دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۴ -
Mon, Nov 21, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۳۱۶
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
سارتر و خشونت فرانسوى
(بخش دوم)
كتاب انديشه
سارتر و خشونت فرانسوى
خشونت عليه «ديگرى»
(بخش دوم)
236757.jpg
محمدسعيد حنايى كاشانى
خشونت و ديگرى: «مگسها»
«مگسها» روايتى جديد است از «اورستيا»ى آيسخولوس. اورستس پسر آگاممنون به خانه و به سرزمين مادرى اش بازمى گردد تا انتقام پدرش را از قاتل او، ايگيستوس، و مادرش، كليتمنسترا، بگيرد. خداى خدايان ژوپيتر يا زئوس در اين كار با او همراه نيست و سعى مى كند ايگيستوس را آگاه كند تا در برابر اورستس از خود دفاع كند. ژوپيتر آيين توبه  عمومى را بر شهر حاكم كرده تا مردمان سر به راه و مطيع باشند. اما با اين وصف او نمى تواند مانع از كار «اورستس» شود، و او را آزاد مى گذارد، چون خودش او را آزاد آفريده است. «اورستس» از آزادى خود و امكان انجام دادن هر عملى بر خلاف ميل ژوپيتر آگاه مى شود و انتقام خود را مى كشد و به كفاره  آن از شهر خارج مى شود تا در تنهايى و انزوا روزگار بگذراند.
نمايشنامه  «مگسها» در زمان اشغال فرانسه به دست نازيها و حكومت دست نشانده آنان به روى صحنه مى رود و بعد از چندشب از صحنه پايين آورده مى شود. فرانسويان همدست با اشغالگران فهميده اند كه «پيام» اين نمايشنامه چيست. سارتر در اين نمايشنامه مسأله اى را طرح مى كند كه براى او در تمامى آثار و نيز زندگى اش اساسى است: آزادى. اما اين آزادى در دو ساحت مابعدطبيعى و اجتماعى بايد وجود داشته باشد. ما از جنبه  «مابعدطبيعى» آزاديم چون «خدا» ما را آزاد آفريده است و او خود نمى تواند در اين جهان مانعى بر سر راه ما باشد. از سوى ديگر، امكان «آزادى» به تحقق «آزادى» يا «آزاد شدن» مى انجامد و فرد در اين راه با شورش بر جامعه و خداى حاكم بر آن كه مى تواند هم «اجتماعى» و هم «مابعدطبيعى» باشد به آزادى دست مى يابد. تغييرى كه سارتر در روايت خود نسبت به روايت يونانى اين داستان داده بود اين بود كه خداى «يونانى» و عدالت عالمگير او را برداشته بود و او را به نحوى مسيحى كرده بود و در طرف نظام حاكم قرار داده بود. بدين ترتيب، در روايت او نظام جبار حاكم و دين حاكم بر جامعه هردو مخالف با آزادى انسان اند، و بدين ترتيب شخص شورشى هيچ جايى در جامعه نمى يابد. اما فرد به هر حال ناگزير است كه خودش را انتخاب كند و از زمره  تسليم شدگان نباشد.
از سوى ديگر، در اين دوره، اعضاى نهضت مقاومت فرانسه ناگزير بودند كه نه تنها مهاجمان آلمانى را بكشند بلكه هموطنان فرانسوى خود را نيز برخلاف قوانين حكومت وقت و اصول مذهب كاتوليك بكشند. سارتر در اينجا با «ناسازه »اى اخلاقى رو به رو بود: چگونه مى شود هم به آيين خدا‎/جامعه گردن گذاشت و هم به حس اخلاقى خود پايبند بود. سارتر حكومت وقت و مردمان تسليم به حكم آن را درخور نابودى مى بيند و از نظر او هيچ چيز نمى تواند از اين فرجام پيشگيرى كند يا آن را به تحقق نزديك سازد، مگر اراده  اى انسانى. از آنجا كه انسان آزاد و مسؤول اعمال خود آفريده شده است، هركس بايد تاوان عمل خود را پس بدهد.
همان طور كه پيشتر گفتيم، سارتر در دهه  ۱۹۳۰ در سياست درگير نبود، گرچه به گفته  خودش «مانند همه  مردم دلش با چپ» بود. اما سالهاى جنگ وضع را عوض كرد و اشغال و مقاومت مسائلى تازه پيش آورد. سارتر خود را به اصلاح اجتماعى متعهد كرد و متقاعد شد كه نويسنده بايد در مسائل عصر خود درگير شود. او مجله اى پرنفوذ با عنوان «عصر جديد» منتشر كرد و در اين كار سيمون دو بوار و موريس مرلوپونتى و ريمون آرون نيز او را يارى  دادند. او در معرفى شماره  نخست مجله (اكتبر ۱۹۴۵) انديشه  ادبيات متعهد را مطرح كرد و اصرار ورزيد كه شكست در پرداختن به مسائل سياسى مترادف با حمايت از وضع موجود است.
از همين دوره  جنگ است كه براى سارتر «تعهد» در ادبيات معنا مى يابد. در فرداى پايان جنگ نويسندگانى به محاكمه خوانده مى شوند كه با اشغالگران همكارى كرده اند. چه بايد كرد؟ آيا معناى «عدالت» در جايى كه پاى نويسندگان و روشنفكران در ميان باشد مى تواند معنايى متفاوت با معناى «عدالت» در جايى ديگر داشته باشد؟ سارتر در همين مجله  «عصر جديد»ش فوراً به مسؤوليت ناپذيرى نويسندگان حمله مى كند. از نظر او، «هر نوشته اى خواه ناخواه «يك جهت» دارد و نويسنده به هر حال وارد معركه مى شود. او هر كار كه بكند داغى بر پيشانى دارد و در معرض ديد ديگران است، و حتى تا دورترين زواياى گوشه نشينى اش هم از قضاوت عمومى در امان نيست. زيرا نويسنده هيچ وسيله اى براى گريز ندارد؛ حتى خاموشى نيز نمى تواند بگزيند. بنابراين، از نظر او، ضرورى است كه دوران خود را تنگ در آغوش بگيريم و لحظه اى از زمان خود غافل نشويم».
سارتر در ادامه مى گويد كه «نويسنده همواره موضعى دارد. هر سخن او طنين و انعكاسى دارد و هر سكوتش نيز. به نويسنده رسالتى داده شده است و آن معنا بخشيدن به عصر خود و مشاركت در تغييرات ضرورى آن است. حالا ديگر جاى بحث از آن نيست كه از رمان نويس يا فيلسوف خواسته شود تا در كنار ديگر آثارش مقاله هاى سياسى نيز بنويسد يا شكايت نامه و اعتراضيه امضا كند. سارتر تأكيد مى كند كه هر نوشتار، حتى «تخيلى»، سودبخش است و هر نوشته تعهدآور. كلمات تپانچه هاى آماده  شليك اند. بنابراين لازم است با دقت نشانه رويم تا به اشتباه كودكى را از پا در نياوريم».سارتر نويسنده  جدلى پرقدرتى است. لحن گزنده او حتى در نقد آثار و عقايد و انديشه هاى دوستانش نيز مشهود است. و در سالهاى بعد او با كمتر كسى مى تواند دوست بماند و دوستى اش را ادامه دهد. سارتر از آن دست ناقدانى است كه با كلمات خود زخم مى زنند و مى كشند. چنين است كه اندك اندك سارتر به روزنامه نيز قدم مى گذارد تا رهبرى نسل تازه و جوانى را به دست گيرد كه از اين پس به دنبال اويند. او در دهه هاى پنجاه و شصت همچنان به جنگ خود ادامه مى دهد و در هركجا كه جنگى است او به دفاع از «طرف ضعيف» در آن جنگ پايبند و مشتاق است.
خشونت و ديگرى: «هستى و نيستى»
سارتر در كتاب دشوار «هستى و نيستى» به روابط انسانى مى پردازد. اين كتاب شامل چهار بخش و يك نتيجه گيرى است. بخش سوم اين عنوان را دارد: بودن - براى - ديگران. اين بخش ۳ فصل دارد كه هريك شامل چند بند نيز هست. عنوان فصل اول عبارت است از: وجودِ ديگران؛ مهمترين بند در اين فصل به «نگاه» مربوط است. عنوان فصل دوم چنين است: بدن؛ و بند «براى - ديگران» يكى از بندهاى آن است. عنوان فصل سوم چنين است: روابط ملموس با ديگران؛ و مشهورترين بند آن به بحث از عشق و زبان و آزارخواهى اختصاص دارد.
سارتر استعداد شگرفى در روان شناسى فلسفى دارد و اين بخش از كتاب او شايد يكى از تاريكترين و در عين حال جذابترين و ابتكاريترين بحثهاى او را در بر داشته باشد. از نظر سارتر، روابط ما با ديگران روابط دو «سوژه» يا «فاعل» با يكديگر است. هريك از ما ديگرى را «مى بيند» و با نگاه خود او را به «شيئى» براى شناخت و تصرف و سلطه تبديل مى كند. «نگاه» ديگرى بدين ترتيب ما را مى هراساند و نخستين واكنش ما به اين نگاه معمولاً به صورت «شرم» ابراز مى شود. سپس هريك از ما مى كوشد كه از زير نگاه ديگرى بگريزد يا با گستاخى بيشتر نگاه او را پس بزند. حاصل اين است كه در پايان «دو» نگاه نمى تواند وجود داشته باشد. بدين طريق، از نظر سارتر، در هركوشش ما براى شناسايى يكديگر يا «شرم» و «ترس» قدم به ميان مى گذارد يا «خشونت» براى تلافى و پس زدن نگاه خيره  ديگرى و دور كردن او و حتى از ميان برداشتنش. تلاش «دو سوژه» هيچ گاه نمى تواند با موفقيت قرين باشد، چون هركس مى خواهد خدا باشد. اما خدايان نمى توانند وجود داشته باشند.
«عشق» شايد كوششى باشد كه ما براى از ميان برداشتن اين رابطه  خصمانه مى كنيم. اما عشق نيز نوعى «خودفريبى» است، چون ما در واقع خواهان امنيتى هستيم كه از رهگذر به رسميت شناخته شدن در نزد ديگرى مى يابيم. هريك از ما خواهان اين است كه كسى او را «دوست داشته باشد»، چون هريك از ما مى خواهد «خودش را آدم مهمى بشمرد، آدمى كه ارزش دارد دوست داشته شود و اين به ما اطمينان به نفس و احساس اهميت داشتن مى دهد». بدين طريق، ما از بى معنايى و ناچيزى زندگى خود مى رهيم و احساس خوشبختى مى كنيم. اما اين نيز سرابى فريباست. ما بسى زود پى مى بريم كه خود را فريب داده ايم و در عشق نيز هيچ گونه يگانگى وجود ندارد. ما نمى توانيم به ذهن يكديگر دست يابيم، زيرا چيزى كه ما مى خواهيم روح و ذهن ديگرى است، در نتيجه شكست مى خوريم.
خشونت و ديگرى: «در بسته»
نمايشنامه  «در بسته» (۱۹۴۴) به بررسى موقعيتى مى پردازد كه در آن هركس مجبور است اعمالش را براى ديگرى توجيه كند. در چنين موقعيتى هركس بايد خودش را به نحوى براى ديگرى عريان كند و در معرض ديد او قرار دهد. نمايشنامه  «در بسته» چنين مضمونى را دستمايه  بحث قرار مى دهد. يك مرد و دو زن در اتاقى با هم نشسته اند. اينجا جهنم است. هرسه مى دانند كه به جهنم آمده اند، اما تعجب شان از اينجاست كه آنچه بارها پيش از اين درباره  جهنم شنيده بودند در اينجا وجود ندارد.  هيچ يك از ابزارهاى شكنجه در اينجا موجود نيست. اما آنان رفته رفته پى  مى برند كه «جهنم» چيست. جهنم همين است كه آنان مجبور باشند با يكديگر باشند.در ابتداى اين نمايش هريك از سه شخصيت مى كوشند «گناه كوچكى» براى خود اختراع كنند تا از «شرم» حاصل از «نگاه» ديگرى برهند، اما بعد از آنكه پى مى برند فريبكارى شان ديگر حتى نمى تواند خودشان را گول بزند زبان به گفتن حقيقت مى گشايند و مى گويند كه «چه» كاره بوده اند و «چرا» اينجا هستند. در پايان نمايش بر هريك از آنان معلوم مى شود كه ديگر فرصتى براى «تغيير» نيز وجود ندارد، چون آنان «مرده اند و ديگر «شده اند آنچه شده اند». اين اتاق درى براى خروج واقعى ندارد، چون هيچ خروجى در كار نيست. بنابراين، مرد نمايش كه حقيقت را بهتر از دو زن نمايش فهميده است، مى گويد: «دوزخ حضور ديگران است».
ادامه دارد
كتاب انديشه
فيزيك ، فلسفه و الاهيات
236751.jpg
ترجمه همايون همتى
پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى
تاريخ شاهد است كه هر قدر نهال علم تجربى قد مى كشد و شاخه بر شاخه مى افزايد درخت الاهيات نيز برناتر و برومندتر مى شود. نه شكوفايى علم، اسباب ابطال ، الاهيات را فراهم كرده و نه بسط و بلوغ الاهيات، فتواى مرگ علم را صادر نموده است. اگر از آراء پاره اى انديشمندان كه همنشينى اين دو را ممتنع و ناممكن مى شمارند بگذريم، بسيارى از گفتمان هاى علمى و الاهياتى، ميان دو ساحت علم و الاهيات تعارض و تهافتى نمى بينند و بر اين سازگارى ، برهان و بينه اقامه مى كنند. براى جهان غرب و مسيحيت ، تبيين نسبت علم و دين اهميتى جدى تر و سابقه اى ديرسال تر دارد. بدين قرار ساليان و بلكه قرن هاى دراز ى است كه كتب و رسالاتى در راستاى اثبات عدم تعارض ميان علم و دين يا فيزيك و الاهيات به رشته نگارش درآمده است.
«فيزيك، فلسفه و الاهيات» از جمله آخرين آثارى است كه شامل مقالاتى پيرامون نسبت اين سه است. ابتكار واتيكان و شخص پاپ ژان پل دوم آن بود كه جمعى از بزرگان فيزيك، فلسفه و الاهيات را فراخواند تا هر يك از منظر وموضع خود تبيين نسبت علم و دين را عرضه كنند. به اين اعتبار، كتاب در رده كتاب هاى تخصصى مى گنجد. مقالات اين كتاب از اين قرار است: راه هاى ارتباط علم و الاهيات - ايان باربور ‎/ علوم طبيعى و عقيده به خالق: ملاحظات تاريخى - مك مولين‎/ موضع نيوتنى و خاستگاه هاى الحاد - م. جى. بوكلى ‎/ آيا الاهياتى طبيعى امروز نيز امكان پذير است؟ و.ن.كلارك‎/آفرينش در انجيل عبرى - ر.جى.كليفورد‎/ عقلانيت علمى و لوگوس مسيحى - م.هلر ‎/ آيا مى توانيم واقع گرا باشيم؟ - جى . سسكيس ‎/ خدا به عنوان مادر جهان - س.مك فاگ ‎/درباره آفرينش جهان - ت.پيترز ‎/ چگونه مى توان از جهان كاملاً منظم نتايجى استنباط كرد؟ - جى - لزلى ‎/ مدلى براى خداى تكامل يابنده - ف.جى . تيپلر‎/ جهان كوانتومى - جى . پوكينگ هورن‎/ فيزيك كوانتومى از ديدگاه فلسفى و كلامى - ر.جى.راسل‎/ آفرينش جهان به منزله فرايندى كوانتومى - سى.جى. ايشام‎/.
در آغاز كتاب پيام پاپ ژان پل دوم به اين همايش گنجانده شده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |