سه شنبه ۱ آذر ۱۳۸۴ -
Tue, Nov 22, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۳۱۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
سارترو خشونت فرانسوى
(بخش سوم)
سارترو خشونت فرانسوى
اسارت در چرخه بى پايان خشونت
(بخش سوم)
236916.jpg
محمدسعيد حنايى كاشانى
خشونت نهادى: دستهاى آلوده
سارتر در سال ۱۹۴۸ نمايشنامه اى مى نويسد با عنوان «دستهاى آلوده». اين نمايشنامه داستان جوان كمونيستى است به نام هوگوست كه از طرف حزب كمونيست مأمور مى شود هودرر يكى از رهبران حزب در بالكان را به قتل برساند. اتهام شخص محكوم به قتل اين است كه مى خواهد «سياستى» را در پيش بگيرد كه «سازشكارى» با سلطنت طلبان و ميانه روها براى دفع خطر آلمانيهاست. حزب او را متهم مى كند كه درصدد است منافع زحمتكشان را فداى طبقه  حاكم كند. هوگو خود را از انجام مأموريت ناتوان مى يابد، زيرا تاكنون كسى را نكشته است. اما اتفاقى روى مى دهد كه او به آسانى هودرر را هدف قرار مى دهد: چون همسرش را در آغوش هودرر مى بيند، از روى غيرت او را مى كشد. بعدها هوگو مى فهمد آنچه هودرر مى خواست انجام دهد چندسال بعد سياست رسمى حزب شده است. بنابراين، آنچه چندسال پيش «خيانت» تصور مى شد اكنون «خدمت» است.
براى بسيارى كسان اين نمايشنامه افشاگر اطاعت كوركورانه يا سر به نيست كردن همتايان و همرزمان، با توسل به اتهامهاى بى اساس و به شيوه جنايتكارانه، در احزاب كمونيستى بوده است. اما سارتر به وضوح چنين مقصودى نداشته است، يعنى نمى خواسته است فقط بر اين نكته تأكيد كند، چراكه اگر مى خواست چنين كند پايان نمايش را به ماجرايى خانوادگى نمى كشاند. به همين دليل سارتر در سال ۱۹۵۲ نمايش اين نمايشنامه را در وين ممنوع ساخت تا از آن براى تبليغات ضدكمونيستى استفاده نشود. آنچه سارتر در اين نمايشنامه به وضوح مقصود دارد اين است كه «در سياست پاكى معنا ندارد، چون نمى توان حكومت كرد و پاك ماند!» سياست تابع مقتضياتى است كه گاهى خشونت، گاهى سازش، گاهى حيله و نيرنگ لازم دارد. چگونه مى شود بدون اينها در ميان افرادى شريرتر از خود دوام آورد؟ آنچه «سياستى» را عادلانه تر و بهتر از «سياستى» ديگر مى سازد فقط «شرّ كمتر» است. پس، نبايد از «آلودگى دستها» ترسيد. هودرر فرقش با هوگو همين است. او مرد عمل است و «رهبر حزب» است و هوگو «دنباله رو» است و تابع افراد بالاتر از خود. و البته، از نظر سارتر، هرگز نبايد كوركورانه مطيع شخصى ديگر بود. وجدان خود ما بايد بالاترين فرمانده ما باشد. در اين صورت است كه از اشتباه كردن نمى هراسيم. اما آيا خشونت مى تواند توجيهى براى مقاصد «خير» ما باشد؟
خشونت نهادى: شيطان و خدا
آنچه سارتر در «دستهاى آلوده» مطرح كرد، يعنى «ناپاكى دستها در سياست» و نياز به «عمل» به هر قيمتى، در نمايشنامه اى ديگر با تفصيل و شخصيت پردازى محكمتر و با موقعيتى تاريخى تر باز مطرح مى  شود. نمايشنامه  «شيطان و خدا» (۱۹۵۲) يكى از بهترين تأملات سارتر را درباره  واقعيت خشونت و كنش سياسى و انقلابى و نيز مقولات كهن اخلاقى، «خير و شرّ»، ارائه مى كند. اين نمايشنامه مضمون خود را از قرن شانزدهم، در اثناى دوره  دين پيرايى و نهضت لوترى و قيام دهقانان عليه اربابان، مى گيرد. گويتز، فرزند نامشروع يكى از اشراف و فرمانده  سپاه، مردى جنايتكار و خونريز است كه در كار خود بسيار موفق است. او شرّ را پيشه  خود ساخته و از اين حيث به خود مى بالد. او با مرگ نابرادرى خود مالك قانونى املاك پدر خويش مى شود، اما هنوز احساس خشنودى و رضايت از زندگى ندارد. كشيشى زيرك و متقلب به نام هاينريش او را متقاعد مى كند كه براى شرير بودن نيازى به كنش نيست و اين جهان چنان جاى پليدى است كه حتى گوشه گيران نيز نمى توانند از آن در امان باشند. گويتز با او عهد مى كند كه به نيكى گرايد تا به او نشان دهد نيك ماندن در اين جهان ممكن است. گويتز تصميم مى گيرد كه زمينهاى خود را به دهقانان واگذارد، اما ناستى رهبر دهقانان به او مى گويد زمان مقتضى هنوز نرسيده است و اگر او به چنين كارى دست يازد، اين كار به شورش زودهنگام دهقانان مى انجامد و آن گاه اربابان آنان را به راحتى قلع و قمع مى كنند. گويتز به اندرز ناستى گوش نمى دهد و تصميم خود را به اجرا درمى آورد تا جامعه اى نمونه و مبتنى بر برادرى و مالكيت عمومى بنا كند. اما سير حوادث درستى نظر ناستى را اثبات مى كند و ناستى كه مى بيند دهقانان شورشى در آستانه  قلع و قمع قرار دارند از گويتز مى خواهد حالا كه كار را بدين جا رسانده خود فرماندهى شورشيان را به دست گيرد تا آنان در نبرد با اربابان پيروز شوند. گويتز كه نمى خواهد همچون گذشته دست به خون كسى بيالايد و فرمان اعدام كسى را بدهد از اين كار خوددارى مى كند و در عوض تصميم مى گيرد به نزد شورشيان برود و آنان را به تسليم تشويق كند، چون شكست آنان حتمى است. شورشيان او را به باد استهزاء و دشنام مى گيرند و او با طلب هدايت از خدا براى آنان باز مى گردد. اما اندكى بعد باخبر مى شود كه شورشيان دهكده  نمونه  او را ويران كرده اند، زيرا اهالى دهكده هيچ مقاومتى براى دفاع از آن از خود نشان نداده اند. گويتز از زندگى در ميان جماعت مأيوس مى شود و به جنگل مى رود تا با آزار خود گناهان آدميان را بازخرد. اما سپس از ناستى مى شنود كه اربابان موفق شده اند شورش را سركوب كنند. او بار ديگر با هاينريش، همان كشيشى كه او را به گوشه گيرى توصيه كرده بود، رو به رو مى شود و هاينريش به او نشان مى دهد كه سخنش درست بود و او نتوانست در اين جهان به كسى نيكى كند. گويتز متقاعد مى شود كه در اين جهان هيچ چيز نمى تواند راهنماى او باشد و او در جهانى تنها و بى خداست و خود بايد راه خويش را بيابد. ناستى دوباره فرماندهى شورشيان را به گويتز پيشنهاد مى كند و او پس از ترديد مى پذيرد و در همان آغاز كار دستور مى دهد كه فراريان از جنگ را اعدام كنند. او باز نظم را با خشونت تحميل مى كند.
«شيطان و خدا» دوراهه اى را در مقابل ما قرار مى دهد كه شايد يكى از تراژيك ترين موقعيتهاى تاريخ بشر باشد. مدافعان «نظم موجود» و براندازان «نظم موجود» هردو به خشونت دست مى يازند و بدون خشونت قادر به ايجاد هيچ نظمى نيستند. اين موقعيت را ظاهراً با هيچ انديشه  انتزاعى يا فرمان مطلق اخلاقى نمى توان حل كرد. اين نمايشنامه تا اندازه  بسيارى يادآور «آنتيگونه» سوفوكل است و تفسيرى كه هگل از اين نمايشنامه مى كند. هگل در تفسير خود از «آنتيگونه» تراژدى را ميان «قانون الهى» و «قانون مدنى» مى بيند و «قانون مدنى» را برمى گزيند، و حق را به كرئون مى دهد، و به اصطلاح محافظه كار مى شود و سارتر انقلابى تعارض را ميان «وضع موجود» و «وضع مطلوب» مى بيند، با اين تفاوت كه قهرمان او كه در ابتدا در طرف محافظه كاران بود اين بار ترجيح مى دهد كه در طرف انقلابيان باشد، اما بر چه اساسى بايد طرف انقلابيان را گرفت؟ چون به هر حال نفى وضع موجود بهتر است. اما آيا واقعاً صرف نفى وضع موجود مى تواند به وضع مطلوب بينجامد؟ نمايشنامه هاى سارتر نشان مى دهند چرا او دوست دارد از نمايشنامه براى نشان دادن «موقعيت بشرى» استفاده كند. آنچه سارتر در اين نمايشنامه مطرح مى كند چيزى است كه با هيچ انديشه  از قبل پرداخت شده اى قابل محاسبه نيست: در جايى كه خشونت پا به ميدان گذارد، نه سكوت و نه عزلت نمى تواند دامن كسى را از آن دور نگه دارد، تنها چاره مقابله است و مقابله خونين است و با قواعدى به اجرا درمى آيد كه شايد هيچ منطقى جز خود «كنش» نتواند آن را توجيه كند. به نظر مى آيد كه سارتر در اين نمايشنامه مى تواند توجيهى يكسان، هم براى محافظه كاران و هم براى انقلابيان، بيان كند. اما، بالاخره، چه كسى در انجام خشونت برحق است؟
خشونت نهادى: نقد عقل ديالكتيكى
سارتر در سال ۱۹۶۰ «نقد عقل ديالكتيكى» را منتشر مى كند كه به بحث از روابط اجتماعى اختصاص دارد. اين كتاب ارائه كننده فلسفه تاريخ سارتر است و  قرار بود در دو جلد منتشر شود. اما انتشار جلد دوم آن تا ۵ سال بعد از مرگ سارتر به تأخير افتاد. «نقد عقل ديالكتيكى» نشان دهنده  دوره اى از انديشه  سارتر است كه او از ماركسيسم تأثير مى پذيرد و حتى آن را به فلسفه  خودش ترجيح مى دهد. سارتر در اين دوره متقاعد شده است كه ماركسيسم «فلسفه» مسلط دوران است و از آن نمى توان پيشى گرفت. او «اگزيستانسياليسم» را «ايدئولوژى» مى خواند و آن را همچون موجودى طفيلى در كنار ماركسيسم قرار مى دهد.
سارتر در اين كتاب از برخى تعاليم ماركسيستها انتقاد مى كند و مى كوشد با توجه به گفته هاى خود ماركس و انگلس نظريه   مشهور «جبر تاريخى» را به نحوى با انديشه  «آزادى» در فلسفه  اگزيستانسياليستى خودش وفق دهد. در اين كتاب او ديگر مانند كتاب «هستى و نيستى» بر اين اعتقاد نيست كه تخاصم و تضاد شرط روابط انسانى است، گرچه آن را هنوز از عوامل اصلى تاريخ بشر مى شمارد. چگونگى در آميختن افراد و تشكيل گروههاى اجتماعى متشكل، از نظر سارتر، تنها به واسطه  «ميثاق اجتماعى» نيست، بلكه رعب و وحشت نيز در تشكيل آن مؤثر است. زور و اجبار عامل اتحاد گروه است تا هنگامى كه گروه سازمان بيابد و داراى نهادهاى اجتماعى شود. تخاصم و تضادى كه ميان افراد و اقوام به وجود مى آيد نتيجه  «كميابى» و عسرتى است كه انسانها در زندگى با آن رو به رو مى شوند، و نه آن طور كه هابز و فرويد عقيده داشتند نتيجه  رانه هاى تهاجمى و فطرى خود انسان. بدين ترتيب، كميابى ضروريات زندگى مردمان را به يكديگر بدگمان و آنان را از ادامه  زندگى نامطمئن مى سازد و اين امر حتى در هنگامى كه آنان با جنگ رو به رو نيستند نيز برايشان مايه  تشويش خاطر است. نهادها و اختراعات و تمدن بشرى نيز نمى تواند به اين كميابى و تشويش پايان دهد، چون انسان براى ادامه  زندگى خود «طبيعت» را نابود مى كند و با نابود كردن طبيعت خود را نيز در معرض نابودى قرار مى دهد. كوشش سارتر در اين كتاب پى ريختن طرحى براى «انسان شناسى ساختارى» است تا در جلد دوم آن نشان دهد كه چگونه انسان مى تواند خود را از مهلكه تاريخ برهاند. بدين ترتيب، سارتر، همچون ريكاردو و ماركس، كميابى غذا و ديگر نيازهاى ضرورى انسان را تعيين كننده روابط اجتماعى مى شمرد. و از همين كميابى است كه خشونت ساختارى و شخصى نتيجه مى شود. از نظر سارتر، رهايى از اين خشونت تنها با خشونت انقلابى در نفى اين خشونت و آمدن «وفور سوسياليسم» ممكن است. سارتر در سال ۱۹۷۷ اعلام كرد كه ديگر ماركسيست نيست. جلد دوم «نقد عقل ديالكتيكى»، در سال ،۱۹۸۵ پنج سال بعد از مرگ سارتر منتشر شد.
ادامه دارد
كتاب انديشه
236904.jpg
رويكردهاى مختلف به پلوراليزم دينى

گلين ريچاردز
ترجمه رضا گندمى نصرآبادى _ احمدرضا مفتاح
مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب
شاخه جديدى از الهيات، هم اينك زاده و زنده شده است كه عنوان آن «الهيات ناظر به همه اديان» است. عنوان فرعى كتاب حاضر نيز همين است: به سوى الهيات ناظر به همه اديان. در اين شاخه از الهيات بى آنكه اصرار و ابرامى جهت دفاع از يك دين خاص باشد به مهمترين رويكردهايى اشاره مى شود كه براى دفاع از «دين به طور كلى» در جهان ما ضرورى است. به اين اعتبار اين شاخه الهيات، گويى نوعى تكثرگرايى دينى را مفروض گرفته و براساس اين پيشفرض نظام الهياتى خاصى را سامان داده است.كتاب، به غايت مفيد و نكته آموز است. در خاطرم هست كه چاپ نخست اين كتاب، توجه و تأمل بسيارى از اهل الهيات و طيف خوانندگان چنين مباحثى را جلب كرد. گلين ريچاردز در كتاب خود ديدگاههاى بيش از بيست تن از عالمان الهيات و فيلسوفان نامدار قرن۱۹ و ۲۰ را در قالب هشت رويكرد، به اختصار و در عين حال به شكلى گويا بررسى مى كند: رويكرد انحصارگرايى، شمول گرايى، نسبى گرايى، گوهرگرايى، پاسخ كاتوليك، رويكرد سنخ شناسى پويا، رويكرد مبتنى بر گفت وگو يا كثرت گرايى و بالاخره رويكرد مسيح مدارانه.مترجمان فاضل كتاب در پيشگفتار كوتاه و گوياى خود از استاد مصطفى ملكيان كه به اشارت و ارشاد ايشان كتاب حاضر به پارسى درآمده سپاسگزارى كرده اند.
توسعه يعنى آزادى
آمار تياسن
ترجمه محمدسعيد نورى نائينى
نشر نى
ستاندن مفهوم «توسعه» از جهان جديد، در حكم زوال جهان جديد است. توسعه، اگر محورى ترين و كانونى ترين ركن عالم نو نباشد دست كم از اساسى ترين اركان آن است. به يك تعبير مى توان آرمان مدرنيته را تحقق توسعه در جهان انسانى به شمار آورد. اما اين گمشده ارجمند، همواره به تبيين و توضيحى نيازمند است تا جا را بر خواهرانش - آزادى و مساوات - تنگ نكند. پرسش فرهنگ شناسان هيچ گاه اين نبوده است كه «آيا توسعه، خواستنى است يا نه؟» پرسش همواره اين بوده كه «چگونه مى توان شاهد توسعه را در آغوش داشت بى آنكه در حق خاتون آزادى وعدالت جفايى رفته باشد؟» آمارتياسن متفكر بلندآوازه و اقتصاددان برنده جايزه نوبل از كسانى است كه مهم ترين كتاب خود را به تبيين نسبت توسعه با آزادى اختصاص داده است. او كه در مشرب اقتصادى ، به طرفداران نظريه توسعه تعلق خاطر دارد، آزادى را مهمترين وجه توسعه قلمداد مى كند. آمارتياسن در كتاب حاضر رهيافتى نوين را مطرح مى سازد وبه توسعه به مفهوم گسترش آزادى هاى اساسى مى نگرد. او هدف نهايى توسعه را نيل به آزادى مى شمارد وآزادى را به عنوان سنجه اى براى كيفيت زندگى انسان ها تلقى مى كند. كتاب آمارتياسن در دوازده فصل گردآورى شده است: چشم انداز آزادى - اهداف و ابزار توسعه - آزادى و بنيان هاى عدالت - فقر، جلوه سلب توانمندى - بازار ، دولت و فرصت هاى اجتماعى - اهميت مردمسالارى - قحطى و بحران هاى ديگر - نقش آفرينى زنان و تحول اجتماعى - جمعيت، غذا و آزادى - فرهنگ و حقوق بشر - گزينش اجتماعى و رفتار فردى - آزادى فردى، تعهدى اجتماعى. افزون بر اين دوازده فصل، مترجم فاضل كتاب ، مقدمه اى مطول و پرنكته در آغاز كتاب نشانده كه جغرافيا و هندسه نظرات آمارتياسن را به خوبى ترسيم مى كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |