|
|
|
|
|
|
|
از ميان وبلاگ هاى شما:
|
|
|
|
|
حرف دل
harfedel_ir@yahoo.com مترسك امروز هوا خيلى گرم است. چشمم به آسمان مى افتد شايد يك توده ابر به بالاى سرم برسد و كمى از شدت نور آفتاب بكاهد. ولى مهم نيست من بايد مراقب مزرعه باشم. يك گنجشك كوچك روى شانه ام نشسته، مشغول خوردن ذرت هاى روى بينى ام است. پنجه هاى كوچكش روى شانه ام سنگينى مى كند. گرچه قابل تحمل تر از زاغى است . لااقل سعى نمى كند پوشال هايم را از داخل كتم بيرون بكشد، ولى مهم نيست، من بايد مراقب مزرعه باشم. ساقه هاى برنج تا زانوهايم قد كشيده اند، با وزش هر نسيمى خوشه ها به رقص مى افتند. من عاشق ديدن اين رقص هستم. خصوصاً وقتى پرنده ها دور و برم مشغول خواندن باشند. ديشب باد شديدى مى وزيد. مجبور بودم محكم تر سر جايم بايستم. دستم شكست و از كتم آويزان شد. نمى دانم با دست شكسته مى شود مراقب مزرعه بود؟ دختر كوچك كشاورز هر روز كنارم بازى مى كند. دست شكسته و پوشال هاى درهمم او را مى خنداند. مزرعه بدون خنده هاى او چيزى كم دارد. تخم هاى سار داخل جيب كتم تكان مى خورد. فكر مى كنم همين روزها جوجه ها سر از تخم بيرون مى آورند. خيلى تلاش كردم اين تخم ها را از چشم كشاورز دور كنم. مگر شكم يك جوجه چقدر است؟ از اين هزاران خوشه رقصان حتماً چند دانه اى هم سهم اين طفلك هاست. زالويى در حال بالا آمدن از پاهايم است. حركتش روى بدنم احساس بدى در من ايجاد مى كند. اى كاش زالوها اين قدر چسبناك نبودند. مهم نيست. من بايد مراقب مزرعه باشم. دختر كشاورز دوان دوان به طرفم مى آيد. چيزى در دستش است. شبيه همان چيزى است كه هر روز روى سر كشاورز مى بينم. دختر كشاورز آن را روى سر من مى گذارد و از ته دل مى خندد. تصويرم را داخل آب شاليزار مى بينم. چقدر زيبا شده ام. ديگر نيازى نيست منتظر يك تكه ابر بمانم. بايد مراقب مزرعه باشم. مزرعه بدون خوشه هاى برنج، بدون گنجشك و زاغى، بدون سار و زالو مزرعه نيست. من بايد مراقب همه اينها باشم. كتايون صداقتى زاده حلقه اتوبوس آهسته پيش مى رفت و هنوز چند ايستگاه تا مقصد فاصله داشت. براى چندمين بار بسته اى را از جيبش درآورد. آن را باز كرد و به حلقه داخل آن خيره شد. خوشحالى از چشمانش پيدا بود. پدر فاطمه او را دعوت كره بود تا قبل از خواستگارى رسمى با هم صحبت كنند. او را نمى شناخت ولى فاطمه را در محيط دانشگاه ديده و به او علاقه مند شده بود. فاطمه دخترى محجوب و بامحبت بود. علاوه بر اين مادرش هم او را ديده و پسنديده بود. دو سال پيش كه براى تحصيل به تهران آمده بود تازه پدرش فوت كرده بود و چون نمى توانست مادرش را تنها بگذارد او را با خود به تهران آورده بود. حالا هم كار مى كرد و هم درس مى خواند... دوباره كه اتوبوس ايستاد دو نفر از روى صندلى هاى روبرويش پياده شدند. وقتى نشست احساس كرد بند كفشش باز است. بسته را كنارى گذاشت، خم شد و بند كفشش را محكم گره زد. شخصى ميانسال هم كنارش نشست. باز غرق افكارش شد! سرانجام اتوبوس به ايستگاه پايانى رسيد. با عجله پياده شد و به سمت منزل فاطمه حركت كرد. هيجان خاصى در وجودش رخنه كرده بود و روى ذهنش اثر گذاشته بود: «...برخورد خانواده اش چگونه است؟ آيا موافقت مى كنند؟ اى كاش پدرش زنده بود يا حال مادرش خوب بود و مى توانست همراه او باشد. هر چه باشد او تنها فرزند و اميد مادرش بود!...» نگاهى به ساعتش كرد. تا ساعت ۶ كه قرار داشتند خيلى مانده بود. يك دفعه ياد حرف مادرش افتاد كه به او سفارش كرده بود: حتمآً با دسته گل و جعبه شيرينى آنجا برود. ايستاد و خيابان پر مغازه را با چشمان كنجكاوش جست وجو كرد. خوشبختانه همان نزديكى هر دو را پيدا كرد. مرد گل فروش كه از سر و وضع و چهره او پى به مقصودش برده بود، دسته گل زيبايى برايش درست كرد و بعد با يك جعبه شيرينى بزرگ به طرف خانه آقاى احمدى رفت. هنوز ساعتى ديگر تا زمان قرارشان مانده بود پس سر كوچه روى پله ورودى خانه اى نشست و منتظر شد. در اين هنگام مردى با چند پاكت ميوه و جعبه اى شيرينى با لبخند از كنارش رد شد! احساس كرد او را جايى ديده، اما هر چه فكر كرد به خاطر نياورد. با نگاه او را دنبال كرد و با او به انتهاى كوچه رسيد. پاكت هاى ميوه را زمين گذاشت، يكى از زنگهاى مجتمعى كه فاطمه و خانواده اش در آن بودند را فشار داد و هنگامى كه مى خواست پاكت هاى ميوه را بردارد برگشت و نگاهى معنادار به على انداخت و وارد شد! لحظات به كندى مى گذشت. على رفتارش را مقابل فاطمه و خانواده اش مرور مى كرد. نگاهى ديگر به ساعتش انداخت. دقايقى ديگر مانده بود. چند جوان بيكار سر كوچه با تمسخر نگاهش مى كردند و او را به هم نشان مى دادند. بالاخره دوام نياورد و براى اينكه از فشار نگاه آنها خلاص شود به سمت منزل آقاى احمدى رفت. آپارتمان آنها طبقه پنجم بود و پنجره هايش رو به كوچه باز مى شد. زنگ ها را يك يك ديد تا به اسم «احمدى» رسيد. با كمى تأمل آن را فشار داد و منتظر شد. داشت خودش را برانداز مى كرد كه طنين صدايى آشنا و صميمى شنيده شد، كه از پشت اف اف گفت: بله. على كه آشكارا صدايش مى لرزيد گفت: سلام، رضايى هستم. فاطمه هم با محبت گفت: بفرماييد و با صداى تقى در باز شد. على با خوشحالى وارد آسانسور شد. اما هنوز به طبقه پنجم نرسيده بود كه احساس بدى پيدا كرد! بلافاصله دست در جيبش برد و ناگهان تمام خوشحالى اش پايان يافت! بسته نبود! آسانسور روبه روى در آپارتمان آقاى احمدى ايستاد. با خودش فكر كرد: هنوز هم وقت دارد. مى تواند برگردد و هر جورى شده حلقه ديگرى تهيه كند. با اين عقيده ناگهانى دچار حواس پرتى شد و اصلاً متوجه نبود لاى در آپارتمان باز شده و كسى او را مى بيند! با صداى فاطمه كه با ظاهرى آرام مقابلش ظاهر شده بود و گفت سلام، به خود آمد. ولى چنان مضطرب و ناراحت بود كه نمى توانست مستقيم به چشمهاى او نگاه كند. شايد مى ترسيد اشكش سرازير شود چون با فاطمه قرار گذاشته بودند اگر پدرش موافقت كرد همان جا صيغه محرميت را بخوانند و حلقه نامزدى را دست كنند. ولى حالا... باز با صداى فاطمه كه گفت: بفرماييد، خودش را جمع و جور كرد. جواب سلام را با زحمت داد اما انگار قدمهايش به زمين چسبيده بود و زبانش قدرت تكلم نداشت. براى بازگشت دير شده بود! با خجالت گل را به طرف او گرفت و با صداى لرزانش گفت: قابل شما رو نداره. فاطمه هم دست چپش را از لاى چادر بيرون آورد تا گل را بگيرد كه ناگهان برقى در چشمان على درخشيد و به دست او خيره ماند! اشتباه نكرده بود. اين همان انگشتر بود. سرش را بلند كرد و با تعجب به صورت فاطمه نگاه كرد و خواست چيزى بگويد كه فاطمه با لبخند شيطنت آميزى گفت: از هديه تون ممنونم. چرا زحمت كشيدين؟ و رفت داخل! على اين بار نتوانست از سرازير شدن اشكى كه در چشمانش حلقه زده بود جلوگيرى كند. با سرعت دستمالى درآورد آن را پاك كرد و تا فاطمه او را به داخل دعوت كند، به خودش مسلط شد. وقتى وارد شد و پدر فاطمه را ديد همه قضايا را فهميد. او همان كسى بود كه در اتوبوس كنارش نشسته و سر كوچه از كنارش رد شده بود! سيدرضا تولايى زاده
|
|
|
|
|
از عشق گفتن
اين هفته در ستون از عشق گفتن، سخنانى از بزرگان جهان درباره عشق را برايتان انتخاب كرده ايم كه با هم مى خوانيم: - چه وحشى است آن عشقى كه گلى مى كارد و مزرعه اى را ريشه كن مى سازد، آن عشقى كه ما را به روزگارى احيا مى كند و به قرنى سرگشته مى نمايد. «جبران خليل جبران» - يك قطره عشق، والاتر از يك اقيانوس عقل است. « بلز - پاسكال» - دنيايى كه در آن زندگى مى كنيم، از عشق مسرور است و ما بدون اين سرور، لحظه اى آرام نخواهيم گرفت. «كريستيان بوبن» - عشق عبارت است از عكس العمل تمايلات ما كه ديگر متعلق به شخص خود و مالك نفس خود نباشيم. «لئو تولستوى» - عشق بر عاشق امير است اما در قبضه اقتدار معشوق اسير است. «عين القضات همدانى» - عشق، خطرى است در كمين تنهاترين كس. « فردريش نيچه» - عشق الهى هم اكنون براى تصحيح اين وضع به كاملترين كار خود سرگرم است. «كاترين پاندر» - عشق انسان به خداوند، با عشق او به ساير ابناى بشر اثبات مى شود. «دالايى لاما» - عشق كور است و عشاق كارهاى احمقانه را نمى توانند ببينند. «كريستوفر مارلو» - هرگونه نفرت و انزجار را با عشق پاسخ گوييد و در اين زمينه از هيچ كوششى فروگذار نكنيد. «حضرت عيسى مسيح» - با عشق شروع مى كنم و با عشق به پايان مى برم. همان گونه كه زندگى يك انسان بزرگ با عشق شروع و با خدا به پايان رسيد. «اوشو» - وقتى عشق به خود را از دست مى دهيد، عشق يارتان نمى تواند احساس بهترى در شما به وجود آورد. «جاى گرى» - عشق هميشه تنها دغدغه زندگى مردم بوده است و اين سرنوشت جامعه مرفه است. «ناپلئون بناپارت»
|
|
|
|
|
از ميان وبلاگ هاى شما:
معلق روى اتوبان زندگى
|
|
|
شما هم مى توانيد وبلاگ هايتان را براى معرفى به آدرس www.Koocheyew.com بفرستيد. اين هفته در ستون كوچه w، وبلاگى را به نام «احساسات باى پس شده» به شما معرفى مى كنيم. براى آشنايى بيشتر با ديگر نوشته هاى صاحب وبلاگ به آدرس اينترنتى www.bypasss.blogspot.com مراجعه كنيد. اپيزود اول دارى گاز مى دى... مى رى سه... مى رى چهار... مى رى پنج... نه ديگه اين آخريشه... تخته... دارى مى رى... اين آخرشه... صداى پخش ماشينت هم آخرشه... گاز بده پسر دارى مى رسى... هيشكى تو جاده نيست...هيشكى مزاحمت نيست... گاز بده پسر اين آخرشه... فقط گارد وسط جاده شده ضدحال ... كاش نبود... كاش مى تونستى شاخ بشاخ ماشيناى لاين اونورى شى... حال مى داد... گازبده پسر!!! اين آخرشه... سيستمت تركونده ... ولوم بده ... بلندش كن... تا ته .... نبايد هيچ صدايى ... بشنوى جز صداى آهنگى كه دوست دارى ... بلندش كن پسر!!! ... بتركون گاز بده !!! دو سه تا ماشين پشت سرت هستن... دارن بهت مى رسن... گاز بده پسر!!! ... اين ... لاين، لاين خودته... يعنى بايد مال خودت باشه... بايد بشه... ببين هيچ كس غير تو نيست ... خودتى و خودت... نترس پسر!!! ولى كاش اين گارد لعنتى نبود ... يه لاين واست كمه... تو بايد لاين اونورى رو هم مال خود كنى... اونايى كه از جلو ميان بايد بفهمن كه نمى شه با تو كل كل كرد... كاش اين گارده نبود. ... واى چه سرعتى ... آتيش گرفتن موتور رو دارى حس مى كنى ... دارى با سرعت بالا مى رونى ... خودشه ... نترس يكى پريد وسط جاده... دارى گاز مى دى... ديديش؟ ترمز مى كنى... ترمز... ترمز... پسر!!! زدى بهش ... پرتش كردى اونور... كنترل ماشين از دستت در رفته... مى زنى به گارد (همونى كه ... كاش نبود) ... مى مالى به گارد... نه... لعنتى سرعتش كم نميشه سرت رو از رو فرمون بلند مى كنى... خودت و ماشينت رو معلق روى گارد مى بينى ... آهان... يادت اومد... زدى به يكى... يه چيزى... پرت شد... به دور و برت نگاه مى كنى... نمى بينيش...!! ولش كن ... مهم نيست !! صداى پخش ماشينت بلنده... يه چيكه خونم از دماغت نيومده ...!! بيا پايين... بقيه راه رو بايد پياده برى... چه اشكالى داره ... تو بايد اين راه رو برى... از ماشينت دور مى شى (به پشت سرت نگاه نمى كنى ... ولى دور شدن رو از كم شدن صداى ... !!!) پخش ماشينت مى فهمى ... راستى چه پخش سمجى دارى. ... پياده ... پياده ... پياده... تقصير خودت بود... باور كن هنوز صداى پخش ماشينت مياد... لب جاده وايسادى ... يه ماشين جلوى پات ترمز مى كنه... رانندش يه پيرمرده... سوار مى شى... مجبورى سوار شى... تو احتياج به كمك دارى... خب... بيا... اينم كمك. اپيزود دوم جز صداى موتور ناقص اين ماشينه هيچ صدايى نمياد... راننده مى زنه كنار... ازت مى خواد... تو برونى ... ميگه خسته شده... ولى تو مرددى ... آخه تو تصادف كردى ... اعصاب داغونه ... هنوز ... يادت نرفته كه يه نفر و داغون كردى ... ولى قبول مى كنى ... تو مجبورى جالبه كه اين ماشينه ۵۰تا بيشتر نمى ره... پخشم نداره... تو باورت نميشه كه مجبورى با ۵۰تا ... برونى ... ولى مى رونى... آخه تو مجبورى. آمپر بنزين رو نگاه مى كنى... پت پت خاموش... اينم از اين... ديگه اعصابت حسابى ريخته به هم...( ...به پيرمرده نگاه مى كنى... خوابيده )ولى خودمونيما... اين پيرمرده چه بد خوابيده... انگار مرده از ماشين پياده مى شى... عجب جايى خاموش كردى ... مى رى يك كم اطراف رو ديد بزنى... يكم فكر مى كنى ... ديرت شده... مى رى سراغ پيرمرده... كه بهش بگى خودت باقى راه رو مى رى... مى ...رى طرف ماشين... دكى ... پس كوش؟؟؟ الآن اينجا بود ...حوصله ندارى به اين فكر كنى كه پيرمرده با ماشينش كجاست... راه مى افتى مدتيه كه دارى راه مى رى... ضمن راه رفتن فكر مى كنى... فكر اون پيرمرده ولت نمى كنه... انگار اون فقط اومد كه تورو از صحنه تصادف دور كنه... حالا هم كه دور شدى... خب ... اونم رفت هر از چندگاهى يه ماشين با سرعت از كنارت رد ميشه... ياد خودت مى افتى... مثل تو بى توجه به پياده ها با سرعت رد مى شن و مى رن... راستى دقت كردى كه همه آدما مثل تو دارن پياده مسير رو مى رن؟؟؟ ... خب تو يه چيزى رو فهميدى... كه پياده رفتن اين مسير حسنش اينه كه تو چيزايى رو و كسانى رو مى بينى كه زمانى كه سوار بودى نمى ديديشون... به راهت ادامه مى دى... اصلاً نمى دونى چقدر از راه مونده... چون معيارت سرعت ماشينت بوده... الآن معلوم نيست ... چقدر راه مونده... تقصير خودته دارى مى رى كه يهو يه صدايى مياد... گووم... به پشت سرت نگاه مى كنى... چيزى نمى بينى... بقيه بى توجه دارن به راهشون ادامه مى دن... فقط تو برگشتى و به پشت سرت نگاه مى كنى... يه صدا مياد... صداى يه ماشين با موتور ناقص!!! ... آره خودشه... از كنارت رد ميشه... پيرمرده با ماشينش... يه نفرم سوار كرده بود... (نكنه اون صداى گووم صداى يه تصادف ديگه بود... (شايد)...غروب شده ... خسته شدى... شب رو اينجا مى مونى تا صبح شه (معلق روى ريل گارد اتوبان زندگى) اپيزود آخر ...هنوز خوابت نبرده...فكر مى كنى... مرور مى كنى... مرور... فكر... خوابيدى... يه نفر صدات مى كنه... چشماى سنگينت رو به زور باز مى كنى... صبح شده... چيزى نمى بينى... پا... مى شى... باورت نمى شه... خدايا اينجا كجاست... من كجام ؟؟؟ پس اون اتوبان كجاست؟؟؟ پس اون ماشينا كجان؟؟؟ خدايا چى به سرم اومده؟؟؟ من كجام؟؟؟ نكنه دارم خواب مى بينم؟؟؟ يا نكنه تا حالا خواب مى ديدم و الآن بيدارم؟؟؟ خدايا چى شده؟؟؟ من چيكار كردم؟؟؟ به اطرافت نگاه مى كنى... اون دورتر جمعيتى رو مى بينى كه به يه نقطه خيره شدن... منتظر يه چيزى هستن... به اون نقطه نگاه مى كنى... هيچ چيز نمى بينى ... حس مى كنى اينجا آخر خطه... ميشه اينو حس كرد... مثل اينكه اينجا ته اتوبانه... ته ته خط ... حس مى كنى چاره اى ندارى... هيچ چاره اى، بايد برى پيش بقيه... برى پيششون... خيره بشى به اون نقطه و منتظر بمونى ... تو يه تازه واردى... نگران نباش... خواهى فهميد اينجا كجاست... خواهى فهميد اينا كى هستن و منتظر چى، خواهى فهميد كه چى به سرت آمده... فقط يه سؤال مهم الآن تو ذهنته... خدايا اينجا كجاست؟؟؟... به بهانه برگزارى جشنواره فيلم كوتاه تهران و استقبال جوانان ما مرداب نيستيم براى آن هايى كه صبح روز بيست و چهارم آبان از روبروى سينما فلسطين مى گذشتند، ديدن جمعيت زيادى كه در سرما منتظر ورود به سالن بودند، تعجب برانگيز بود. جوان هاى زيادى از سراسر ايران به تهران آمده بودند تا در جشنواره فيلم كوتاه تهران - كه البته نام قديمى آن جشنواره سينماى جوان بود- شركت كنند. جشنواره اى كه با استقبال كم نظير جوان ها روبرو شد به طورى كه حتى مهمان هاى خارجى هم از اين همه شور و اشتياق تعجب كردند. نمايش بيش از هزار فيلم از ايران و سراسر جهان بهترين بهانه براى جوان ها بود تا در نقطه اى در پايتخت دور هم جمع شوند. جايى براى زندگى يكى از مهمان هاى خارجى مى گفت كه در كشورش- كه كشورى در آمريكاى جنوبى بود- على رغم امكانات فراوان ساخت فيلم و حمايت تلويزيون براى نمايش فيلم ها، معمولاً آثار ساخته شده در سالن هاى كوچك نمايش داده مى شوند و اغلب هم منتقدين و تماشاگران سينما تك ها به ديدن اين فيلم ها مى روند و چندان استقبالى نمى شود. اما در ايران اين همه جوان با انواع و اقسام تيپ ها و قيافه ها به تماشاى آثار جشنواره مى نشينند و بعد از ديدن فيلم ها هم با شور و اشتياق تشويق مى كنند! اين مهمان خارجى نمى دانست دلايل زيادى براى استقبال جوان هاى ايرانى وجود دارد. خيلى از جوان هايى كه براى تماشاى فيلم آمده اند، خودشان جزو فيلمسازها هستند! مثل مصطفى غضنفرى كه از بوشهر آمده و اگر چه فيلمى در جشنواره ندارد، اما دليل آمدنش را اين طورى توضيح مى دهد: «كم تر پيش مى آيد كه فيلم هاى كوتاه دنيا را ببينيم. اين جشنواره تنها فرصت براى ماست كه جمعى از آثار را كنار هم ببينيم و با فيلم هاى خودمان مقايسه كنيم.» تورج كلانى بچه اصفهان هم مى گويد: «ما معمولاً فقط خبر ساخته شدن فيلم ها را مى شنويم و آثار همديگر را نمى بينيم. اين جا لا اقل مى شود فيلم هاى بچه ها را ديد و درباره شان صحبت كرد.» اما زهره شرفى كه اهل تهران است و بيشتر فيلم هاى داخلى (يا همان بخش ملى) را ديده مى گويد: «به نظر من اين فستيوال براى تازه كردن ديدارهاست. آن قدر كه اشتياق براى ديدن دوستان هست، براى ديدن فيلم نيست!» اما اين همه ماجرا نيست. اين جشنواره مختص يك گروه خاص از جامعه نيست و مخاطبانش را هم دانشجوها و هم محصل ها و هم كسانى كه تحصيلات دانشگاهى ندارند تشكيل مى دهد. مرتضى شفيع كه كارمند است، مى گويد: «اين اولين بار است كه در اين جشنواره شركت مى كنم. زياد هم سر رشته ندارم. فقط دوست دارم فيلم ببينم. بعضى از آن ها را دوست دارم. اما بعضى هاى ديگر را متوجه نمى شوم.» گروه ديگر بيننده ها اما براى سرگرم شدن آمده اند. حيف كه بين اين فيلم ها- على رغم تعداد زيادشان- چيز دندان گيرى پيدا نمى كنند! البته در كنار آن ها عده اى هم آمده بودند تا ببينند فيلمسازان آن طرف آب به چه جور داستان هايى علاقه نشان مى دهند و از چه تكنيك هايى استفاده مى كنند. اگر بدانيد كه جشنواره فيلم كوتاه تهران- على رغم محدوديت ها براى نمايش فيلم- يكى از معدود فستيوال هاى بين المللى است كه به اين گستردگى به فيلم كوتاه مى پردازد، آن وقت با ما هم عقيده مى شويد كه آثار برگزيده و نمايش داده شده، نگاه غالب فيلمسازان نوگرا و تجربه گرا را نشان مى دهد. سينما؛ رمز ورود در طول برگزارى جشنواره مى شد در گوشه و كنار گروه هاى جوان ها را ديد كه دور هم جمع شده اند و با هم صحبت مى كنند و مى خندند. آن ها از كنار هم بودن لذت مى برند و براحتى افراد را در جمع خودشان قبول مى كنند. براى ورود به اين جمع هاى چند نفره كه تعدادشان كم هم نيست فقط يك رمز ورود لازم است: سينما و البته شايد كمى هم جوانى! در اين جمع ها گاهى صحبت از شهرستان ها مى شود همه با علاقه به صحبت هاى فرد گوش مى دادند و همدلى مى كردند و پيشنهاد مى دادند بدون اينكه كسى آن ها را مجبور كند كه راه حل ارائه كنند و يا پاسخ سؤالى را بدهند. اين گروه ها نظم سالن سينما و يا خيابان را به هم نمى زدند و حتى وقتى با هم اختلاف نظر شديد داشتند با هم درگير نمى شدند. شايد اين نوع امنيت روانى بود كه باعث مى شد هر روز بر اين گروه هاى چند نفره كه با هم به تماشاى فيلم مى رفتند و بيرون مى آمدند اضافه مى شد. جشنواره اين فرصت را داده بود كه همه جور آدمى با هر طرز فكرى كنار ديگرى قرار بگيرند. بروبچه هاى آوانگارد زمان نمايش فيلم در سالن ها اتفاق جالبى رخ مى داد. فيلم هايى كه حرف جديدى نداشتند يا كپى كارى بودند و يا زمان طولانى داشتند، با اعتراض تماشاگرها روبرو مى شدند. در عوض آثارى كه حتى به مقدار كم در ساختار و قصه نوآورى كرده بودند، با تشويق مواجه مى شدند و دقايقى در سالن فقط صداى دست زدن شنيده مى شد. مثل اينكه فيلم ها بايد حس نو آورى و جسارت وتجربه گرايى جوان ها را ارضا مى كرد. مهدى عظيمى از فيلمسازان همدانى مى گويد: «اگر قرار باشد ما همان كارهايى را بكنيم كه قبل از ما افراد ديگر انجام داده اند كه هيچ چى، انگار كه مرده ايم. ما كه مرداب نيستيم.» البته نبايد از اين مسأله هم گذشت كه هر نوگرايى جذاب نيست و مورد استقبال قرار نمى گيرد. همان طور كه تماشاگرهاى جوان در طول زمان برگزارى اين جشنواره آن را نشان دادند. جشنواره هاى مستقل اغلب جشنواره هاى بزرگ دنيا براى جلب مردم به خودشان هزار جور كلك سوار مى كنند! از دعوت ستارگان هاليوودى و پرداخت پول به آن ها تا نمايش فيلم با تخفيف هاى ويژه. در كنار آن ها، جشنواره هايى هم بى سر و صدا برگزار مى شوند كه فيلمهاى كم هزينه فيلمسازان جوان را نشان مى دهند و البته مدتى است توجه محافل فرهنگى را هم به خود جلب كرده اند. جشنواره هايى مثل ساندنس كه رابرت ردفورد آن را برگزار مى كند و يا فستيوال نيويورك كه رابرت دنيرو از حاميان آن است (حتى اين جشنواره ها هم به ستاره ها نياز دارند. خودتان كه مى بينيد!) اما در ايران به سادگى سالن ها پر مى شوند و حتى يك لحظه هم بدون تماشاگر نمى مانند. اگر خارجى ها در فستيوال هايشان دنبال كشف استعدادها هستند و سعى مى كنند نو آورى ها را در اين آثار ببينند و از سازندگان آن ها حمايت كنند و حتى محصولات خود را به آنها عرضه كنند، در ايران هيچ كس سعى نكرد از اين فرصت استفاده كند و برنامه اى براى حاشيه جشنواره داشته باشد و حتى با اين جوان ها صحبت كند. (البته از حق نگذريم يك شركت توليد آبميوه توانست با توزيع آب ميوه مجانى تا اندازه اى جاى خالى مجامع فرهنگى- هنرى را پر كند!) كاش مى شد اما نمى شه! حالا كه اين جشنواره با استقبال روبرو شده و جمع زيادى ازمخاطبين آن هم بروبچه هاى شهرستان ها هستند مى شود در فرصت يك ساله امكان نمايش گسترده تر فيلم ها در ساير شهرستان ها- بخصوص شهرهاى دور- را فراهم كرد اين جورى جوان هاى شهرستانى دردسر كمترى مى كشند و براى ديدن چند فيلم هزينه كمترى متقبل مى شوند. اگر چه بايد از جاذبه هاى بصرى تهران صرفنظر كنند!
|
|
|
|
|