پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۸۴ -
Thu, Nov 24, 2005
تاريخ
۳۳۱۹
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
سپتامبر سياه
اخطار جرج حبش به دولت هاى جهان غرب
237231.jpg
وقتى كه مسافران سه هواپيماى ياد شده گروگان گرفته شدند، «جرج حبش» به اسرائيل، سوئيس و آلمان غربى اخطار كرد: تا زمانى كه چريك هاى زندانى از جمله «ليلا خالد» آزاد نشوند، گروگان ها آزاد نخواهند شد. در ضمن به دولت اردن نيز اخطار شد كه اگر براى آزاد كردن گروگان ها اقدامى كنند، هواپيماها را بلافاصله منفجر خواهند نمود.بر اثر اين گروگان گيرى يك بحران جدى بين المللى پيش آمد و در آن چهار روز، شوروى و مصر تمامى تلاش خود را به كار بردند كه به اين گروگان گيرى پايان دهند، اما از آنجا كه هرگونه عقب نشينى از طرف دولت هاى اروپايى به عنوان «باج دادن» به گروگان گيران تلقى مى شد، راه حلى براى رفع بحران پيدا نشد و ملك حسين هم كه اين گروگان گيرى در خاك او صورت گرفته بود، دست روى دست گذاشته از ترس اينكه چريك ها هواپيماها را منفجر كنند، اقدامى نمى كرد.

در شماره هاى پيشين اين گزارش نوشتيم كه درگيرى گروه هاى تندروى رزمندگان فلسطينى در اردن و لبنان با ارتش و پليس اين دو كشور، بحران آفرين بود و بعد از هر برخورد آشتى هاى ناپايدارى با وساطت مصر يا دولت هاى ديگر عربى برقرار مى شد. ليكن با كوچكترين بهانه اى صلح و آشتى تبديل به خصومت مى شد. عرفات نيز كه بتازگى به رياست «سازمان رهايى بخش فلسطين» انتخاب شده بود، به هنگام بروز بحران جهت حفظ موقعيت خود، ناچار بود كه با ديگر گروه هاى رزمنده فلسطينى همصدا شود. چنانچه بعد از قبول  «طرح راجرز» كه يك طرح آمريكايى براى آشتى اعراب و اسرائيل به ابتكار «راجرز» وزير امور خارجه آن كشور بود، فلسطينى ها در «عمان» پايتخت اردن و در لبنان دست به تظاهرات بزرگى زدند و صدها «پلاكارد» را كه سر ناصر را روى تن يك الاغ نشان مى داد، در خيابان هاى «عمان» و «بيروت» به نمايش گذاشتند. عرفات قادر به جلوگيرى از اين تظاهرات نشد و ناصر كه از اين تظاهرات آزرده و خشمگين شده بود، در عكس العمل به اين تظاهرات، دستور داد كه دو فرستنده راديويى فلسطينى در قاهره تعطيل شود. عرفات كه از ضربه متقابل ناصر به شدت ترسيده بود، از وى تقاضاى ملاقات نمود. عرفات پيش از پرواز به قاهره به عراق رفت و با «حسن البكر» رئيس جمهورى بعثى عراق ملاقات كرد تا بپرسد اگر برخورد جدى ديگرى ميان چريك هاى فلسطينى و ارتش اردن پيش آيد، آيا سازمان رهايى بخش فلسطين مى تواند روى سربازهاى عراقى كه بعد از جنگ هاى ۶ روزه هنوز در شمال اردن مستقر بودند، حساب كند؟ اين بزرگ ترين اشتباه عرفات بود، زيرا روابط او را با ناصر تيره تر كرد. عرفات هنگامى كه در بندر«اسكندريه» به ديدن ناصر رفت، مانند هميشه ناصر را در آغوش نگرفت و به دست دادن با او بسنده كرد و ناصر نيز با كنايه، متلكى بار او كرد و گفت: «اكنون عرفات در آغوش گرفتن را منحصراً به حسن البكر اختصاص داده است.»
