چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۴ -
Wed, Nov 9, 2005
جوان
۳۳۰۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
درباره «دوستى» و «اجرا» با فرزاد حسنى:
من !
منصور ضابطيان
235080.jpg
تأثيرگذاران بر فرزاد حسنى

امام(ره)
اميدوارم چنين تصورى ايجاد نشود كه دارم رياكارى مى كنم. من در نگاهم به اجتماع و دين بشدت تحت تأثير امام هستم. وقتى مى خواهم درباره بحثى تحقيق كنم، اولين منبعى كه به سراغش مى روم حرف هاى امام است. اگر در كارم گاهى شجاعتى هست، اين شجاعت را از امام ياد گرفته ام.
كيومرث صابرى
در عرصه سلامت كلام و رجعت به ادبيات گذشته بشدت تحت تأثير كيومرث صابرى هستم. به نظرم همه كسانى كه امروز كار طنز در مطبوعات مى كنند هم اگر بگويند تحت تأثير او نبوده اند بى انصافى كرده اند.
منوچهر نوذرى
من از او بشدت ايده گرفته ام. اين با تقليد فرق دارد. در گفتار و ساده صحبت كردن از او تأثير زيادى گرفته ام. الآن زمانه اى نيست كه آدم مثل او باشد بايد باتجربه او مثل خودت باشى.
حاج آقا مجتهدى تهرانى
من در گفتن مباحث دينى به دهان او خيلى نگاه مى كنم. اينكه چطورى از يك نقطه شروع مى كند تا به مقصد برسد. مرتب CDهايش را گوش مى دهم تا با كوچه پس كوچه هاى تأثيرگذارى كلام آشنا شوم.
•••
فرزاد حسنى يكى از مسلط ترين و باسوادترين گويندگان فعلى تلويزيون است. اين را حتى كسانى كه او را دوست ندارند هم قبول دارند. شيوه اجراى او و ارجاع هر چيز به خودش باعث شده تا تعداد مخالفينش بيش از موافقينش باشد. او معتقد است اين سبك دارد در تلويزيون جا مى افتد و اين طبيعى است كه در آغاز مخالفينى داشته باشد. شايد همين چالش بين مخالفين و موافقين بود كه باعث شد در اين مدت خوانندگان صفحه جوان نام او را در ايميل هاى فراوانى پيشنهاد دهند. تا اينكه ماه رمضان شد و حضور و غيبت جنجالى او در برنامه ويژه افطار تعداد اين ايميل ها را بيشتر كرد. از اين رو بود كه در آخرين شب ماه رمضان از او دعوت كردم به منزلم بيايد تا به گفت وگو بنشينيم. گفت وگويى كه حجم آن سه برابر چيزيست كه اينك مى خوانيد. اميدوارم روزى بتوانم بخش هاى ديگر اين گفت وگو را نيز چاپ كنم.

در چند شب اول ماه رمضان برنامه جزر و مد را اجرا كردى، اما ناگهان وسط برنامه غيبت زد و اجراى برنامه به شخص ديگرى سپرده شد. بعد از آن شايعات زيادى شنيده شد. خودت بگو ماجرا چه بود؟
من هميشه سعى مى كنم جواب شايعات را به منبع شايعات بدهم. اگر شايعه اى در اينترنت منتشر مى شود همانجا جواب بدهم. بعضى از اين شايعات از روى دلسوزيست ولى بعضى هايش از روى تنفر. من هميشه فكر مى كردم آدمهايى كه متنفر هستند چرا اين را بروز مى دهند. امروز كه فيلم «زندگى ديويد گيل» ساخته آلن پاركر را نگاه مى كردم به جواب خوبى براى اين سؤال رسيدم. كيت وينلست از بازيگر مقابلش پرسيد چرا فلانى تنفرش را اينقدر بروز مى دهد؟ طرف گفت: «اين را فراموش نكن كه تنفر، عشق و شادى نيست كه آدم توى دلش نگهش دارد، بايد حتماً آن را بروز دهد.» كسانى كه تنفر داشتند اين شايعات را توى نوشته هايشان منعكس مى كردند و بعضى ها هم مى خواستند برداشت سياسى كنند. چون به هر حال باز صحبت كردن من و حركت من روى خطوط قرمز هميشه باعث مى شود اين ظن و شبهه به وجود بيايد كه دست هاى مختلفى مرا كنار بگذارد. اما من هيچ وقت در اين حوزه ها ورود نكرده ام چون نه تخصص اش را داشته ام و نه ميلى به آن دارم.
فرزاد جان... ماجرا را بگو؟
من برنامه جزر و مد را به اصرار مردم و مسؤولين شبكه سوم اجرا كردم چون ماه رمضان ها كار نمى كنم. چون فشارم مى افتد پايين خاصه موقع افطار. تازه ماه رمضان ها خيلى هم بداخلاق مى شوم.
مردم به چه وسيله اصرار كردند كه تو جزر و مد را اجرا كنى؟
مردم مى خواستند كه كوله پشتى را ادامه دهيم. از طرفى مسؤولين هم مى خواستند يك برنامه خوب براى افطار تهيه كنند. آنها پيشنهاد ادامه كوله پشتى را دادند كه من قبول نكردم چون معتقد بودم اين برنامه مال تابستان است و هر برنامه اى بايد فصل خودش را داشته باشد . آنها قبول كردند و گفتند طرحى بياوريد براى موقع افطار حتى موقعى كه داشتم برنامه را طراحى مى كردم هنوز اجراى من مسجل نبود. من جزر و مد را با همين اسم و با همان ترانه اى كه ديدى طراحى كردم. اينكه مهمانهايى اين چنين بياوريم هم ذهنيت من بود و حتى آن مناجات هاى سيدمهدى شجاعى. دكور برنامه طرحش مال من است و اجرايش مال طاهر نيكخواه ابيانه. من به او گفتم يك اسكله مى خواهم كنار ساحل با اين ويژگى ها حتى مبل هايى كه مى بينى را ما خريديم با حضور هم. حتى ظرف ها را ... اين طورى نبود كه من فقط يك مجرى باشم كه سوار ماشين بشوم وبيايم استوديو اجرا كنم و برگردم. هر اتفاق كه در آن مجموعه مى افتاد مطمئناً با مشورت من و همراهى من بود. من اين برنامه را تحويل دادم و در آخرين لحظه ها هم قرار شد بنا به همان اصرارهايى كه پشتش بود برنامه را خودم اجرا كنم. يكى از شروط من اين بود كه وقتى قرار است افطارى داشته باشم، ما همان سنت زمين نشستن را رعايت كنيم. منتها زمين نشستن در تلويزيون با زمين نشستن توى خانه فرق مى كند. حتى ماها كه خانواده اى مذهبى هستيم، موقعى كه مهمان هايمان از حالت محارم خارج مى شود، آقايان بالاى سفره مى نشينند و خانم ها پايين سفره. اين روبرو نشستن ها در رعايت محرم و نامحرم بايد رعايت شود. تازه چيزى كه در خانه خيلى زيبا به نظر مى رسد ممكن است در رسانه خيلى هم زشت باشد. چون ما مجبوريم عناصر زيبايى شناسانه را به كار بگيريم كه مردم با يك تصوير چشم نواز روبرو شوند. من روى زمين نشستن را خيلى دوست دارم ولى وقتى روى زمين مى نشينى جوف شلوار و زانوهايت تصوير خوبى ارائه نمى دهد، آن هم در شرايطى كه زنها هم قرار است روبرويت بنشينند. براى خانم ها هم مشكل است. هر چقدر حجاب رعايت شود، روى زمين نشستن باعث مى شود حجم بدن نمايان شود. براى اينكه اين مشكل را حل كنيم قرار شد يك ميز كوچك جلويمان بگذاريم.
مثل ژاپنى ها.
اتفاقاً به نظرم نبايد اين شبهه به وجود بيايد كه اين ژاپنى، هندى، چينى يا چيزى شبيه اين است. ابوعلى سينا هم وقتى درس مى داد از اين ميزها داشت. يا حتى خيلى از ماها در دوران كودكى روى چنين ميزهايى مشق مى نوشتيم...
خب، داشتى جريان ميز را مى گفتى.
من وقتى چيزى را قرار مى گذارم، درواقع آن را طراحى ذهنى مى كنم. چون معتقدم كه تغيير هر چيزى، تعريف ديگرى از آدمى كه آن را دارد اجرا مى كند، ارائه مى دهد. به من اگر اجازه ندهند از ادبيات خودم استفاده كنم، برنامه  ام را اجرا نمى كنم. اگر به من اجازه ندهند آن چيزهايى را كه مى خواهم در برنامه لحاظ كنم، لحاظ كنم، اين كار را نمى كنم. چون من ديگر من نيستم. آدم تا جاهايى كنار مى آيد كه كالبدش از روح خودش جدا نشود.
ميز بالاخره چى شد؟
روز ششم وقتى داشتم برنامه را اجرا مى كردم، يك دفعه ديدم كه اى خداى من... دارند ميز را مى برند. فكر كردم مشكلى براى ميز پيش آمده. بعد ديدم نه، دارند سفره را هم مى اندازند. به تهيه كننده گفتم داريد چى كار مى كنيد؟ گفت: امشب سر سفره مى نشينيم. گفتم: من با تو شرط كرده ام و نمى نشينم. گفت: خب تو نشين و رفت به ساختمان پخش و گفت من نوبت افطارى ام است و بايد بروم، حتى نايستاد كه مشكل را حل كند. شايد ارتباط دوستانه اى كه بين ما بود مى توانست مشكل را حل كند اما او نخواست. اذان گفتند و افطار شد و به من گفتند بيا سر سفره بنشين و من نرفتم و گفتم برنامه را از همين جا ادامه دهيم و آنها قبول نكردند و گفتند خداحافظى كن. آمدم خداحافظى كنم كه تهيه كننده از پخش رسيد و گفت خداحافظى هم نكن آنتن را بگيريد.
پس اين شايعه كه به خاطر تبريك عيد يهوديان عذر تو را خواسته اند حقيقت نداشت؟
نه، تبريك نزول تورات و انجيل و حتى زبور كه همگى در ماه رمضان بوده است، اصلاً جزو طرح برنامه ما بود. همين طور صحبت از امام زمان (عج) و صحبت هاى اينقدر باز درباره عروس و دامادها.
ولى اينكه ايراد كوچكى بود.
به نظر من هم قابل حل بود. من و تهيه كننده مى توانستيم بحث كنيم و حتى سر هم داد بكشيم اما من در نهايت برمى گشتم. ولى ۳۵ دقيقه بعد تلفن من زنگ زد. نه مدير گروه بود و نه تهيه كننده. احسان عليخانى بود كه گفت « فرزاد من چى كار كنم به من گفته اند جاى تو اجرا كنم. ولى من دوست ندارم چون برنامه مال من نيست » آن موقع بود كه فهميدم من ديگر نبايد برگردم. اين توهين به من بود.
پس چرا دوباره برگشتى و برنامه روز عيد را اجرا كردى؟
آره برگشتم اما به جزر و مد برنگشتم. جزر و مد بعد از زنگ احسان براى من تمام شد.
پس ممنوع الكار نشدى؟
نه، نه... اين حرف خيلى جالب بود كه مى گفتند فرزاد حسنى ممنوع الكار شده درحالى كه من همزمان سريال داشتم، برنامه جام جم داشتم، برنامه زنده راديويى داشتم.
كسانى كه درباره تو صحبت مى كنند معمولاً دودسته اند. دسته اى به شدت طرفدار و شيفته تو هستند و جمعيتى به شدت از تو متنفرند. آيا به چنين دسته بندى معتقدى؟
آره، من وسط ندارم. من در برنامه كوله پشتى سرى اول، نمى توانستم تشخيص دهم كه من چقدر محبوبم و چقدر مغضوب. اما بعد از كوله پشتى دوم و بعد از رفتنم از جزر و مد به اين نتيجه رسيده ام كه محبوبيتم كم نيست.
البته نظر من اين نيست، اما درباره دلايلش توضيح بده.
كسانى كه از من بدشان مى آيد ممكن است دلايل مختلفى داشته باشند. يكى اينكه شايد واقعاً بد عمل مى كنم. اين را هر كس كه حداقل بخواهد اداى متواضع بودن را دربياورد بايد بگويد. يك عده ديگر هستند كه با اين تغيير رفتار و گفتار در رسانه اخت نيستند. من به يك نكته رسيده ام كه خيلى از مردم ما به كليشه هاى رايج وفادارتر از كسانى هستند كه بانى اين كليشه ها و آمر به آن هستند. آنها آنقدر به اين عادت كرده اند كه مجرى كت و شلوار بپوشد و آنقدر به مهمانش بگويد تو چقدر ماهى، فدات شم الهى و... كه هر كس نخواهد اين را رعايت كند به عنوان فردى متكبر، مغرور و بى ادب شناخته مى شود. آنها عادت كرده اند كه اطلاعات مجرى حداكثر درحد اطلاعات خودشان باشد. خيلى ها فكر مى كنند اگر مجرى از مهمان يا از خود آنها بيشتر بداند، دارد سوادش را به رخ مى كشد.
من به جوابم نرسيدم. يعنى تو معتقدى چون آدم باسوادى هستى خيلى ها از تو متنفرند؟
تصورم همين است. آنها تصور مى كنند اين دانسته به رخ كشيدن است. تازه اگر به رخ كشيدن هم باشد مگر بد است؟ اين همه برنامه آموزشى در تلويزيون است كه به سبك فردوس حاجيان به مردم چيز ياد مى دهد چرا كسى به آن اعتراض نمى كند؟ مى دانى چرا؟ به خاطر اينكه اين برنامه ها اصلاً ديده نمى شود. چون آنها IQ مخاطبشان را در حد صفر مى گيرند و چون IQ مخاطب خيلى بيشتر از اينهاست، به راحتى از كنارش مى گذرد.
گاهى هست كه تو اطلاعات خوبى به بيننده ات مى دهى، اين را مى پذيرم. اما يك وقت هست كه مى گويى قد من ۱۸۶ است يا بارها تأكيد مى كنى كه مهندسى مكانيك خوانده اى ... اينها به بيننده ات چه ربطى دارد؟
من معتقد نيستم كه هر چه در شبكه هاى خارجى اتفاق مى افتد نعل به نعل اينجا قابل انجام است و يا بايد از آن گرته بردارى كرد. هر كسى با ديد خودش بايد در جامعه اش زندگى كند، اما منكر اين هم نيستم كه بايد ارتباط جهانى مان را از دست بدهيم. من يك برنامه خارجى ديدم كه قرار بود در آن با آل پاچينو صحبت شود. دوتا مجرى نشسته بودند و اولى به دومى مى گفت: جنى. گفت: بله. گفت: يادت مى ياد موقعى كه آل پاچينو با آن قد كوتاهش مى رفت روى سن و بازى مى كرد ما مى گفتيم اين مزخرف زشت با قد كوتاهش هيچوقت بازيگر نمى شود. و آيا مى دانى كه ما الآن قراره با آل پاچينو مصاحبه كنيم به عنوان بهترين بازيگر هاليوود و اين همه چيز ما را مشكوك مى كند. يك روز موقع قهوه خوردن بهت گفتم از اين آدمهاى كوچولوى ريز بترس. اون قهوه جواب داد چون قهوه هاى  خونه تو كه هميشه جواب مى ده. از چى استفاده كرد؟ از خودش. ما در رسانه مان به خاطر خوشامد بعضى ها از خودمان دهها قدم فاصله مى گيريم و آدم هاى محترمى مى شويم. براى همين وقتى فلان مجرى كه برنامه هاى مذهبى اجرا مى كند را مردم توى خيابان با آستين كوتاه و درحال كشيدن سيگار مى بينند، همه تعجب مى كنند. ولى اگر ببينند فرزاد حسنى با شلوار جين توى خيابان است، تعجب نمى كنند چون من توى تلويزيون ايران هم شلوار جين پوشيده ام.
فرزاد جان! اينها چه ربطى دارد به اينكه تو از قد و بالاى خودت تعريف كنى.
من تعريف نمى كنم. اين يك شوخى است. مى گويم فرض كنيد من با يك و هشتاد و شش سانت قد... من دارم دراز بودنم را مى گويم اين يك مزاح است. دارم از خودم خرج مى كنم.
درست. اما تو خودت بهتر از هركسى تفاوت لحن ها را مى فهمى. يك وقت هست كه كسى مى گويد: من با اين قد درازم فلان كار را كردم، اما تو دارى دقيقاً كد مى آورى. بلندى قدت را به رخ تماشاچى مى كشى.
من به خاطر نزديكى با تماشاچى اين را مى گويم.
مهندس بودنت چه، ديگر همه فهميده اند.
من اين را در چه برنامه اى مى گويم؟ آيا در يك جشن شادمانه گفته ام؟ نه. من اين را زمانى گفته ام كه مخاطبين برنامه من يكى يك ليسانس دستشان است يا دارند آن را مى گيرند.
مهمان برنامه بايد بداند كه من تحصيلات دانشگاهى دارم. وقتى طرف مهندس است بايد بداند كه من هم مهندسم تا بتواند به من اعتماد كند.
خب اين را پشت صحنه به او بگو. چه لزومى دارد روبه روى دوربين بگويى.
مخاطب هم مهم است. او هم بايد بداند.
آره، ولى يكبار. نه هميشه ، نه مرتب، نه هرروز.
من مخاطب هميشگى ندارم.
اينكه خيلى بد است.
خب چون زمان برنامه من از ساعت دو تا پنج است اين اتفاق مى افتد. بعضى ها فرصت مى كنند از ساعت دو تا سه برنامه را تماشا كنند، بعضى ها از سه تا چهار يا چهار تا پنج. خود من هم معتقدم كه نبايد چيزهايى را مرتب تكرار كرد.
كارى كه دقيقاً شما مجرى ها انجام مى دهيد. مخصوصاً در ارتباط با اعتقادات مذهبى، گاه آنقدر به تكرار مى افتيد كه ارزش ها قداست شان را ازدست مى دهند.
اين دقيقاً چيزى است كه من به شدت از آن احتراز مى كنم. من المان هاى مذهبى را انتخاب مى كنم كه به آنها كمتر پرداخته شده است.
اما خود تو در همين زمينه گاهى كارهاى عجيبى مى كنى. درهمين جذر و مد از يكى از مهمانان داشتى مى پرسيدى، وقتى شوهرت نمازمى خواند، مى نشينى نگاهش كنى؟ تو واقعاً انتظار دارى طرف چه جوابى بدهد؟ آيا اگر تا به حال اين كار را نكرده باشد، مى آيد جلوى دوربين بگويد هيچوقت اين كار را نكرده ام؟
آره.
نمى تواند بگويد... فرزاد، نمى تواند بگويد.
تو مى گويى نه، اما من مى گويم آره. من دارم چند تا كار را با هم انجام مى دهم. اول اينكه من دارم در يك رسانه اى كارمى كنم كه تعريف هاى مشخص دارد.
دو ، طيف مهمان هايش كسانى هستند كه به اين سؤال جواب مى دهند. سه، در برنامه من يعنى جذر و مد يكى از ويژگى هاى ما نگاه به ساحت مقدس امام زمان(عج) بود. من مى توانستم اين كار را با سؤالات كليشه اى انجام دهم. حتى اگر فكر مى كنى سؤالى مطرح كرده ام كه جواب آن قابل پيش بينى است، اما سؤال را زيبا طرح كرده ام.
چه فايده؟ كاركرد سؤال در مصاحبه اين نيست كه توانايى مصاحبه كننده را به رخ بكشد. كاركردش اين است كه به پاسخى درست برسد. تو با طرح اين پرسش ممكن است مهمانت را به رياكارى واداركنى. مجبورش كنى به تو دروغ بگويد. اين كه هنر نيست.
دقيقاً به اين دليل كه اين مشكل ايجاد نشود، مهمان هايى كه به برنامه من مى آيند داراى چندويژگى هستند. من فضاى خودمانى و يك نوع كل ايجاد مى كنم و آنها به اين معتقدمى شوند كه بايد گه گدارى با هم مخالفت كنند. تو اين را بدان كه بسيارى از مهمانان من، خاصه آنهايى كه خودشان در چنين موضعى قرارمى گيرند، منتظر هستند كه به من يك چيز غيرمنتظره و متضادى را بگويند كه من با يك اتفاق غيرقابل پيش بينى روبه رو شوم. كما اينكه در همين برنامه جذر و مد هم اين اتفاق افتاد. در يك ترانه تو دوتا استعاره خوب داشته باشى، ترانه ماندگار مى شود. من هم در آن برنامه اگر به سه تاى آن مى رسيدم كافى بود. در ضمن به اين هم فكركن كه ممكن است برنامه چنين جوابهايى را هم بخواهد. اين تصور تو كه همه انسان هاى راستگو را دعوت كنيم به گفتن چيزهاى راست، خيلى ايده آليستى است.
قرار نيست همه انسانهاى راستگو را به راستگويى دعوت كنى. اما دست كم مى توانى آنها را وادار به دروغ گفتن نكنى.
واقعاً از اين زيباتر و قابل پخش تر نمى شود اين سؤال ها را مطرح كرد. من به اين سؤال ها فكرمى كنم. چرا برنامه هاى من مى گيرد؟ توى چند تا برنامه با سردار طلايى مصاحبه كرده اند، اما چرا برنامه من سروصدا مى كند تا حدى كه مردم CDاش را به هم مى دهند؟
قديمى ترين دوستت را به ياد مى آورى؟
سيدعلى صدر واقفى. دوست دوران دبيرستانم بود.
تا قبل از آن دوستى نداشتى؟
دوستان عادى داشتم. ولى دوستان دوره دبستان، راهنمايى با جابه جايى مدرسه معمولاً فراموش مى شوند.
على الآن كجاست؟
او از من زرنگتر بود و ازدواج كرد. الآن هم مرتب خانه همديگر مى رويم و هم را مى بينيم. خانمش هنرمند خوبى است. طراحى لوگو كوله پشتى را او انجام داد. او حتى درباره نوع لباس پوشيدن و آرايش موى سرمن هم نظرهاى خوبى مى دهد.
اين شايعه پشت سرت هست كه از شخص تو حمايت هاى خاصى مى شود...
هيچ چى... ببين. هيچ چى...
پس چرا به حرف هايى كه تو مى زنى و بعضى هايش خيلى تند است، ايرادى نمى گيرند.
ببين من چه جورى وارد اين سازمان شدم. بسم الله  الرحمن الرحيم، زنگ زدند به امين تارخ و گفتند ما يك مجرى مى خواهيم. او گفت: برو فرزادجان يه تستى بده، قربونت برم. رفتم تست دادم و وارد جام جم شدم. چندوقت بعد من رفته بودم پشت صحنه فيلم جايى ديگر ساخته مهدى كرم پور. آنجا رحمان حاصلى دستيار محمدحسن زاده كارگردان نيمرخ مرا ديد. من داشتم با بچه ها صحبت مى كردم. حسن زاده پرسيد تو اجرا هم مى كنى؟ گفتم: بله ولى آن برنامه اى كه شما مى خواهيد، نه! گفت:حالا بيا يه تستى بده. من رفتم جلوى دوربين و هنوز دهنم را بازنكرده بودم كه حسن زاده گفت: همين خود شه! و من نيمرخ را اجرا كردم. بعد از يك مدت دنبال كسى مى گشتند كه بتواند حرف درست و حسابى بزند و برنامه «پرسش» را اجراكند. آن هم كه تمام شد مى خواستند برنامه اى درباره جنبش نرم افزارى بسازند كه شد كوله پشتى... هيچكس ازمن حمايتى نكرده است. فقط فرق من با بقيه اين است كه من مى توانم حرف هايى كه به نظر روى خط قرمز هستند را طورى بزنم كه به كسى برنخورد. من با يك دعواى كوچولو سر يك ميز از برنامه كنارگذاشته شدم. پس كجا هستند آن حاميان افسانه اى من؟
اين سنت تلويزيون را فراموش نكن! انگار يك قانون نوشته نشده باعث مى شود تلويزيون هر از چندگاهى چهره هاى محبوبش را يك گوشمالى بدهد. براى مجرى هاى زيادى اين اتفاق افتاده كه در اوج محبوبيت كنارگذاشته شده اند و بعد از مدتى با سلام وصلوات برگشته اند و برنامه هاى بهترى گرفته اند.
آره. من نمى دانم ضابطه اين كار چيست. قبول دارم كه اين اتفاق افتاده است ولى هيچوقت آن را آناليز نكرده ام... من از خانه كه بيرون مى آيم كوله پشتى ام را مى اندازم روى دوشم و كرايه به كرايه سوار مى شوم و مى آيم سازمان. بعد هم توى برنامه هرچى كه توى كوچه و خيابان ديده ام را تعريف مى كنم. من به همين سادگى هستم.
شوخى نكن! تنها حرفى كه درباره تو زده نمى شود «سادگى» است. همه معتقدند كه تو خيلى هفت خطى.
من با اين تصور مبارزه نمى كنم. چون معتقدم اگر به موقعيت فعلى رسيده ام به خاطر هفت خطى نبوده است. خيلى آدم هاى هفت خطى را مى شناسم كه نتوانسته اند اين موقعيت را پيداكنند.
فراموش نكن بعضى آدم ها «هفت خط»اند اما بعضى هاى ديگر «هفت خط» ترند.
گاهى اوقات ساده بودن هفت خط ترين بودن است. كسى نمى تواند روى دست بهلول بزند. من واقعاً با رسانه مثل يك كودك برخورد مى كنم اما كودكى كه تا دم آتش مى رود اما دستش را نمى سوزاند. هيچوقت مرا به خاطر يك گاف رسانه اى مؤاخذه نكرده اند.
دوستى با تو سخت نيست؟
چرا، خيلى سخت است. دوستى كردن با من خيلى سخت است.
چرا؟
چون از هر كسى تهش را توقع دارم. انتهاى بودنش را. مدتى است دارم تمرين مى كنم تا آدم ها را همانطور كه هستند قبول كنم. سونامى عاطفى را نگاه كن؟ با يك آدمى سالها دوستى و بعد سر يك چهارزانو نشستن همه دوستى ها به هم مى ريزد. اين روزها دارم فكرمى كنم كه بهترين دوست آدم اعمالش است. واى فكركن، به يك نتيجه اخروى رسيده ام. دارم بزرگ مى شوم!
حوصله دوستانت را سرنمى برى؟
اتفاقاً اصلاً حوصله سربر نيستم.
ولى به نظرم تو حوصله دوستانت را سرمى برى چون تو عادت دارى مرتب از خودت بگويى. از اول مصاحبه تا الآن بيشترين كلمه اى كه به كار برده اى «من» بوده است.
آره، به خاطر اينكه ما چيزى غير اين «من» نداريم. يك آدم هايى فقط راوى هستند و از ديگران مى گويند، يك عده آدم هاى ميكس هستند و بعضى ها هم دنيا را از منظر خودشان روايت مى كنند. اين روايت به معناى آن نيست كه من از همه بهتر باشم .من نمى توانم در تلويزيون بگويم عباس آقا فلان تجربه را داشت. من از تجربه هاى خودم مى گويم، در تلويزيون اينطورى بوده اما در روابط دوستانه تا به حال اين چيزى كه مى گويى را نشنيده ام مگر اين كه پشت سرم گفته باشند.
حافظه حسادت برانگيزى دارى. بيشتر يك جور انبارى ست تا حافظه...
نه، كمد آقاى ووپيست. آقاى ووپى را يادت مى آيد؟ محتويات كمدش روى سرش مى ريخت ولى آن چه مى خواست، آخر سر توى دستش بود!
چطور اين همه چيز را به خاطر مى سپارى؟
بچگى ها همه چيز مى خواندم. از اواخر دبيرستان احساس مى كردم دسترسى به بعضى اطلاعات برايم سخت شده. از آن به بعد هر چيز را با دقت بيشترى خواندم و دقيقاً با اين نيت كه يك روز به دردم بخورد. از مطالب هنرى بگير تا مطالب علمى. به طور كلى حافظه ام هم بد نيست.
فيش بردارى نمى كنى؟
نه، فيش بردارى خيلى مصيبت ايجاد مى كند. ترجيح مى دهم يك چيزهايى توى ذهنم نگه دارم و در زمانى كه به آن احتياج دارم، بر پايه دانسته ها تحقيق بيشترى بكنم. ماوظيفه داريم اگر مى خواهيم حرف بزنيم، چيزى بدانيم. ببين من چه جورى حافظ را مى خوانم. CD گرمارودى را مى گذارم و يك غزل گوش مى كنم. يك بار ديگر هم گوش مى كنم. بعد بيت به بيت با اوتكرار مى كنم. بعد يك دور خودم از اول تا آخر مى خوانم. براى هر لغتى هم كه حتى شك داشته باشم به دهخدا و عميد و معين مراجعه مى كنم. اين طورى ديگر چيزى از ذهنم نمى رود. برايم عين كلاس درس است.
به چيزهايى كه به عنوان گوينده توى تلويزيون مى گويى اعتقاد قلبى دارى؟
من تا به چيزى اعتقاد نداشته باشم آن را نمى گويم.
حتى القابى كه درباره ديگران به كار مى برى؟ اين نظر واقعى ات است؟
صد در صد.
من مى دانم كه روزنامه خوانى و مطبوعات را بخوبى مى شناسى، پس چرا مدتى است كه به چهره ثابت نشريات زرد تبديل شده اى؟ با آنها مصاحبه مى كنى، برايشان عكس مى گيرى، تو كه وضعيتشان را مى دانى.
- وقتى مى بينم برخى از مطبوعات با بغض و بدون هيچ دليل منطقى به نقد آدم مى پردازند و بعد كه به آنها مى گويم چرا اين طور مى نويسيد مى گويند چون از تو بدمان مى آيد و اين اتفاق بارها و بارها تكرار مى شود، تصميم مى گيرم خودم را در سادگى _ تو بگو سطحى نگرى _ اين نشريات زرد گم كنم. چون نمى خواهند با كلك از تو عبور كنند.
آيا مى دانى تفاوت يك تمساح و سوسمار در چيست؟
من هميشه فكر مى كنم اين دو تا يكى هستند.
اگر تمساح يا سوسمار بودى چه كسى را مى خوردى؟
من غذاى خودم را هم به زور مى خورم. اگر هدف از بلع، محو كسى باشد، هزار راه بهتر از خوردن...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |