|
|
|
آلونك بيابانى
|
|
|
مهدى ابراهيمى هوا در حال تاريك شدن بود كه راننده پيكانى در حال گذر از جاده خاكى، آلونكى را ديد كه در آتش مى سوخت، از فروكش كردن شعله ها مشخص بود كه ساعت ها از حريق گذشته و به خاطر دور بودن آلونك از جاده خاوران كسى متوجه آن نشده بود. خودروى وانتى روبروى آلونك پارك شده بود كه سرنشينى نداشت. «مراد» با اين تصور كه صاحب آن داخل آلونك شعله ور گرفتار شده بود، وحشت كرد. ساعت ۹ شب بود كه اپراتور پليس ۱۱۰ با شنيدن صداى زنگ تلفن شاسى مكالمه را فشرد. حادثه در نزديكى قيامدشت رخ داده و يك آلونك بيابانى محل اين حادثه بود، طورى كه سروان بهروزى از مركز پيام جنايى به بازپرس شمس گزارش كرد درصد بسيار كمى امكان داشت كه مرگ مرد جوان يك جنايت باشد. از بزرگراه ها خيلى سريع به خروجى سه راه افسريه رسيد، نشانى سردرگم بود و مى دانست به خاطر تاريكى هوا خيلى طول خواهد كشيد تا به محل آتش سوزى برسد. بيشتر اوقات رفتن در سر صحنه آتش سوزى فايده اى نداشت و چون قتل رخ نمى داد و يك حادثه آتش سوزى بود همه اقدامات به يك گزارش چند سطرى ختم مى شد. يك ساعتى جست وجو كرد تا اين كه با ديدن وانت قرمز رنگ آتش نشانى كه در جاده خاكى سمت چپ جاده خاوران به سمت بيابان در حركت بود، توانست خود را به آلونك برساند. آتش خاموش شده بود و آتش نشانان در حال لكه گيرى بودند، همه اثاثيه داخل آلونك جزغاله شده بودند. بازپرس وقتى از خودرو پياده شد زير نورافكن هاى آتش نشانى يك فضاى خاموش در ميان بيابان متروكه را ديد كه ساختمان يك طبقه اى با نماى سيمانى بدون حياط با پنجره هاى نرده اى در آن جا بسيار پرت افتاده بود. يك وانت آبى رنگ دقيقاً در دو مترى در ورودى آلونك ديده مى شد، قفل در را شكسته بودند و كاملاً باز بود، بازپرس با اطمينان پيدا كردن از اين كه خطرى او را تهديد نمى كند وارد آلونك شد. يك خانه با مساحتى ۸۶ مترى كه دو اتاق خواب در انتهاى آن ديده مى شد اما به خاطر سوختگى نمى شد حدس زد كه چه اثاثيه اى دور تا دور آن خانه چيده بود، همه جا يكسان سوخته بود. در وسط پذيرايى نيز بخارى نفتى ديده مى شد كه لوله بخارى آن كنده شده بود و بدنه اش نيز كاملاً پاره شده بود به گونه اى كه تصور مى رفت تركيده باشد. سرگروه آتش نشانان تصور بازپرس شمس را تأكيد كرد و گفت كه با كنده شدن لوله بخارى مرد جوان دچار دودگرفتگى در خواب شده است و با انفجار بخارى اين آلونك آتش گرفته است. جنازه مرد جوان دقيقاً در نزديكى بخارى ديده مى شد. او طاقباز خوابيده بود و آرامش او و قرار گرفتن سر و بدنش روى بالش و لحاف كاملاً سوخته مشخص مى كرد او در زمان آتش گرفتن زنده نبوده است و به احتمال زياد با استنشاق دود خفه شده است. جسد به اندازه اى سوخته بود كه استخوان هايش ديده مى شد و مشخص مى كرد حريق بسيار شديد و طولانى بوده است به گونه اى كه همه اثاثيه خانه را از بين برده است. بازپرس شمس با شنيدن اين كه وانت آبى رنگ متعلق به جسد ناشناسى است از مأموران پليس خواست سريعاً در آن را باز كنند و مدارك هويتى صاحب جسد را پيدا كنند. فكر خوبى بود. وقتى مأموران با شكستن شيشه وانت، داشبورد آن را بازرسى كردند يك كيف مشكى جيبى به دستشان افتاد كه داخل آن مدارك جوان ۳۰ ساله اى به نام «كيارش» ديده مى شد و چند شماره تلفن نيز در داخل كيف به دست آمد. بازپرس آنان را راهنمايى كرد تا با شماره تلفن هاى به دست آمده تماس بگيرند. مشخصات وانت و آلونك را بدهند تا خانواده «كيارش» شناسايى شود سپس به همه اتاق ها سرك كشيد و چيز قابل برداشتى به دست نيامد. وقتى خواست آلونك را ترك كند مأموران تشخيص هويت آگاهى و خودروى پزشكى قانونى را ديد كه به محل حادثه رسيده بودند و در حالى كه عجله اى نداشتند از رئيس گروه آتش نشانى ساعت تخمينى شروع آتش سوزى را پرسيدند. ساعت ۷ صبح اين آتش سوزى آغاز و تا شب ادامه داشته است اما به خاطر پرت بودن محل آلونك كسى متوجه آن نشده بوده است و همه اتفاقات نشان مى داد كه مرگ «كيارش» يك حادثه ساده بود و خواب بودن اين مرد و خفگى اش به خاطر دودگرفتگى با صحنه حادثه منطبق بود. بازپرس براى اين كه صورتجلسه حادثه را تنظيم كند سراغ تماس گيرنده با پليس را گرفت. «مراد» داخل پيكان سفيدرنگش نشسته بود. او به بازپرس گفت: «براى سركشى به مرغدارى ام از اين جاده خاكى استفاده مى كنم، وقتى غروب برمى گشتم اين آتش سوزى را ديدم و چون اين جا موبايل خط نمى دهد مجبور شدم خودم را به قيامدشت برسانم و پليس را خبر كنم بعد به اينجا برگشتم و منتظر ماندم.» مراد ادامه داد: «خيلى وقت است از اين جاده خاكى استفاده مى كنم اما هيچ گاه اين آلونك را نديده ام با وجود اينكه فاصله زيادى با جاده ندارد و در بيابانى بى بوته و درخت است، جالبه كه بعضى وقت ها حواس ها پرت است تا اينقدر مشكلات است كه باعث مى شود از همه جا غافل باشيد. اگر شب نبود باز هم متوجه اين آتش سوزى نمى شدم.» بازپرس شمس وقتى آلونك آتشين را ترك كرد، مى دانست خيلى دير به خانه اش خواهد رسيد، ساعت ۱۲ ظهر فرداى شب حادثه بود كه بازپرس شمس در دفتر كارش مرد و زنى گريان را ديد كه با لهجه خاصى حرف مى زدند و او يك كلمه از اين حرف ها را نمى فهميد. سرباز همراه آنان، پوشه سفيدرنگى را روى ميزش گذاشت، وقتى آن را باز كرد به ياد آتش سوزى شب گذشته افتاد. گزارش پليس همان چيزهايى بود كه او خودش ديده بود. در چند برگه بازجويى از همسر و برادر «كيارش» سؤالاتى شده بود و آنان جواب هايى داده بودند. بازپرس شمس از زن و مرد خواست، سكوت كنند تا او تحقيق كند، سپس برگه بازجويى را پيش روى خودش گذاشت و از همسر كيارش خواست به پرسش هايش جواب بدهد: * تو «فاطمه» همسر كيارش هستى؟ - بله، ۴ سال است كه با او ازدواج كرده ام، دخترى ۲ ساله دارم، بدبخت شدم، او مرد و من را بيوه گذاشت، دخترم «سحر» يتيم شد. * شوهرت چكاره بود؟ - او كارگاه ريخته گرى داشت و در خاتون آباد مشغول به كار بود. * خانه اى كه آتش گرفت براى كيست؟ - نمى دانم، چيزى در خصوص آن خانه به من نگفته بود، نمى دانم چرا به آن خانه رفته بود. * شب قبل از آتش سوزى در خانه بود؟ - گفت كه كارش در ريخته گرى زياد طول مى كشد و شب را همانجا مى ماند. * شب به ريخته گرى زنگ نزدى؟ - تلفن ندارد، ساعت ۸ شب به موبايلش زنگ زدم و گفت هنوز در ريخته گرى هستم و خواست به نزد مادرم بروم. * نگفته بود آلونكى دارد؟ - خير، چيزى نگفته بود شايد مى خواست روزى كه آن جا آباد شد من را خوشحال كند از اين اخلاق ها داشت. * زن ديگرى را دوست نداشت؟ - اصلاً، او مرد زندگى بود. من تاج سرش بودم، اين حرف ها را نزنيد، مى خواهم سال ها به عشق روح او زندگى كنم، مطمئن هستم مى خواست براى من سورپريز باشد. بازپرس وقتى ديد كه «فاطمه» در خصوص شوهرش عاشقانه حرف مى زند از اين كه مرد جوان ماجراى آلونك را به زن مهربانش نگفته بود بيشتر تعجب كرد. نوبت به «منصور» برادر «كيارش» رسيده بود، چهره برافروخته اى داشت: * مقتول با كسى اختلاف نداشت؟ - چرا مقتول، مگر برادرم كشته شده است. * منظورم همان آتش سوزى است! - اصلاً، خيلى جوانمرد بود فقط... * فقط چى؟ - از يك سال پيش بشدت به خوردن مشروب روى آورده بود. او تقريباً هر شب مست بود، گاهى ترياك مى كشيد. * ماجراى آلونك چيست؟ تو مى دانى؟ - همين آلونك «كيارش» را خراب كرد، نيت اصلى اش اين بود كه آلونك را گسترش بدهد و مرغدارى راه بيندازد بعد كه آن جا را پاتوق خودش كرد ديگر اين كار پيش نرفت، هر وقت مى خواست ترياك بكشد به آن جا مى رفت. * تو با كيارش به آلونك مى رفتى؟ - با كارهاى اين چنينى برادرم مخالف بودم اما مى رفتم، در واقع آن جا به نوعى انبار كارهاى ريخته گرى نيز بود كه در اين اواخر تخليه شده بود. * آخرين بار كى او را ديدى؟ - قبل از روز آتش سوزى، ظهر در ريخته گرى اش بودم، مقدارى نسبت به اين كارهاش گله كردم و بين ما دلخورى به وجود آمد كه كارگرهايش ديدند، بعد من از نزدش رفتم، كلى فكر كردم ديدم درست نيست برادر بزرگتر را ناراحت كنم، ساعت ۱۲ شب بود كه به موبايلش زنگ زدم او در حالت خوبى قرار نداشت از «كيارش» عذرخواهى كردم او در آن حالت كلى گريه كرد. وقتى پرسيدم كجاست گفت كه در آلونك است و مى خواست بخوابد كه من زنگ زده ام، به او قول دادم ديگر در ريخته گرى اش باعث ناراحتى كيارش نشوم، باز گريه كرد و گفت كه از همه كارهايش پشيمان است. بازپرس وقتى بغض «منصور» تركيد و گريه سر داد به او دلدارى داد و خواست همراه «فاطمه» به پزشكى قانونى بروند و جسد را تحويل بگيرند. وقتى آنان رفتند، بازپرس شمس قلم و برگه صورتجلسه برداشت تا گزارش قضايى را بنويسد، هر چه بيشتر مى نوشت به چيزهاى تازه اى مى رسيد. باور نمى كرد كه به اين راحتى پى به جنايت بودن مرگ كيارش ببرد. هفت روز بعد وقتى بازپرس به همراه تيم آگاهى جلوى خانه كيارش رفت، منصور سياهپوش و ژوليده بود، اين مرد با حالتى آشفته به سمت آنان قدم زد، آن دو در يك قدمى هم بودند كه منصور گفت: «درست آمده ايد، من كيارش را كشته ام!» «منصور» در نزد بازپرس دو دليل او در مجرم بودن خود را پذيرفت و بعد گفت: «به زنى علاقه مند بودم كه كيارش با او طرح دوستى ريخت و صيغه اش كرد، اين آلونك براى زندگى با آن زن بود و من نقشه قتل او را كشيدم.» خوانندگان گرامى دو دليل بازپرس شمس را به صندوق پستى روزنامه ايران پست كنيد و در قرعه كشى معماى پليسى شركت كنيد.
|
|
|
|
|