فريد صلواتى (نوه استاد)
بزرگ بود/ و از اهالى امروز بود/ و با تمام افق هاى باز نسبت داشت/ و لحن آب و زمين را چه خوب مى فهميد
دلم را غم غريبى گرفته است، غمى هفت ساله! همچنان چشم به راه زمان ام كه چه كسى به جاى بزرگى كه رفته است، مى آيد اما همچنان جاى «او» خالى است. استاد را مى گويم كه هفت سال پيش، از اين دنياى خاكى رخت بربست و ما را با رفتنش تنها گذاشت. همه بزرگان رفتند و كوچكان و كوته نظران هم مى روند ولى آن رفتن كجا و اين رفتن كجا.
سرزمين ايران از ديرباز مهد تفكرات عرفانى و تأملات اشراقى بوده است و طى قرون و اعصار، نام آورانى بى شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است. يكى از اين بزرگان نام آور استاد علامه محمدتقى جعفرى بود، مردى اهل كشف و ذوق و عالمى كامل كه در همه علوم و فنون زمان خود به مقام استادى رسيده بود. او از حريم خورشيد آمده بود، از خانه نور، تا مسيح وار با نبض انديشه در كالبد مرده دلان روحى از معنويت دمد و از روى تفكر نقاب برگيرد و حديث عشق را مكرر كند، آدميان را با پهنه معرفت دوست آشنا سازد و از حوالى نسيم با پياله اى از آب كوثر جرعه افشان بر خاك حقيقت، سرشار از ترنم دوست، لبريز از عطر و بوى ناطق، تشنگان فلسفه اسلام را سيراب كند و بر داغ عطش مشتاقان و بى صبران در درك مفاهيم عميق اهل بيت مرهم گذارد. او از روزگار فراق ازلى مى ناليد و از هجران بى پايان معشوق ابدى حكايتها داشت. در هر جمعيتى جفت خوشحالان و بدحالان بود، زندگى را در نفير خويشتن معنى مى كرد و فرياد مى داشت: «در هيچ سرى نيست كه سرى ز خدا نيست» به موهبت هاى آسمانى اصرار مى ورزيد و الهام الهى را سرچشمه انگاره هاى بزرگ مى پنداشت. در هر حركت قلم اش، سحاب رحمت، باران عشق الهى مى باريد. در گيرودار بيان عشق بر آدميان بود كه ناگاه از كنگره عرش او را صدا زدند. او در پاسخ بال گشود و از ميز روزگار فرود آمد و خطبه شاهكار هستى را به پايان برد.
سالك باخبر از راه و رسم منزل ها، عمرى از روشنايى ها گفت. او كوهى از استعداد بود و شعله سركش نبوغ اش عالمى را روشن مى كرد. او هرگز نخواست چون روشنفكران زمانش با تقليد از مراجع رسمى روشنفكرى و تكرار هر آنچه آنان مى گويند و هرچه آنان مى انديشند و هرچه آنان فتوا مى دهند، در جامعه روشنفكرى براى خود جايى باز كند. اين راه دشوار تنها از آن آن تك سوار بود.
در هر كلام و رفتار علامه جعفرى درسى نهفته بود. روزى فردى از او پرسيد: استاد چرا شما وارد عرصه هاى سياست نمى شويد؟ ايشان در جواب فرمودند: «فعاليت هاى اجتماعى دو نوع است: يك نوع آن، كارهاى اجرايى است و نوع ديگر كارهاى علمى و فرهنگى. من از عهده كارهاى اجرايى برنمى آيم، از من كارهاى فرهنگى و علمى برمى آيد كه سالهاست به آن مشغولم.» او با اين كلام اين درس را آموزش داد كه اگر كسى در كارى تبحر ندارد و به آن آشنا نيست، دخالت هاى بيجا نكند و كارهايى را كه به شخص مربوط نيست، قبول نكند. از ديدگاه علامه فرق انسان غرب و انسان شرق در اين نكته نهفته است كه آدمهاى ساده غربى در سيستمى پيچيده زندگى مى كنند. آنان هر كدام متخصص يك پيچ و مهره اند و در سيستم نقش ساده اى برايشان پيش بينى شده است. چيزى كه چارلى چاپلين نيز در فيلم عصر جديد با استادى تمام به آن اشاره مى كندو آن را به تصوير مى كشد. در مقابل اين گروه، انسانهاى پيچيده شرقى در سيستمى ساده مى زيند. آدمهاى غربى، علمى و جزيى نگرند و آدمهاى شرقى فيلسوف و عارف و شاعر و كلى نگرند. در شرق اگر از يك آدم عامى هم درباره فلسفه و عرفان سؤالى بپرسيد نظرهايى مى دهد كه شما را به تعجب وامى دارد اما هم او از جزئيات كار به صورت علمى چندان باخبر نيست ولى اگر از يك غربى سؤالى را بپرسيد كه اطلاعى از موضوع ندارد، بدون هيچ خجالتى اظهار بى اطلاعى مى كند. يكى از رنج هاى هميشگى «استاد» نيز همين بود كه كسانى با اندك دانش اكتسابى نظرات آنچنانى مى دهند و هر چيزى را رد و يا قبول مى كنند و به خورد جوانان معصوم مى دهند و آنها را در يك بلاتكليفى و بى هدفى مى اندازند.
برخى در زمان حيات علامه جعفرى به ايشان خرده مى گرفتند كه «روشنفكران بايد چاره درد را بگويند نه خود درد را. متفكران بايد راه نشان بدهند نه بن بست را!» و استاد جعفرى در جواب اين اشخاص مى فرمودند: «درد ما از اين همه درمان است، نه از خود درد، مشكل ما از بيچارگى نيست، مشكل از اين همه چاره سازى است.» ايشان معتقد بودند: «براى كسى كه يك سؤال دارد و هزار جواب، جوابى ديگر چاره ساز نيست. بهتر آن است كه سنگينى حجم جواب ها را از دوش سؤالات او كم كنيم.»
علامه محمدتقى جعفرى همواره در مباحث اش مى فرمود: «جهان معاصر بيش از آنكه از جهل رنج ببرد، از دانش اضافى رنجور است. مشكل اصلى اين قرن بى دينى نيست، از اين همه دين است. مشكل از بى پيامبرى نيست از اين همه پيامبر است، مشكل از بى پاسخى نيست، مشكل از اين همه پاسخ است.» ايشان مى گفت: «ما بايد به دنبال كسى بگرديم كه ما را از شر اين همه جواب و راه و رهنمود خلاص كند و به جاى اين همه جواب اصل سؤال را دوباره از ما بپرسد.» ايشان برخلاف بسيارى از اهل فن جوان امروز را دچار بحران هويت مى دانست. نه بحران بى هويتى: «قصه، قصه ازدحام هويت هاست هيچ كس از ما شبيه خودش نيست. اما هر يك از ما شبيه هزاران كس ديگر است.»
استاد جعفرى هر عاملى را كه سد راه آگاهى جوانان بود، به شدت رد مى كرد و آن را جايز نمى شمرد. قلب تپنده و وجود سراسر غرق در هيجان و احساس او حتى يك لحظه او را آرام نمى نهاد و رهايش نمى كرد. علامه دردها را كندوكاو مى كرد، رنجها را مى شناخت، تضادها را تشخيص مى داد و آنگاه از متن جامعه و آنچه كه در جامعه به وديعت گذارده شده است، يعنى قرآن استفاده مى كرد و تمام تلاش خود را در بيدار كردن نسل جوان و دادن احساس آگاهى به رنجها و تضادها در ميان به كار مى گرفت.
|
|
|
ايشان به عكس روشنفكران سطحى، براى رهايى جامعه اش نه به در خانه هگل و كامو و... مى رفت، نه به در خانه فلاسفه غربى ديگر بلكه به در خانه قرآن، نهج البلاغه، مثنوى معنوى و... مى رفت و سنتهاى الهى را كه در خط به خط اين كتاب هاى گرانقدر نهفته است و مى تواند جامعه را از بى هويتى نجات دهد، استخراج مى كرد. ايشان در اشاعه علوم نوين در حوزه هاى علميه اصرار داشتند و در اين راه كارهاى بزرگى انجام دادند. استاد ثابت كردند، اسلام نه از جامعه بريده و نه جامعه از اسلام و اين دين نيز فقط پند و اندرزهاى خشك و توخالى نيست. بلكه انتخاب راهى است براى اصالت دادن به نيازهاى وجودى انسان و پرواز تا مرز خداى گونگى. ايشان همواره به ما گوشزد مى كردند: «اگر ادعاى ايمان داريد و خدا را صدا زديدو جواب نشنيديد يا بايد به وجود خدا شك كنيد يا به ايمان خودتان.» استاد كاشف عظمت هجرت در تعالى انسان و رشد تمدنها بودند. ايشان اسلام را آنچنان شناساندند كه انبوه شب زدگان و به بن بست رسيدگان مكاتب شرق و غرب و سرگشتگان راههاى گوناگون مكاتب زلال صبح حقيقت را دريافتند.
در توصيف اين بزرگمرد سفر كرده هيچ وصفى نيكوتر از اين نيست كه او دردمند درد دين بود، پيام آورى بود براى انسان از خود بى خود شده قرن بيست و يكم و بازگشت دهنده خودى بود زخود شده، او در تمدنى مى زيست كه بيشتر تجدد است تا تمدن. علامه به پا خاست و سعى در بازگشت به خويشتن خويش كرد تا جاى خالى تمدن را به جاى تجدد پر كند. او زواياى تاريك و منحوس تجددى را كه به پيش مى آمد تا تمام بودنمان را از ما بگيرد، بى محابا عيان و عليه اش سينه سپر مى كرد. او معلمى بود كه راه راستين را تعليم مى داد، نه راه باطل را. راه او، راه على(ع) و راه امام حسين(ع) بود. مكتبش فوق ديگر مكاتب بود، تفكرات ايشان از مكتب هايى نشأت مى گرفت كه هيچگاه خللى در زيربناى فكرى آن يافت نمى شد. اين بزرگمرد شيعه چراغى را به دست گرفت كه پرتو نورش جهان فكن است و در راهى گام گذاشت كه بزرگمردان تاريخ در آن راه ازجان خود مايه گذاشتند. علامه جعفرى به راهى رفت كه فنا و نيستى و پوچ گرايى در آن محكوم است. زيرا او در فكر باقى ماندن و جاودانه شدن بود، نه باقى ماندن گوشت و استخوانى ناچيز كه باقى ماندنى فراموش نشدنى و انسانى. ايشان همواره جهان وطنى مى انديشيد و وسعت افكارش به قد بند انگشتى بيش نبود. تواضع و فروتنى استاد همواره زبانزد عام و خاص بود، همه را دوست داشت و سازنده تحركى نو در روح و قلب انسانى بود كه از خودبيگانگى اش او را تا آستانه نابودى كشانده و بر مزار خودش نشانده بود تا بگريد. علامه در همه آثارش انسان را از پوچى آگاه كرده است و به او مى فهماند تا روزى كه خودش را پوچ انگارد، پوچ خواهد شد و زمانى به تعالى مى رسد كه خود را بيابد، يافتنى بس عظيم و سترگ كه اين بزرگترين خدمت انسان به خود، نفس خود و انسانيت است. علامه جعفرى در عمر پربارش بسيارى از روش ها و مسيرها را حتى گاه تا صد و هشتاد درجه تغيير داد.
و اكنون اگرچه در آستانه هفتمين سالگرد رجعت علامه استاد محمد تقى جعفرى هستيم ولى باورمان آن را نمى پذيرد. چگونه دلى كه «ارتباط انسان با جهان» را روشن ساخت، جانى كه از كمند «جبر و اختيار» رهيد، انديشه اى كه بر سفينه «وجدان» بر بلنداى آسمان صداقت جاى گرفت اقيانوسى كه از «دريا به دريا» را در مقابل ديدگان ما به تصوير درآورد و عينيت بخشيد، عارفى كه دفتر عشق و معرفت «مثنوى معنوى» را از انزواى جهل ما بيرون آورد و بر سر برگ انديشه جامعه جاى داد، عالمى كه على(ع) و كلام على(ع) را به تفسير عشق نشست، حكيمى كه انديشه دانشمندان جهان را به تكاپو درآورد، عاشقى كه عشق را در «نيايش» بيابان عرفات از سلطان عشق حسين بن على(ع) بر جان تشنه ما ريخت، دنيايى كه در اوج همه اين بزرگى ها كوچك مى نمود و خاضع و خاشع رسم انسانى را در «حيات معقول» خود به نمايش درآورد و روح سبزى كه بر بستر عشق جارى بود و جز سرود محبت و دوستى و انسانيت عدالت آزادگى را بر زبان و عمل جارى نساخت، ديگر در ميان ما نيست. علامه جعفرى نمرده او هزار پاره شده، بذر عشق شده و بر دلهاى مشتاقانش نشسته است تا از سرزمين جانها سربرآورد و تا ابديت جاودانگى استمرار بخشد كه تا خدا هست، عشق هست و تا عشق هست، حيات انديشه هست وتا انديشه هست، انديشمند باقى است.