چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۴ -
Wed, Nov 16, 2005
مهرگان
۳۳۱۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ارتباطات
مهرگان
ماجرا
درباره كريم زمانى
برلب
درياى مثنوى
- كريم زمانى جعفرى، محقق، قرآن پژوه و شارح مثنوى
- متولد ۱۳۳۰ تهران
- پايان تحصيلات متوسطه در دبيرستان هوشيار
- تلمذ و تحصيل در مجالس تفسير علوم قرآنى و مجالس درس مرحوم سيد مرتضى شبسترى
- ورود به دانشگاه تهران و تحصيل در رشته ادبيات عرب
- انتشار نخستين آثار و ترجمه كتب «قيام توابين»، «همگام با پيامبران در قرآن» و «قيام زنگيان» در دوران دانشجويى
- مؤلف «شرح جامع مثنوى معنوى» در هفت مجلد كه تاكنون به چاپ هفدهم رسيده است.
- از روى شرح جامع كريم زمانى، مثنوى به سه زبان ازبكى، آلمانى و چينى ترجمه شده است.
- حضور مستمر در مجامع فرهنگى داخل و خارج از كشور
- برخى از آثار ديگر او عبارتند از: ميناگر عشق (شرح موضوعى مثنوى معنوى)، بر لب درياى مثنوى معنوى (در دو جلد)، صنايع ادبى در كلام امام على (ع)، سيرى در فرهنگ لغات نهج البلاغه، ترجمه سرالاسرار و فتح الربانى اثر شيخ عبدالقادر گيلانى و...
236043.jpg
محسن شهرنازدار: گفته اند آدمى در كلام خويش تجلى مى يابد.
«ما چه خود را در سخن آغشته ايم
كز حكايت ما حكايت گشته ايم
من عدم و افسانه گردم در حنين
تا تقلب يابم اندر ساجدين
اين حكايت نيست پيش مرد كار
وصف حال است و حضور يار غار
مولوى بيان مى كند كه من خويشتن را تبديل به حكايت كرده ام و از آنجا كه تمام هستى خود را در فكر و سخن خود مى نهم و انديشه را به كلام در مى آورم و حكايت و افسانه مى سازم، پس هويت «من» در سخن من ذوب مى شود و من افسانه مى شوم و بر زبانها جريان مى يابم. هر كس مى خواهد مرا ببيند، كلام مرا بنگرد، تمام كسانى كه در آينده مى آيند و سخنان من بر زبان آنان جارى مى شود و تكيه بر لب آنان مى دهد، در حقيقت مرا بر لبان خويش مى نشانند. هستى من در يك كالبد جسمانى در قرن هفتم هجرى و در بلخ يا قونيه خلاصه نمى شود، بلكه من بر تمام زبانهايى كه پس از اين مثنوى را خواهند خواند، جارى خواهم بود و در حضورشان حاضر. اين حضور، حضورى مجازى نيست، بلكه پرده اى از پرده هاى وجود من و جلوه اى از جلوه هاى هستى من است. من خود را در اين جهان پايبند كرده ام، اما نه از طريق بقاى آثار، كه با حضور هويت اصلى خود در كسوت كلام.» (۱)
و آيا شارحين مثنوى و راويان صديق اين قرآن پارسى، شأنى از حضور مولانا جلال الدين را و پرده اى از پرده هاى وجود او را باز مى نمايانند؟
و در امروزه روز حيات انسان كه شتاب روزمرگى از او فرصت غوص و تفحص را در انديشه هاى عميق و بليغ سلب كرده است، مثنوى اين گنجينه انديشه قدسى و اين بحر بى پايان حكمت عرفانى، آيا شارحانى مى خواهد كه لب معانى يا صورت امروزى ترى از آن معنى را به ديده و سمع مستمع امروزى برساند؟ يكى از آن شارحان صديق و سرسپردگان طريق مولانا كه هم و همت خود را مصروف اين واسطه گرى و دلدارى و دلدادگى كرده، همانا كريم زمانى جعفرى است.
نامش را جمله آشنايان مولانا با مجموعه مبسوط و چندجلدى «شرح جامع مثنوى معنوى» مى شناسند.
كريم زمانى سطر روى سطر و خشت روى خشت اين عمارت وسيع را در چندين سال رقم زد و سال گذشته مجموعه شرح شش دفتر مثنوى به پايان رسيد، اما با آغاز انتشار اين مجموعه و نشر جلد نخست، كريم زمانى را هر آشنا به كلام مولانا و هر رهپوى طريق جلال الدين به عنوان شارحى معتمد پذيرفت. ساده نگارى او در عين پرهيز از ساده انگارى، جانمايه كلام مّلاى رومى را بى كم و كاست روايت مى كرد. هرچند ستايش از اين شرح سترگ كه بيش از هفده بار تا امروز تجديد چاپ شده و به زبانهاى ازبكى، چينى و آلمانى برگردانده شده است را كريم زمانى با خلق و خوى خاصى كه دارد، درخور خويش نمى داند و مى گويد: «نگارنده به دور از فروتنى هاى رياكارانه، بايد اعتراف كند كه لياقت شرح صحاف اشراقى مثنوى معنوى را نداشته، اما ارادت بى چون و چراى او بدان خورشيدى معرفت سبب آمد كه اين بار امانت را از سر نادانى و گستاخى به دوش كشد. چنان كه خود فرمايد:
كرد فضل عشق، انسان را فضول
زين فزون جويى، ظلوم است و جهول»
كريم زمانى در «شرح جامع مثنوى معنوى» بر هر بيتى تفسيرى نگاشته و برهان معانى و ويژگيهاى زبانى مثنوى را به زبان امروزين برگردانده و رد پا و نشانه هاى احاديث و روايات و آيات را بازشناسانده و در شرح و پانوشت ها قيد كرده است. با اين حال كلام سهل و آسان شده اين شرح نيز چنانچه در مقدمه دفتر ششم آمده، جز «با قلبى سليم و سينه اى زدوده از غم كين و آز و خودبينى» قابل درك نيست: «مثنوى همچون چراغى فروزان در شب ديجور اوهام و شكوك است. سالك در پرتو چنين چراغى مى تواند سياه چادر اوهام و خيالات فاسد را بدرد و بى پريشانى و اضطراب به سرمنزل مقصود رسد. [و] چون مثنوى معنوى دستورالعمل سلوك است، نمى توان مقاصد آن كتاب مستطاب را در عين تقيد به امور نفسانى درك كرد. يعنى مادام كه شخص اسير و بنده شهوات و خودبينى است و هنوز از مرتبه حيوان سيرتى نگذشته است، نمى تواند معارف معنوى مولانا را كما هو حقه دريابد، هرچند كه انباشته از معلومات و محفوظات مختلف باشد.»(۲)
در كنار شرح جامع، كريم زمانى نسخه ديگرى از مثنوى معنوى را بر اساس نسخه تصحيح شده رينلود نيكلسن به چاپ رساند و در آن به «بيان مقاصد ابيات» پرداخت. «بر لب درياى مثنوى معنوى» در دوجلد انتشار يافت كه در آن با تكلمه ها و جملاتى كوتاه و ساده در ابتداى هربند و يا مفهومى تازه، اشاره مستقيمى به نظر مولانا ومقاصد بيان ابيات مثنوى داشته است.
كريم زمانى در شرح مقصد و مقصود خويش در مقدمه آن نوشته است: «مى سزد كه پژوهندگان مثنوى، زين پس تلاش خود را در جهت تبيين مبانى و خطوط اصلى انديشه مولانا به كارگيرند و آن را به هنجارى بازگو كنند كه عموم علاقه  مندان معارف آسمانى مولانا بهره مند گردند، زيرا مولانا عارف و سخنورى مردمى بوده است. نگارنده با توجه بدين نياز كوشيده است كه در حد تيّسر و با تكيه بر بضاعت ناچيز خود،  مقاصد ابيات و امثال و حكايات و كليات انديشه مولانا را در عناوينى كوتاه و فشرده بيان دارد. گرچه دريا در سبو نگنجد اما مى تواند به قدر حاجت، سبو از آن پركرد و عطش معنوى را بدان تسكين بخشيد. نيز اگر به ژرفاى دريا نتوان اندر شد، مى توان بر لب دريا ايستاد و پهنه بى كران آن را نظاره كرد»
مينا گر عشق نيز كتاب ديگرى از اوست كه در همين راه و براساس همين تلقى و نگاه، نگاشته شده، ليكن به جاى اشارات كوتاه يا ارجاع سريع به مقاصد ابيات، براساس موضوعات، طبقه بندى شده و تفسير مثنوى را از خود مثنوى جسته است. در اين تفسير باارجاع مطالب اجمالى به مطالب تفصيلى و مطالب تفصيلى به مطالب اجمالى، سعى در تبيين وتفهيم انديشه هاى مولانا شده است. نمونه اى از نثر روان وتفسير قابل فهم و آسان اين كتاب چنين است: «شيطان خود را در شمار فرشتگان مقرب الهى مى داند و طرد و راندگى خود را موقتى مى شمرد و اين طرد و فراق از آن رو است كه قدر وصال بداند.
حضرت مولانا در دفتر دوم خود در گفت وگو با ابليس و معاويه چنين مى فرمايد:
گفت ما اول فرشته بوده ايم
راه طاعت را به جان پيموده ايم
.... ما هم از مستان اين مى   بوده ايم
عاشقان در گه وى بوده ايم
ناف ما بر مهر او ببريده اند
عشق او در جان ما كاريده اند...
شيطان مى گويد سجده نياوردن من بر آدم از عصيان كافرانه نبوده است بلكه از غيرت عاشقانه بوده است و نمى توانستم ديگرى را در عرض پروردگار ببينم [مولانا در اينجا همنظر احمد غزالى و سنايى و حلاج بوده]
ترك سجده از حسد گيرم كه بود
آن حسد از عشق خيزد نه از جمود
هر حسد از دوستى خيزد يقين
كه شود با دوست غير هم نشين...»
و اما چه شد كه كريم زمانى، قدم در راه مثنوى گذاشت و برلب اين دريافتاد و از عاشقان درگه وى شد؟
و به راستى سر آغاز و سرمنزل مجنونى را مجنون مى داند يا ليلى؟ گرچه
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت... ليكن چهارده سالگى را به ياد مى آورد كه آن چند بيت نخست مثنوى [بشنو از نى چون حكايت مى كند...] چون و چگونه  او را حيران خويش مى كند، آنچنان كه در پى بّناو بناى مثنوى شباب زندگى و عمر گرانمايه را ارزانى راه كرده است:« يك روح مرموز مرا به سوى اين ابيات جذب كرد.
اين ابتداى شور بود. به دنبال آن، پى جويى مى كردم تا كتاب اصلى مثنوى را بيابم. يكى از همكلاسى هاى مدرسه هوشيار مثنوى معنوى را از كتابخانه پدر به امانت گرفت و به من سپرد. ديباچه را رو نويسى كردم و به خاطر سپردم و مشعوف شدم. اين ابتداى حال بود، هرچند فهم و معرفت كافى نداشتم اما آن حال ايجاد شد و آن جذبه پديد آمد» محيط پيرامون نيز مساعد بود تا كريم نوجوان از چشمه هاى معرفت دينى سبو پركند، از آن نقبى به مثنوى بزند و باز از كلام گوهربار جلال الدين، راهى به معرفت دينى بجويد و در پى اين تكرار ها و آمد و شدها، به مكاشفه و شعف برسد؛ كريم زمانى كودكى اش را در كوچه پس كوچه هاى محله سلسبيل و آذربايجان تهران گذرانده است. تقيّدشرعى و شور و حال هيأت هاى مذهبى آن محلات، اين سالها و روزها نيز نمود و نماى پر رنگى دارد، چه رسد به آن گذشته هاى دور كه هنوز شتاب روز مرگى و مقيد هاى زندگى شهرى، همچون غبار سياه و ماتى، برچهره سنت هاى درخشان و باورهاى آميخته با جان، ننشسته بود؛ اين همان محيط مساعد بود. آرى كريم زمانى كودكى اش را از آنجا آغاز كرده است. ابتدايى را در مدرسه «فرمانيه» واقع در خيابان آذربايجان مى گذراند و شوق نوشتن را همانند بسيارى از همنسلان خويش، با روزنامه ديوارى هاى مدرسه تجربه مى كند. روزنامه ديوارى «برگ سبز» را در كلاس پنجم دبستان منتشر كرده است...
با كتاب كه مأنوس مى شود، خلاصه نويسى كتاب ها را نيز براى دوستان و هم هيأتى هاى محله آغاز مى كند. خودش علاقه دوبرادر بزرگ تر را كه اهل مطالعه بودند، در ميل و رغبت خود به كتاب و كتابخوانى بى اثر نمى داند.
كريمى زمانى دوره متوسطه را در دبيرستان دكترهوشيار در كوچه اى رو بروى دانشگاه صنعتى شريف گذرانده است. از كلاس دهم، روزها در مدرسه اى تدريس مى كند تا با حقوق ماهى سيصد تومان امورات زندگى اش را خود بگذراند و در شبانه به ادامه تحصيل بپردازد. «تقريباً دو سوم حقوقم را كه ماهى سيصد تومان بود، كتاب مى خريدم... بعدها به كوچه نايب راه پيدا كردم و مشترى كتاب هاى عربى شدم.»(۳)
او زبان عربى را از مجالس تفسير قرآن و علوم قرآنى آموخته است: «با علاقه اى فراوان در پى فهم تفسير قرآن و مثنوى بودم. كتابهايى كه به اين دو موضوع مربوط بود، مى خواندم و در مجالس تفسيرى شركت مى كردم.
از جمله در درس هاى مرحوم سيد مرتضى شبسترى و براى آن كه با زبان عربى آشنا شوم، جامع المقدمات وبعد شرح الفيه ابن سالك را در صرف و نحو فراگرفتم و با فقه و اصول در حد لمعه و كفاية الاصول آشنا شدم»
كريم زمانى با ميل و رغبت وصف ناپذيرى تفسيرها و شرح ها و كتب مرتبط با معارف قرآن و مثنوى را مى جويد تا راهى براى فهم عميق و سليم كلام مولانا بيابد. به موازات اين پى جويى ها، دانش زبان عرب او را به دانشگاه تهران مى كشاند تا در رشته ادبيات عرب تحصيل كند: «در دانشگاه تهران در رشته عربى به تحصيل پرداختم اما چون مى ديدم دانشگاه چيزى براى ارائه ندارد و من نيز ميلى به عناوين و مدارك بالاى تحصيلى ندارم، از ادامه تحصيل منصرف شدم و خط تحقيق و مطالعه را پيگيرى كردم.»
در همان دوران دانشجويى تسلط او با زبان و ادبيات عرب او را به سمت ترجمه كتبى همچون قيام توابين، همگام با پيامبران در قرآن و قيام زنگيان مى برد كه در همان سالها به چاپ مى رسد.
236034.jpg
امامثنوى نور چراغى مى شود كه راه زندگى كريم زمانى را روشن كرده است، او وقف مولانا مى شود و جز به غور و غوص در اين درياى بى ساحل نمى پردازد. «از آنجا كه شوق عرفان در دلم شرر افكنده بود، در مطالعات آثار عرفانى فارسى و عربى متمركز شدم و مثنوى حضرت مولانا را چراغ راه زندگى ام قرار دادم» و اين تمركز و سرسپردگى بود كه به انباشت معارف مثنوى انجاميد و شرح جامع مثنوى از آن بيرون تراويد. شرحى كه در آسان فهمى مفاهيم عميق مثنوى بى شك يك نمونه ويژه است. دقت نگارنده در انتقال معلومات ضرورى به مخاطب و پرهيز از اطاله كلام و زبان و انتخاب و گزينش زبانى روشن و روان و خالى از حشو و زوائد رايج در متون شارحان از مهمترين ويژگى هاى شرح جامع مثنوى است. با اين حال كريم زمانى از شروح و شارحين ديگر نيز به نيكى ياد مى كند و هر كدام را در حوزه اى در خور توجه و ستايش مى داند: «در بخش زندگى و احوال مولانا محققانه ترين اثر همان كتابى است كه مرحوم فروزانفر نوشت و «پله پله تا ملاقات خدا» به قلم مرحوم زرين كوب نيز از نظر انگيختن احساس و عاطفه كتاب جذابى است. زندگينامه مولانا به قلم مرحوم گولپينارلى خواندنى است. اما در بخش مشروح مثنوى از گذشتگان دور، شرح انقروى و اكبرآبادى را بهترين و راه گشاترين شرح مى دانم و از شروح معاصر، شرح مرحوم فروزانفر را بهترين مى دانم. فرصت نيافتن آن مرحوم براى اتمام شرح، الحق ضايعه اى است براى ادب دوستان و عارف پژوهان. جز آن، «مولوى نامه» مرحوم همايى نيز از آثار مهم مثنوى پژوهى است. همين طور «سّرنى» شادروان زرين كوب كريم زمانى مثنوى را گنجينه انديشه بشرى مى داند چرا كه ردى از همه مشرب هاى فلسفى و كلامى و مذهبى و همه نحله هاى فكرى و انديشگى در آن پرواضح و نمايان است. او شرح مثنوى را به سبب محدوديت كلام براى بيان مقاصد ژرف و عميق مولانا ضرورى مى داند و مى گويد: «بايد قبول كنيم كه مسائل مربوط به باطن انسان و ماوراى محسوسات، داراى غموض ذاتى است و قالب الفاظ براى انعكاس آن معانى ژرف و قاهر گنجايش و انعطاف لازم را ندارد. از اين رو موضوع خود به خود دشوار مى شود و خلاصه با توجه به مطالبى كه عرض كردم، مثنوى مولانا، نيازمند شرح و تفسير است»(۴) او مكتب فكرى و عرفانى مولانا را بر دو محور اساسى استوار مى داند و معتقد است تمامى آموزه ها و تعاليم اين پير معرفت و راهبر سالكان رهرو، بر آن دو محور استوار است: «آن دو عبارت از عشق و فناست. اما اين مقوله را بايد از ديدگاه خود او تعريف كنيم و به اصطلاح موضوع را از متن جدا نكنيم. تا مبادا دچار خلط مبحث شويم. زيرا به قول خود او «اشتراك لفظ، دائم رهزن است» چون در بسيارى از مواقع «عشق» سرپوش يا ابزارى است براى توجيه خودپرستى هاى انسان و معشوق نيز بهانه اى براى اين ميل سخيف است. در واقع انسان در خيلى از موارد، خودپرستى را با كلمه مقدس عشق تزئين مى كند درحالى كه عشق در زمان مولانا با وصف ذاتى «قهاريت» آمده است. و مراد از قهر عشق آن است كه عشق با خودپرستى و تفرعن شخص نمى سازد.
عشق قهار است و من مقهور عشق
چون شكر شيرين شدم از شور عشق
برگ كاهم پيش تو اى تندباد
من چه دانم كه كجا خواهم فتاد؟»(۵)
كريم زمانى مولانا جلال الدين را كيمياگر معنا و معنويت مى داند كه با اكسيرمحبت، كينه ها و دشمنانگى ها را به دوستى و صفا بدل مى كرده است: «آنطور كه از بيانات مولانا و نيز تذكره ها به دست مى آيد، مولانا شخصيتى حليم و بردبار با توسع نظرى كم نظير بوده است. از اين رو همه آحاد و اصناف جامعه از هر دين و فرقه، به او علاقه وافر داشتند و البته اين دوستى نيز متقابل بود. مثلاً نقل كرده اند كه ترسايى باده گساريد و به مجلس سماع او درآمد. و در اثناى سماع، خود را بارها به او زد. دوستان مولانا از فعل آن مرد خشمگين شدند و بر او نهيب زدند. مولانا به طنز و تعريض به يارانش گفت: او باده خورده و شما بد مستى مى كنيد؟! مرگ مولانا هم همه را داغدار كرد. مسلمان، مسيحى، يهودى و زرتشتى و ... همه در سوگ او گريستند و هر فرقه اى او را نماد بزرگ دينى خود مى دانست. سلطان ولد گفته است:
«عيسوى گفته اوست عيسى ما
موسوى گفته اوست موسى ما»(۶)
كريم زمانى جعفرى كه پسوند جعفرى را آخرين بار بر كتاب «سيرى بر فرهنگ لغات نهج البلاغه» مرقوم كرده و بعد از آن با نام كريم زمانى نوشته است، اين روزها در كنار تأليف شرح سترگى بر غزليات مولانا (و تحرير شرح هر ۵۰۰ غزل از ابتداى ديوان در هزار صفحه و كل غزليات در ۱۰ مجلد) به تفسير و تشريح مفاهيم پنهان در كلام وحى و تفسير قرآن نيز مى پردازد: «تفاسير مختلف شيعه و سنى را مقايسه مى كنم و از نظر زمخشرى تا امام فخر رازى و ديگران را جملگى انطباق مى دهم» تا شرحى روان منطبق بر آراى جميع بزرگان و دور از حشو و زوائد زبان، همچون ديگر آثار كريم زمانى فراهم شود. ناگفته پيداست كه او در تفسير كلام وحى نيز وامدار مثنوى مى شود و تفسير او بر قرآن نيز در درك معارف مثنوى، مددى به دلباختگان و مشتاقان جلال الدين خواهد داد كه برايشان نيز همچنان كه كريم زمانى معترف است، مثنوى كتابى براى مطالعه نبود بلكه شفاء لما فى الصدور نيز هست.
پى نوشت:
۱- اوصاف پارسايان، عبدالكريم سروش، صراط ۱۳۷۰ ۲- شرح جامع مثنوى، مقدمه دفتر ششم ۳- كتاب هفته، شماره ۱۱۷ ۴- همشهرى، ۱۰ تير ۱۳۸۰ ۵ و ۶- ايران ۸ مهر ۱۳۸۰


|   شناسنامه   |   آرشيو   |