شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۴ -
Sat, Nov 19, 2005
جوان
۳۳۱۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
حرف دل
هفته هفت روزه
از عشق گفتن
حرف دل
جنگل
گاه احساس مى كنم كه بيهوده مى نويسم. چه فرقى مى كند كى، كجا به چه كارى مشغول است؟ مهم است كسى لبخند بر لب داشته باشد؟ خوشحال مى شويم اگر در كوچه، از رهگذرى ساعت پرسيديم، لبخندى به جاى جواب تحويل بگيريم؟ و آيا اصلاً مى خواهيم بدانيم ساعت چند است؟ مهم است كه كجاى زمان باشيم؟ اصلاً بايد باشيم يا نباشيم؟ آيا جمعيت مردم جهان به حد كافى رشد نكرده؟ مگر به حد كافى داستان نيست؟ چرا بايد شخصيت خلق كنيم؟ چرا بايد به جمعيت رو به رشد جهان، حتى در قصه ها اضافه كنيم؟ چندين قرن است كه انسانها با داستانهاى كوتاه و بلند تجربيات زندگيشان روى همين كره خاكى زيسته اند و اكنون پس از گذشت اين همه قرن، چه چيزى براى عرضه دارند؟ باز هم داستان؟ آيا وقت آن نرسيده كه تمام داستانها يكى شوند و آن يك داستان براى همه كافى باشد؟ يكى كردن انسانها ديگر سخت شده. خيلى سخت تر از آنچه فكر كنيم! ولى داستانها هنوز ...
داستانها هستند تا زمانى كه خيالها باشند و خيالها هستند تا زمانى كه انسانها باشند و دردها نباشند و زيباييها باشند و زشتى ها! باشند يا نباشند؟ و كوهها باشند و درياها باشند و جنگلها نيز و پروازها نيز. و قامت سبز درختان كه هميشه انبوهى جنگلها را تحسين مى كند. روزى شنيدم كه درختى در جنگلى مى گفت: «آيا شما هم شنيده ايد كه مى گويند جايى به نام جنگل وجود دارد كه پر از درخت است؟ كاش من آنجا بودم!»
و من گفتم: كاش من آنجا نبودم! و ديگر هرگز نخواستم سيبى از درختى بچينم. چون راز درختهاى جنگلى را مى دانستم. ديگر نه از درخت بالا رفتم، نه سيب چيدم. نه حتى به شكوفه هاى بهارى روى درخت نگاه كردم. درختها چقدر تنهايند. مثل پرنده هاى روى شاخه هاشان و مثل رهگذران زير سايه هاشان.
و چه كسى اول بار جنگلى، در قصه خلق كرد كه درختانش با هم حرف مى زدند؟ چه كسى به قانون درختان، به قانون سكوت جنگل، بى حرمتى كرد؟
ولى جنگلها هميشه بايد در قصه ها باشند. چون بزودى روزى مى رسد كه اگر جنگلى در قصه ها نباشد، هيچ جاى ديگر هم نخواهند بود و درختان باز از هم مى پرسند: آيا شما هم شنيده ايد كه مى گويند جايى به نام جنگل وجود داشته كه پر از درخت بوده؟ كاش ما آنجا بوديم!
اين بار من مى گويم: كاش من هم آنجا بودم!و به فكر فرو مى روم: من قبلاً در چنين جايى بوده ام؟ يا نبوده ام؟ هيچ نمى دانم.
ترانه صفايى

خاطره اى از خاطرات يك پنجره

داشتم بيرون را تماشا مى كردم كه ناگهان كبوترى روى لبه ديوار درست روبروى من نشست. از او پرسيدم براى چى اين جا نشستى؟ گفت: خسته شدم هر جا رفتم غذا گير نياوردم و ديگر نمى دانم كجا بروم كاش كسى بود به من كمك مى كرد. گفتم حيف كه من نمى توانم تكان بخورم و به تو كمكى كنم. كبوتر گرفت چرا خودت را دست كم مى گيرى ببين الان راهى به تو نشان مى دهم كه بتوانى به من كمك كنى گفتم بعيد مى دانم گفت الان مى فهمى كمى از جايش برخاست پروبالش را تكان داد و با شدت بالش را محكم به من زد و صداى بلندى برخاست. دردم گرفت و اعتراض كردم معذرت خواهى كرد و در ادامه گفت: يك دقيقه صبر كن صاحبخانه متوجه صدا شد و با عجله به طرف من آمد من را باز كرد و پس از كمى تأمل گفت: چه كبوتر نازى. الان برايت غذا مى آورم. خوب شد اين پنجره هست تا تو بتوانى مرا خبر كنى كبوتر حرفى نمى زد فقط در گوشه لبش لبخندى نشسته بود صاحبخانه برگشت و مقدارى برنج توى حياط ريخت تا كبوتر آن را بخورد مدتى كنار من ايستاد گفتم مثل اينكه درست مى گفتى گفت: بله ببين تو هم كارى از دستت برمى آيد. درواقع هر چيزى كه ساخته مى شود براى برطرف كردن يك نياز است تازه اين تنها فايده تو نيست بلكه خيلى كارهاى ديگر هم هست كه تو مى توانى انجام دهى او برنجش را تعارف كرد ولى ميل نداشتم و نخوردم بالاخره غذا تمام شد و پس از خداحافظى گرم ونرم گفت كه فردا دوباره مى آيد. پر زد و رفت و من دوباره تنها شدم. البته اين بار با احساسى بهتر از قبل.
كامران كاظم ارگى
هفته هفت روزه
به عواقب كار فكر كنيد
236502.jpg
سحر طلوعى
الآن كه دارم اين مطالب را مى نويسم خيلى خوشحالم و از خوشحالى در پوست خود جا نمى شوم و اين جا نشدن البته دليل دارد و دليلش اين است كه بعد از مدتها اين تيم فوتبال محبوب ما توانست بالاخره يك بازى را مقتدرانه ببرد. (آخه شما چه كار داريد من طرفدار كدام تيم هستم؟) راستى گفتم فوتبال، اين تيم ملى ما هم براى خودش ماجرايى داردها! با تمام ستاره هاى داخلى و خارجى مان مى رويم جلوى مقدونيه و به هر توپى كه طرف دروازه مان مى آيد بفرما مى زنيم. (شانس آورديم مقدونيه اى ها كم رو بودند و بيشتر از دو بار سمت دروازه مان نيامدند) جلوى توگو هم كه به ضرب و زور پنالتى بازى را مى بريم و بد جور احساس برنده بودن بهمان دست مى دهد. بعدش هم كه همگى از فوتبالدوست و فوتبال فهم و غيره گرفته شمشيرهايمان را براى سرمربى از رو مى بنديم. انتقادها به كنار، اما يادمان نرود همين برانكو بود كه آن شب زيباى سيزده خرداد را برايمان تدارك ديد!
وقتى دارم اين بخش را مى نويسم دقيقاً روز كتاب و كتابخوانى است. مى دانم وقتى شما داريد اين ستون را مى خوانيد، ديگر خيلى دير شده و از تبريك و اين حرفها گذشته. اما باور كنيد اگر يك سال را هم به نام سال كتاب و كتابخوانى نامگذارى كنند باز هم هيچ اتفاقى در تيراژ كتابها نمى افتد و ميانگين زمان مطالعه براى هر نفر هم ذره اى از جاى خودش تكان نمى خورد. اصلاً اين كتاب چيز زايدى است كه خواندنش به درد نمى خورد. بهتر است آدمى به جاى كتاب، آبميوه و پسته بخرد بخورد كه هم دنيا دارد و هم دردسر ندارد.
خدمتتان عرض كنم كه كتاب «سو و شون» احتمالاً مى دانيد كه سيمين دانشور آن را نوشته؟ (اصلاً ياد مزاياى آبميوه و مضرات كتاب نبودم، ببخشيد!) به هر حال، اين كتاب به زبان اسپانيايى ترجمه شد. جاى بسى خوشحالى است علاوه بر اشعار مولانا، خيام، حافظ و... كتابهاى نويسنده هاى معاصر ايرانى به زبانهاى ديگر ترجمه
مى شود. بد نيست خارجى ها ما را بشناسند!
اين شما و اين هم اهم اخبار:
اندازه جيب ما نيست!
آقا بالاخره استاد تصميم گرفتند درتهران كنسرت بدهند. آقا بعد از مدتها آقاى صدا از گشت و گذارهاى توريستى و ماركوپولووارى خود دست برداشتند و مى خواهند گوش پايتخت نشينان را بنوازند. آقا بالاخره ما الآن از فرط هيجان در حال رگ به رگ شدن هستيم، الآن ما در حال قزل قورتيم ، بابا شما كه ما را مردى. هان؟ ببخشيد. من اصلاً حال خودم را نمى فهمم. استاد شجريان تصميم گرفته اند در روزهاى آذر براى تهرانى ها بخوانند. اما اصل ماجرا اصلاً بعد از اين اما است كه بليت هاى اين كنسرت چيزى در حدود بيست هزار تومان است! شوخى موخى در كار نيست. همينه كه گفتم، اينجورى هم نگاه نكنيد كه مثلاً نمى دانيد بيست هزار چند تا صفر دارد! اجبارى كه نيست هر كس كه مى تواند از اين پولها خرج كند، مى رود كنسرت. آنهايى هم كه نمى توانند، مى توانند خيال كنند كه رفته اند كنسرت مثل خيلى خيالهاى ديگر. آخر من چه جورى ثابت كنم اين پول چرك كف دست نيست ، بلكه عصاى دست است؟
لطفاً كمتر مخ بزنيد!
مى دانم مدتهاست كه تب گلدكوئست و خلاصه به قول اين بروبچس اين كاره ، Network marketing بدجور همه را گرفته. از گوشه و كنار خيابان و خانه و محل كار گرفته تا گلاب به رويتان وقتى مى رويد «آنجا» كه دور از هياهو چنددقيقه اى آرامش داشته باشيد ، روى موبايلتان sms مى آيد و شما را به عضويت در اين شبكه ها دعوت مى كند. من كارى ندارم كه مى خواهيد قبول كنيد يا نه كه با اين شبكه ها چه ضربه اى به اقتصاد مى زنيم، اما حداقل بياييد با كمى حق انتخاب با آنهايى كه قصد به كار گرفتنشان راكرده ايم برخوردكنيم. اين طرف حتماً حق دارد كه به شما بگويد مى خواهد وارد شبكه بشود يا نه! وقتى داريدمخش را تيليت مى كنيد و مى خوريد، اين اجازه را هم به او بدهيد كه بگويد نه! و وقتى هم گفت نه ، لطفاً بى خيال شويد، نه mailbox اش را بى خود و بى جهت پر كنيد و نه حجم Inbox موبايلش را تمام كنيد.
اينه!
مطمئنم كه ليلا ابراهيمى را نمى شناسيد. حوصله كل كل هم ندارم. او يك دونده است كه كلى ركورد زده و براى ايران افتخار كسب كرده. ابراهيمى در مسابقات داخل سالن آسيا كه اين بار در تايلند برگزار مى شود توانسته به مقام پنجم برسد كه اگر شما كمى انصاف داشته باشيد و جايگاه ايران را در دو و ميدانى آسياوجهان بدانيد حتماً به او تبريك مى گوييد. ليلا ابراهيمى در هواى گرم و شرجى تايلند با پوشش كامل اسلامى مسابقه مى دهد و همه از سختى كار او خبردارند، ما اين افتخارآفرينى او را تبريك مى گوييم و برايش آرزوى بهترين ها را مى كنيم و با سابقه اى كه از او داريم مى دانيم مى تواند بهتر از اينها باشد.
شگفت انگيزان!
چندوقتى است كه محاكمه متهمان فروش سؤالات كنكور دانشگاه آزاد شروع شده . خبر عجيب و غريب و شگفت انگيزى نيست . راستش ما كه ديگر به خواندن خبر اين محاكمه ها عادت كرديم. يك روز آزمون دستيارى پزشكى ، يك روز محاكمه سؤالات كنكور دانشگاههاى سراسرى و حالا هم دانشگاه آزاد، اما از آخر و عاقبت و نتيجه اش خيلى خبردار نمى شويم. از آنهايى هم كه خبردار مى شويم خيلى نتايج اعجاب انگيز و دندان گيرى نيست، حتى براى آنهاكه حقشان ضايع شده . اين مبارزه با خريدو فروش سؤالات كنكور هم شده مثل مبارزه با خيلى چيزهاى ديگر. اين محاكمه و دادگاه هم براى اين است كه همين جور دور هم خوش باشيم وگرنه عملاً سال ديگرنشنويم سؤالات فلان آزمون با قيمت هاى نجومى بين خريداران دست به دست مى شود.
كار ، كار باران است !
داشتيم روزنامه ها را ورق مى زديم كه يك هو خوانديم: « اگر به عواقب كار فكر مى كردم ، دخترم را نمى كشتم» آقا اين بحران فكر و عقل بدجور دارد تكثير پيدا مى كندها! حالا ما گفتيم كه يك وقت خداى نكرده نگوييد ماخبر نداشتيم. طرف زده دخترش را كشته ، از خودش بيانيه تمام ادبياتى هم صادر مى كند. قضيه سر اين است كه تازگى ها فكر كردن كار محيرالعقولى شده وگرنه كه شكر خدا همه از نعمت مخ برخوردارند. دوباره دوتا قطره از آسمان افتاد همه چى را با خودش برد؟ بابا من نمى فهمم چرا جديداً مردم سريع دست به چاقو و چوب و اسلحه مى شوند. چى بگويم ديگر؟ وقتى مى خواهيدكسى را بكشيد لطفاً سريع، بدون هيچ معطلى ، به عواقب كار فكر كنيد!
از عشق گفتن
طعم واقعى عشق!
هارا استراف مارانو
مترجم: سميه صيادى فر
به راستى چه عاملى سازنده عشق واقعى و باشكوه در يك زندگى موفق است؟ به نظر بايد چيزى بيش از يك احساس رمانتيك باشد. رويش چنين عشقى نيازمند بذرهايى چون فداكارى، ايثار، دوستى و تعهد است.
سخت نيست، كافى است دستورالعمل ۲۰ شماره اى زير را بخوانى و با دقت عمل كنى! مطمئن باش طعم واقعى و دلپذير عشق را خواهى چشيد!
فقط بخوان و با دقت عمل كن:
۱. رك و راست باش.
۲. آرام، متين و مؤدب باش.
۳. راستگو باش.
۴. سعى كن فراموش كنى و ببخشى.
۵. به طرف مقابل خودت با ديدى مثبت نگاه كن.
۶. قدردان خوبى ها باش.
۷. آشكارا بگو چه چيزهايى را دوست ندارى.
۸. معقول و منطقى حرف بزن.
۹. با دلسوزى و عميق گوش كن.
۱۰. خطاهايت را بپذير و هرگاه اشتباه كردى آن را قبول كن.
۱۱. خيلى واضح و روشن بگو خواهان چه هستى و صبر كن تا دوباره نوبت حرف زدنت برسد.
۱۲. بگو: «متأسفم».
۱۳. بگو: «متشكرم».
۱۴. حق شناس باش.
۱۵. بياموز كه احترام بگذارى و حتى كوچك ترين نشانه هايى از مهربانى و لطف را جبران كنى.
۱۶. بچه ها بهترين هديه هايى هستند كه خداوند به انسان ارزانى داشته است، به آنها با اعتدال عشق بورز تا توجه كم يا زياد نسبت به آنها، وجودشان را به تاراج نبرد.
۱۷. بياموز، آرامش را با تمام وجود درك كنى.
۱۸. درمواقع نياز به بهترين وجه يارى رسان باش.
۱۹. فراموش نكن. تو و طرف مقابلت مانند هركس ديگرى، انسان هستيدو ممكن است اشتباه كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |