پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۴ -
Thu, Nov 17, 2005
جوان
۳۳۱۲
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
شبيه زندگى
گفت وگو با حميد منصور كيايى (چاپچى )
مشكلات جوان ها بعد از پايان سربازى
كريم نيكونظر
داستان تو
شبيه زندگى
گفت وگو با حميد منصور كيايى (چاپچى )
ذوق مى كنم وقتى كه ...
236262.jpg
مرتضى قديمى

همه مشغول كار خودشان هستند، حتى لحظاتى كه دارم عكس مى گيرم. انگار كه اصلاً برايشان مهم نباشد يك آدم غريبه دارد از آنها عكاسى مى كند.
حميد منصور كيايى مى گويد كارشان خيلى نيازمند دقت است اگر حواسشان به كار نباشد ممكن است خروجى خرابى بگيرند.
حركت دستگاهها ايجاد يك ريتم مى كند و دوست دارى با صداها قطعه اى را روى آن بگذارى. مثل صداى حركت قطار است.
انگار كه مى گويند: بدو بدو ... بدو بدو ... بدو بدو ...
يا اينكه چى چى دارى ... چى چى دارى ...
بايد گوشه اى ساكت و خلوت را پيدا كنيم تا بتوانيم گفت وگوى كوتاهى با هم داشته باشيم.
به دور از همه سر و صداهاى دستگاههاى چاپ و شلوغى چاپخانه.
اينجا يكى از چاپخانه هاى نسبتاً بزرگ تهران است و حميد منصور كيايى يكى از چاپچى هاى اين چاپخانه است.
براى اين كه كمى رفيق شويم با هم مى گويم:  چاپچى يعنى آدم متملق يا چاپلوسى درسته؟ مى خندد و مى گويد: راست مى گويى ها تا حالا به اين موضوع دقت نكرده بودم.
- حالا آدم متملقى هستى؟
- نه. فكر نمى كنم چاپلوس باشم. نه نيستم.
خنده و شوخى را تمام مى كنيم و گفت وگوى اين هفته شبيه زندگى را با حميد منصور كيايى شروع مى كنم.
گفت وگو با جوانى كه در كار چاپ كتاب و مجله است. منصور كيايى بيش از ۳ سال است كه در چاپخانه كار مى كند. فارغ التحصيل رشته تاريخ است اما هيچ وقت اين فرصت برايش فراهم نمى شود تا سراغ علاقه مندى اش برود. بعد از سربازى چند شغل مختلف را تجربه مى كند اما هيچ كدام برايش جذاب نيستند تا اينكه به چاپخانه معرفى مى شود.
مى گويد: گاهى وقت ها انتخاب مى شوى و فرصت نمى كنى انتخاب كنى يا اينكه فراموش مى كنى كه مى توانستى انتخاب كنى.
مى گويد: گاهى اوقات يك دفعه متوجه مى شوى سالهاست مشغول به كارى هستى و حتى آرزوهايت را هم فراموش كرده اى در اين سالها.
زمانى كه كارش را در چاپخانه آغاز كرد در قسمت جلدسازى مشغول شد. بيشتر از يك سال جلدسازى مى كرد و بعد رفت قسمت چاپ كه تقريباً از بخش هاى مهم توليد يك كتاب يا نشريه است.
حميد در مورد بخش چاپ يك چاپخانه مى گويد: براى توليد يك كتاب يا نشريه بعد از آن كه مطالب تايپ و صفحه بندى شد، CD مطالب تحويل ليتوگرافى مى شود. در بخش ليتوگرافى تمام صفحات را كپى مى كنند. در ليتوگرافى صفحات روى ورق هاى مخصوصى كه از جنس آلومينيوم هستند كپى مى شوند. اسم اين ورق ها زينك است.
وى ادامه مى دهد: سابق بر اين حروف سربى داشتيم و حالا زينك همان كار را انجام مى دهد. روى زينك موادى هستند كه پس از شسته شدن حروف برجسته مى شوند. كاغذ روى زينك قرار مى گيرد و جوهر نيز روى زينك ريخته مى شود و باعث انتقال تصاوير و حروف روى كاغذ مى شود.
مى گويم: چقدر آسان!
مى خندد و مى گويد: اين توضيح خيلى ابتدايى ومقدماتى بود. قطعاً كارخيلى مشكل تر از اين حرف هاست. كوچكترين اشتباه در اين مسير باعث مى شود تا نتيجه نامناسبى ايجاد شود.
بستن زينك، تنظيم آن، تنظيم مركب دان، ريختن مركب، تنظيم كاغذ و... از جمله وظايف يك چاپچى است كه منصور كيايى به آنها اشاره مى كند.
وى در خصوص سختى كار مى گويد: كار چاپ كار تقريباً سختى است اما در عين حال بستگى به انگيزه و علاقه مندى چاپچى دارد. او مى گويد: اين جمله بين چاپچى ها خيلى معروف است كه كار چاپ عشق مى خواهد اگر كسى عاشق كارش نباشد خيلى زود خسته مى شود.
منصور كيايى معمولاً از ساعت ۷‎/۳۰ دقيقه مشغول به كار مى شود و تا ساعت ۵ پاى دستگاه است. البته نيم ساعت آن وسط ها وقت ناهار و نماز دارد.
پنج شنبه و جمعه ها تعطيل است مگر آنكه بخواهد اضافه كار بگيرد.
اين چاپچى جوان در خصوص جذابيت هاى كار چاپ مى گويد: اينكه هر چند روز يك كتاب جديدى را چاپ مى كنيم و به نوعى در توليد يك كتاب سهيم هستيم بسيار خوب است و در عين حال اگر كسى علاقه مند كار چاپ باشد اين شغل آنقدر تنوع دارد كه به سختى بتوان همه آن را ياد گرفت.
مى پرسم: چطور؟
مى گويد: من در اين يك سال با دستگاه چاپ ۳ ورقى يك رنگ كار كردم ولى دستگاههاى مختلف چاپ داريم مثل دستگاه ۴ رنگ،  شش رنگ و مهارت پيدا كردن با همه اين دستگاهها نيازمند زمان زيادى است.
جوان گفت وگوى اين هفته شبيه زندگى به رغم اينكه كارشناس تاريخ است و هميشه دوست داشته ادامه تحصيل بدهد توانسته به شغل بسيار متفاوت با رشته تحصيلى اش علاقه مند شود.
او مى گويد: هميشه محيط روى آدم اثر مى گذارد و گاهى اوقات هم آدم ها روى محيط اثر مى گذارند.
او خوشحال است از اينكه توانسته تا حدودى روى محيط شغل خودش مؤثر باشد.
مى گويد: هميشه نگران محل كارم بودم اما به مرور زمان رابطه خوبى با همه همكاران و دوستانم پيدا كرده ام.
در چاپخانه اى كه حميد منصور كيايى كار مى كند همه بخش هاى مربوط به تهيه يك كتاب وجود دارند از ليتوگرافى گرفته تا بخش جلدسازى.
مى گويد: بعد از چاپ ورق هاى چاپ شده به بخش تاكنى فرستاده مى شوند بعد صحافى مى شود و سپس ورق ها مرتب مى شوند و نهايتاً به بخش جلدسازى منتقل مى شوند.
او در خصوص زمانى كه براى تهيه يك كتاب صرف مى شود، مى گويد: هر فرم با بستن و چاپ حدود ۳ ساعت طول مى كشد. فرم ها اگر وزيرى باشند ۱۶ صفحه پشت و رو هستند كه مى شود ۳۲ صفحه.
اگر رقعى باشد فرم ۳۲ صفحه اى پشت و رو مى شود ۶۴ صفحه و نهايتاً يك فرم رحلى ۱۶ صفحه خواهد بود.
بنابراين اگر يك كتاب ۱۰ فرمى در ۵ هزار جلد داشته باشيم تقريباً ۳۰ ساعت مفيد براى چاپ آن نيازمند هستيم.
منصور كيايى در اين مدت كتابهاى مختلفى را چاپ كرده است:  فيزيك پيش دانشگاهى، هرى پاتر ۱ و ۲ و ...
مى گويد: گاهى اوقات در نمايشگاه كتاب يا فروشگاهها كتابى را كه خودم چاپ كرده باشم مى بينم، ذوق مى كنم.
مشكلات جوان ها بعد از پايان سربازى
خنده درتاريكى
كريم نيكونظر
236259.jpg
روز موعود
امروز همان روزى است كه حدود دو سال انتظار آن را مى كشيدى! روزى كه ديگر نگران پست دادن در برجك و صف شام و ناهار و حرفهاى فرمانده ها و سختگيرى هاى دژبان ها نيستى. امروز ديگر بدون نگرانى مى توانى كلاه بر سرت نگذارى و موهاى بلند و پريشان داشته باشى و اصلاً به فكر پوتين هاى واكس نخورده ات نباشى! آخر امروز روزى است كه كارت پايان خدمت گرفته اى. صبح چشمهايت را باز مى كنى و...
زير كرسى با خانواده دوست داشتنى
اگر تا ديروز مادرتان هزار جور قربان و صدقه تان مى رفت و خواهر و برادر و پدر هوايتان راداشتند، امروز مى توانيد اينها را جزو رؤياها به حساب بياوريد. به سلامتى همه اهل خانواده فكر مى كنند بعد از گذشت ۷۰۰ روز تو براى خودت مرد شده اى و ديگر بچه نيستى! ضمن اينكه پول تو جيبى آرام آرام سير قهقرايى طى مى كند و از بودجه خانواده حذف مى شود! به مباركى! بايد فكرى به حال خودت بكنى وگرنه اين رفتار روحيه دهنده اوليه كمى تغيير ماهيت مى دهد و كم كم متوجه سرماى روابط خانوادگى هم مى شوى. بنابراين بهتر اين است كه شال و كلاه كنى و به سرعت از آغوش گرم خانواده به سرماى بى حد و حصر خيابان ها و كوچه ها پناه ببرى!
روز اول
مثل اينكه در خلأ تك و تنها رها شده اى. اطلاعاتى درباره شيوه كاريابى ندارى و همه هم مى گويند كه خودت بايد پيگيرى كنى. اگر خانواده پولدارى دارى كه خيلى زود با سرمايه بابا و مامان به نتيجه درخشانى مى رسى اما اگر آه ندارى كه با ناله سودا كنى...
رضا احمدى كه تازه خدمت سربازى اش تمام شده مى گويد: «روزهاى اول واقعاً گيج شده بودم. نمى دانستم از كجا بايد شروع كنم. اصلاً كجا بايد دنبال كار بگردم. تازه دنبال چه جور كارى؟ من كه تخصص نداشتم.» اين جور وقت ها آنهايى كه با صنايع كوچك و كارهاى كشاورزى و... آشنايى دارند برد مى كنند. چون خيلى زود مى توانند به سر كارى كه تجربه دارند بروند. ولى بقيه بايد دنبال روزنامه ها و آگهى هاى استخدام بروند و يا مثل خيلى ها به اداره كار مراجعه كنند تا فرم مخصوص كاريابى را پر كنند. وقتى فكر مى كنى كه درست همان روز چند هزار نفر از سراسر كشور، مثل تو، همين كارها را انجام مى دهند و چند صد هزار نفر هم قبل از تو چنين كارهايى را انجام داده اند ته دلت خالى مى شود و كمى (فقط كمى) دچار وحشت مى شوى!
يك راه حل
خيلى ها قبل از اين كه وحشت بر آنها غلبه بكند، به سرعت تغيير مسير مى دهند و همان قصه قديمى علم از ثروت بهتر است را مطرح مى كنند و با رايزنى پدر و مادر در كلاس هاى مختلف ثبت نام مى كنند تا حداقل اين حرف را به واقعيت تبديل كنند و از مزاياى خانواده هم بهره ببرند. (البته راههاى ديگرى هم بلديم كه آرام آرام مى گوييم تا ذوق زده نشويد!)
جنگل آسفالت
فارغ از همه اين كارهايى كه بايد انجام بدهى، نداشتن اطلاعات در مورد جامعه اى كه قرار است بعد از پايان خدمت در آن مستقل زندگى كنى بزرگترين مشكلت است. همه كاركنان در مورد اداره ها و شركت  هايى كه در آن كار مى كنند اطلاعاتى دارند، اما اين اطلاعات هيچ وقت ارائه نمى شود. تازه اگر كسى هم هدايتت بكند آن قدر شرايط سخت را برايت مثال مى زند كه از خيرش مى گذرى. اين فقط مربوط به كار و مسائل مربوط به آن مى شود. اغلب خانواده  ها در مورد تغييرات جامعه طى دوسال صحبتى نمى كنند و همه چيز را به شخص مى سپارند تا خودش كشف كند. در اين فاصله زمانى كه بين پايان دوران سربازى تا شروع كار و واردشدن به عرصه زندگى اجتماعى وجود دارد بيشترين فشار عصبى به فرد وارد مى شود.
مزدك مزارعى كه بعد از دوماه توانسته خودش را از اين هياهوها نجات دهد، مى گويد: « در اين مدت ترس از آينده بزرگترين نگرانى ام بود. نمى دانستم چطور با يك گروه از كاركنان ادارات ارتباط برقرار كنم. در طول خدمت همه چيز مبتنى بر دستور و اجرا بود و قرار نبود بين سرباز و فرمانده رابطه اجتماعى به وجود بيايدو حيطه روابط محدود به فرمانها بود. دانشگاه هم كه تفاوت اساسى با همه محيط ها دارد. واقعاً آدم عصبى مى شود و تعجب مى كند. اما به مرور زمان به رفتارها عادت مى كند وخودش هم مثل بقيه مى شود.
در واقع بايد از ايده آل ها گذشت . آن هم درست در زمانى كه فكر مى كنى مى توانى دنيا را تغيير بدهى، خودت آرام آرام شبيه بقيه مى شوى. باز هم خشتى ديگر در ديوار!
خنده در تاريكى
اما در كنار همه اين مشكلات يك بحث شيرين هم برايت وجود دارد و آن ازدواج است. اگر قبل از تمام شدن خدمت دست به كار خواستگارى رفتن شده اى كه هيچ، وگرنه آرام آرام زمزمه هايى دراين مورد مى شنوى. اما وقتى اين قطعه را كنار قطعه هاى ديگر پازل قرارمى دهى، تازه متوجه پيچيدگى هاى ماجرا مى شوى.
پدر و مادر برايت هزارجور خواب ديده اند، اما خودت كه از اوضاع و احوال بى هويتى و سرگردانى اطلاع دارى خواب ندارى! و تازه مى فهمى كه حالا حالاها وقت اين بحث هاى شيرين نيست. مى دانى كه ضرورت دارد اما خب شرايطش نيست. البته اگر كمى جسارت داشته باشى پنجاه درصد ماجرا حل مى شود!
روزهاى باشكوه
با همه اين مسائل واقعاً جاى اميدوارى هست؟ قبل از ما چندنفر دراين شرايط به سر برده اند؟ الآن درچه حالى هستند؟ همه شان مشكل پيداكرده اند و به قول خيلى ها افسرده شده اند؟ چند نفرشان براى فرار از اين مشكلات بدون اينكه نخبه هم باشند عازم كشورهاى ديگر شده اند تا حداقل مستقل باشند؟ چقدر خود ما كارى انجام داده ايم و جلو رفته ايم؟ سهم ما از اين نگرانى ها چقدر است؟ مگر اوضاع و احوال كشورهاى ديگر خيلى بهتر ازماست؟
سرزمين عجايب
درخيلى از كشورهاى دنيا قانون سربازى و خدمات شهروندى با ايران تفاوت مى كند. در بعضى از كشورهاى اروپايى كم جمعيت براى افرادى كه در آستانه ورود به زندگى اجتماعى مستقل هستند، خدماتى مثل بيمه بيكارى تا پيداكردن كار ارائه مى شود. اما خيلى از كشورها هم درگير مسائل مختلفى هستند. در پاكستان _ كه زمان خدمت سربازى پنج سال طول مى كشد _ اكثر جوان ها با نااميدى به دهه چهارم زندگى شان نگاه مى كنند و ترس از آينده به بزرگترين مسأله جوان هاى پاكستانى تبديل شده است. در روسيه، بوروكراسى ادارى، پارتى بازى و ركود فعاليتهاى اقتصادى باعث نگرانى جوانها شده است. در بسيارى از كشورهاى آفريقايى هم نداشتن تخصص و علوم كاربردى منطبق با صنايع كوچك موردنياز اين كشورها، اغلب جوان ها را دچار مشكل كرده  است.
در اروپا هم حضور مهاجرين، ديدگاههاى خشن درطول دوران سربازى و ترويج آن باعث افسردگى در برخى از مردم شده است. آسمان همه جا تقريباً همين رنگ است و همه مشكلات جامعه اساساً مربوط به اين دوران مى شود. دورانى كه اغلب جوان ها مى خواهند وارد زندگى اجتماعى مستقل بشوند.
بهترين خبر همين حضور تو
اين همه مشكل گفته شد و خيلى هاى ديگر هم مثل بيمه درمانى، نداشتن پايگاه اجتماعى، افسردگى و... را هم كه خودت مى دانى. اما اين را بدان كه بار سنگينى را روى زمين گذاشته اى و حالا آزادى هاى شخصى ات را به دست آورده اى ( يا شايد بايد تلاش كنى كه آن را گسترده تر كنى) مهم اين است كه از اين به بعد خيلى چيزها به خودت بستگى دارد و اين تو هستى كه بايد تصميم بگيرى و انجام بدهى و سود ببرى و ياضرر بكنى. راستى يك پيشنهاد ديگر براى آن كه خيلى هم در اين ايام بى پول نمانى: مى توانى اضافه جيره دوران خدمت را به پول نزديك كنى! (براى دانستن بقيه راه حل ها هم با ايران جوان تماس بگيريد!)
داستان تو
عيد
236265.jpg
شما علاقه مندان به داستان نويسى مى توانيد داستان هايتان را به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان ) بفرستيد. لطفاً قصه هايتان را روى يك طرف كاغذ و با خطى خوانا بنويسيد و بيوگرافى كوتاهى هم ضميمه آن كنيد.
اين هفته دو داستان كوتاه از آرزو ثامنى برايتان در نظر گرفته ايم. آرزو متولد سال ۱۳۶۱ و دانشجوى رشته مديريت آموزشى است و در رشت زندگى مى كند. داستان هاى او را با هم مى خوانيم:
***
دارم سعى مى كنم با جابه جا كردن وسايل، خانه را تغيير بدهم. امشب سال تحويل مى شود. هرچقدر فكر مى كنم، نمى دانم مادر قبل از سال نو چه كار مى كرد كه همه چيز در خانه نو به نظر مى آمد.
اولين سالى است كه ازدواج كرده ام و دراين خانه هستم و سال نو مى شود. چند روز پيش پرده ها را شستم. همه اش بوى دود سيگار گرفته بودند. روزنامه ها را كه روى هم تلنبار شده بودند، دور ريختم.
هفت سين هنوز جور نيست. بايد زودتر فكرش را مى كردم.
دراين چندماه كه از زندگى مشترك مان مى گذرد، هيچ وقت نشد كه با او از عيد صحبت كنم. نه! چرا يك بار يادم است كه گفت: عيدايرانى ، كريسمس و ... هرجشنى كه از قديم به ما رسيده مربوط به يك آيين است كه حالا كسى به دنبال آن آيين ها نيست و فقط يك تاريخ است براى ...
به خاطر نمى آورم ديگر چه گفت: مثل اين كه كسى دقيقاً آن چيزى را كه مى خواهم به ياد بياورم، از ذهنم پاك كرده است. حتى همين چند روز گذشته نمى دانم كه آيا از عيد حرف زديم يا نه؟
اما من مى خواهم حتماً امشب تا ساعت تحويل سال كنار او در مقابل سفره هفت سين بنشينم و سال نو شود.
كليد در قفل مى چرخد. در باز مى شود. به سويش مى روم.
- سلام !امشب ، شب عيده. لابد خيابانها خيلى شلوغ است. راستى مغازه ها تا اين موقع شب باز هستند؟ مى خواهم سفره هفت سين بچينم. چندچيز كم است. سين را جورى بلند مى كشد و مى خندد و مى گويد: « خب حالا بايد دنبال اين سين ها بگرديم؟»
- : آره سبزه و سيب و سنبل را بايد بخريم .
- : همه اش همين ؟ با اينها هفت سين جور مى شود؟ خب بيا برويم.
- : شام نمى خورى؟
- اول بيا برويم خريد. بعدكه آمديم شام مى خوريم.
يك شاخه سنبل. سبزه. دوتا ماهى قرمز كوچولو. سيب را فراموش نكردم.
وارد ميوه فروشى شديم. قيمتش را ديدم. خيلى گران است. به فروشنده مى گويم: هنوز سال جديد شروع نشده قيمتها را برديد بالا؟
فروشنده گفت: خانم شب عيده...
من ديگر حرفى نزدم. او گفت: دو كيلو بكشيد. پول را از جيبش درآورد و داد.
به خانه مى رويم. سفره شام را كه خورده ايم جمع مى كنم. سفره هفت سين را با خوشحالى مى چينم. او روى كاناپه نشسته است و روزنامه مى خواند.
از كودكى ، هميشه در يك چنين ساعتهايى ، همه دور هم جمع بوديم. خانه شلوغ بود و من فكر مى كردم كه وقتى سال تحويل مى شود، همه چيز تغيير مى كند. فقط در همان چند دقيقه كه صداى تيك تيك ساعت به شمارش مى افتاد.
سكوت. سكوت. سكوت.
من كنار سفره روى زمين نشسته ام.
سه دقيقه مانده به سال نو. دو دقيقه . يك دقيقه . صداى تلويزيون را بلند مى كنم. آغاز سال...
او از روى كاناپه بلند مى شود. بالشى را كه زير دستش بود پرت مى كند. به طرف پنجره مى رود. بهت زده به حركاتش نگاه مى كنم.
پنجره را باز مى كند فرياد مى زند: «آهاى مردم عيده عيد!»
« مجسمه هنر مدرن»
استاد مقابل در ورودى نمايشگاه خود ايستاده است. بر روى صورتش چسبهاى سياه چسبانده و يك جفت گوشواره در گوشش كرده است. زير چشمهاى آبى اش - با آن نگاه خيره كننده - كبودى عجيبى حلقه بسته. در مقابل استاد نوشته اى قرار دارد: «پرتره شخصى براى نمايش »
براى اولين بار است كه به ديدن نمايشگاه هنر مدرن مى آيم. با دقت نگاه مى كنم. اينجا همه چيز برايم تازگى دارد. كنارم تلويزيون كوچكى است كه بر رويش آدمكى پلاستيكى قرار دارد. در سمت ديگر صفحه اى سفيد مى بينم كه بر روى آن نورهاى رنگارنگ پاشيده مى شود. مقابل آن زنى با لباسهاى رنگى دستهايش را به كمر زده و ايستاده است. استاد نام اين اثرش را «كت زمستانى از چرخه لباس هاى رنگى» گذاشته است.
تعداد بازديدكنندگان بيشتر مى شود. سالن پر از سر وصدا است. هركس در مورد كارها نظرى مى دهد.
در انتهاى سالن، صندلى كه به دور آن سيم هاى فلزى پيچيده شده است،نظرم را جلب مى كند. پشت صندلى ، پنجره اى قرار دارد. نيمى از شيشه پنجره شكسته و از آن گلهاى مصنوعى آويخته شده است. نزديكتر مى روم تا بتوانم فضاى پشت پنجره را ببينم. در ساختمان روبرو چيزى مانندجسم يك انسان از سقف آويزان شده. اين همه ذوق و ابتكار مرا هيجان زده مى كند.
استاد براى بازديدكنندگان صحبت مى كند: همه چيز از پلاستيك است. آب شده اش شكل مى گيرد، شكل گرفته اش آب مى شود. مثل موم شكل مى گيرد.
بازديدكنندگان استاد را تحسين مى كنند. نور فلاش هاى عكاسان نشريه هاى هنرى فضا را روشن مى كند.
***
بازهم عصر كسل كننده جمعه . يك فنجان چاى مى نوشم و روزنامه ديروز را بى حوصله ورق مى زنم. گزارشى تصويرى از نمايشگاه هنر مدرن و مراسم اختتاميه اش چاپ كرده اند. روزنامه را ورق مى زنم.
آه... اينجا در صفحه حوادث ...
« خودكشى يك نفر در مقابل نمايشگاه هنر مدرن»
جسد مردى كه خود را از سقف خانه اش آويخته بود، توسط كارگرانى كه براى جمع كردن نمايشگاه هنر مدرن آمده بودند، كشف شد.
اين جسد به مدت يك هفته در ساختمان مقابل نمايشگاه آويزان بود. ولى كسى متوجه آن نشد. پليس اعلام كرد...
***


|   شناسنامه   |   آرشيو   |