عرفات از ديدار ناصر با دست خالى بازگشت، زيرا ناصر اجازه نداد كه ايستگاه هاى فرستنده فلسطينى سخن پراكنى خود را از سر گيرند و در ضمن به عرفات تذكر داد كه:
«اگر شاه اردن دست روى چريك ها بلند نكرده به خاطر توصيه قاهره است و اگر فلسطينى ها بيش از اين او را در تنگنا قرار دهند، ملك حسين براى سركوبى آنها هر خطرى را به جان خواهد خريد.»
اما عرفات به رغم ميل باطنى خويش مجبور شد با گروه هاى تندروى فلسطينى متحد شود و اعلام كند كه سازمان رهايى بخش فلسطين «جبهه خلق براى آزادى فلسطين» را تأييد مى كند. چريك هاى«دكتر جرج حبش» كه در محلى دور از دسترس ارتش اردن، ستاد عملياتى خود را مستقر كرده بودند، در روز ششم سپتامبر ۱۹۷۰ يك هواپيماى شركت مسافربرى Pan American را ربوده و به قاهره بردند. اين هواپيما پس از پياده شدن مسافران به وسيله بمب منفجر شد. همزمان دو هواپيماى A.W.T و هواپيماى ديگرى كه به شركت «سوئيس اير» تعلق داشت نيز ربوده شدند و در يك فرودگاه متروكه كه در كنترل «جبهه خلق براى رهايى فلسطين» بود و در خاك «اردن» قرار داشت، فرود آمدند. علاوه بر اينها يك جت «بوئينگ» شركت «ال-عال» اسرائيلى نيز بر فراز اروپاى غربى ربوده شد، خلبان اين هواپيما را در فرودگاه لندن بر زمين نشاند و پليس انگلستان «ليلا خالد» رزمنده فلسطينى را كه پيش از آن يك هواپيماى A.W.T را در مسير «تل آويو» ربوده بود، دستگير نمود. سازمان چريكى دكتر جرج حبش به تلافى اين شكست و دستگيرى «ليلا خالد» سه روز بعد يك هواپيماى C.A.O.B را در مسير خليج فارس - لندن ربودند و هواپيما را در همان فرودگاه متروكه در خاك اردن به زمين نشاندند.


«اوريانا فالاچى» خبرنگار ايتاليايى در دهه ۱۹۶۰ بى ترديد مشهورترين خبرنگار زمان خود بود و بسيارى از دولتمردان و فرمانروايان جهان آرزوى آن را داشتند كه مخاطب او باشند و اين زن بى پروا با آنان مصاحبه كند، زيرا مصاحبه هاى «فالاچى» در مطبوعات جهان جايگاه ارزنده اى داشت. مصاحبه «اوريانا فالاچى» با «جرج حبش» از كارهاى جالب اوست زيرا «دكتر جرج حبش» در آن تاريخ مردى بود افسانه اى و دور از دسترس، از اين رو راه يافتن به نهانگاه او كار آسانى نبود. «اوريانا فالاچى» درباره «دكتر جرج حبش» مى نويسد: «دكتر جرج حبش» مى دانست كه من براى چه پرسش ها و واردكردن چه اتهامات سنگينى به سراغش رفته ام. با نگاههاى قاطع و دردمند مرا مى نگريست و گويى مى گفت «من حاضرم شليك كن!» درزير آن چشمان غمبار، گونه هايش آويزان مى نمود، پوشيده از ريشى كه روزهاى متمادى آن را نتراشيده بود و در سمت شقيقه موهايش سفيد بود. بدنى پرتوان و محكم و شانه هاى ستبرى چون يك كشتى گير داشت. در ظاهر شلخته به نظر مى رسيد، شلوار گشاد بى اتو، «پوليورى» چين خورده تا زير گلو و «كاپشنى» از پارچه كتان آبى. عرب به نظر نمى رسيد و بيشتر شبيه يك ايتاليايى اهل شمال بود.
از تك تك حرف هايش غمى جانكاه و عزت نفسى عظيم ديده مى شد و موجب آن مى شد كه در ارزيابى نسبت به او تعلق خاطر خاصى احساس كنى. ظاهراً اين احساس به هر كسى كه با «دكتر جرج حبش» پايه گذار و رهبر «جبهه خلق براى آزادى فلسطين» ملاقات مى كند دست مى دهد. عنوان «دكتر»را به كار مى برم به خاطر آنكه او پيش از اين به نجات انسانها مشغول بوده و حرفه پزشكى را دنبال مى كرده است، نه از آن قبيل پزشكانى كه تاكنون ديده ايد بلكه پزشكى كه برمرگ بيمار مى گريد: او بيمارستانى داشت كه با همكارى «راهبه هاى مسيحى» آن را مى گرداند. اين بيمارستان در «عمان» پايتخت اردن قرار داشت و بيشتر بيماران آن را بچه ها تشكيل مى دادند. در اين بيمارستان جز بچه ها، فقرا، سالخوردگان و آوارگانى كه حتى امكان خريد يك قرص آسپرين را نداشتند مداوا مى شدند و «دكتر حبش» نه تنها پولى از آنها دريافت نمى كرد بلكه براى بيمارانش دارو هم مى خريد. او كه در خانواده ثروتمندى متولد شده بود ثروت خود را در اين راه به كار برد و هرگز دينارى از ثروت خانوادگى اش را صرف خودش نكرد. خلاصه اينكه نمادى از «دكتر شوايتزر» بود با اين تفاوت كه «شوايتزر» گاه به گاه عصبانى مى شد ولى «دكتر جرج حبش» همواره پرمهر و عطوفت، انعطاف ناپذير و بلندنظر بود.
237186.jpg
او مسلمان نبود بلكه يك «ارتدوكس مسيحى» و از آن آدم هايى بود كه اگر به گونه اش سيلى مى زدى گونه ديگرش را پيش مى آورد كه آماج سيلى ديگرى باشد ... و بالاى سرش يك مسيح به صليب كشيده را آويزان كرده بود، اما يك روز ناگهان در بيمارستان را تخته كرد و بيماران را به پزشك ديگرى سپرد و ناپديد شد و از آن به بعد همه چيز را فداى مرامش كرد. حتى دو فرزند و همسر زيبايش را. بعد از آن در نهانگاه ها مى زيست، همسرش به مصر رفت و در رشته روانشناسى مشغول به تحصيل گرديد. او در صورت لزوم فقط شبها به همراه گارد محافظ خود از مخفيگاه خود خارج مى شود. زيرا اسرائيل مى خواهد او را مثل «آيشمن» بدزدد. به دكتر «جرج حبش» مى گويم ميل دارم كمى درباره خودتان حرف بزنيم شما زمانى يك پزشك بوديد و حرفه شما نجات مردم بود. زمانى مسيحى بوديد و مذهبتان برپايه مهر و محبت و بخشش استوار بود آيا هرگز افسوس گذشته خود را نمى خوريد.
«دكتر جرج حبش» در جواب من گفت:
«بله مسيحى بودم. مسيحى «ارتدوكس»؛ پزشك... بودم. بلى. پزشك متخصص اطفال. اين كار را خيلى دوست داشتم و فكر مى كردم زيباترين كار دنيا را دارم و در واقع چنين هم هست. مى دانيد اين كارى است كه از همه چيز در آن بهره مى گيريد: مغز، عواطف بخصوص با بچه ها. دوست داشتم بچه ها را درمان كنم... و سخت بود كه همه چيز را رها كنم. سخت بود! گاهى پشيمانى همچون سوزنى در قلبم فرومى رود، بلى ولى بايد همان كارى را مى كردم كه كردم و پشيمان هم نيستم. بين فعاليت من در درمانگاه و فعاليت هاى سياسى ام بيش از حد تناقض وجود داشت. يك انسان نمى تواند بدين سان احساسات و منطقش را تقسيم كند: از يك طرف درمان كند و از طرف ديگر بكشد. روزى مى رسد كه اين مرد بايد به خود بگويد: يا اين يا آن، يكى را انتخاب كن.
اوريانا فالاچى: دكتر حبش، حقيقت را بگوييد: چه چيز باعث شد كه چنين تصميمى بگيريد؟ انگيزه اين فعل و انفعالات چه بود. بايد اين موضوع را بفهمم. ذهن مرا روشن كنيد.
