يكشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۴ -
Sun, Nov 20, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۳۱۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
گزارش خبرنگار «ايران» از پنجاه و هفتمين نمايشگاه بين المللى كتاب فرانكفورت (بخش ششم و پايانى)
گزارش خبرنگار «ايران» از پنجاه و هفتمين نمايشگاه بين المللى كتاب فرانكفورت (بخش ششم و پايانى)
پايانى بدون اختتاميه
ليدا فخرى
روز پايانى اين ضيافت فرهنگى همچون روز افتتاحيه اش زير آسمانى ابرى و مه آلود به پايان رسيد.
روز پايان _ يكشنبه ۲۳ اكتبر _ بسيار زودتر از روزهاى گذشته عازم نمايشگاه شدم. جلسات و غرفه هاى بسيارى بود كه هنوز فرصت بازديدشان را پيدا نكرده بودم و در برنامه كارى آن روزم قرار داده بودم به علاوه يك ديدار مهم. هواى صبح آن روز بعد از يك شب بارانى به قدرى مطبوع بود كه با وجود عجله اى كه براى رسيدن به نمايشگاه داشتم، ترجيح دادم در اين هواى ابرى مه آلود كمى قدم بزنم. يكشنبه بود . صداى متناوب ناقوس كليساها در سكوت شهر حس عجيبى را در آدم بيدار مى كرد كه تا حالا تجربه اش نكرده بودم. به ياد روز نخست سفرم افتادم و حتى قبل از آن به ياد آنانى كه به لطف و بزرگواريشان اكنون من در سفر بودم.
از آن جا كه روز پايانى، روز بازديد عمومى است و مبلغ وروديه نمايشگاه هم يك سوم روزهاى گذشته است (۱۰ يورو) نمايشگاه بسيار شلوغ بود و اغلب دانشجويانى بودند كه به اميد خريدن كتاب ها به قيمت بسيار ارزان و يا بردن كتاب هاى مجانى به نمايشگاه آمده بودند. از آن جايى كه براى بسيارى از ناشران هزينه حمل و بازگرداندن كتاب ها به كشورشان بيش از قيمت كتاب ها تمام مى شود ترجيح مى دهند كتاب ها را رايگان يا با قيمت بسيار نازلى در اختيار مخاطبين قرار دهند. براى تهيه چند كتاب به سالن انگليس و آمريكا رفتم. تنها سالنى بود كه بازديدكنندگان هنگام ورود مورد بازرسى قرار مى گرفتند.
چيزى كه بيش و پيش از كتاب ها و غرفه هاى شكيل اين سالن خودنمايى مى كرد دسته هاى دو يا سه نفره پليس بود كه در بين غرفه ها قدم مى زدند و با نگاهى كنجكاو بازديدكنندگان را برانداز مى كردند. از حوالى ظهر به بعد كم كم مسؤولين غرفه ها براى تحويل غرفه هايشان شروع به جمع كردن دكور و بسته بندى كتابهايشان مى كردند و صداى برچسب هايى كه بر بسته بندى ها زده مى شد ضرب و آهنگ پايانى اين ضيافت فرهنگى بود.
ساعت ۱۲ بايد به ديدار «پروفسور فؤاد سزگين» كه از بزرگترين اسلام شناسان و شرق شناسان جهان است مى رفتم. در اين ديدار آقاى اكبر ايرانى مديرعامل انتشارات ميراث مكتوب و دو تن از اعضاى علمى اين انتشارات دكتر محمد حسين ساكت و احمدرضا رحيمى ريسه و مدير بين الملل اين ناشر شهروز نباتى حضور داشتند كه پروفسور فؤاد سزگين دربازديد از غرفه هاى ايران در نمايشگاه فرانكفورت به واسطه اين كه آقاى رحيمى ريسه مترجم يكى از آثار اوست اين وقت ملاقات را به ما داده بود.
حسن خلق آقاى ايرانى و متانت علمى پروفسور خاطره اى خوش از اين ديدار برايمان به جاى گذاشت. گزارش اين ديدار و بازديد از موزه پروفسور فؤاد سزگين در مجالى ديگر ارائه خواهد شد.
به همراه گروه ميراث مكتوب به نمايشگاه بازگشتم و به سالن مطبوعات رفتم تا آخرين گزارش هاى خود را از روز پايانى تنظيم كنم. به قدرى خسته بودم كه احساس مى كردم حتى توان نشستن روى صندلى راحتى لابى را هم ندارم. قهوه اى گرفتم و مثل بسيارى ديگر از خبرنگارها كه شايد آن ها هم از سر خستگى اين چند روز بر كف سالن نشسته بودند، به ستونى تكيه كردم و بر موكت قرمز كف سالن مطبوعات نشستم. درحال تنظيم گزارش ها بودم كه كسى از من سؤال كرد: «از ايران هستيد؟» سرم را بلند كردم و با بى حوصلگى جواب دادم «خبرنگار «ايران» هستم.» او خود را «سعيد نجارى نوبرى» رئيس دفتر ايرنا در برلين معرفى كرد. حالا كه متوجه شده بودم با يك همكار حرفه اى طرف هستم، بلند شدم و رسمى تر خود و حوزه فعاليتم در روزنامه را معرفى كردم. از حال و هواى تازه «ايران» پرسيد و از اوضاع و احوال جديد ايرنا گفت. فرانكفورت صرفاً صحنه ملاقات اصحاب حرفه اى نشر نبود. با كمترين تلاش و تقلايى مى شد خبرنگاران حرفه اى از مهمترين رسانه هاى خبرى جهان را در گوشه و كنار نمايشگاه ديد. گو اين كه تقريباً تمامى اين خبرنگاران در مقام توصيف غرفه هاى كشور خود، نگاهى كمابيش اغراق آميز داشتند اما نوع و نحوه فعاليت رسانه اى ايشان و اشتياق و جديتشان در پوشش خبرى تمامى زواياى اين اتفاق فرهنگى، براى من هم باعث اعجاب بود و هم مايه نكته آموزى. از ميان انبوه اين خبرنگاران حرفه اى، خبرنگاران روزنامه هاى فرانسوى فيگارو، پاريزين، لوموند، شايد به اعتبار آن كه من به زبان فرانسه مجهز بودم، بيشتر محل توجهم قرار گرفتند. آشنايى با ايشان اكنون به يك رابطه دو سويه دوستانه و حرفه اى بدل شده است.
اينك تجربه پنجاه و هفتم فرانكفورت به پايان رسيده است. از شور و هيجان نمايشگاه جز خاطره اى در ذهن من و در ذهن ۲۷۰ هزار ناظر و بازديدكننده چيزى نمانده است. هر جا كتاب ها شانه به شانه هم نشسته باشند، ضيافت اهل فرهنگ برپاست. ضيافتى كه فرانكفورتى ها بيش از نيم قرن است بانى آن شده اند. اما اكنون جامعه فرهنگى جهان دريافته است كه دست كم نوزده سال است تهران ميزبان ضيافت با شكوهى است كه هر ساله به وقت شكوفه كردن طبيعت برگزار مى شود، ضيافتى كه سليقه سليم ايرانيان را حكايت مى كند. اينك از آن ضيافت بازگشته ام اما دلشادم كه وعده ضيافت كتاب تهران به بيش از چند ماه انتظار نياز ندارد.
سارتر و خشونت فرانسوى
236622.jpg
محمدسعيد حنايى كاشانى
امسال تنها صدمين سال تولد سارتر نيست. مادر روزگار در سال ۱۹۰۵ چهار روشنفكر و فيلسوف براى فرانسه به دنيا مى آورد: پل نيزان، امانوئل مونيه، ژان پل سارتر و ريمون آرون. ۲۳ سال بعد (۱۹۲۸) هر چهارتن از دانشسراى عالى در رشته  فلسفه فارغ التحصيل  مى شوند و در امتحان «آگرگاسيون» (آزمونى براى كسب صلاحيت در تدريس) شركت مى كنند. آرون اول و مونيه دوم مى شود. سارتر مردود مى شود، اما سال بعد (۱۹۲۹) اول مى شود و در مرتبه  دوم، كه به زور مى شود گفت دوم، چون هيأت ممتحنه به دشوارى توانستند اول و دوم را معلوم كنند، دخترى قرار مى گيرد به نام سيمون دو بوار كه ۳ سال از سارتر كوچكتر است. اين دختر پس از آن دوست و مصاحب تمام عمر سارتر مى شود. دو تن از اين چهار تن نيمه  دوم قرن را نديدند: پل نيزان در ۱۹۴۰ با تركش نخستين گلوله هاى توپها در جنگ جهانى دوم كشته مى شود؛ مونيه در سال ۱۹۵۰ ديده از جهان فرو مى بندد و سارتر در سال ۱۹۸۰ مى ميرد و آرون در سال ۱۹۸۳.
كمتر فيلسوفى همچون سارتر اين اقبال را داشته است كه در عمر خود شاهد شهرت و نفوذ انديشه اش باشد. اما سارتر با همه  فلاسفه اى كه تاكنون بوده اند متفاوت است. سارتر تنها كتابهايى دانشگاهى در بحث از «تعالى من ِ من» (۱۹۳۶) و «تخيل» (۱۹۳۶) و «طرح نظريه اى درباره  عواطف» (۱۹۳۹) و «مخيلات» (۱۹۴۰) و «هستى و نيستى» (۱۹۴۳) يا «نقد عقل ديالكتيكى» (ج اول، ۱۹۶۰؛ ج ۲ ، ۱۹۸۵) نمى نوشت. او داستان نويس، رمان نويس، نمايشنامه نويس، روزنامه نگار، فيلمنامه نويس، نظريه پرداز و ناقد ادبى و فعال سياسى نيز بود. همه  اينها شايد نشان دهد كه چرا سارتر در دهه هاى ۵۰ و ۶۰ مشهورترين و پرنفوذترين روشنفكر و فيلسوف، به ويژه در كشورهاى در حال توسعه و جهان سوم، بود و هر كجا كه حاضر بود تقريباً همان شور و ازدحامى را پديد مى آورد كه ستارگان پاپ، خوانندگان و هنرپيشه ها، و ورزشكاران مشهور به وجود مى آوردند.
بنابراين، در بحث از روشنفكر و فيلسوفى كه كار و انديشه و نفوذش چنين دايره  وسيعى دارد بهتر آن است كه هربار اهتمام خود را به بحث از مفهومى واحد در كار و انديشه  او معطوف كنيم. من براى بحث خود مفهوم «خشونت» را در انديشه  سارتر انتخاب كرده ام و گمان مى كنم كه اين مفهوم با توجه به اينكه همچنان مسأله  زمان ماست يكى از بحث انگيزترين مفاهيمى است كه سارتر هم شجاعانه با آن رو به رو شده است و هم ناموفق از بحث آن بيرون آمده است، چرا كه او از قضا اصل را به گونه اى بر پذيرش خشونت گذاشته است.
سرچشمه هاى خشونت در زندگى سارتر
خشونت و نفرت در آثار سارتر جاى ويژه اى دارد تا جايى كه نويسندگانى همچون هانا آرنت و ريمون آرون زبان به نكوهش او گشوده اند و سخنان او را درباره  خشونت غيرمسؤولانه دانسته اند. ريمون آرون، دوست ديرين و يار دبستانى سارتر، گفته است كه برخى از آثار او درباره خشونت را بايد در رده آثار متمايل به فاشيسم جا داد. برخى خوانندگان نيز فضاى داستانها و رمانها و نمايشنامه هاى او را بدبينانه و يأس آور و مشوق خودكشى يافته اند. بنابراين، شايد خواننده  آثار سارتر حق داشته باشد كه از خود بپرسد چرا در نوشته هاى او چنين خصومت و نفرتى روابط انسانها را در بر گرفته است. آيا او در كودكى خشونت بسيارى ديده است كه روابط انسانى را بدين گونه خشن ارزيابى مى كند؟
سارتر دوساله بود كه پدرش درگذشت، اما تا يازده سالگى كه مادرش دوباره ازدواج كرد، هيچ پدر يا برادر يا خواهرى نداشت كه بخواهد بر سر «تصاحب آغوش مادرش» با او رقابت كند و همان طور كه خودش گفته است مادرش «مال خودش» بود. علاوه بر محبت مادر، او از محبت پدربزرگ و مادربزرگ و دايه آلمانى اش نيز برخوردار بود. اما سارتر، به هر حال، يتيم بود و آسيب ديدن يكى از چشمهايش در كودكى و ظاهر نسبتآً ناخوشايندى كه داشت شايد به او دركى از خصومت و نفرت در زندگى بشرى بخشيد كه بعدها وقايع جهان خارج نيز بر آن مهر تأييد زد. سارتر به دليل ازدواج مجدد مادرش به ناگزير بخشى از زندگى خود را در شهرستانهاى فرانسه گذراند و «ملال» زندگى شهرستانى را با تمام وجودش احساس كرد، اما «شهرستان» براى سارتر فقط «ملال» نبود، او براى «نوشتن» نيز وقت بسيار داشت و اين كارى بود كه از كودكى بسيار دوست  داشت و براى آن تمرين كرده بود.
سارتر، چنانكه خود گفته است، پيش از جنگ، هيچ خط ارتباطى ميان خودش و جامعه نمى ديد. وقتى در سال ۱۹۲۸ از دانشسراى عالى قدم بيرون گذاشت براى خودش نظريه اى طرح كرد كه بر مبناى آن او «انسانى تنها» بود كه حق داشت به واسطه  استقلال انديشه با جامعه به مخالفت برخيزد. او بر اين گمان بود كه هيچ چيز به جامعه بدهكار نيست و جامعه هيچ قدرتى بر او ندارد. او آزاد است. از همين رو، سارتر مى گويد كه «من در تمام دوران پيش از جنگ هيچ عقيده  سياسى نداشتم و البته در انتخابات نيز شركت نمى كردم». اما البته او نيز مانند همه  مردم «دلش با چپ» بود. دوستان ديگر سارتر، پل نيزان و ريمون آرون، زودتر از او به بلوغ سياسى رسيدند. اما سارتر شعار زندگى خودش را اين قرار داده بود كه اول بنويسد و بعد در كنار آن زندگى خوب و سعادتمندانه اى نيز داشته باشد. البته زندگى سعادتمندانه، براى سارتر، زندگى بورژواها نبود. چرا كه عليه همين بورژوازى بود كه او رمان «تهوع» (۱۹۳۸) و داستان كوتاه «ديوار» (۱۹۳۸) را نوشته بود. قهرمانان سارتر در اين دوره همچون خودش تنهايند و رفتارى كم و بيش آنارشيستى و لذت طلب و صلحجو دارند.
اما همين كه در سال ۱۹۳۹ برگ احضار به خدمت سربازى را به دست سارتر مى دهند، «جامعه» ناگهان وارد مغز سارتر مى شود. سارتر به جبهه مى رود و در خط «ماژينو» دوره  «جنگ قلابى» را مى گذراند و نوشتن «سن عقل» نخستين جلد از سه گانه  «راههاى افتخار» (شامل سه رمان «سن عقل»، «تعليق» و «دلمردگى») را در اوقات بيكارى شروع مى كند. سارتر در تابستان ۱۹۴۰ به اسارت نيروهاى آلمانى درمى آيد و يك سالى را در اردوگاه اسرا سپرى مى كند، اما بعد در مارس ۱۹۴۱ با گواهى پزشكى آزاد مى شود. سارتر توانسته بود آلمانيها را متقاعد كند كه چشم معيوبش مانع از حفظ تعادل اوست.
سارتر از اين پس ديگر نمى تواند «تنها» باشد. او مجبور است كه صف خود را انتخاب كند. به فكر مبارزه با اشغالگران مى افتد و براى اين كار دست به سازماندهى مى زند و چون توفيقى در كار مبارزه  عملى نمى يابد دست به كار نوشتن نمايشنامه ها و مقالات سياسى مى شود. سارتر در اثناى سالهاى جنگ نمايشنامه هاى «مگسها» (۱۹۴۳) و شاهكار فلسفى اش «هستى و نيستى» (۱۹۴۳) و «در بسته» (۱۹۴۴) را منتشر مى كند.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |