|
قاضى مهابادى:
|
|
|
|
نظر كارشناسى
|
|
|
|
داستان زندگى
|
|
|
|
|
قاضى مهابادى:
ازدواج بدون تحقيق نتيجه اى غير از اختلافات خانوادگى ندارد
او يك سرهنگ بازنشسته ارتش بود. سال هاى سخت خدمت در نگاهش هويدا و صلابت آن روزها در صورتش پيدا بود. وقتى نزديك شدم به زن مى گفت: بايد طلاقت بده وگرنه من مى دونم و اون مرد.... در مقابلش دخترى تكيده با چهره اى غمزده نشسته بود. اضطراب داشت. به خود جرأت دادم و پرسيدم: ببخشيد... مى شه بپرسم مشكلتون چيه و چرا به اينجا آمديد؟ نگاهم كه كرد، جا خوردم. از نزديك هيچ ابهت و صلابتى نداشت، غمى پنهان، چروك هايى نامحسوس بر صورتش انداخته بود. در حالى كه سبيلش را مى جويد گفت: شما...؟ * من خبرنگارم مى خواهم مشكلات كسانى كه به اين مكان مراجعه مى كنند را منعكس كنم، تا شايد... - خوبه، اتفاقاً اين مشكل بايد مطرح بشه تا مردم طرف مقابلشون رو بشناسن... * مگه چى شده... ميشه بفرماييد؟ روى صندلى كنارم نشست و با اشاره به دخترش گفت: اين دختر منه... بيست و دو سالشه. دو سال پيش كه درسش تموم شد با يه آقاى مثلاً مهندس ازدواج كرد.كلى خوشحال بوديم كه بالاخره هم دخترم سر و سامان گرفته و خوشبخت شده و هم ما به آرزومون رسيديم. ولى حالا، بعد از يك سال فهميديم كه آقا نه تنها سواد درست و حسابى نداره... بلكه يه شارلاتان حرفه اى كه دو تا زن ديگه هم داره ! فكر مى كردم دارم بهش خوبى مى كنم. مهريه كم... شيربهاى كم... خودم ماشين براش گرفتم... باهاش شريك شدم و تو كار به اصطلاح پردرآمدش، سرمايه گذارى كردم... ازعصبانيت قرمز شده بود. مدام حرف مى زد و لحظه به لحظه عصبى تر مى شد. دخترش سعى مى كرد او را آرام كند، لحظه اى سكوت كرد و اين فرصتى شد تا من از دخترش سؤالى بپرسم. * چى شد كه كار به اينجا كشيد؟ دختر: احمد مهندس نبود. اصلاً دانشگاه نرفته بود! وقتى اومد خواستگارى، خيلى با كلاس و خوب صحبت مى كرد. مى گفت تازه درسش تموم شده و چند ماهى است كه يك شركت بازرگانى تأسيس كرده. مى گفت تو كار صادرات خشكباره. اوايل زندگى خوبى داشتيم، اما به دو ماه نكشيد كه همه چيز خراب شد. هر چند وقت يك بار به بهانه هاى مختلف به شهرستان مى رفت و يك هفته اى نمى اومد... فكر مى كردم براى كارش مى ره، اما نگو آقا، تو شهرستان زن داره اونم نه يكى، بلكه دو تا... با بچه...! * چطور فهميديد؟ - يك بار نزديك به دو هفته رفت و با من تماس نگرفت. خيلى نگران شدم، وقتى با موبايلش تماس گرفتم ببينم كجاست، يك خانم گوشى را برداشت... اولش فكر كردم يكى از همكاراشه. اما وقتى خواستم گوشى را به احمد بده پرسيد شما ؟ من هم گفتم همسرش هستم و وقتى زن با ناراحتى شروع كرد به بد و بى راه گفتن، تازه فهميدم كه زن ديگرى هم داره ! پدرش رشته كلام را به دست گرفت و گفت: زمانى كه فهميدم اين نامردى رو در حق دختر بيچارم كرده به دخترم گفتم بايد طلاق بگيره. بعدشم زنگ زدم بهش و گفتم بيا تهران و طلاق دخترم رو بده و گرنه من مى دونم و تو ! اما اون نامرد وقتى ديد دخترم از رازش باخبر شده و طلاق مى خواد، بعد از كتك زدن اون، همه پولى كه براى شريك شدن بهش داده بودم رو بالا كشيد و فرار كرد... نمى دونى با چه مصيبت و بدبختى پيداش كرديم! نزديك ۶ ماه دنبالش بوديم تا تونستيم پيداش كنيم.حالا هم براى روشن شدن تكليف دخترم اومدم... *** قاضى مهابادى هم درباره اين نوع پرونده ها مى گويد: ازدواج بدون تحقيق و بررسى پيرامون طرفين مقابل ، امكان ختم شدن به چنين نتايجى را دارد. براى حصول ازدواج بهتر، لازم است دختر و پسر جوان، قبل از ازدواج به طور كامل شرايط و موقعيت هاى آشكار و پنهان يكديگر رابراى هم بازگو كرده و بررسى نمايند تا شاهد بروز چنين اتفاقاتى نباشيم.
|
|
|
|
|
نظر كارشناسى
ناسازگارى زن جوان
|
|
|
نظر كارشناسى از: دكتر فربد فدايى - روانپزشك كودك در نخستين سال زندگى خود در عين ناتوانى، بسيار خودمحور است. او خود را مركز جهان، بلكه كل جهان مى پندارد زيرا نيازهاى معدودى دارد كه به سرعت توسط مادر برآورده مى شود. زمانى كه به علت گرسنگى مى گريد مادر بى درنگ به او شير مى دهد. زمانى كه احساس سرما مى كند مادر بى درنگ روى او را مى پوشاند. زمانى كه نياز به نوازش دارد مادر سريع متوجه مى شود و او را نوازش مى كند. به اين ترتيب كودك احساس «همه كارتوانى» مى كند. احساس مى كند كافى است چيزى را بخواهد تا آن چيز انجام شود. مادر به تدريج با بالارفتن سن كودك و كسب برخى توانمنديها توسط وى، به آهستگى از توجه سريع و كامل به خواسته هاى كودك مى كاهد. براى نمونه با خود مى انديشد: «اين كودك آنقدر بزرگ شده است كه كمى تحمل كند تا من به كار ديگرى كه در دست دارم برسم و سپس به او شير دهم.» به اين ترتيب مادر از مراقبت بى قيد و شرط خود مى كاهد و حتى برخى كارها را به خود كودك واگذار مى كند. كودك به ناگزير مى فهمد مركز جهان نيست و افراد ديگرى هم وجود دارند كه برآورده شدن نياز وى به آنان بستگى دارد و لزوماً هم تمام خواسته هاى او فوراً يا به طور كامل برآورده نمى شود. اين به معنى نهادينه شدن اصل واقعيت به عوض اصل لذت در كودك است. اما اگر مادر يا پدر توجه سريع و بى قيد و شرط و برآورده شدن كامل خواسته هاى كودك را پس از يك - دو سالگى او ادامه دهند و گمان كنند به اين نحو محبت بيشترى به كودك نشان مى دهند، بايد گفت به خطا رفته اند. چنين كودكى صبر كردن و توجه به نياز ديگران را نمى آموزد. او فقط خود را مى بيند و ديگران را نه به عنوان انسانهاى برابر، بلكه به شكل ابزارهايى براى برآورده شدن خواسته هاى خود تلقى مى كند. چنين فردى اگر مادر هم بشود، كودك را فقط براى سرگرم شدن خود مى خواهد و تاب مراقبت از او و مادرى كردن و فداكارى را ندارد. چنين زنى نمى تواند دريابد، همسرش نياز به همدلى و محبت و تشويق و حتى شام و ناهار دارد. درواقع شوهر را مانند غول چراغ جادوى علاءالدين، تنها وسيله اى مى داند كه آرزوهاى متعدد و اغلب كودكانه وى را ارضا كند. درواقع زندگى با چنين زنى كه از مفهوم راستين، همسر بودن و مادر بودن ناآگاه است، بسى دشوار است. اما طلاق راه حل مطلوبى نيست. بهتر آن است كه علاوه بر شوهر، پدر ومادر اين زن هم توجه او را به ضرورتهاى زندگى واقعى زناشويى و مادرى آگاه كنند و در برابر سوءرفتار او واكنش منفى به صورت عدم تأييد و نارضايتى ابراز كنند. در صورت لزوم در چنين موردى كه در شخصيت فرد، خودمحورى نهادينه شده است مراجعه به مشاور و متخصص قابل انجام است.
|
|
|
|
|
داستان زندگى
زندگى با زن پرخاشگر
|
|
|
حال و حوصله نداشت. جلوى آينه ايستاد و به زخم هاى صورتش نگاه كرد. باورش نمى شد آن چه كه هميشه از آن بيزار بود، حالا به سرش آمده بود. به خودش گفت: عمرى هر چه مرد بود را به خاطر اينكه از دست زنانشان كتك مى خوردند زير سؤال مى بردى و به استهزا مى كشاندى، حالا خودت... چند قطره اشك در چشمانش پر شد. از آينه دور شد و روى مبل لم داد. به چند سال قبل فكر كرد. به زمانى كه درس و دانشگاه را پشت سر گذاشته و با سرعت خودش را رسانده بود به جايى كه نه تنها دستش در جيب خودش مى رفت، بلكه مى توانست پس انداز هم بكند و براى خودش و آينده اش شرايط بهترى ايجاد كند. چند سالى بود كه «محمد» كار مى كرد. از كنار همين پس اندازها با گرفتن يك وام براى خودش خودرو خريده بود و بعد از مدتى با اصرار هاى مادرش روبرو شد. - پسرم ديگر وقت زن گرفتن ات رسيده است. - اين چه حرفى است مادر! من كه هنوز سنم كم است. مادرش اصرار كرده بود. - درست است كه سن ات كم است، ولى در شرايطى هستى كه مى توانى از عهده مشكلات و مسؤوليت هاى يك مرد در برابر زندگى مستقل و مشترك بربيايى. حتماً كه لازم نيست آدم سن اش زياد باشد كه ازدواج كند. روى حرف مادرش فكر كرده بود. خودش هم به اينكه زندگى مستقلى داشته باشد رغبت داشت. با اعلام رضايت به مادرش بود كه مادر به پرس وجو پرداخته بود تا دختر خوبى براى او پيدا كند بعد از چند ماه يك روز مادرش به محل كار او زنگ زده بود. - براى آخر هفته كارى ندارى؟ - چطور مگر؟ - دختر خوبى براى پيدا كرده ام. هر چه به آخر هفته نزديكتر مى شد، دلهره اش بيشتر مى شد. بالاخره آخر هفته شده بود و با مادر و خواهر و عمه اش راه افتاد براى خواستگارى. از دوستانش در مورد مراسم خواستگارى پرسيده بود ولى با اين حال احساس اضطراب و نگرانى مى كرد. پدر دختر مهندس بود. وضعيت زندگى شان بهتر از آن ها بود. دختر با اينكه سن و سالى نداشت ولى به نظر نجيب مى آمد. با اينكه در طول صحبت ها با او و خانواده اش از آن ها خوشش آمده بود ولى باز هم دو دل بود. - مادر! من شايد نتوانم شرايطى را كه پدر سميرا برايش فراهم كرده، براى آن دختر فراهم كنم. آنوقت زندگى ام با مشكل روبرو مى شود. به پيشنهاد مادر اين مسأله را با سميرا مطرح كرده بود. - من اگر راضى به ازدواج با تو شده ام، خوب مى دانم كه حقوق تو چقدر است و چه شرايطى دارى ولى من دنبال مال و منال و ثروت نيستم. هر چه كه خواسته ام در خانه پدرم داشته ام. من به دنبال مردى هستم كه خوب زندگى كند و قدر زندگى را بداند. من با نان حلالى كه در زندگى ام مى گذارد، مى سازم. محمد خدا را شكر مى كرد. بهتر از اين دختر نمى توانست پيدا كند. دخترى كه قانع باشد و به دنبال روزى حلال شوهرش بهترين زن براى زندگى بود. خيلى زود سر سفره عقد در كنار سميرا نشسته بود. مراسم عقدكنان در نهايت سادگى گذشته بود. از آن به بعد محمد هر هفته براى ديدن زنش به خانه پدر او مى رفت. سميرا بعد از چند هفته از عقدشان با او تندى كرده بود. محمد نفهميده بود كه چرا زنش اين طور رفتار مى كند. با خودش فكر كرده بود شايد من رفتارى كرده ام كه باعث ناراحتى اش شده ام، سعى كرده بود با محبت كردن بيشتر اخلاق سميرا سر جايش بيايد. بعد از يك سال زندگى مشتركش را با سميرا آغاز كرده بود.با اينكه از اول قرار بود عروسى نگيرند ولى او با هزار بدبختى مراسم عروسى هم گرفته بود. مادرش مى گفت: - اين خرج كردن ها شگون دارد. خدا چند برابرش را به تو مى دهد. مهم اين است كه آدم در زندگى احساس خوشبختى كند. او هم مى خواست خوشبخت باشد. در زندگى پدر و مادرش هيچ وقت دعواى آن ها را نديده بود براى همين وقتى يك روز سميرا شروع به داد و بيداد كرده بود، رنگش پريده بود. - چرا فرياد مى زنى، همسايه ها صدايت را مى شنوند. - خب بشنوند. من نمى توانم اين طور به سختى زندگى كنم. تو كه نمى توانستى نيازهاى زندگى مرا برطرف كنى براى چه زن گرفتى؟ تو كه.... يك لحظه سرش به دوران افتاده بود. براى اينكه وضعيت زندگى اش را آرام نگه دارد، كار دومى براى خودش پيدا كرده بود. خستگى هاى روزانه كار وقتى كه شنيده بود به تازگى پدر مى شود رنگ باخته بود. حالا به عشق فرزندى كه تا مدتى ديگر به دنيا مى آمد، كار مى كرد. در اين مدت انتظار سميرا باز هم چند بار با او بداخلاقى كرده بود. ولى محمد هيچ حرفى نزده بود سعى كرده بود فضاى زندگى اش را آرام نگه دارد. زنش باردار بود و شرايط ويژه اى داشت. دخترشان كه به دنيا آمده بود. محمد ديگر از خوشحالى در پوست خودش نمى گنجيد. ديگر آرزويى نداشت جز اينكه بتواند آنها را سعادتمند كند. با اين كه خسته و كوفته از سر كار به خانه مى آمد ولى وقتى لبخند رضايت را بر لبان همسرش مى ديد، آرام مى گرفت. زندگى با تمام فراز و نشيب هايش مى گذشت تا اينكه بهانه گيرى ها و دعواهاى هميشگى سميرا با او شروع شد. اين بار سميرا در برابر سكوت آبرومندانه او به طرفش هجوم مى برد و تا آن جا كه توان داشت، كتك كارى مى كرد. از ترس آبرو حرفى نمى زد، تا اينكه زنش دوباره جار و جنجال راه انداخت. اين بار حمله هاى او باعث شده بود كه بخشى از صورت و دستانش مجروح شود. نمى دانست با اين چهره زخمى چطور از خانه بيرون برود. اگر با اين وضعيت جلوى خانواده و همكارانش ظاهر مى شد نمى توانست سر بلند كند. زنش با بچه رفته بود. او مانده بود و خانه اى كه پر از خاطرات تلخ براى او بود. هر چه با خودش فكر مى كرد به نتيجه اى نمى رسيد. نمى دانست با اين زن پرخاشگر چگونه رفتار كند تا شاهد اين درگيرى ها در زندگى اش نباشد.
|
|
|
|