جرج حبش: چه چيز؟ فكر نمى كنم كه منطقى در كار بوده باشد. مثلاً آثار «ماركس» نبود. «ماركس» را قبلاً مطالعه كرده بودم و به برخى از نتيجه گيرى هاى علمى نيز دست يافته بودم. انگيزه آنچه شما مى خواهيد بدانيد، يك احساس بود... بله. ببينيد من به درد جسمانى عادت داشتم ولى با «درد روحى» بيگانه بودم و همچنين با بى عدالتى و شرم و خجالت. تا سال ۱۹۴۸ جوانى بودم مثل ساير جوان ها، نمونه فرزند يك آدم مرفه، دانشجويى كه دوست دارد در استخر شنا و تفريح كند، تنيس بازى كند و دور و بر دخترها باشد ولى آنچه در سال ۱۹۴۸ روى داد باعث رنج و دردم گرديد ولى چندان تغييرم نداد. بيست و دو سال داشتم و در «شهر لود» نزديكى اورشليم زندگى مى كردم و مجبور نبودم در فاجعه پناهندگان شركت كنم. بعد از اتمام تحصيلات به طبابت به عنوان تنها راه خدمت به بشريت پناه بردم تا در ضمن بتوانم سوسيالسم شخص خود را نيز به مرحله اجرا بگذارم. در سالهاى آخر تحصيل به «سوسياليسم» روى آورده بودم. بعد سال ۱۹۶۷ آمد. آنها وارد لود شدند و... نمى دانم چطور تعريف كنم... و اينكه از نظر ما اين چه مفهومى را دارا است... ديگر خانه و كاشانه اى نداشتن، به ملتى متعلق نبودن و نه كسى كه به حرفت گوش كند. مجبورمان كردند فرار كنيم. منظره اى است كه دقيقه اى راحتم نمى گذارد و هرگز فراموش نخواهم كرد... هرگز! سى هزار انسانى را كه اشك بر چشم و پاى پياده در حركت بودند، اشك مى ريختند و از وحشت فرياد مى كشيدند. فراموش نمى كنم بچه ها به شانه هاى مادران يا دامانشان آويخته بودند و سربازان اسرائيلى با تفنگ بيرونشان مى كردند آنها در بين راه به زمين مى افتادند و اغلب ديگر از جايشان تكان نمى خوردند... وحشتناك بود، وحشتناك وحشتناك! اينها را مى بينى و با خود فكر مى كنى: اينكه زندگى نيست، انسانيت نيست، وقتى چنين وقايعى روى مى دهد چه سودى دارد كه تو بدن يك بيمار را معالجه كنى؟ بايد اين دنيا را عوض كرد. بايد كارى انجام داد. حتى اگر لازمه چنين امرى مبارزه مسلحانه باشد... وقتى اين چيزها را ديدى فكر و قلبت تغيير مى كند... احساس مى كنى چيزى وجود دارد كه بيش از زندگى مى ارزد... شما حالا ما را درك نمى كنيد و احياناً تحقيرمان مى كنيد ولى بعدها خواهيد فهميد و آن وقت ديگر تحقيرمان نخواهيد كرد و تمام و كمال با ما همراه خواهيد شد.»اين بود خلاصه اى از مصاحبه «اوريانا فالاچى» با «دكتر جرج حبش» در سال ۱۹۷۲
براى اطلاع بيشتر در مورد «دكتر جرج حبش» ر.ك به كتاب «مصاحبه با تاريخ» نوشته «اوريانا فالاچى» ترجمه ويدا مشفق _ انتشارات پيشگام و كتاب BIOGRAPHICAL DICTIONARY OF THE MIDDLE EAST
نوشته: YAACOV SHIMONI - نشر: FACTS ON FILE N.Y
و كتاب: THE ESSENTIAL MIDDLE EAST
نوشته: PHILIP HIRO - نشر: CARROLL& GRAF PUBLISHERS.N.Y
و كتاب نخبگان خاورميانه تأليف بيژن اسدى
نشر: مركز پژوهش هاى علمى و مطالعات استراتژيك خاورميانه
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |