دوشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۴ -
Mon, Nov 14, 2005
جوان
۳۳۰۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
با نوازندگان دوره گرد جوان:
دنبال چه مى گردى؟
- من دنبال سه تا از دوستان قديمى ام مى گردم به نام هاى خانم ها ريما بدلى، ندا مصدقى و فاطمه طلوعى كه در سال هاى ۶۷ و ۶۸ در دبستان نجميه بندرعباس با هم همكلاس و دوست بوديم. فاطمه طلوعى تا سال هشتاد در گوهردشت كرج زندگى مى كرد و ريما اهل اروميه بود. ندا هم تهرانى بود. اگر كسى از آنها خبر دارد لطفاً به من اى ميل بزند چون آنها را گم كرده ام.
نازنين
Shaparaki23@yahoo.com

- من ساكن تهران هستم و دنبال دو نفر از دوستان دوران راهنمايى ام مى گردم به نامهاى راضيه اسلامى و مريم رحيمى نژاد. همين طور دنبال يكى از دبيرهاى رياضى ام به نام خانم عنصرى در سال هاى ۵۱ ، ۵۲ و ۵۳ و همين طور معلم حرفه و فن به نام خانم نيك سرشت مى گردم.مدرسه ما در خيابان
شوش ـ شاپور بود.
مرضيه ابراهيمى
nasr_e_m@yahoo.com

- من دوستى به نام خسرو نجفى دارم كه نزديك به شش ماه است كه از او بى خبرم. اگر كسى نشانى از او دارد برايم اى ميل بفرستد.
مانى حبيبى
Mani_hv@yahoo.com

- من در شيكاگو زندگى مى كنم و دلم مى خواهد پس از چندين سال از همكلاسى هاى خودم كه در سالهاى ۱۹۷۹ و ۱۹۸۰ در دبيرستان زهرا در اروميه تحصيل مى كردند، باخبر شوم.
ژاكلين هرمز
Jaklinh@hydraforce.com

- دنبال دوست دوران سربازى ام در سال هاى ۶۱ تا ۶۳ مى گردم به نام قاسم يوسفى ممقانى ساكن كرج (رجائى شهر يا مهرشهر)
عليرضا رضايى
Alireza1007@yahoo.com

- دنبال يكى از دوستان عزيزم به نام مجيد يا حسينى بچه مشهد مى گردم. حدود چهار سال است كه از او بى خبرم.
عليرضا حسينى
Alireza_smal@yahoo.com

- دنبال خبرى از خانم رمضانى (از بچه هاى گيلان) مى گردم. سال ۷۹ با هم در رشته پزشكى دانشگاه آزاد شهسوار همكلاس بوديم.
فيروزه صدر
Firoozah_sadr@yahoo.com

- به دنبال دوست ام آقاى مهدى سورانى كه فوق ليسانس فيزيك دارند مى گردم.
على سليمانى
a-soleymani_ir@yahoo.com

- من دنبال دوستم سارا نهاوندى هستم كه در سوئد زندگى مى كند.
شيوا اهم
Shiva_ah2006@yahoo.com

- من در سال هاى ۶۸ و ۶۹ در ستاد مشترك سرباز بودم و دوستانى از بيرجند و شمال داشتم به اسم هاى مهدى على آبادى و سيدجمال. همين طور در سال هاى ۶۹ و ۷۰ در منطقه دهلران بودم و آنجا هم دوستانى از شيراز، بم و مشهد داشتم به نام هاى حسن الله بخش و حسن رضايى. دنبال اين دوستان عزيز مى گردم.
بهرام حاجى زاده از آذربايجان غربى، سلماس
Bahram_2003a@yahoo.com

- بچه هاى دبيرستان دكتر بهشتى تهران سال ۱۳۷۹. كريميان، يوسفى، مقدم ... هر كجا هستيد به من خبر دهيد.
Mosi_sk@yahoo.com

- دنبال دوست دوران سربازى ام به نام ساويز سليم مى گردم.
ايرج ذوالفقارى
Zolfaghari_iraj@yahoo.com

- دنبال يكى از دوستان دوران نوجوانى ام به نام فلورا رشيدزاده مى گردم. مدتى خانواده ما، مستأجر آنها بودند.
منيژه مطهر
Free1383@hotmail.com

- من دنبال دوستى به نام سميه نصيرى فر ساكن اهواز - شهرك برق مى گردم كه در سال هفتاد و پنج در مدرسه گلستان با هم همكلاس بوديم. سال اول راهنمايى.
مهديه احمدى
Mahdie_s_ahmadi@yahoo.com
با نوازندگان دوره گرد جوان:
كنسرت موسيقى زير آسمان شهر
235824.jpg
مجيد نادرى
حسابى خسته ام. دوست دارم تا رسيدن اتوبوس به ايستگاه سرم را تكيه بدهم به شيشه پنجره و چرتى بزنم. خيابان ها آنقدر شلوغ و پرترافيك هستند كه فرصتى براى چرت زدن به آدم نمى دهند. چشمهايم مى خواهند گرم خواب شوند كه...
«سلطان قلبم تو هستى تو هستى»
صداى جوانى همراه با صداى آكاردئون قرمز رنگ كوچكش مى ريزد توى خالى هاى شلوغى اتوبوس.
ديگر نمى شود خوابيد.
آكاردئون بازمى شود و بسته. لب هاى جوان هم. انگشتانش روى سفيد و سياههاى كليدها بالا و پايين مى روند. حواسش به كار خودش است. شلوغى اتوبوس و رفت وآمدها مانع از خواندن و ساز زدنش نمى شود. دو ايستگاه كه مى گذرد صداى ساز قطع مى شود. اما صداى جوان همچنان مى آيد. نمى خواند، مى گويد: خانم ها. آقايان. روز همتون خوش باشد. ايام شادى است، اميدوارم هميشه شاد و برقرار باشيد. من جوانى هستم مثل خيلى از جوانهاى ديگر ايران كه بيكار هستم اما سراغ هركارى نرفتم... بچه جنوب هستم... اگه از صداى من خوشتون اومد و لذت برديد و اگه دوست داريد...
شايد خيلى از ما چنين لحظاتى را بارها و بارها ديده باشيم. البته نه فقط در اتوبوس. دركوچه و خيابان هم. جوانهايى كه مى خوانند و ساز مى زنند و به نظر خيلى هم پرتوقع نيستند. هرچند گاهى اوقات خيلى سمج مى شوند. اين گزارش لحظاتى است با جوانانى كه دركوچه و خيابانهاى شهر كنسرت برگزارمى كنند.
اگر دلشان خواست...
موهايش بلند است و ريخته روى شانه هايش. روى سكوهاى دور تئاتر شهر كمى آن طرف تر از شلوغى ها نشسته روى پارچه سفيدى كه پهن كرده است.
چشمانش بسته مى شود و باز، انگشتان دست چپ بالا مى روند و پايين مى آيند و انگشتان دست راست هم روى سيم هاى تنبور بازى خاصى دارند. سرش را كه تكان مى دهد هرازگاهى موهايش روى شانه هايش اين سو و آن سو مى شوند.
نگاهى به رفت و آمدها ندارد و كار خودش را مى كند. انگار كه اصلاً در شلوغى هاى تئاتر شهر نباشد. بيشتر از ۲۰ دقيقه است كه دارد مى زند. پارچه سفيدى هم جلوى پايش كه چهارزانو نشسته روى زمين است. چند اسكناس روى پارچه افتاده است. خانمى يك ۲۰۰تومانى مى گذارد روى پارچه و رد مى شود. چند جوان جلويش مى ايستند و نگاهش مى كنند. مى خندند و رد مى شوند. پسر و دخترى از جلويش ردمى شوند. پسر برمى گردد و يك صدتومانى مى گذارد روى پارچه و مى روند. ساز را مى گذارد كنار دستش و اسكناس ها را جمع مى كند.
ساز را دوباره برمى دارد و باز هم بازى انگشتان با سيم ها و صدايى باورنكردنى! بار دوم كه ساز را زمين مى گذارد سراغش مى روم.
بچه  كرمانشاه است و مى گويد: آنجا خيلى از جوانها سراغ ساز مى روند. دف يا تنبور اولين است. مى گويد: كرمانشاه جوانها يا ساز مى زنند يا كشتى مى گيرند يا...
تنبور را ازعمويش يادگرفته است و فكرمى كند تنبور ساز متفاوتى با ديگر سازهاست. مى گويد: تنبور سازى عرفانى است. هيچوقت فكر نمى كرد كه بخواهد از راه نواختن تنبور پول درآورد. مى گويد: چاره اى نداشتم، بيكار بودم و بايد خرج زندگى ام را درمى آوردم.گاهى اوقات كه ساز مى زنم حتى گريه ام مى گيرد اما...
مى گويد: وقتى ساز مى زنم به مردم نگاه نمى كنم. هركس دوست داشت چيزى مى دهد. هيچوقت نشده از كسى چيزى بخواهم. گدايى نمى كنم. مى دانم خيلى ها از شنيدن صداى ساز لذت مى برند. حال اگر پولى هم مى دهند شايد به خاطر آن لحظه اى است كه به واسطه شنيدن صداى تنبور من برايشان ايجاد شده است.
دلش مى خواهد به كرمانشاه برگردد. دلش مى خواهد تنبور آموزش دهد. دلش مى خواست براى دل خودش بزند، اما زندگى سخت گرفته و نمى گذارد...
چه ترانه اى را دوست داريد؟
... به هر مغازه اى كه مى رسد دستش را بلند مى كند. از داخل مغازه هم صداى جواب سلام مى آيد. مغازه بعدى، مغازه بعدى، مغازه بعدى تا اينكه بالاخره ديگر سوت نمى زند و مى ايستد. قوطى آب معدنى را از جيبش درمى آورد. جرعه اى آب و دوباره شروع مى كند به سوت زدن. دوباره سوت و دست تكان دادن به مردم و مغازه دارها. گاهى هم روبه مردم مى كند و مى گويد: با سلام خدمت مردم عزيز. من جوانى هستم مثل خيلى از جوانهاى ديگر ايران خوبمان. بچه شمال هستم. بچه سارى. چندساله كه سوت مى زنم و براى خيلى ها آشنا هستم.
گدايى هم نمى كنم و فكرمى كنم يك كار هنرى دارم انجام مى دهم. اگر از صداى سوت من خوشتان آمد و اگر دلتان خواست دستتان را توى جيبتان كنيد و هرچقدر دوست داشتيد بدهيد...
مقوايى از گردنش آويزان است و اسم ۴ ترانه را روى آن نوشته است. هركس مى تواند ترانه اى را انتخاب كند و با دادن حداقل ۵ تومان با سوت زدن جوان ساروى ملودى آن ترانه برايش تداعى شود. معمولاً مسير خيابان ولى عصر از سه راه جمهورى را تا بالاى ميدان ولى عصر پياده گز مى كند. شايد او را ديده باشيد و شايد هم يك روزى ببينيدش.
تنها نگرانى اش اين است كه بعضى ها از او مى ترسند و فكرمى كنند ممكن است به ديگران آزار برساند. به همين دليل سعى مى كند هميشه خوش تيپ و مرتب باشد.
كمى بى كلاس است
همه جا مى رود. هر جا كه شلوغ باشد. جا برايش فرق نمى كند. آدمها برايش مهم هستند و پولى كه به دست مى آورد.
آرشه را مى گذارد روى ويولون و شروع مى كند به ساز زدن و بعد هم خودش مى خواند. صداى خوبى دارد، اما خيلى خوب ساز نمى زند. وقتى خارج مى زند سعى مى كند با صداى خوبش آن را جبران كند.
از بچگى هميشه دوست داشت خواننده شود. يادش نمى رود كه سربكند بودن با هم سن و سالانش كل كل مى كرد. توى مدرسه هم تك خوانى مى كرد.
مى گويد: اما نشد ديگر ... قسمت نبود درست و حسابى زندگى كنيم. مدتها بيكار بوده و كارهاى مختلفى را هم تجربه مى كند اما هيچ وقت عشق به خوانندگى را نمى تواند فراموش كند. زمانى آرزو داشت خواننده معروفى بشود. يك روز خيلى اتفاقى بعد از ديدن پيرمردى كه تار مى زد و مى خواند اين فكر به ذهنش مى رسد او هم براى مردم بخواند. اما خواندن خالى؟
با قرض كردن پول ويولون مى خرد. آنقدر با ساز سروكله مى زند تا چيزهايى ياد مى گيرد. ۳ جلسه هم كلاس مى رود. اوايل روزى پنج، شش ساعت تمرين مى كرد تا بالاخره توانست صدايش را با ساز هماهنگ كند.
مى گويد: كار سختى است. بايد برويم جلوى ماشين ها بزنيم تا شايد دست در جيبشان كنند و چيزى بدهند.
مى گويد: خيلى چسب نمى شوم. چند لحظه اى مى زنم اگر چيزى دادند ادامه مى دهم اگر نه سعى مى كنم مزاحم نشوم.
مى گويد: بهترين لحظات وقت هايى است كه آهنگ درخواستى مى زنم و حالم گرفته مى شود وقتى كه آهنگ را بخواهند و بلد نباشم.
نزديك به هفتاد هشتاد ترانه را حفظ است. مى گويد: ترانه هاى جديد را خيلى دوست ندارم.
جلوى آب ميوه فروشى و رستورا نهاى شيك بهترين فرصت براى نوازندگى و خوانندگى اش است.
مى گويد: درآمدش بد نيست اما بالاخره يك جورايى بى كلاس است ديگر.
يادش به خير قديم ها
وقتى كه سرعت مى گيرد چرخ مى زند. چوب عصايى شكل بالا مى رود و محكم مى خورد روى دهل به قول خودش.
با آن كلاه شاپويى كه روى سرش است به نظر سن بالا مى زند اما ۲۴ سال بيشتر ندارد. كافى است چند جمله بگويد تا متوجه شوى بچه  آذربايجان است. عمويش ساز مى زدند و خودش هم دهل تا يك گروه دونفره شوند. تهران را خيلى بلد نيستند. چند ماهى است كه به تهران آمده اند و ساز مى زنند.
خيابان ها را مى چرخند و عمو بالابان مى زند. عمو مهارت خاصى در بالابان زدن دارد و براى خودش بيا و برويى دارد. اينها را جوان دهل زن مى گويد. مى گويد: عمو سالهاست كه بالابان مى زند. بالابان سازى تركى است. چيزى شبيه شيپور شايد خيلى كوچكتر اما.
جوان دهل زن مى گويد: سابقاً اوضاع خيلى خوب بود و عروسى هاى مختلفى دعوت مى شديم. حتى به شهرهاى دور يا نزديك مى رفتم، اما با آمدن ارگ و اين دستگاههاى جديد كمتر سراغ ما مى آيند.
جوان آذربايجانى با لهجه اى شيرين مى گويد: قديم ها نوازندگان سنتى خيلى محبوب بودند و حالا اگر مراسمى باشد يا برنامه اى ياد آنها مى افتند. گذشته ها وقتى كسى مى توانست سازى بزند در مجالس بالاترين نقطه مى نشست. خودش چند سالى است كه با عمويش دونفسه سازمى زنند. مى گويد آمده ايم تهران به اين اميد كه بتوانيم بالاخره زندگيمان را بچرخانيم.
چندماهى كه تهران آمده اند خيلى بد نبوده است . مى گويد: خرج توى تهران خيلى بالاست ولى مردم ساز زدن ما را خيلى دوست دارند حتى به يك عروسى هم دعوت شديم و كلى شادباش گرفتيم.
بى معرفت ها
اتوبوس مى خواهد راه بيفتد كه مى پرد بالا. راننده چيزى نمى گويد. اتوبوس تقريباً خلوت است. تيره تر از آن است كه بشود گفت سبزه است. سه تارش را بالا مى گيرد و مى گويد: با اجازه خانم ها و آقايان.
شروع مى كند به نواختن. گيزگيز مى كند صداى سه تار.
شايد يك دقيقه هم از نواختن نگذشته كه صدايى بلندتر از صداى سه تار مى گويد: خفه اش كن اون صداى سازت را اتوبوس كه سالن كنسرت نيست.
جوان به كار خودش ادامه مى دهد و همچنان سه تار مى زند. دوباره صدا بلندتر از قبل مى گويد: مگه نگفتم خفه اش كن مگه عروسيه فاميلاته از شهرستان بلندشدى اومدى تهران.
در حال خودش است. اين بار يه صداى فرياد به گوش مى رسد و نه صداى ساز. صداى سيلى است كه به صورت جوان سه تار زن مى خورد... جوان پياده شده است.
صدا به راننده مى گويد: آهاى آقاى راننده شما مقصر هستيد كه مى گذاريد اينها سوار شوند. ملت هزارو يك مشكل دارند و همه اعصابشان خراب است...
هيچ كس چيزى براى گفتن ندارد. هيچ كس چيزى نمى گويد. حتى خود راننده هم.
گوش كن، يكى داره ساز مى زنه
گوش كن، گوش... چه صدايى. چه خوبه. يكى داره ساز مى زنه. آره انگار از تو خيابونه. پنجره را باز كن. ا چه خوب مى زنه اوناهش. اون پايين نگاش كن. داره بالا را نگاه مى كنه. هوا چقدر سرده. چطور تو اين سرما عجب حالى داره. ولى چقدرخوب داره مى زنه. كاش هوا گرمتر بود يا كاش دعوتش مى كرديم واسه يك چاى...
ا داره مى ره... بدو يك اسكناس ...
نگاهش به آسمونه ... بالاخره حالى برديم از ساز زدنش... گوش كن داره دور مى شه. خدا كنه باز هم از اينجا رد بشه و ...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |