايى اظهار مى كند كه ريشه در ايمان دارد و فارغ از دلمشغولى قرينه محور و دليل مدارانه نسبت به حقيقت است. به عقيده دوكينز حقيقت ريشه در براهين و ادله صريح دارد و «هر شكلى از ابهام گرايى يا عرفان مبتنى بر ايمان را از امورى مى داند كه بايد قوياً با آنها مقابله كرد». ۳- مشخصه سوم ديدگاه دوكينز اين است كه دين نگرشى كم مايه و رقيق از جهان به دست مى دهد. به عكس، علم تصويرى پرمايه و درخشان از عالم ارائه مى كند كه سرشار از شكوه و عظمت و زيبايى است و حس هيبت را در آدمى برمى انگيزد. «اين نقادى ملحدانه از دين بويژه در كتاب Unweaving The Rainbow (۱۹۹۸) وى شرح و بسط يافته است. ۴- از ديد دوكينز دين به شر و مصيبت منتهى مى شود. مانند ويروسى است كه ذهن انسان را خراب مى كند. مك گراث مى افزايد كه اين نقد ناظر به بعد اخلاقى و تأثير اخلاقى دين است كه بايد مجدانه به آن پاسخ داد. پاسخ هاى مك گراث به نحوى ديدگاه هاى خود او را هم نشان مى دهد. اگرچه شرح و بيان آراء و نظرات مك گراث در تقابل با ديدگاه دوكينز صورت مى پذيرد و چه بسا چنين به نظر برسد كه آراى وى را به شكل شرطى و متأثر از يك دستگاه فكرى ديگر معرفى مى كند اين فايده را دربردارد كه به نوعى، ديدگاه مك گراث را در خصوص خصلت مدافعه گرايانه و نقادانه الهيات منعكس مى كند و در عين حال خود محكى است بر نظرات وى و همچنين گوشه اى از فضاى الهيات جديد را نشان مى دهد. ۱- داروينيسم و الحاد: «دوكينز بر آن است كه پيش از داروين مى شد جهان را اثر آفرينشگرى و طرح و تدبير خدا دانست اما پس از داروين فقط مى توان از «پندار طرح و تدبير» سخن گفت. يك دنياى داروينى هيچ غايت و هدفى ندارد ... دوكينز معتقد است كه «پندار طرح و تدبير» [يا عقيده به برهان نظم] به اين سبب ايجاد مى شود كه ما به صرافت طبع، پديده هاى طبيعت را پيچيده تر از آن مى انگاريم كه بر اثر صدفه و اتفاق پديد آمده باشند. نمونه عالى آن چشم انسان است كه برخى از طرفداران برهان نظم و طرح و تدبير الهى به آن اشاره كرده اند و آن را دليل آشكار خلق جهان توسط خدا شمرده اند. دوكينز در يكى از فصل هاى مفصل و بحث انگيز كتاب Climbing Mount Improbable توضيح مى دهد كه چگونه حتى چنين عضو پيچيده اى - در زمان كافى - مى تواند از چيزى بسيار ساده تر پديد آيد». نكته در اينجاست كه دوكينز نظريه داروين را يك نوع جهان نگرى محسوب مى كند تا يك نظريه زيست شناختى و درنگ نمى كند كه دلايل و مباحث خود را به فراسوى مرزهاى زيست شناسى گسترش دهد. «دوكينز به يقين ثابت كرده است كه يك توصيف طبيعى محض مى توان از دانسته هاى جديد مربوط به تاريخ و وضعيت حال حاضر ارگانيسم هاى زنده ارائه كرد اما چرا بايد اين موضوع به اين نتيجه منجر شود كه خدايى وجود ندارد؟ انبوهى مفروضات ناگفته و بحث نشده در بيخ و بن استدلال او نهفته است. ما يكى از آنها را مى كاويم: نكته بنيادين آن است كه روش علم قادر نيست نفياً و اثباتاً راجع به خدا حكم كند. روش علمى نمى تواند در مورد مسأله خدا داورى قطعى كند. آنان كه معتقدند روش علمى وجود خدا را اثبات يا نفى مى كند آن روش را به فراتر از محدوده مجاز آن مى رانند. برخى از زيست شناسان برجسته مثل فرانسيس اس.كالينز دليل مى آورند كه علوم طبيعى زمينه مثبتى براى ايمان فراهم مى كنند. برخى ديگر مانند زيست شناس تحولى استفان بى گلد برآنند كه علوم طبيعى مستلزمات منفى براى اعتقاد خداباورانه دارند. اما آنها هيچ يك از اين دو را ثابت نمى كنند. اگر قرار باشد به مسأله خدا پاسخ داده شود بايد بر پايه مبانى ديگرى اين كار را به انجام رساند». مك گراث در ادامه مى گويد اين نوع نگاه نقادانه به روش علمى چيز جديدى نيست و در واقع محدوديت روش علمى در مباحث دينى تقريباً در همان زمان داروين امرى شناخته شده بوده است. مك گراث در اينجا به تامس هنرى هاكسلى [زيست شناس انگليسى، ۱۸۹۵-۱۸۲۵] اشاره مى كند كه در سال ۱۸۸۰ چنين نوشت: «قريب ۲۰ سال قبل اصطلاح Agnostic (لاادرى) را در مورد كسانى - و از آن جمله، خودم - به كار بردم كه اذعان مى كنند در مسائل گوناگونى كه متخصصان متافيزيك و الهيات اعم از راست كيش و بدعت گذار در مورد آنها در نهايت اطمينان ابراز عقيده مى كنند فاقد آگاهى قطعى اند». هاكسلى در ادامه مى گويد كه Agnosticism (لاادرى گرايى يا به اصطلاح «نمى دانم گويى» و نفياً و اثباتاً حكم نكردن) ذات علم است چه علم قديم و چه علم جديد. به عقيده او لاادرى گرايى نه تنها بخش اعظم الهيات عامه پسند بلكه بخش اعظم جريان هاى ضدالهياتى را به كنار مى نهد. مك گراث تصريح مى كند كه «دلايل هاكسلى - به رغم پافشاريها و مخالفت هاى طرفداران هر دو گروه در مورد مباحث مربوط به خدا - امروز هم مثل اواخر سده نوزدهم معتبر است». مك گراث سپس به نظر استفان بى گلد اشاره مى كند كه معتقد است علم فقط با تبيين هاى طبيعى سر و كار دارد و وجود خدا را نه مى تواند اثبات كند و نه نفى. «نكته اى كه در بن استدلال گلد قرار دارد اين است كه داروينيسم عملاً ربطى به وجود و ذات خدا ندارد. در نزد گلد اين يك واقعيت قابل مشاهده است كه در ميان زيست شناسان تحول گرا، هم ملحد وجود دارد هم خداباور. او از باب مثال از لاادرى گراى انسان محور (اومانيست) جى.جى سيمپسون و مسيحى ارتدوكس روس تئودوسيوس دوپشانسكى نام مى برد. «دوكينز داروينيسم را به صورت راهى فكرى و مستقيم كه به الحاد ختم مى شود عرضه مى كند ... اما يك شكاف و فاصله منطقى اساسى ميان نظريه داروين و الحاد وجود دارد كه به نظر مى رسد دوكينز ترجيح مى دهد با تكيه بر سخن پردازى و نه استدلال اين فاصله را درنوردد». ۲- ايمان و قرينه: «اصرار دوكينز بر استدلال مبتنى بر قراين و شواهد باعث شده كه ديدى قوياً انتقادى نسبت به هرگونه اعتقاد متكى بر شواهد و قرينه هاى سست، داشته باشد. او مى نويسد كه من عاشق و دلداده حقيقت ام و نسبت به عقايدى كه شواهد و قراينى در تأييد آنها وجود نداشته باشد بدگمانم. يكى از عقايد محورى او كه به كرات در نوشته هايش مطرح شده آن است كه «ايمان دينى اعتماد و باور كور و فارغ از شاهد و قرينه و حتى برخلاف شاهد و قرينه است» دوكينز ايمان را «يك نوع بيمارى ذهنى روانى» مى انگارد «يكى از شرور بزرگ عالم، قابل مقايسه با ويروس آبله اما ريشه كنى آن دشوارتر است». از ديد او ايمان دينى در تقابل با علوم طبيعى است كه رهيافتى متكى بر قرينه به جهان دارند». مك گراث در ادامه چنين مى گويد: «دوكينز در اينجا كل پرسش از جايگاه دليل و بينه و برهان و ايمان را هم در علم و هم در دين مطرح مى كند. اين موضوعى جذاب و جالب توجه است. اما آيا قضيه واقعاً به همان سادگى است كه دوكينز فكر مى كند؟ من در دوره اى كه ملحد بودم دوره اى كه در اواخر سال ۱۹۷۱ به پايان رسيد اين طور فكر مى كردم و بر اين تصور بودم كه دلايل دوكينز قطعيت دارد. اما اكنون چنين نظرى ندارم». مك گراث در ابتداى اين بحث تعريف دوكينز از ايمان را تحليل و بررسى مى كند: «دوكينز ايمان را اعتماد و باور كور و فارغ از شاهد و قرينه و حتى خلاف شواهد و قراين مى انگارد. اما چرا بايد اين تعريف مضحك را پذيرفت؟ چه گواه و قرينه اى براى اين موضوع وجود دارد كه مردمان ديندار ايمان را اين گونه تعريف مى كنند؟ دوكينز در اين مورد براى تأييد چنين تعريف به غايت غيرموجه، از هيچ نويسنده دينى نام نمى برد و به نظر مى رسد براى آنكه ايمان دينى را نوعى بازى بى اساس فكرى جلوه دهد چنين تعريف دلخواهانه اى از آن ارائه مى كند. من اين تصور و تعريف از ايمان را نمى پذيرم و تاكنون به الهيات دانى هم برنخورده ام كه وقعى به آن بگذارد». به ديد مك گراث چيزى كه واقعاً نگران كننده است آن است كه دوكينز سخت بر اين عقيده است كه ايمان عملاً نوعى «باور و اعتماد كور است. به رغم اين واقعيت كه هيچ نويسنده مسيحى بزرگى چنين تعريفى از ايمان اتخاذ نكرده است. «اين تعريف در واقع عقيده محورى دوكينز است كه كم و بيش هر جنبه اى از رهيافت او به دين و دينداران را شكل مى دهد. با اين وصف اعتقادات محورى غالباً نيازمند آن اند كه مورد چالش و بازانديشى و نقادى قرار گيرند. چون - همان طور كه دوكينز زمانى در مورد نظرات [ويليام] پيلى [متأله انگليسى ۱۸۰۵-۱۷۴۳] راجع به طرح و تدبير و برهان نظم گفته بود اين عقيده به نحو زيبا و باشكوهى، كاملاً غلط است. دوكينز به ما مى گويد كه ايمان اعتماد و باورى است فارغ و بى بهره از شواهد و قراين و حتى خلاف شواهد و قراين. اين چيزى است كه دوكينز فكر مى كند اما مسيحيان اين طور فكر نمى كنند». مك گراث در تأييد نظر خود، از باب نمونه به تعريف و توصيفى كه يكى از الهيات دانان سرشناس كليساى انگليكان، دبليو.اچ.گريفيث. توماس (۱۸۶۱-۱۹۲۴) از ايمان به دست مى دهد اشاره مى كند: «ايمان بر تمام وجود انسان اثر مى گذارد. ايمان با يقين و باور ذهن - و براساس شواهد و قراين كافى - آغاز مى شود، و در ادامه به اعتماد قلبى يا عواطف مبتنى بر يقين و باور مى رسد و در اوج خود به رضايتمندى اراده مى انجامد كه به مدد آن، يقين و اعتماد در رفتار و كردار جلوه گر مى شوند». ادامه دارد
|